عموماً آدم پدیدهی کافیایست. نه از جهتِ فروپذیری - که اینی را که هست را هم نمیرود. و درست به همین خون ما تلویحاً ایجابِ نوعی پسوپیشپردهگی کردهایم و از عمقِ هزار پایی به ارتفاعِ نقطه.
- March 2020 (1)
- February 2020 (3)
- November 2019 (1)
- June 2019 (1)
- October 2017 (1)
- September 2015 (2)
- August 2015 (2)
- November 2014 (2)
- October 2014 (1)
- August 2014 (1)
- May 2014 (2)
- June 2013 (4)
- May 2013 (2)
- April 2013 (2)
- February 2013 (3)
- January 2013 (1)
- November 2012 (1)
- August 2012 (1)
- June 2012 (35)
- May 2012 (23)
- April 2012 (11)
- March 2012 (12)
- February 2012 (15)
- January 2012 (21)
- December 2011 (19)
- November 2011 (18)
- October 2011 (9)
- September 2011 (7)
- August 2011 (9)
- July 2011 (36)
- June 2011 (18)
- May 2011 (22)
- April 2011 (20)
- February 2011 (26)
- January 2011 (28)
- December 2010 (10)
- November 2010 (10)
- October 2010 (12)
- September 2010 (12)
- August 2010 (9)
Progressive Escape
عموماً آدم پدیدهی کافیایست. نه از جهتِ فروپذیری - که اینی را که هست را هم نمیرود. و درست به همین خون ما تلویحاً ایجابِ نوعی پسوپیشپردهگی کردهایم و از عمقِ هزار پایی به ارتفاعِ نقطه.
All the time
Beyond the horizon of the place we lived when we were young
یعنی
(what the fuck, Richard? sweet July?
with no will to hold on
A soul laid low
" نه حتی رفتن اولین پردهی پس از میلهها نیست
ماندن که تمامِ بهانه را تــُـفیـد "
نگرهخوار
ژرفایِ از سر سیاه
-- MIR.
/Sad Sad Movie: un-ever-rated Chapter ○
«خوناش را بخواهی» برایم حکمِ اَزَل بریدهاند. همهی ما میدانستیم سقطِ پیشرونده به هیچرویِ ناگزیرِ یک توده سکوت
The Thing That Never Was
دَم از سَرنرفتههایِ نامیزانِ دار. نه. نامیزانیِ دار که سَرخلیدهها رَسن رَسن دریدهاند تارهایِ محکوم بر مناش را.
جای به جایِ این خونتارهگی، نمودِ بیضابطهایست از. وارونـهگیِ درد به. کردن و شدن.
گاهی خواب هم ببینیم، آمدهاند دنیا را شبیه خودش کنند،
[بعد از ما]
ها؟
ریسمان بستهی دستهایِ نامنکرِ من نه، دست بستهی کشسانِ ناگریزش باشد.
گاهی هم عصبخستهها یاد روند مسیرِ رنج چند دره داشت، بجهیم فرایِ بیتپهگی و بعد بگوییم بلاخره ما هم آدمیم.
و انگارنهانگار شاید این اولین و آخرین باری باشد که این واژه مرا به کار میبرد.
Eternity Part ▬
Head High
گرچه من ناراحتم. اینجا مسئله جایِ دیگریست.
کبود نشئهها
بیخود خاک را زیر و رو نکن
هنوز آنقدر درد داشت که بفهمد جمجمهی فوقانیِ دلش را کجا چال نکند
مسئله این بود که فقط/
کجا نکند.
اینها نه - من خودم را
به آستانهگیت کبود کردهام
آوندِ غمبادیِ حوصلهام گردنِ خودآکندهگی را رگ به رگ- خَمِشِ بیگاهِ ویرانی، کرد.
It's funny, but
قطاری که میرفت، روزِ بعد از آمدنَت نرسیده به انتهایِ مزرعه
دیر شدم
من بینَفَس شبمَرِگیِ مرگ را از نای دریدم
روزِ بعد از آمدنَت، اشک فهمید و
روزها ، من زیاد خوابیدم؟
این سگبچهَت، روزِ بعد از آمدنَت
تمامِ استخوانها را جوید
خونبارِ رگ، نمایِ خالیِ تخت را
که
دیگر
نجهید
من روز قبل از آمدت را
سیر شدم
The Day Before You Came
کاغذهایِ بلاتکلیفیِ فردا
باید پیِ چیزی میدویدم؟
من مسئولیتِ دونیمهگی را
روزِ بعد از آمدنَت
کیرِ بیانجامی چه قطری داشت؟
روزِ بعد از آمدنَت
پارهشبپارهام - بیتاریخ -
نامدعیِ حیثیت شدند
روزِ قبل از آمدنَت را
منباختهتَرم
اما
on the steel breeze
زندگیِ من است؟
تُندرانهتر.
این که خالی نمیشود. اصواتِ همخون بر جنونم را به تنِ کاشیها کِشانِ درد شدی؟
امروز که نرفته بودم حمام، فهمـَم آمد
دیگر هیچ فعلی بی وَندهایِ پسوپیشسگیده از سوراخهایِ ریزِ دوش نمیچکد
طوری جریان را بر واحدِ رنج پخش کن که زمان شرم گیرد
نمیدانم آب یا خون یا چه؛ نامادهای از نامایعاتِ تَر بود
نافیزیک دانی که؟
همان نهایتنِ مشهور که در فروــیدهگیِ ما هنوز دچار اختلال است
مشکوک به.
این روزها در راستایِ رفعِ نقاطِ بحرانیِ ناتابعـَم، از چَپایِ هیچ ناریاضیاتی به خفایِ قضایایِ نامُـثبَتم سبقط نمیگیرم
من شاید بد شده باشم.
این جمله ساده بود؟ نه از زنجیریهایِ بندهایِ پیش و پسـَش
پس خوب بِخون.
که دیگر نمیشنوی بگوید این روزها، هایی در میانِ اندامِ مرگجقـهکنِ من نیست. جقهکنیِ اندامِ من حالتیست وادارندهی مفروضاتِ ناواقع که جق به جق بزنند خود را و همآهمِ واهَمیدهگیِ آلتِ تنازلیشان را به تناسلِ آلتم[قلم]، تهوع شوند.
میگویم این روز نمی واین شب.
این از این هم جانیتر است
که گلوگایندهی صدا را نمیعقم
چه زود یادت هست؟
برای ماه گریه کردی
کسی نمیداند
حالا بهجایی
اگر
چه
پیش به پس تغییر رویه داد ـــ هر دو به باز
به جهستانِ جهدریدهات، مرا ببر
تیرِشِ نیمکرهی فوقانِ نگاه دردِ بیحدقهایست که همآیِ سگلرزهایِ من تو را.
مرگِ بیباشهگیـَت مرا کاش میکند
لبخشکهها نفس خراش میکنند
که پارهپورهِ دندان لیسههایِ لثهبند شدهـَت
چشمهایِ من ، نـــه. آیِ من تورا
بگزَم؟
Falling Part
A symphony muted and greying; in stone
که
من نامنیدهگیِ تبر را
به بیتبریِ منـَش ، عاد کردم
حاصلاش
شق شقهی سنگخیالیِ دِلـَش
در واپسخزهی جَسدم که فِسُردههنوزیِ
هوششکنیش را، باور چرا
معترف نبود
سنگبهسنگ زده و سنگبهسگ مانده
مَرد سگیـَش قاعدَتَن تنآنهتر خواهد بود و
تنآنهگی چنان که نوازکِشتر،
کبودپذیره و فروـَندهبَر.
حالا چهخونیم تبر را و من
که هر یک، یکبهیک، معکوسِ اکیدِ رنج ؟
سنگ شدیم نه - ماندیم
غمآغمِ درکهامان ورمزادهی درد نشد
پس
من:
سنگمالهگیِ تبرَش،
پیشتیزهی گریزِ مترقیِ مرگ
که لَختیم دوستداره نه – زارهی مرگشکن بود
Hey You
But it was only fantasy
Baby sometimes
ببین، صبح از من و یک تخت حرفِ نخفتهــَـت - یک چیز بماند -
پوست-پوست خونگــُـشت.
Soul Asylum
در اتاق بسته است
یکی از خُرناسههایِ سینهات
هنوز
به لولایِ پیشانیام میلود
پارس
بجوم؟
killing all movement
Sad Sad Movie
نمیشود. بگذار من بعضی پوستهها را شکافته نکنم. این چیزی نیست که آدم پس از ما آن را تاب بیآورد. قطعا دچارِ خوداندازیِ جمعی میشود، درست از همان تپهای که قرارِ گرانشِ ما را نداشت، آنقدر ژرفید و پایین رفت تا بالا آمدیم. نه اینکه نپاریده باشیم، این بیشتر یعنی که طبیعت فهمیده است کارِ ما چون اجدادِمان جعلِ هویتِ واقع نبوده، که ما پردهاش را به آرامیِ لیسهای دریدیم و نه، کارِ ما عیناً درونپاشیِ هویتاش بود طوری که از میان خالی شد و بعد تو بودی که گفتی حیثیت دیگر چه ؟
ببین من این حرفهایی را که میزنم بلد نیستم. ذهنِ من در حدِ همین چند فقره خودارضاییِ واژگانی استخوان میسوزاند. مثلاً چهمیدانم تَهِ آن کوچه را چطور میشود به سر شد و تَه رسید؟ یا دختران به طورِ معمول در تیمارِستان از چه میرنجند؟ بماند که اهلِ کجا بودهام. تنها سئوالِ نفسگیرِ من همین است که ساعت چند؟ سعی هم نمیکنم رهگذران را بفهمانم که همهتان دروغ میگویید. چند سدهای میشود که یک زبان بستهام. یادت نیست وقتی آمدی من حرف را مثلِ گُهی که در مقعد گیر کرده باشد زور میزدم؟
جهتِ پیکان را فراموش کن. درونسویِ من با بروناش هیچ ناهمسازیای ندارد. آخر بعضی ناچیزها را چطور میشود بیلکنت اَدا کرد؟ وقتی سراپردهی نیستی برهوتِ هر مختصاتی را، عاشقانه برایت هستزُدایی میکند و طوری مسکنات میدهد که جای برای ریدن و نوشیدن و نوشتن داشته باشی، دیگر چه میماند؟ جز اینکه تو دور شوی؟ خُب اگر شدنی بود، بِشو. بهتر است هر چیزِ شدنیای نهایتاً بشود، مگر نه اینکه کلهمان پُر از چرک؟
میدانی منِ گونهی نامعتقد، اعتقاد دارم که سَرِ پارگی که نمیدانم کدام سگدرهایست، به تمسخر میانجامد. یعنی بیگانهای ذهنزده که به هر چیز ِناچیزی و هر ناچیزِ چیزی در نهایتِ احترام مردهآبِ شهوتی فراسیرشده را میپاشاند- خلاصه در یک چیز است «تَرک». و این جا چه میماند؟ اصلا گونهی ما چرا ادامه میدهد؟ ساده است. حواست بود آن روز که دستم لای لبت گیر کرد و بزرگراه میرفت، ما هم رفتیم؟ ناچیزهایِناچیز و چیزهایِچیز تنها اموری هستند که موقتا، هنوز، میشود لِنگِشان را گرفت، کشید، از میان درید و فرو شد در کرختیِ کرختِشان. بله این کرختی دقیقا کرخت است. من کاری به شعرهایِ دورانِ آجری از آجرهایِ دیگرِ دیوار ندارم. گفتم که این چیزها دیگر در حیطهی کارِ من نیست و کرختیِ خوشآیند را بلد نیستم. من پُرهای محاط در خالیِ جزمـَم. این کرختی کرخت است همین.
خب، این همه را چه طور میکنی؟ جانم، ذهنِ من بَدَل به یک بداههیِ بدیه شده است و سخت ترین سئوالم را هم که شنیدی؟ بعد از این هر پرسشی ناوارد است؛ کردنی در کردِ ما نیست، ما میدانیم که پاراگراف در اصل نباید اینجا بِبُرَد.
با لَسی ِهرچه تمامتر تن به نقیضِ خود میمالیم.
Debridement
The Final Truth
نظریههایم هولوکاستِ منقطعاند
این خوابِ بسترناپذیر دیدنی نیست
آناویدنا، نمور شدی
دیشب گریز به فاشیستها هم حمله کرد. خون شلوارت را دریده بود. آنقدر که تاریکی چشمانش را بست. پدر گفته بود که باید دست به جیب بریم، حشیشهای مزرعه را گوشهی لب، برویم روی پروژه فقط شاش کنیم و پول بگیریم. گفتم که من یک گـُهپرداز نظری هستم. با این حال آدم راندهام کرد. ها؟ بیا از آدم برویم. یادت باشد هرکس حرف خودش را میزند. رنجهای مُدَوَنام کافی که نه، لازم هم نبود. لیسانس انسانی میخواستند. حالا بماند که من نمیدانم یک لخته خونِ ذهنزده چطور عرق عرق ورقهای امتحان را تر کند.
زالوها، زالوها
نطفهام را گروگان گرفتهاند
زیرِ حشیشها خون کاشتهام
مزرعه سگسالِ پیش موریانه خواهد زد
آناویدنا، راحتت کنم؛ چیزی از من باقی نمیماند. به هر حقیقت خِرِفتی بخشپذیر شدهام. باورنمیکنی دیشب بعد از اینکه دیگر جیغ نکشیدم، کتابهای قفسهی بالا - یکهو - پودر شدند. اصلا تصوری داری که چطور میشود یکهو پوسید؟
بعد پدرانِمان سرگردان شدند و سنگین. دور هم نشستند مرا خیسـیـدند. از شدت نگاهم جَق هم زدند. پُل دهانش بازمانده بود مانده بود کامو چه کیر سگی داشته بایست میبود. فرانتس هم فقط گریه میکرد – کاش نوشتههایم را مینوشتم
Aphelion
Freder
بله بله بله بــــ ـــ له
تر تر، پیر تر هم ؟
سگ؟
تر هم ؟
اوووو... سیم ها اشتباه کردید
آه که نیست دیگر، دندانه می زند – گزیدگی بالا می آوریم
تارها خِرخِر کنید
بله بله
از این تر تر
بیش تر هم
عمق که چیست دیگر، چنگال می روید - ما کرخت شویم؟
دریدگی – خود نطفه و خود سوراخ و خود وغ وغ وغ وغ
سگیــده تر می شویم
نه نه نه
نـــُــت ها خیال نکنید – بهتر نیست فرار؟
به چاک شوید که چاک شوید، کم کم کم تر
پالس ها ایـــمپالس تر تر
گیتار، حرام زاده؛ دِرام را خفه کن
ویالون خودش واجر می شود
همه تان
بله بله بله
چشم شوید، چشم تر
این پستان ها رگ به رگ اند ، آن پشت
خفه شید ، تر تر
قلب برانگیخته اند، ما نرم شویم؟
تخم ها شکن شکن ، نه
ترک ترک و بعد، درون پاشیده شدیم
حالا راک شوید، کثـیـف ها، ترقی خواه کنید
ما باز تر ، گاز گاز تر.
پــِـلِـی می نه
می کــُــنیـــم تر
Red Sky At Night
دیوید، تو همین را می خواستی؟ که من دیگر نــرم نشــوم هرچه هم نوازش کنی بدروانی هایِ آلتِ قتــالهات را. این یک نویــسه نیست. چنان که سرخیِ شبِ آسمانی ات ــ من اینجور می خوانمش ــ این غمانگیز است. که من دیگر با که، با تو حرف بزنم. که این ـ که ـ مدام مست کند جنینِ نزاییدهی ما را حالا که صدا هم خارهایِ ورم کرده ی پیشانی ام را نرم نمی کند. که اندامِ خاطِرسازِ تو عضو تناسلیِ دیوانه ی مرا راست نکند، چنان که هیچ کودکی بر تخت خالی از نطفه ای خونمرده نباشد. دیگر روالِ ارتکابِ زندگیِ آدم لای غبارِ گیتارت نمی گنجد و تازه در اتاقِ من هم کاغذها رگ به رگ شدند، امعا و احشای بی مرگی ساختمان ها را جایی پساپسِ آسمان هایِ تو دفن کرده که دیگر جیبِ پری از سنگ هایت بازتابیده نـشود جز بر همین یک خانه ویرانی ام. من اینها را دوباره نمی خوانم. بند نافش را که ببرم بی صاحب رها؛ اینبار زیرِ تمامِ شب هایت شده ام. زیرِ تمامِ شب هایم زده ام. دیوید، این غم انگیز است. کسی نمی داند که تو می دانی چقدر بیهوده جوان ماندیم حتی که صورتت خارهایِ سفید، که استخوان لرزیده بر تارهایِ کـُـشنده ات - کسی نمیداند که من می دانم چقدر بیهوده پیر کردیم خدا را. که نمیداند کسی جز فردریش که مرده است. من همین را می خواستم که دیگر نرم نشوی هرچه هم نوازش کنم بدروانی هایِ آلتِ قتاله ام را. این یک نویــسه نیست. بیشتر شبیه پوست که بی سوز خون چکه کند. شبیه کیر که بی تکان گریه کند. حتی آستوریا که بی تو سوگ کند یا دخترِ من که بی من هیــــچ. داریم دیر می شویم من از پیش خواب هایت را پیچیده ام لایِ تنم، چمدان؛ من - تو تنها دست بگیر - خسته هم شدنی نیست دیگر. خیالت رام. پوست و گوشت لخته شده لای چرخ دنده ها را هم به سختی پاک کردم - چقدر مرگ کشته بودیم - بعد از این می گذارم اش جایِ تخت. ما دیگر برایِ خودآغوشی بسترِ (چه) نمی خواهیم. ما همین را می خواستیم؟ که دیگر نرم نشویم.
می فهمم. بیش از این بی قراری نکن. فقط لخت شو و بیا زیر و رویِ چرخ دنده ها ـــ
دیگر،
از کردنی ها
به کنندگی ها
بگو
ما رسته ایم
این فاحشه خانه را
کردنی ها را کرد
و شد. تا جایِ کردن داشت
مقعرش - زخم زخم -
این (چه) تکراری است (؟)
نطفه ام فاجعه می زاید. پدر؟
من، درد شده است
آبِ بند آمده ات را
نیســـتم خودش - باز که
کرده کرد
کرد کرده را
که
خوناش هم نگاه کن
شلوارم اسید، سیاه شدم
ران را بگیر، پساپسِ پرتگاهِ باسنام
و بعد مستقیــــم
تو در مهره ی چهارم
غرق خواهی شد
Come In Number 51 Your Time Is Up,
زیرِ زیرِ ریزدندههایِ خون بالا آورده ات
سفیدِ استخوان، سوراخ سوراخ
فواره می کند
آره!
پاره می کند
تیغِ تیزرگهها، خشکحالِ سالهایت
پوست به پوست
دریده رگ
بویِ تعفن دیگر بالا نمی زند
عمق می رود
سگ به سگ
خندیده مرگ!
استمرارِ یک تنِ زخم
این همه «می» هرزه می کند
وُ مَرد؟
این همه «بی» همهگی، خَستــه
بی…بیمزهگی لب می کند
رعشهها لرزه کبود می کنند
دود می کنند
زود… میکنند
بخیز!
بر برِ بخیــهها
به جیـــغ اشاره می کنند
آره!
بخیــه ها… بخیــه ها
بخیـه پاره می کنند
|ها|
بگو به دیوارها که من نهایــتـاً تنگ نشدم. صبر. بگذار همین جا تمامِ شخص های دو و سه را از دستورِ بی زبانم حذف کنم.
I should have strove
I should have fought
I should have shown a little love
A little love
You’re in my heart
You’re in my heart
But that’s the easy way out
بگوییم به دیوارها که من نهایــتـاًــــــ نشدم. دست هایی که از تیزیِ خِرخره زخم می خوردم؛ بگوییم به دیوارها که من نهایــتـاً رگ نشدم پاره و نشدیم کشیده به سقف نهایــ… .
زخم هایی که بر لیزِ خاطره بی اصطکاک، سُر . وَ کبود شدم؛ بگوییم به دیوارها که من نهایــتـاً رفع نشدم. پـُمادهایی که در نسخه پیچیده شدیم، به استعمالِ خارجی فقط، ما بودیم خارج؟
لـُـخته جان های حقیقی بر لـَـخته ی خون. گشنه بودیم- به دیوارها بگو قرص می جویدیم.. نـــ.صبر. نـــ.ایست. برو. دوم شو شخصِ بی شاخصِ این شخصیت. زَن! به چَنگ! این دیو-آرهی بی روزن. این واژه دَری ها خسته اند، نــــه. تن.تنهاهاها هاه…هاها. این فعل را نمی شناسی؟ مصدرِ مستمرِ بی شخص و زمانِ من. به دیوار بگوییم: ها.
پشت من بیا. بیاییم. بعد. مماسِ دست هایِ عاشق ات لـَغزلـَغز زیر آن خشکیِ خاکسترـ دستِ من. دستگیره را بگیریم با من بپـیچان دَر. بسته شد. حالا. دیوار فهمیده است حتما ـــــهاـــ را.
نـــگوییم دیگر. بیا بــِریز اینجا روی من. بله. ریــزِش را می گویم. شبیهِ ویرانی هایِ پسِ سینهات. اصلا تمامــش تو. شخص های یک و سه. حذف. آ.ریز.ریز.ریز… بـــریز روبهروبهرویِ بسترِ استخوان سوزیده ی خودت. همان زخم هایِ اولِ سطر
پمادناپذیرانِ دستهایِ تنهایِ… منِ خودِ خودت
And oh
Is no one listening?
And yeah
There’s someone missing
.خارَت لای چرخ دنده های من گیر کرد
فکر کردی همزبانت می شوم؟
لایِ خونریده هایم هنوز لختی بی اعتقادی هست
گاهی هم
چیزهایی می گویم که می فهمی
شد باز؟ باز شعورش تنگ شد باز تنگنایــش باز؟ دهانِ بسته ات شد باز دهانِ خسته اش که میلرزاند گسل های نبودن را به شعاع دورترین سیاره به همان آوایِ ذوب کننده ی هزار و نه صد و هفتاد و پنج – کاش – نه صد و هفتاد و پنج – اینجا – هفتاد و پنج – بودی – و… پنج. و بعد فراسویِ یکان را دریدن، ما بودیم که ریاضتِ ریاضیات را معنی دادیم؟ چندی حدودِ پس از نهایت، چندی مجانب های نگنجیده در دامن… می گفتم؛ هزار و نه صد و هفتاد و پنج؛ ارقامِ ناشمارِ پسِ از رنج را چشمی هم دید من چطور کوتاه شدم- حس می کنی باید فقط گفت: ـــ هَو آی ویش یو وِر هیر ـــ و هیــچ؟
می کنی قبیل نیازمندی هایی را که برآمده از زوایایِ حس خورده ی ذهن اند؟ این ها را که نمیفهمی، بیا این مسئله را حل کن تا من در اسیدِ تراویده اش حل نشده ام:
دو هزار و دوازده منهایِ هزار و نه صد و هفتاد و پنج؟
چه ؟ سی و… فشار نیار، گِردش کن. راهنمایی؟
واترز و گلیمور را هم فاکتور بگیر + هرچه زاییدند میرندگان تاریخ
همین سیِ چرخنده بر زبان، که مادرِ شاهنامه را رسوا کرد تا سهراب مرد که نه، نامرد نشده ـ آب بچِـکاندت، کافی نیست؟
inondé de sang
دی می شد و گفتم صنما عهد به جا آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
ـــــــــــــ
دیگر بحث این چیزها نیست /
بگو من این وفا را در کدام عهد بگنجانم ؟
...to communicate with you
رسیده ای به اینجا؟
از گشنگی جویدنِ قرص
برتشنگی پاشیدنِ خون
از خستگی تصفیه ی حضور
از رگ به لب از لب به جون…
دارم برایت قَمیش می آیم، جِر نشوی
جان نکن بعضی چیزها فهمیدنی نیست
تو کونت را برقصان من واژه های ریزنده ات دندان می گیرم
نگرانِ این ها هم نیستم،
به آبِ تو چیزی جَق نمی زند
از روزهای شکست خورده ی ابتدای عمر
به انتهایِ به ساکنِ چند حرف تکراری
به کُندیِ تیــغ بر سیم های ناکوک حافظه ام
…آی..…به من که خودم هم او ــنباشم
…مــرگ.. بر او که خودش هم من
ما هر دو فقط مداد بودیم ·
زبانِ بلیغِ نبودن را.
جمجمه ی جمله پردازِ هزار مرگِ بی تکرار
در یکی از همان- از هزار شب های جان کندن
(جانی و جانی و .. صد مرگ )
تا واپاشی ناگهانِ حالا
همین است فرهنگِ خودآموزِ بی-همه-گی
تنها، دیدن
تنها، ذهنیدن
پرسیدن؛ به تنهایی- گاهی از دیوار
که اگر سئوال نــبودم، هیــچ…
تنها تشنه بودن
بر فوقانِ غلیط گندآب هایِ زندگی
همه اش با من به تنهایی - به یک جا «درد» شدیم
به بی دردیِ ممکن ترین زخم ها /
به تن-هایی که تنها نوشتن و پرسیدن
حلال بر من که می ماند تا اَبَد
· وایافتن ·
این ها همه اش یک پست نیست، نیازِ چند دیوانه است به خواب
هیچ یک از مرگ هایِ دیروزمان شبیه هم نبود، زندگی ها شاید
- یعنی که تو هنوز کارهایِ غلطِ زیادی برای انجام دادن داری؟
مسیر آن جاده شب ها با من پایان می کرد حالا کوته سازه های من دچار یاوه رانی های بی اساس شده اند - من خواب می خواهم به سادگی - از آن گونه های غلیظ که به مرگ می مانند و پس از آن کابوس - همان - تمام می شود/وَند. من مسیر جاده را باز رو به پایانِ خودم می خواهم نه تندیسِ ناهمگونِ انسان مآبانه ای از غم. من خواب می خواهم. خواب و اندکی هم تو را . اما تو؟ تو کجای این جاده جایت بود از اول. هیــــچ. نبودی. تو پایانت را.. نـــه پایانی تو را صدباره آغازیده بود. من گوشه به گوشه ی سگــَـکِ یکی از سکته هایت که دچارِ « لــت دَون » گونه ای بود گیر کردم. خواب می خواهم- اگر مرگ نیست- خواب. خواب می خواهم
تمامِ این بیداری هایِ پس خواب، خود ادامه ی بی خوابی است دیگر
نگو به تو نگفته بودم مرگ دیگر نمی آید، مگر بزرگ نشده بودی؟
حالا هرچه… باز هم می گویم بخواب. خواب .که مرگ نمی آید. بخواب.. خود ادامه ی خوابی است دیگر..
هـِه حیثیتِ مرگ را به بازی گرفتی، هویتِ خواب را تلویحاً جعل نکن /
جان بِکَن از بیداری هایِ این پسچرت هایِ وحشی، که خواب بسترِ بی خوابی است دیگر
بیرون شو - ساعتی بعد بسته شدیم شاید
.
.
.
.
.
.
.
.
حس می کنم باید خونات را از این وان پُر کنم
اما نمی کنم
–(7:03)
بعدش؟ همه چیزو فراموش می کنیــم و منتظر خواب میشیم
.
بله، این هم از موزاییک ها… بعدی؟
º
°
نــ. نگو من دو سال همه چیز را از دست دادم
بــ. بگو من دوسال، دوسال را از دست دادم – اما نه
من دوسال دوسال را زندگی به دست دادم
هـه
حالا هرچه می خواهی بگو بر این
پُر مُدعایِ یاوه گون
– And how I love your smile in my aching heart
But why does everything i touch become so SHARP
we too must suffer all the suffering around us
تو می گویی دستِ کم در این کثافتِ هیچ کاره
لِقاح اندیشه کنم، اثر اندازم؟
من که اثر به اثرِ همین سوءِ زایمان ها کثافت شده ام؟
پاره و خون می آیــم از سقطِ دیرساله ام؟
مزیتِ جلوه دادنِ رنـج را مرگ!
گفته بود فرانتس ـ
«باید از همه رنج هایی که مسبـبِشان می شویم، رنج ببریم»
ــــــــــــــــــــــــــــــ
You know they can’t turn you.
Don’t let their dreams to waste me.
Don’t want their dreams to save me.
یــکــبار، می زند به خام گردِ مرگ
می پزد مُرده ای بر نـَـفَـس
دیوانه بس کرده است
سوختن را
Respire ;Day III.
■ دَم که ورز می خوریم با هم
- ای بی شرم دست هایت را همچنان چشمم می خارد دستِ آلوده به چشمِ خواب آلودت
—
اگر تلاش می شدم و می ریختم بر روزهای هفته، حالا پایم را آسوده می بود خزِشی سبک پس از دویدن، تا این رکودِ چسبیده به کف پس از دویدن در خواب که خواب می دیدم خوب است خواندنِ خط های هفت خط سیاه کرده در برگِ شعری که هست تمامِ شعر هایم هست نابوده در نیمه ی هجای نخستِ هر واژه··
می دانی «دل- مرده ی» من؟ علامتِ سکون بر سر الفِ «آیِ» تو رفته به هنجره ات که در نالهی من لیمده، سوادِ طبیعت را زخم زده. پوستِ خراش دیده اش «خاکِ مُرده»ای پاشیده را از کسره ی کاف پاک کرده خبر مرگ رویش انداخته، می نالد که «خاک، مُرده»
در پیِ تو هستند آی هایِ با کلاه که بی کلاه پیدایمان می کنند حالی که روی هم افتاده ایم از لبِ هم آی می نوشیم،
افتاده که تور می افکنند تن هایــِمان را می کِشند به بند می کُشیم سوی چشم ها
کور می شود
می شود
می شود بی خویش خمیرِ وارفته ی حسی را / عشقی را می ورزانیم
ـ ــیم
—
- تنها؟ :با تو آره
: بهش بگی خودتو دوست داری و نذاری بره ؟
بیخود جون نَکن، اِستیو می گفت بعضی چیزا رو نمیشه به زنآ فهموند
- آره .
مثلن که تو ریشآیِ تو قِدمتِ سی قرن بی خوابی خواب شده :
اصن اون هیچ وقت چِشایِ بازِ تو رو بو کشید؟
- نه.
: پس تمومه.
- تو چی، لعنتی پس تو چرا اینارو می فهمی؟ مگه
: هـِـه، اِستیو می گفت من گاهی اوقات چیزایی رو می دونم
که هیچ زنی هیچ وقت نباید تصورشو کنه
می دونی پسر، تنها فرق من با تو اینِ که من تو اُتاقم نوار بهداشتی دارم
بعدها می فهمند که اینها آرایـِـگانی از علمِ بدیع نبــود
مَردی پُر شده بود/
و میزایید حرام واژه ای
بر اصالتِ ناوجودِ یک زن.
و
فلسفیدن نبود
جز شاشیدن به این کُــنتراست
+
به تپیدن خَسـت
کالبد سینه ات
من تاولِ اندیشه ات
حواسـَـت…هواسـَـت…
حــرف نــزن-با من حــرف نــزن درخودماندهی پست
خودگُسارنده بِوَحش !
حواسـَـت…هواسـَـت… هـَـســ……………..
خودآلوده بس است !
استخوان ساییده است - دست… دست
فشار……
لاشه ی دَداندوده ی کرمکِ این تاریک زار
شهوتِ واژه شِکن ، گذر و خیره نگاهم بگذار
بِجَه از باد
بِجَهانم زِ من
زِ جهانم بِتَن
به تنم تن به تن
خیز و سوز از لــبم
جز به حَشَر حــرف نــزن·
Self-destruct Attack (II) /since last me
devil in the detail
یاد دارم به سختی دنیا آمدم. اتاقی تنگ ، چند نفر تلاش می کردند و زنی به زور زدن تشویق می شد. من مثل کِرم عمقی را که سر بالایی حفر شده بود می لغزیدم. شبیه گـُه هایی که هرگاه می پرسیدم از آن نورِ خفیف کدام گوری می روید… و در تاثیر فشار ماهیچه ها دهانِ شان باز نمی شد تا بشنوم هیــچ.
حالا تاریکی لباس پوشیده بود و کمی نور هم اینجا. سوراخِ نطفه ام داشت کِش می آمد. در آن سرزمین متخصصِانِ شکم پاره کن دستِ شان می لرزید و درد خوشایند تر از مرگ احتمالی زیر دستِ خرفتانی بود که تحملِ خون نداشتند. سَرَم که دنیا آمد اولین صدا صدایِ گریه خودم نبود. من اصلا گریه نکردم. کمی گیج بودم که البته پس از بررسی کجایی ام انحنایِ گلو کمی خوف برداشت. تنها صدا، صدای ناسزای مادر به کیر پدرم بود و می شنیدم. گمانی از پس انداختنِ من شاکی است. سخت عصبی بود و برآمدگیِ پیشانی اش زو….ر می زد و خیس… / اگر قوایِ جسمی اش را داشتم باید با مشت سینه ی مردی که فرمانِ فشار می داد کبود می کردم. مردک شیون های وحشیِ زنی را نمی شنید، او به شهوانی ترین لحظاتِ هورمونی فحش می داد. یاد دارم هرگاه نوازش می شد، هورمون هایِ همسایه رَم می کردند و بر سر راه، سلول هایِ غذا رسانِ من را هم لگد می زدند. سر در نمی آورم. چرا می خواهند مرا به دست کسی بیاندازند که باعثِ بودنم، کیر پدرم، را فحش می دهد. لحظه ای که بیرون افتادم، پس از اینکه من توقع داشتم آنها رگم را بزنند، نه بندِ نافم را، همه جا ساکت شد. مادرم انگار مُرد. شل شد و روی تخت دراز. آن دیگران هم سخت براندازم می کردند. در انتظار چیزی بودند. شاید مُرده. صدایش کجاست. مزخرف نگو نمی بینی نفس می کشد. تمامِ علائم حیاتی را دارد. ونگ زدن که جز علائم حیاتی نیست. شاید کر و لال باشد. بیچاره. خفه شو برو اون حوله را بیار. سگ پدر ها به جای پاک کردنِ خون و کثافت از من مدام حرف می زدند. اینگونه بود که من میانِ گـُه و خون و ادرار به دنیا آمدم. درحالی که مرا نزدیک سینه مادر می بردند حالِ خرابی داشتم نمی خواستم پیش کسی باشم که از من ناراضی است. خوب چه زوری است. بدهید به یکی دیگر. این زن در تمامِ مراحلِ آمدنم فحش می داد. چشم در چشم که شدیم آنقدر خودش را به سر و صورتم مالاند و قربانم رفت که چیزی داشت از حلقم بالا می آمد.هنوز هم گوشه ای از کتفِ راستم در اثر فشار زیاد ورم دارد. آن روز روحم هم خبر نداشت که سارتر از تهوع نوشته است. اما حدودا هشت سال بعد فهمیدم که رکب خورده ام. من مدت ها پیش می توانستم تهوع را بنویسم. حیف که توانِ جسمی اش نبود. در چشم هایِ مادر چنان محبتی وول می خورد که سنگین می شدم. به جرات می گویم عاشقم شده بود. تکلیف فحش ها نا معلوم ماند. مردی آمد و به من حمله ور شد، همان ملعون، که آلتِ قتاله اش را لای شلوارش پنهان کرده بود. همراهِ من در آغوش مادر افتاد و لب هایِ رنگ پریده اش را به چنگ گرفت.
همان جا فهمیدم که شیطانی ترین موجودِ دنیا من هستم و شیطانی ترین لحظه در جهان لحظه ایست که میانِ نفرت و عشق تنها کاسه ای خونِ آمیخته به گـُه فاصله است
بایــگانـی/از ویراست ناشدگانِ تیـ…مارِستان •
دیوانه در سر من است¹
هِلــیدم، ریختم!
لرزیدم…
چه فایده مَرد؟
دیوانه در سر من است
میــن هایـش ؛
زیر به زیرِ زیرنده یِ تنهایی ـ
فروست گودِ تاریکِ شهوتم را
قعر به قعر جواب که فراز می رود از خون…
چه فایده دَرد؟
دیوانه در سر من است
لذت گسترنده و مالامال
تـن می بویاند از دوصد² استخوان و یک لَزِج لب که دارم
این آماجِ تجربه ای است در استعاره ی مرگ
شـِـبـهِ به اَندام شده ی اِنتفای بودن …
رمیدم، مالیدم
فرو… زاییدم!
حال.
حال و نالِ بی هم تن و هم روانی ات دریده شد به هم ؟
چه فایده دَرک؟
دیوانه در سر من است
¹The lunatic is in my head / ²bones
est que votre main
و من که اندازه ای به یک، دو، سه، چهار… پنج اُتاق و نیمی از بدنم
خشاب خالی قرص / زیر شده ام ؛
من نیم دهه پیش شعر را انداختم بر کاسه ی سُرب مذاب
دانه دانه کلماتش تاول بزند
احساسِ آمیخته به کلامِ ذهن ندیده را فشردم لای ماندآب های حمام شُرِ کند سراسر وان را بدرد تنی را لُخت که انحنای سینه اش در فروکشِ جیغ کر می شد می سوزید حجمِ آن همه آب را که بالا می آمد و من شمع ها را از گردن فرو کردم سر زیرِ رطوبتِ میرایِ پوستِ دست
و خوب ندیدی…
شعله ها اما یک هو جِلِز کردند و دستم دود.
بلند شد زمین و آن زمان ها هوا عقب می ماند |یک، دو، سه، چهار… پنج سالِ پیش و نیمی شیمیایِ سوخته در سر همه اش لای پرانتز| و بی گاه فشار می افتاد رویِ نفس های شب انگاری بی ساعت رفته باشی زیرِ تخت و اَدایِ مُردن کنی -
شک نکن، می کردیم -
من و خودم و خودش تمام این خط ها را نشان به نشانه ی دستانِ نازنانه ی کج و معوج خلیده ام،
مــی کردیم
باور اما نه،
نه حمام که دانه دانه اش چون اسید
نه هیچ چیز را که همه چیز گذشت
نه «این» را که کُشتگاهِ سطر به سطر قافیه شد زیستنِ پس از «آنم»
بی انجام مانده ای هم که سرانجام نه ماشین تحریر احساس شد
نه جوهره ی حتی همان جان که می ریخت بر حلقِ خودکار
این روزها ماشین تحریر هم دست اش بریده، یادت نیست اما از همان شکافت ها، نه حتی کم عمق تر - فرقش اینکه حالا جایِ قلب مغز تشنج می کند
تکرارِ
همان
نیمه ماندآب هایِ حمام
از آخرین نگاه هایِ ندیده بر آینه
بخار بلند می شد
هنگام که لایِ چرکِ افکارِ یک «دست بریده» لیف میکشیدی من را…
آرامش را در همین یـــافتم که
نارساییِ
[داد] هایم مرگ عابران را کـُـند تر کند
[نـــــزنم.
تا چیزی از واپروریدنِ بودنِ
هیــــــــــچ ناقص الپرورده ای کم نــشود
شاید که زود تر
به خــانه و
تــــمــام
.]
__Lithium
فکر کن به خواب هایی که من ندیده زیرِ بالشت دفن کردم
صدایِ موسیقی تا چشم هایم بالا می آمد،
و خونِ لایه لایه ی گوشی که برای مالیدن نبودی
زیرِ هوایِ تمامِ آن رفته ها که به نیستن دیوانه اند هنوز و بس…
فکر کن به انگشت های جویده ی من که خودآغوشی را فهمیدند
شبیه سوزیدن پوست
بعد از برف بازی زیرِ دوش /
به این موضوعات هم فکر کن و امشب شاید چیزی بنویس
از این سوراخ تاریکی که فرو شده ام در