- March 2020 (1)
- February 2020 (3)
- November 2019 (1)
- June 2019 (1)
- October 2017 (1)
- September 2015 (2)
- August 2015 (2)
- November 2014 (2)
- October 2014 (1)
- August 2014 (1)
- May 2014 (2)
- June 2013 (4)
- May 2013 (2)
- April 2013 (2)
- February 2013 (3)
- January 2013 (1)
- November 2012 (1)
- August 2012 (1)
- June 2012 (35)
- May 2012 (23)
- April 2012 (11)
- March 2012 (12)
- February 2012 (15)
- January 2012 (21)
- December 2011 (19)
- November 2011 (18)
- October 2011 (9)
- September 2011 (7)
- August 2011 (9)
- July 2011 (36)
- June 2011 (18)
- May 2011 (22)
- April 2011 (20)
- February 2011 (26)
- January 2011 (28)
- December 2010 (10)
- November 2010 (10)
- October 2010 (12)
- September 2010 (12)
- August 2010 (9)
est que votre main
و من که اندازه ای به یک، دو، سه، چهار… پنج اُتاق و نیمی از بدنم
خشاب خالی قرص / زیر شده ام ؛
من نیم دهه پیش شعر را انداختم بر کاسه ی سُرب مذاب
دانه دانه کلماتش تاول بزند
احساسِ آمیخته به کلامِ ذهن ندیده را فشردم لای ماندآب های حمام شُرِ کند سراسر وان را بدرد تنی را لُخت که انحنای سینه اش در فروکشِ جیغ کر می شد می سوزید حجمِ آن همه آب را که بالا می آمد و من شمع ها را از گردن فرو کردم سر زیرِ رطوبتِ میرایِ پوستِ دست
و خوب ندیدی…
شعله ها اما یک هو جِلِز کردند و دستم دود.
بلند شد زمین و آن زمان ها هوا عقب می ماند |یک، دو، سه، چهار… پنج سالِ پیش و نیمی شیمیایِ سوخته در سر همه اش لای پرانتز| و بی گاه فشار می افتاد رویِ نفس های شب انگاری بی ساعت رفته باشی زیرِ تخت و اَدایِ مُردن کنی -
شک نکن، می کردیم -
من و خودم و خودش تمام این خط ها را نشان به نشانه ی دستانِ نازنانه ی کج و معوج خلیده ام،
مــی کردیم
باور اما نه،
نه حمام که دانه دانه اش چون اسید
نه هیچ چیز را که همه چیز گذشت
نه «این» را که کُشتگاهِ سطر به سطر قافیه شد زیستنِ پس از «آنم»
بی انجام مانده ای هم که سرانجام نه ماشین تحریر احساس شد
نه جوهره ی حتی همان جان که می ریخت بر حلقِ خودکار
این روزها ماشین تحریر هم دست اش بریده، یادت نیست اما از همان شکافت ها، نه حتی کم عمق تر - فرقش اینکه حالا جایِ قلب مغز تشنج می کند
تکرارِ
همان
نیمه ماندآب هایِ حمام
از آخرین نگاه هایِ ندیده بر آینه
بخار بلند می شد
هنگام که لایِ چرکِ افکارِ یک «دست بریده» لیف میکشیدی من را…
آرامش را در همین یـــافتم که
نارساییِ
[داد] هایم مرگ عابران را کـُـند تر کند
[نـــــزنم.
تا چیزی از واپروریدنِ بودنِ
هیــــــــــچ ناقص الپرورده ای کم نــشود
شاید که زود تر
به خــانه و
تــــمــام
.]
__Lithium
فکر کن به خواب هایی که من ندیده زیرِ بالشت دفن کردم
صدایِ موسیقی تا چشم هایم بالا می آمد،
و خونِ لایه لایه ی گوشی که برای مالیدن نبودی
زیرِ هوایِ تمامِ آن رفته ها که به نیستن دیوانه اند هنوز و بس…
فکر کن به انگشت های جویده ی من که خودآغوشی را فهمیدند
شبیه سوزیدن پوست
بعد از برف بازی زیرِ دوش /
به این موضوعات هم فکر کن و امشب شاید چیزی بنویس
از این سوراخ تاریکی که فرو شده ام در
یاد گرفته ام در این لحظات
تیغ را فقط بردارم / و چیزی نـنویسم
اما من هایِ پس از من را چه ؟
آن ها به کدامین دردِ پدرانِ خود که من /
خود را که باشم من هم او…
فهم کنند؟
هیــــــچ بـــگو.
همین تار و مارِ خطوط زخم ها
و مزه ی خونـــیده ی زیر لب را
نگــه دار.
[هــ ـیــــ ـــچ
نسل های بعد از اینات را
واپسیــن دمِ تابــستانِ ترتیـب می دهد
The Blind Spot Attack (I) /since last me
خیالی خیس شدیم اما
زیرِ خفت و خیز کمر موش ها
روی آوارِ میان تهیِ چند اسپِرمِ نابارور
جاری و رگ به رگ
به پــیــش ! خواب هایِ دوره گرد
جویـــآن این شهر همه خونـــیده اند
و پیاده رو همه سنگ فرشِ بَنْگ های
ادرار شده ی ماست…
من و دخترک که در چـشمْ برکه بودیم
جویی را
که نــَـ
ماندآبِ تهوعی از این قبیل را که
اوق اوق اوق
که نـَـ
او نه /
تنـ ها من او را
Out On A Limb
خط هایِ دفترِ من قرمز بود و او بر تنم از گرمیِ رَگانی که نــبودم؛ داغ می شد
حالی به حالی که هوایی خالی از سرنگ ها زیر پوستِ من کبود؛ نــمی شد
و اوهامِ غلیظ اِسکاچ ها هیـــچ کجا جز باریکه ی مثـانه جاری؛ نــمی شد
هنگام که بر دنباله ی خوابــش می مالیــدم دقیقه هایِ گاهِ کابوس را،
اِندرورفین هایِ سرمست از یک غریبه در خشک سالیِ مویرگ های ذهنی ام…؛ تو بگو؟
نه آن ها اصلن نمی شدند در شدن هایِ مسند ناپذیر ما درگیر…
« بر تنــم که دست می شدم تو را » و کرمَک های پس از پوسته ای می خاراندند مرا
نبود نبضی از فشارهایِ حتی نزدیک به صفر. پس ما چگونه زمان می شـ[مردیم] ؟
جانِ من! نه، هیــچ کجا را کسی خیالِ پایانی نـــبود
جهان تنها یک تپه بود و آن دونفر که داد نــمی زدند: من
مضمون باش به این جا بودنــت / خط هایِ دفتر من که قرمز / به رَگانــم
که یکبارِ دیگر نگاه کن
شاید اصلن زیر این پوست «ثانیه»ای وَرَم نکرده باشد
ما هردو از من رکب دیده ایم / من از کرم هایِ اندیشه خوار
از این تن بترس حالا / بیدار / و بعد ها بگو
(حقیقت ندارد بر لمسِ رگانی که نبودم؛ داغ شدن)
دیوانه شو
از این تن
حالا
Way Out Of Here
بِلان! این روزها کسی خانه نیست. رویِ تخت ملحفه ای تمرگیده – هر چه خواب می کنم از فُرم نمی افتد. صبح پیش از آنکه خورشید کاملا نیمه ی جغرافیایی ام را بپوشاند، صدای ساعت تکانم می دهد. و این فعل هایِ مضارع… / که هنوز با گذشتِ یک قرن و سی ده و چندها صفرِ بی رقم، هنجره ی هیچ هشداری مو بر نداشته. بِلان! فهمیده ام واقعا کسی در خانه نیست. آنقدر که - باورت نمی شود – اکسیژن زیادی آمده. دیروز یک دوربین در زاویه اتاق گذاشتم و یک روز کامل را ضبط کردم. روی تخت انگار چیزی تکان می خورد، فرو می رفت، تُشک عمیق می شد و فنرها بی گاه خش خش می کردند. بعد دمپایی راه می رفت و گوشه ای از آینه دیواری از سایه پر می شد و فکر می کردی ابرها جلوی پنجره جمع شده اند و بعد یک هو نمایشگر رادیو روشن می شد. و این فعل هایِ ماضی… / که هنوز آن موزیک های حرام زاده صدای مردی را منعکس می کردند و البته او خالیِ اتاق را نمی دید، اما می دانی اَدایِ فهمیدن اش به دل می نشست. با تمامِ این ها – برایِ خودم یک فیلم بیست و چهار ساعته جور کرده ام و می خواهم امشب فیلمِ دست سازم را تماشا کنم. سال هاست از اِستیوی خبری نیست. اما اگر یادت باشد آخرین نوشته ام از او در همان چند ماهِ پیش گم شد و من چند ماهِ بعد در اینجا به تازگی پس از او بی همه شدم. اگر یک چشم دیگر کار بگذاری اینجا، تا صبح و تا نیمه هایِ شب بعد از این، خواهی دید نورهایِ بی معنی زیادی صحنه را کبود می کنند و گاهی انگار شبح ای دارد رویِ تخت می خزد. اما بِلان، بِلانِ عزیزم، کسی اینجا نیست. تصور کن، کسی که نیست، کمی شبیه به فیلم هایِ مستهجن و ترسناکِ کاملا عامه پسند ، قوانینِ فیزیک را به ابتذال می کشد و البته مشغول تماشای فیلمی است از کسی در خانه ای که چیزها در آن بدون بررسی نیروها تکان می خوردند. تمام ماجرا همین است و همین خیلی. از آنجایی که من روزهایِ کِشیده ای از تابستانِ دیوانه ام را در دنیایی که خیابان ها و کفش ها لوازم اش هستند نبوده ام، مدت درازی است که مست نشده ام. گفتم که، تمامِ ساقی ها رفته اند، نیستند. من هم سی سالِ پیش آخرین قطره ی بطری هایِ اِسکاچی را که یک سال پیش اینجا جا گذاشته بودی ، مکیدم. بعد هم برایِ محکم کاری تمامِ بطری ها را بدون در توی حمام گذاشتم و آب را مدت ها به جوش رها کردم. که شاید ته مانده ی رطوبت اش هم بخار شود و با فضای جهنمی ام به تو رود. من بیست و یک روز در حمام خوابیدم و تمامِ پوستِ تنم از شکل افتاد. مثل تِکه ای موم اول شُل و پس ریختِ تازه ای دچار – تا جایی که حالا لب ندارم و وقتی روی تحت می افتم تنها به یاد روزهایی خارش می گیرم که می توانستم بنوشم، ببوسم و گاهی هم خیلی کم… حرف بزنم. این آخرین کلماتی است که به شکل رایج همیشگی برایت می زایم. آخرین کاری که کردم دور ریختنِ تمامِ ضمایرِ فاسد بود. درِ سردخانه را باز کردم و می خواستم با چند لیتر بنزین و یک چوب کبریتِ حتی خیس، کار را راحت تر کنم. بعد از سرما و خونِ دلمه شده خوشم آمد و خودم مشغول جدا کردنِ ضمیرها از فعل و فاعل هایِ منقرضِ تمامِ قرن ها شدم. پس از چندی هم فهمیدم تمامِ شان فاسد اند، تمام این کلمات پیش از من تجزیه شده بودند. این شد که من همه را یک جا دور ریختم. پس از این نه تویی هستی که بنویسمت نه منی که باشم فقط می خواهم پیش از تمامِ کلماتت «او» بگذاری. با اینکه من تمامِ «او»ها را کردم لای گونی و گونی را زیر سر بالشت گذاشتم – اما بگذاراگر روزی دستی به حرف هایت رسید فکر کنند روزی کسی اینجا بوده است. همیشه فکر می کنم شاید کسی اینجا باشد، با این حال تا آن روز کسی نیست که مرا قانع کند. چطور می توانی باور کنی کسی امکانِ حضور ندارد. گفتم که فیلمِ بیست و چهار ساعته گذشته را ضبط کرده ام. این ثابت می کند اینجا فقط اجسام تکان می خوردند و زمان جریان دارد. شاید همه چیز زیر سر یک آفتاب پرست باشد به هر حال این نوار را هم بعد از تماشا می گذارم توی ضبط بماند. من اصراری ندارم به تمامِ تاریخ بفهمانم چطور کسی می توانست کسانی را نباشد . و چند دودِ غلیظ سیگار می رود هوا که معلوم نیست از کدامین گلوست، کسی که حال ندارد حتی توضیح دهد… با خیالی که به دنباله ی اسکاچ هایت می رسم روزی باز از خانه ای که کسی اینجا نیست تا تابستان های پیش، فعلن