- March 2020 (1)
- February 2020 (3)
- November 2019 (1)
- June 2019 (1)
- October 2017 (1)
- September 2015 (2)
- August 2015 (2)
- November 2014 (2)
- October 2014 (1)
- August 2014 (1)
- May 2014 (2)
- June 2013 (4)
- May 2013 (2)
- April 2013 (2)
- February 2013 (3)
- January 2013 (1)
- November 2012 (1)
- August 2012 (1)
- June 2012 (35)
- May 2012 (23)
- April 2012 (11)
- March 2012 (12)
- February 2012 (15)
- January 2012 (21)
- December 2011 (19)
- November 2011 (18)
- October 2011 (9)
- September 2011 (7)
- August 2011 (9)
- July 2011 (36)
- June 2011 (18)
- May 2011 (22)
- April 2011 (20)
- February 2011 (26)
- January 2011 (28)
- December 2010 (10)
- November 2010 (10)
- October 2010 (12)
- September 2010 (12)
- August 2010 (9)
چی میخوای بگی؟ -
هیچی -
چی میخوای بشنوی؟
- همهچیز
خب، فرقی باهم ندارن
(this conversation must have been over) 100802 02:00am
هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطرهای تاب نیاورد !
از آنکه خیال خوبیها درمان بدیها نیست ،
بلکه صد چندان بر زشتی آنها میافزاید!
فرهاد مهرداد / شکسپـیـر
I want none of this
جایی میانِ خودم و خودم نوسان می کنم. بدون هیچ آسیبی. تنها در تاثیرِ جاذبهی سِمِجِ زندگی که نه میچسباند و نه نابود میکند. میانِ خودی و خودی تاب میدهد. دستِ آخر هم در نقطهای میایستم که نه خودم است و نه خودم. عمود بر سطحِ فرضیِ گــُـه.
نه. مغزنویسهایِ مسموم آنقدرها هم واژگونم نمیکنند. تا به خود میرسم در کسری از ثانیه صفر میشوم. حساس ترین پردههای شاتر را هم که داشته باشم نمیتوانم ایکسهایِ میانِ صفر و بیـنهایتــم را پیدا کن. یکبار میخواستم روزها چیزی نخورم. سبک شوم که وقتی به اوج میرسم منطقه را چند ثانیه بیشتر تماشا کنم. آن روزها من فقط نمیخوردم و نمیخوابیدم و پُر از نوشتارهایِ فرامعنا بودم. پَر شدم، با کمی پسماندهی استخوانی. آنقدر که وقتی ته ماندهی آهِ دهانِ خشک شدهای فوتم کرد، ماه ها در فاصلهی صفر و صفر ماندم. پیشِ خودی لَزِج و کِرموار که بر آلتِ تناسلیام میخزید و من کِرِخت میشدم. بگذریم که حالا تصاویرِ ماتـی از شبهایِ هرگز نخوابیده بر یونولیتِ خاطرم سنگینی میکنند و دیگر از تمامِ خودهایم بـِه هم میخورم. دنبالِ اَبَرخودی، ضدمعنا، خفت و خیز میکنم. باز به وزنِ عادی برگشتهام. این روزها من فقط فکر میکنم و فکر میکنم و دچارِ شیدایی هایِ ناگهان میشوم و چه؟ نوشتارها؟ … هیـــچ؛ تنها زبان نفهمتر و «همه چیز ناپذیرتر» شدهاند. انگار در هر وعده هفت بار به ریدن بروی و مُدام میانِ وسوسهی ریدن و خوابیدن، ریدن و دیدن، ریدن و بودن، ریدن و حتی ریدن – گیر کنی. پایانِ روز هم با اینکه مقعـرت میسوزد و رودههایِ مغزی تیر میکشد، به حسابِ سه وعده و هفت تهوع – بیست و یک میشوم و کمی حسِ نیشخندِ شیطنت آمیز میگیرم. پس از شوُک هایِ الکتریکی حافظهام مو برداشته. هنوز همان آونگِ مشغولِ جان کـَندنِ بندِ اولم که همبند با خودم، میانِ خودم و خودم، در پیِ ناخودی، خارج از تعادلم. دیگر روزها مینویسم. روزها به تاریکی میروم. به شیوهی طبیعت زندگی میکنم. شــبها فقط جَق میزنم. چند تراوشِ خونی هم از مویرگِ واژگانیام روان میشود. اما فقط در حدِ خون ریزیِ داخلی. نه اثری به جا میماند و نه آن بیرون کسی میفهمد چقدر پتانسیلِ دردناک بودنم بالا رفته. بعد هم خیلی ساده است. اورژانس میآید و مـَرد به سبکِ مشکوکی میمیرد. همان جا که آونگ در نقطهای میایستد… نه خودم و نه خودم. میبینند که این آدم نه پاکتهایِ بستهی سیگار را دریده نه بطریهایِ مست شدهی کنارِ تخت را مکیده و حتمن گونی گونی کاغذهایِ آغشته به سمِ خوش مزه برای نسلهایِ منحرفِ بعدی گوشهی اتاق جا گذاشته… وَ خوب چه آدم خوبی بود! گذشته هم به رویِ کسی نمیآید. حتی اینکه من دخترکِ… بودم که حالا مینویسم مـَرد مـُرده است. که مـَرد شدم روزی که سیم پیچید اِن وجهیِ سرم را وُ بودنم قاطیِ موجهایِ نامرئی تشنج کرد. بعد از تمامِ اینها، کارمندانِ زندگی برایِ دیدنِ بعضی چیزها هنوز از امکاناتِ کمی برخوردار اند. پس از متوقف شدن در بالایِ سطحِ فرضیِ گــُـه، جایی که تبدیل به یک جسمِ بو داده میشوم- تنها یک چیز میماند- شاخکهایِ حسی که هنوز تکان میخورند، سوسکی که پس از پوسیدن هم رو به هوا دست تکان میدهد و طلبِ کاغذ میکند…
تو ، همان من ، که آگاه باش توام
من خسته ام
نمیبینی دیوارم ریخته آوارَت
ساکـنان سکوت خورده اند
دیشب، بیهوش که بودی ناجی ها برایمان آمدند
من بیشتر ریختم
تو خس خس کردی و پسلرزهات رنجهای پسخوابیده را تکان نداد
اما
نجات دهندهگان گـُـرخیدند
نویسه های لایِ لزجِ مغزت را ، همان من ،
یافت نشدیم
خیانت کردیم ما ؟ همان بیهمهگان
چه طور نمیفهمند زیرِ آوار سنگ تریم، مگر همین را نمی خواستند؟
نه
شاید هم برای امرارمعاش نجات میهند
شنیدهام سازمانِ کنترلِ آه های تکان دهنده، پول خوبی می دهد
می شود صبح ها لـُـختی را درآوریم
با یکی از آن گـُـه پوش ها
در خواست دهیم
و با چند لیتر بادِ هوا وانمود کنیم:
ما چیزی فراختر از اُرگاسمِ جنسیِ نویسنده سراغ داریم
که دیوار می ریزاند
حالا استخدام شدیم
جهان خورشید بالا میآورد و تمامِ روز
میرویم لایِ آوارها
آوارهایِ ریخته بر ساکنانِ وحشیِ خودمان
و کمک میکنیم سوراخ ها را سد کنند ، آبِشان را جمع
کافی است شُرت پایشان کنیم؛ اهلی می شوند
رویِ تننویسه ها هم آستین می کشیم
بعد ما دیگر آن زیر نیستیم که بریزیم
می شویم کارمندِ نمونه ی ماه -
معتبر که شدیم
حالا کاغذهایِ بیشتری می خریم
دیوارهایِ سنگین تر
لباس هایی با دکمه هایِ آسان برای دریده شدن
بیا زندگی کنیم
شب شدیم باز
همان تو
همان من
خراب بر …
اینجور نگاه نکن
بیا شک کنیم !
Whatcha gonna feel
When suddenly I slip away?
I will protect you
I will protect you
I will protect you
پســرم، حکایتِ ما رویِ زمین در هیــچ تاریخی ثبت نشد
روزی که کاغذ ها نفهم شدند، ما روی پوست نوشتیم
پوست ها که نفهم شدند ،
آن روز ما فهم شدیم
و این چرخه ادامه دارد ؛
- هر کجا که مغزِ بشر برای خلقِ واژه به گا رفته باشد -
روزی که ما نفهم می شویم،
کاغذها تاریک -
تن ها زخم.
اما به خاطر داشته باش
لایِ این چرخ دنده ها، ما را،
تنها یک آلتِ ثابتِ جهانی می نوشت:
خدا؛ که مُــرده بود
هی بِلان!
یادم نمی یاد اِسکاچآ رو کجا گذاشتم
این اِستیویِ حروم زاده دیشب می خواس جایِ دسمزد اِسکاچآمو خالی کنه
می گفت: اسکاچآی من طعم زهرمار می دن اما به کثافتِ اون نزدیک ترن
منم سری بُطرآرو قایم کردم و یه مشت کاغذ از توالت آوردم انداختم جلوش
مثه سگ!
گفتم: بگیر
تیغ و برداشتم و کشیدم رو دستش
اینا به اون کثافتی که میگی بیشتر میآن
خونم اومد، کثافت عجب پوستی ام داشت، کیف کردم
با اون آبی که از دستت میآد رو این کاغذآیِ سکسی بنویس
fuck you Belane!
زهرش داشت می ترکید، دختره تا حالا جز خون مقعرش قرمزی ندیده بود
انداختمش رو تخت و آره
هی بلان با توام، می شنوی؟
آره خلاصه… ، استیویُ خبر کن بیاد اسکاچآمو بو بکشه
هرچی باشه حروم زاده ها با هم بهتر کنار میآن
wearing the inside out
حرام زاده شبی می پیچاند صدا رام تنِ خوش تراشِ فِسُرده ی گوشم را
خالی از غریزه است
- امشب -
فنر مبل راحتی ام پرید بیرون
به میانه ی لختیِ رویم
تنپوشِ حرف هایِ فسلفی ام
به ساعت بیکاریِ هذیانِ من - بیماریِ هر روزه یِ پنهانِ در دیروزــِـه
قسم به فنر مبل راحتی ام دادم دیوارِ اتاقِ خط خطی ام
بریز! همین حالا بریز رنــج را آجُروار به مُهره یِ برآمده بر برهوتِ کمرم
دهنم دره می شود ثانیه ای هزار تــلفاتِ جاده ایست به بی خوابِ چشم آلودم
آواز ، نورِ خفیفِ هــنجره است
تصویر، صوتِ نحیفِ پــنجره
بوسه، ته مانده ی تلخِ خوشِ فیلترِ سیگار
خاکستر، تنِ معشوقه ی تا نیمه هوشیار
خار شکم زندگی ام را فرو رفته امشب سوراخ شده امشب جوراب چکه می کند از خرابه ی هر پای تاول زده ی عریان
و نمی تواند بگیرد تنبان می رود از دست… دل که خود سرگینِ رفته از مقعرِ گشادی است
آآآ… نفسم، کم
اَمنِ آغوشم را بگیر برو تا ته دست چپ بن بستی به نامِ «من» است
تا که بیدارم بمال خودت را به در و دیوار کوچه ام - رنگ به انتهایِ همیــــــــشه ام
بزن …
حالا خوابیده ام
بیدار شو از من زود فرار کن
به همین جا باز هم
در همین جا خواهم آرمیدن
بی سر و ته نامه به شب کــَــندیدگی از من
صبح است حالا
صدای گنجــشک کلافه ی گوشم را پیــچ… می پیچاند
از آن قفسی که میله اش منم
نمکی صدایش از بلندگو می رسد
آمده مبلِ راحتیِ فنر باخته را ببرد -
دیوار نریخته
من سالمم
سیم لوله یِ بیمارِ همیـــشه ام
کلید را به «خوابِ انتحــاریِ غریزه ام»
بزن…
من روشنم دیگر
کار دارد هذیانم
کوچه را بگیر برگرد برو تا ته
تا شب
باز
یک روز به فرقِ سرم ضربه ی سردِ حمام را واژه می کنم
فشـــارِ افتــــــاده به خـــــون ، خـــونِ ریخته بر کــف هام را
یک روز مرده بودن در تابستانی تمام را واژه می کنم
رویــــــایِ ســـــــردخــــانه یِ بـــی نــــــورِ یــــــخ هام را
یک روز سگ لرزه هایِ مردادِ حرام را واژه می کنم
یک ســـال عشق بازیِ رگ به تیــغِ مـــرگِ بی دوام را
یک روز وحشــتِ آخـرین شـعاعِ کلونازپام را واژه می کنم
در داروخانه هایِ شهر،دستِ از پا درازترِ یک نسخه ی بی نام را
یک روز معنیِ «گُه»هایِ مدام را واژه می کنم
حسِ خود فروشیِ بی مظنه ، مخاطبِ بی کلام را
یک روز بر این روزها، بی زبانیِ خُدام را واژه می کنم
آوارگــــــــــــیِ سیــــــــــــگارِ لبِ یک شـــــــــــاهِ آرام را
یک روز شیمیایِ خورنده ی مشام را واژه می کنم
من بــــــــــو را می کنم - تا انتــــــــهایِ تن هام را
یک روز که واژه ها می رند، من «جزام» را واژه می کنم
من تمـــــــــــامِ علم را… و نـــبودنِ پاســـــــــــــخِ «کدام» را
یک روز برنامه ی ته ریشِ ده سانتی فردام را واژه می کنم
جنـــــونِ خاریـــــدنِ خایـــه یِ خواستنِ هــرچه نمی خوام را
من انکارم بویِ تاکید دارد
- تردیدهایِ نگفته ام -
مزه ی متعفن لیوانی از واژه گلاسه ی خنک
بر گلویت که سرب مذاب چرکانده
این خودساخته ها
خودآغوشی خزنده ایست که جفتش را پس از اولین نوازش غورت داده
هرگزها لحظه ای اند و لحظه ها همیشه
من هرگزی که لحظه ای برای همیشه نوشت «معمولا»
معمولا
خوردن
کشیدن
کردن
بودن
معمولا
آمیختن
شدن
آویختن
همیشه ، نیستن
همین یک قلم را نشد رنگ کنیم جای … بفروشیم
ما هنوز در فاز امیدخواهی پستان هایِ یکدیگر را چنگ می اندازیم
مادرِ امیدواری اگر بود
زاده نمی شد شیونی میانِ گه و ادرار و خون
شیونی ناشیانه از نطفه ی شیونی که لحظه ای به گه خودن می افتد و
بعد بهشت… زیر پایش
این نوشته ها همین اند
نتیجه ی لحظه ای خودخوابیِ من
که زبان می شوم بر تو
می لیسانم لبانت را به زخم که زخم جر داده دهانه ی جیغت را
حرف هایِ من برای تو
حقِ مولفِ بی حق
رنجِ مشترکِ بی گنج
درد من برای تو - که بی اعتقاد تر از من نیست به اینها
آری ! ما همه یک چیز شده ایم
یک چیز می خواهیم
یک چیز می خوانیم
«یک چیزِ» من برایِ تو
با اینکه تنها خدا به اندازه ی من می داند :
ما به یک چیز فکر نمی کنیم
حالا تمامِ اینها به نامِ تو
همزبانی هایِ بی دل
به امضایِ یک آدمِ متفرقه
اما
اگر بدانی حرف هایِ من
که حساس ترین نقاطت را می خارانند،
لحظه ی خارش مردی اند که
دست ندارد،
چه ؟
من همه نگاه شده ام
هنگام که نگاه نمی کنی
سیگار نمی کشی
تردیدهای ناسروده ات را برای من نمی خوانی
نمی شنوی
هنگام که زجه ی قتل های زنجیره ایِ آهنگی می شوم
که با من نشنیده ای
من همه نگاه شده ام
به جاری جنون بر پوستِ خط خطی ام
به هنگام که می شوی مخاطبِ بی کلمه
ساعت ها گوشم نمی دهی
به کلیدهایِ ماشینِ تحریر
که به فشارِ نیستـــن ات کوبیده می شوند بر خالیِ میانِمان
که کاغذ معنای عشق در نگاهِ هزارم را می فهمد
هنگام که
من همه نگاه شده ام
عابری می گذرد ، عاشق است یا دیوانه
بوق ماشین ها می خوانند مرا
ناگهان انحرافِ مسیر آدم ها به سویم
که همه نگاه شده اند
بر من
که همه نگاه بوده ام
نه عاشق و دیوانه
من جُرمِ هرگز نخندیدنت را گردن گرفته ام
هرگز ندیدنت،
بیشتر نمی خندم
من همه نگاه می شوم
در جایگاهِ نبودنـــت
حیفِ بـــو که بگویم آدم ها دارند - وقتی که تو بـــو می دهی
حیف توتونی را که سیگار دود می کند
بویی را که رسوخ می کند
که جریان می داند بیشتر از باد
و دَماغ پُر از آن بیشتر از مُخاط
حیفِ شعری که بگویم، بی بو باشد
حیفِ آن مرد که بو می داد، در باران آمد
باران را حیف بویِ نَمَــش از تنِ خاک آمد
شعر از تو اثر دارد و من بویت را
حیفِ شعر،
حیف تو را که همان بارانی
بویِ تنِ شعر زمختم، خاک
پخش می کندت
من خاکم اینها نمی دانند کِرم ها می لولند بر گِلِ ذهن آلودم
من تو را بو دارم - نه که عاشق باشم
این از عشق تیز تر است
بوی تو آه کشیده است در من قد،
حیفِ شیره ی شاه دانه کشیدن
تریاک را نسیه خریدن
بوی تو که تمامِ لَذاتِ شیمیایی را کاذب می کند
اصلا چیستی؟
ریشه ات کجاست، با هم بیا مزرعه می زنیم
بویت را عطر می کنم
گیاهت را می جوشانم
خود را به تو بیمار می کنم اعتیاد پیدا
حیفِ بیمار که بگویم معتاد است !
حیف! بودنت را باید در الکل می ذاشتم
تمام شد تمامِ بودنت بس بوییدمت
شدی پخش - ساقی شدم
خُمدانم نیست لایقِ هر رسوایی
که به بویِ مویِ تو باشد آویزان
حیف بویت را که بر صفحه ی متن به دو بُعد می نشیند
بُعدِ چهارم است بوی تو
گستره یِ ابعاد است
زمان را بُعدها به عقب می راند
جهان از شارشِ تو حرکت می فهمد
ماده ی فَراری
نفتالینِ معطر
لایِ لوله ی بساطِ بی بساطِ منی
سیاره ات کجاست که جَوَش باید از مشتقاتِ متان فتامین باشد قطعا
حیــ…ف، حیفِ بو، نه !
حیفِ بیهوده دَماغ که بگویم آدم ها دارند
که هوا کافی نیست
گرچه بویت سمی است هم اگر، لازم باشد
پخش که باشد بویت،
از تو فقط می توانم به تو بگریزم
- مثلِ مرگ می مانی-
حیف که مرگ است در عبودیتِ زندگی زنجیر
روزهایِ خاموش کردنِ سیگار رویِ رگِ دست
کشــــــــــــــــــیدنِ ناخن به سقفِ دیوانگــــــی ات
روزهایِ گشتنِ من در پیِ پارک هایِ بی عبور
دوختنِ خوابم به پیراهنِ درآمده از مردانگی ات
روزهایِ تیـــــــز و جنــونِ خون بازیِ من
دلتنگی تیمارستانِ درونم به دردِ خانگی ات
روزهایِ مراجعه به متخصصِ مغز
به درمــانِ اختلالِ چندگانگـــــی ات
روزهایِ کوبیــــدنِ آینه تویِ تلفـــن
مالیدنِ تن روی از خود بیگانگی ات
روزهایِ نترسیدن از آینده ی محتمل اَم
بیخیالیِ من از چــرا و چگونگـــی ات
زلزله ای که افتاد، دلبستنِ من به هیچِ مطلقِ زیر آوار
روزهایِ توهــــــــــــمِ خالــــــــصِ جاودانــــگی ات
به موسیقی ای که نمی فهمی اش
شاعری را
که هرزگیِ نگاهِ برهنه ی کنار جوب را فهمید
زیر درختی که لای برگهایش سایه می تابید
شاعری را به «نیست» زنجیر شده
به سرگیجه ی سیگار یک مرد ، گوش بده
دردی که نیست مرا می کند
سایه ای که نزدیک می شود
جسمِ کِدِری که دور
به نقاشی که مویِ نیستنِ زنی را قلمو ساخت
شاعری را که فینِ اول را به سطر آخر باخت
به ادامه ی حرفم که در صفحه ی بعد هم نیست
گوش بده
به آهنگِ تیتراژِ فیلمِ ندیده
که در صحنه ی برهنگیِ تنی قطع شد
شاعری که پیش از پایان تمام شد
آژیر هشدارِ جانِ کسی
آمبولانسی که توی ترافیک ماند
من همین جا مردم ــــ در همین اتاقِ خلوت ــــ پشتِ چراغ های سبز
در ذهنِ پیکر تراشی که گور را حامله ی من کرد
زیر همان درخت که شاعر به هرزه ای دل داد
موسیقی ای را که نفهمیدی اش
پولی که «کتابِ نیست» را خرید
من همین جا مردم ــــ زیرِ همین امضا
در نقشِ یک آدم تزئینی
به حذفِ سکانسِ برهنگی
در شبستانِ نمایشگاهِ بین المللیِ فعلگی
در این همه بیهـــــــــــودگی
خستگی لای تعفن عقب ماندگیِ حمام جان گرفت
که نشئگیِ من دریده شد
به هرزگی
روی خس خسِ نفسِ طرح واره ی تو
جنونِ من به نیســـــــــــتنِ همواره ی تو
بود که شناسایی شد
در این همه بیهودگی
برگِ برنده ی من
نبودنت ، نه بودنت
بلیطِ یک رویه ی من
گورِ عمیقِ مانده گی
به راسِ ساعتِ فـــرار
از این همه بیهودگی
به این همه بیهــــــــــــــــــودگی
جــــــــک ! بغض گوش های مرغ را گرفته
تخم ها پوچ اند
بیهوده پاپیِ چنگ نباش
ـــــــــــ
شب به دست
در همه خیابان های شهر
گدایِ بیداری ام
قربانیِ فقـــرِ رویاهای خوابیده بر کلیـــشه
من ریشه ام
عمقِ خوابِ نسیم را دویده
من که همین درخت را هم نفهمیدم
درخت را که نفهمید ادعایِ پیامبری ام که اگر درختی می بودم به میانِ دیگران شاید می فهمیدم
جنونم را بپذیرید
شب ها پا در می آورم - می شکافم و پخش
تا آسمانِ نهم ، به چند دقیقه
می روم آنجا هم خبری نیست
تا در می نگرم من باد شده ام، ساییده ام به خواب یک درختِ لوبیا
می بیند
که می خواست سحرآمیز باشد
جــــــــک ! بغض گوش های مرغ را گرفته
تخم ها پوچ اند
بیهوده پاپیِ چنگ نباش
در شهر تخم مرغ های شانسی می فروشند، خواب فروشان
باید بیدار شوم
زودتر
می خواهم همان ریشه باشم
گرفتار
آرمانی را
که اسیر
کرده اند
فـــوت اَش را هم
می خواهم پابندِ آمدَنت باشم جــــک
گاو باشم ، بدوشی اَم
فروشی هم
خاک شوم، روییدن کنم
برویم با هم به آسمان و بیهودگیِ رفتن را
شب به دستی که تمامِ عمر رویا چیده است، تبر نکند به ساقه ی بی اساسمان
اگر گدایی بر راه بود که بیداری می خواست
پیامبری از اهالی بیهودِستان اگر بود
گرچه راست باشد
ایمان نیاوریم
دینِ ما همین است - دزدیدنِ مرغ
تخمِ طلا را می فروشیم
گاو می خریم باز گاو می شوم
خود فروشی می کنم باز دانه می خریم
می بریم سرزمین تمام دیوها را به تاراج
همه اش هم به بیهودگی…
ناگهان
موهایمان سفید شده است
کنار آن شعر هنوز گدایی خفته
اویی را که هنوز بیداری می خواهد
می خندیم
من را
که تمام پرهای وجودم از نادانی خواب روآن ریخت و
یک بالش هم نفروختم
تو را نباید برایِ سرگرمیِ خودم می آفریدم
تو نباید برایِ من کلماتَت را می رقصاندی،
لباسِ خیالم را به واژه در می آوردی
یک ظهر که از خستگیِ همواره رفتن،
به سراغت آمدم
تو مدادِ مرا از سر و ته جویده بودی
و برگ هایِ دفترم از پوزه ات آویزان بود
سگی یا موش نمی دانم
من اَهلی ات نکردم
با این حال هنوز دُم تکان می دهی
برو، عصبانیتِ مرا خیس نکن
برو چند ساعتِ دیگر
باز بیا
آفریده شو
حتی اگر که تبخیر شود و مُرده،
تحقیر شویم و آزرده،
بهتر است تا دریا را خیس کنیم
ــــ
برگذر از صدایِ گنجشگِ صبح که می کند خبر لاله ی گوشت را بگیر
بِبَند دَرَش
که دیگر روز نمی شود هرگز
این گنجشگَک ها دیوانه اند، کورند
نور نمی فهمند چیست اصلا
اَفیون خورده نیستی،
اینها کناره ی تخت ات جیره ی دورانِ قحطی است
که نسلِ روشن گراییِ کورکورانه را جَذبه ی ماده ی تاریک بلعید دیروز و
امروز فضولاتش ماییم
ماییم بر فاضلابِ مرکزی شهر روان
به کویر می ریزیم و سقوط به عرش می کنیم
عرشِ سیال خشکیِ صحرا است حتی اگر که تبخیر شود و مُرده،
تحقیر شویم و آزرده، بهتر است تا دریا را خیس کنیم
برگذشتیم از دوازده، به وقتِ ظهر
غذایِ مانده ی نیمروز
نیمرویِ بیهوده خفتن به انضمامِ خرمایِ بی هسته ی وجود.
برگذشتیم از نبات و سیگار و چای
برنشستیم به کافه ی گشنگی هایِ نسلی بی فروغ
نسلِ من که آرمانش مرده بود به روزِ تولد
مِی اینجا شعله می دَمد، فندک مستی می دهد
سیگار بوسه می دهد
یار دود می شود
می رود هوا
می پراکند فضا
نور پخش می شود
سلام! صبحگاهِ کور
برگذر از صدایِ بیمارِ تار
که ماندنت بر این سروَرانِ حال، مردگانِ پار… خطاست
برگذر از روانِ پریشِ روان نویس که می چکد
به تُنگِ سوراخِ نونهالانِ ناجوان
که سوی خواندن ندارند
جز چند بندِ بی اساس
اثاث! جمع کن
از مستاجریِ خود درآ
سمسار صدا کن
بی اساسیِ اثاثت مفت نمی اَرزدش، بده بره
من و تو جز یک مداد و کاغذ چه می خواهیم مگر؟
حکمِ تخلیه بیاور، مامور
بریز خودت را برون
برگذر از من خودت ببین کجاست شب اَت که روز اَت نمی رسد
هرچه می خواند گنجشگِ کوکیِ وجودت
که روزی تشویشِ بیهوده ی
اولین شعاعِ روشنی را می فهمید،
کجاست؟
نه غذایِ آماده ای که سوراخِ گشنگی را پترس باشی
محصولِ مزرعه ی باورم هم نیستی که فصلِ دِرو
داسم بر کمرِ ورزیده ات نرم شود و مجروح
لقمه نیستی که در خورم باشی و یا گیر کنی بر ولعِ تنهایی اَم
نه دانه ای، نه آب
نه ذره ای به نئشگیِ خاطرم، سراب
این همه نیستی و نیست ها تو اَند - چه طور از نیست ها مثالت زنم
همین را بگویم که
آذوغه ای
به بی ابتدایِ فصلِ پنجمَم
دیگر مرگ نه بر اَربابان! بردگان را بیشتر هم باید چوبِ فلک
صد ها ضربه ام که خورند حاشا نمی کنند غفلت
آزاد نمی شود فکرم
تنها لَختی کافی ، ایستادم و فکر دیدم پیچیده به پایم خموده بود در حلقه ی فکرم آن دم که آزاد می اندیشیدم
ناخن می جوید ــَ م، یا من می جویدم ناخن. آن همه زخم ها که می سوزید مرا
نهان می کرد بردگی اش را آزادی به بردگیِ من به آزادی و بود این زنجیره ی آزادی بر بسته ی زنجیری …
دیدی چه حالِمان دادند، تَفت خوریدم، دادند رهاییِ بی واسطه، معاف از مالیاتِ سپرده
معاف از هر چه قفل و بند و ریشه -
ریشت را گِرو گذاشتی صبح ها برای آینه که شب در با پا باز می کنی
سر و کول خموده بر نانِ آزادی
نان دیدی حالا گندم شده پیچیده پایم خموده بر رسته ی خراباتیان، تُف می خورد از آینه
آزاد بود که جز دیوارِ روبه رو جایی نمی چسبید، آینه.
همه ی ریش هایت را ببین چاهِ فاضلاب برده است گِرو…
بردگانِ بی جیره ی آزادی بودیم - شیره مان می مکید و حال می آمد، ریشه می دواند
برده ی بردگیِ ما بود آزادی، ما است آزادی
آزادی
دی
لَختی کافی بود، دی اگر امروز نیست. حواست که هست، در پنج گانه ی سلامت، هستی که تو
لَختی بیاست و ساق پایت بین چیست که می خاراند
با هم به روزها می رویم
بی آنکه ویرگولی بر ایست گاهِ شب نگهِ مان دارد
به روزهایی با زمان های مکانیکی
نوسان هایِ متناوب
دیگر رنج نمی کشیم
اعداد برخلافِ کلمات، همانگونه که هستند خلق می شوند
و برخلافِ آدم ها همانگونه می نِمایانند که هستند
دیگر هرگاه خواستی که باشی، فقط ساعت را کوک کن
برایِ دو سومِ روز انرژی خواهیم داشت
سوختِ مان: هوا، آب، غذا و البته اندیشه است که در انقباضِ مغز خون را جریان می دهد
و شب ها به مرخصیِ هشت ساعته می رویم،
با حقوقی که از چرخ دنده ها به تاراج می بریم، چرخیدن می آموزیم
و مفهومی را پیچیده در چرخ می خریم
اندیشه ها جز موج های الکتریکی نیستند که طبیعت را می شکافند
و طبیعت جز مجموعه ای از اَهرم ها، نیرو ها و اعدادِ هندسی،
دستگاهِ استعاره ی شاعری نیست که باران را بی هویت می کند و آسمان را به غم می کِشد
اتم هایی را که جز تعلیق، احساسی ندارند
می توانیم مکانیک هایِ ماهری باشیم!
با هم به روزها می رویم
و تا شب به تجزیه ی نور می پردازیم
چرا که نور سببِ تاریکی است، نه روان پریشی های هورمونی
و سرما، خلاءِ گرمی است، نه فقدانِ بوسه اش
بیا طبیعت را لخت کنیم
دیوار می تواند سخت باشد، مثلِ خودش
و تنهایی تلخ
نه به مزه ی بادام های تصادفی
که چون
تنهایی ســـت
تلــــــــــــــــــــــــــــخ
یک نوشته از جایی می آید که زمان در آن بی آنکه بیاستند،می نشیند و استراحت می کند
که آدم ها بی شکل می شوند بی آنکه بازتابی آینه را چرک کند
و احساسی که ذهنیتِ واژه را می دَرَد، جایی چرک تر از این جاست غده اش
که ترشح می کند، بی توازن
آنجا منزلِ هیچ هاست و اینجا اتاقِشان
از آن خانه به این اتاق دری نیست،
غریزی است پیدا کردنِ راه
یک نوشته را غریزه ی شعوری، بو می کشد
بی آنکه مزه ی ناخوشِ تردیدی قریحه اش را تلخ کند و
زبان آنجا، بی حسِ چِشایی، لبِ اندیشه را می مِکد
تا آخرین عددِ طبیعی از آغازِ شاعری تمـــــــــــــام شده
میدانِ مین است سطحِ آرامِ این رعشه ها بر جانم.
هیچ معلوم نیست گامِ مشکوکی را تا یقین چند فاصله است، که این خود تخمینی واهی است.
در هر انفجار، از هر گام تنها صدایی باز می ماند و ذراتِ شکافته همچنان، مشکوک، می پراکنند.
هیچ معلوم نیست اگر لرزشِ اجتناب ناپذیرِ پا بسوزاندت،
اگر بگذری از این میدان بی هیچ حادثه،
به اتفاق رسیده باشی.
هیچ معلوم نیست باز هم در کمینت نباشند.
نباشند مین هایِ بی نفصیر زیر پایم.
این کینه نیست. نبرد نیست. تداخل سرزمین هاست
هیچ فکر کرده ای چقدر می توانی ترسناک باشی وقتی به لمسِ پایِ تو اهالی آرامِ سرزمینی به انفجار می رسند؟
بد آفتی است. هر طور هم که باشی به خودت شک می کنی. هر طور هم که باشی هوس انگیزی، شک تو را می کند. به بایگانی ذهنیاتت سر می زنی و چشمت را روی نشانی ها ی زمان و مکان می بندی. با هر زاویه ای هم تلاش کنی، آخرش نگاهت زیر جاذبه ی روزهایی که از آن ها تنها اعدادِ بی مفهومی مانده اند گیر می کند. ورقی بیرون می کشی، شروع به خواندن که می کنی در هر واژه انگار سرودِ مراسمِ تدفین اَت است که زمزمه می شود. گاهی احتمالا برایِ نشنیدن اَش، با صدای بلند می خوانی… اینها چیست؟ اینها را دیگر کدام نابغه ی ابلهی نوشته؟ چه کسی؟ مهم نیست. چطور می توانستم گاهی چندها پاراگراف بنویسم. عجب لحنِ ساده ای دارد. عجب ترکیب های اضافیِ مناسبی. چه توصیفِ هوشمندانه ای. ببین! باید اینجور بنویسی باید مفهوم بنویسی. لعنتی! یادت نیست؟ یادت نیست آن زمان که همین ها، همین مفاهیمِ مفهوم را می نوشتی چقدر تردید می کردی که چرا اینقدر پیچش دادم. چرا نمی فهمم چه کوفتی نوشته ام. حالا برای من چهره خم می کنی که به به و چه چه، چه روانِ روانی داشتم
اصلا می دانی من دارم چیزی را از تو پنهان می کنم. تازگی ها بیشترِ نوشتن هایم از روی عادت است و از روی عادت است که دنبالِ واژه می گردم که از خود لحنی می زایم تا با آن احساسِ نزدیکی کنم. آیا این پایانِ انرژی مفید یک دستگاهِ جمله سازی است؟ مرگ بر تمامِ اصول و ضوابطِ کار! فهمیده ام که هیچ چیز جز یک هیچِ فرامعنا، زندگیِ من نیست. هیچ چیز نمی تواند زندگی آدم باشد. زندگی آدم هیچ نیست. نوشتن هم دیگر زندگی من نیست. نوشتن کارِ من است. چیزی شبیه به غمِ نان. آدم ها حاضرند سی ها سال به ساعتِ صبح فحش بدهند که یاد می آوَرَد هر روز، روزی مثل دیروز آمده است. آدم ها حاضرند سی ها سال بیزار از روزمرگی، روزمُردگی کنند تا مثلِ من و تو شب را با روز در نیامیزند.. تا صبح را به ساعتِ ظهر بر نرمیِ سختِ تخت فرو نروند و سرگرمِ مرگِ علنی نشوند. آری آدم ها کار می کنند. زندگیِ شان می شود کار. تا یک دم را به مانندِ ذهنِ مشکوکِ ما نفس نکشند. و من دیگر نمی نویسم که زندگی کنم. می نویسم برایِ نجات. برایِ کار. برایِ اینکه من ساعتِ زنگدارِ صبحگاهی ندارم
تو هم دیگر بس کن. اینقدر شک به هپروطِ باورم نران. تازگی ها مریض شده ام. بله واژه ی بی معنی و خنده آوری است. حتی بیشتر از اینها هم. وسواس گرفته ام. هنوز دو روز نگذشته که چیزی ننوشته ام بی اختیار می گویم مدت هاست ساکتم، دیگر کارم تمام است. سرِ تمامِ کاغذ های خالی داد می زنم. مدت هایِ من یعنی دو روز، گاهی نیمی از نیمِ روز. تمامِ کارِ من یعنی همین. همین که روز بگذرد و چیزی نوشته باشم. بدتر از آن اینکه وقتی چیزی عادت می شود دیگر انگار هر چه هم بشود، نمی شود
تو حق داری که سرزنشم می کنی. که لحنِ گذشته را به رخم می کشی. اما خوب من که می دانم گذشته هم با من مثل امروز بودی - کدام را باور کنم؟
دلتنگیِ تو برای روزهایِ مرده ام یا تردیدی که به من می گوید این روزها هم مرده اند؟
با من دعوا نکن
میروی نگاهت را روی بایگانی می چرخانی
داد نزن
دست بر نوشته هایم اینجور نکش
اگر مرا با لحنم وصف میکنی
مانیفستِ کنونی اَم به این ترتیب است
من با اعتقاداتِ پخش و پلا یَ م تعریف می شوم
بی اعتقاد تر از لحظه ای که لذت از خماری می بری
از اینجا به بعد ناپایداری در این لحن
یعنی که من حرفِ خودم را می فهمم
در هم و با هم می شوی میکنی مرا در خود فرو
تیغ و رگ خونِ من میشوی بُرون چهره بی رنگ می کنی در هم و با هم آینه می شکنی بر من می شوی هزار تکه ام، هزار تکه ام که نباشم حتی یکی از آن هزارِ ریختم را مردشورش بُرده! ای وای ریختم ریخت ریختم شد پخش شدم نقشِ بر آینه
حالا مرا بزن به دیوار خودت را ببین
مستراح برو خودت را ببین
بر انعکاسِ شیشه رایانه خودت را ببین
در شکمِ جیوه ی بیوه ی همسایه خودت را ببین
مرا در تمام آینه ها بزن به پشت و روی دیوار
نوازشِ خاردارِ صبح که ساعت است انگار
بزن سرِ درِ اتاقِ انتظار به لای تقویم در اول بهار خودت را ببین ببین شدی خمار
بیاویزم به دیوار و دار
بزن با شیشه ی ادکلُان
تکه می شوم بیا ببین شکست شدی هزار
ببین
ببین
به دیگری
خودت را ببین
خودت را ببین
خودت را ببین به دیگری
دچار
ما را به رنگینه ی خوابِ خود درآمیخته اند، آویخته اند از دارِ میمِ غم
گردنانِمان خراشیده و می سوزد تا بیخِ پوسته ی جغرافیایِ انسانی که به تازگی مرزهایش دریده اند و دزدیده اند نارگیل های تک جزیره ی گرم سیری اَش را، جنونِ عاطفی، جنون…. جنو…ن نون نون …ن، که شیره ی مایع احساسی در آن صفر مطلق را هم غُل می زد
خراباتیان خس خس می کنند
می خزند
در زیرِ میزِ اتاقی که روزی صبح بیدار شد و
مسخ
یافته شد
از در بیرون شد و
مسخ
یافته شد
مارا به گور خالی شیپورِ ناله کردند کفاره ی عمری که فِلانی که بمانی در گوشه ی کنجِ اتاقِ شکنجه ی یادها دود کرد بَرِ منقلِ بیداد داد
غبار آلود
آری ماییم همانها که هستند هم ما آمیخته به گِل زاری که روییدند از آن لاله های خونین
هاله هایِ روحانی
توی سرت پچ پچ می کنی، انگشت را نشانه اش می روی که باز آری
باز پیدایش شده
شده ای کالبد دل لرزه ای به بُعد 9/9 ریشتر - باز هم اعدادِ سرگیجه زا
89 را به 90 ،تنها، با یک صفر کشاندی و آن هشت بودی که پاک شدی و 9 که می مانم
تا دو صفرِ صد سرِ سرگردانِ دیگر
تنهایی ام به توانِ دو
یکشنبه را یادت هست؟ قرار بود بمیرم؟
امروز دوشنبه است
باید 365 را در 10 ضرب دهم و به تعداد روزهایش با 9ـــِ گره خورده ای زندگی کنم که چسبیده به هشت،
کِشان کِشان آمد و کُشان کُشان دهه ای را همراهِ 9 یکانِ نودم می کند
راستی که من با تو،
تو با خودت چه فکر کردی؟
تاریخ انقضای یادی که از من در فریزرِ خاطرت به بند کشیدی،
90 واحد قبل از تولیدش بود
تا گند برم نداشته، زودتر
بدرود
داستان می خواهی از من؟ من که داستانم دَستانی دارد تا شکستگیِ آرنج گِل آلوده به اعماقِ گِل زارِ غلیظی که چون باتلاق واژه هایش را می مکد و چون هسته ی هلویی هستِ هسته ی شیره ی وجودی اش را تُف می کند به ریختِ اول شخصِ مفردِ داستان. بی هست می کند از هسته ای که مخفیگاهِ بادام های تلخ است. /تلخِ خوشی / در لفافه ی پوستی که تظاهر به نرمی می کند و زبر می خاراند خود را
تو از من داستان می خواهی؟ من از تو نگاه، نگاه کن گِل چسبیده به دَستانِ داستانم چه طور خشکش زده. این تو نیستی که حالتِ کثافتش خطوط صورتت را در هم می کند و بر همهمه ی باورت نعره ی سکوت می کِشد؟! می کُشم با هفت خط شورِ دل سردِ رسیدن به هشتِ عمیقِ صفحه ای را که در هوایِ فضای میانش عکسی از من است و میانِ من و تو هیچ نخواهد افتاد. اینبار از دَستانِ داستانِ گِل آلودِ من بارانِ سُربی می بارد. تو دست به دستش نمی مالانی کف، که می کُشد خود را پیش از تو در شش خط
:
1. من سلولی بودم، کچل و برهنه از بازدمِ حیاطـــــــــــــــــــت. قرار بر قرارش نبود از دمِ سیگارِ انسانیت
2. در آستانه ی دستگیره ی در هرچه می کشیدمش باز نمی شدم
3. به دود دادم دودمانِ توتونِ بودی را به نابودی که بود معنای زندگی در غشای تخمکی که تردید ورزید
4. حال می بینی حالم را چون هیولایی است که آرام خزیده به خوابش بر آن خاکسترهای سرد
5. چشم به رحم می آید ار خُرناسم من داسم که گردن زدم رگ های زاده ی انسانی را
6. در خطِ ششم، ماندم بی هیچ از چیزی که دیو خردسالِ باورم باورش نبود، یک فرمول انسانی
7. و آن در خط هفتم پس از رسیدنم جا مانده