Progressive Escape

«من» ناشی از ناویسه‌گی شده‌ است
در حالتِ عادی، «او»  نمی‌بود.  

دی‌وار،  سَرَش را به آمیغِ چند ناله‌ی اَتمی می‌کَنَد و خوب که خون نــمالید، ته‌اش را -حفره‌وار- سگ می‌شود. در مواقعی که مشام یارایِ هضمِ بوهایِ طبیعی نیست، محسوسات دیگر دست‌به‌کیرِ هم نمی‌دهند تا مُدعیِ شَب‌لیس‌ـه‌گانی باشند که خیلی وقت است ترک شده‌ام. درست از روزی که به دنیا نیامدم. با این‌حال می‌شود هیچ‌چیز را لایِ خواب‌هایِ از برایِ رفعِ جنده‌گی و اندک امورِ واجب‌الستتارِ مُرده‌گی گـُـه‌پیچید و سپس نـترکید وقتی که؛ ترکید.
«به این لرز» وا‌نمودار شدم که تمامِ توابع واتابع‌اند- از وقتی که دیگر هیچ نام‌گذاری‌ای را در حوزه‌ی ریاضیات درک نشدم. خُب، به‌گاست که «من» خودِ حد بودم در. خلاصه رگ‌اش را گرفتم، کژلَشانی کِشاندم پیشِ کاعذ که لعنت غورت داده بعضی نا‌خون‌ها را بـِتُف تا. سگ‌رَمیده این‌جا هم پسِ خطوط را می‌جورید. من نبوده‌ام؛ با کِرم‌ها جق زده‌. از آن‌ بی‌جا که اَهلِ گـه‎آرایی نبودم- یک استخوانِ پیر خط‌های سفید شده و سیاه مانده نشان‌ـَش دادم. جایی که تازه فهمیدم ضمیرِ سه اسمش را در روزگردی‌هایِ سگ‌لَه‌آنی گـُمیده- گفتم «من»‌زاده تا ناحرام نماندی بنویس. 

پوستم که هنوز به حدوثِ زخم؛ بی‌چروک 
و پاره جَه‌ هایِ جوانی
امروز بازگو شدم: روزهایِ آخر است...  
خیره‌گی؛ نَباشیدن‌ است
امشب نمی‌میرم، تو کارَت را بُکُن.   

هیچ چیز برایِ «آدم» تر از نا‌فهمیده‌گیِ «تر» نـیست. من این را وقتی به اثبات نمی‌رسانم که رفته باشم. اما حالا که تکلیفِ فعلِ هیچ سگ‌گردی‌ روشن نیست و ثُبات بر مجاریِ تَفَنُنیِ من دچارِ تخدیر است، باید چندی از توله‌سگ‌هایِ سگ‌و‌نا‌سگ را فقط لَمید و اَاَ این همه سگ. به لرزِ مزاح الفاظی را استفاده شد که «اِ من این را نمی‌دانستم»«چه‎ جالب»«ببخشید».
عموماً آدم پدیده‌ی کافی‌ایست. نه از جهتِ فروپذیری - که اینی را که هست را هم نمی‌رود. و درست به همین خون ما تلویحاً ایجابِ نوعی پس‌وپیش‌پرده‌گی کرده‌ایم و از عمقِ هزار پایی به ارتفاعِ نقطه. 

 هی، کسی میانِ پوزه‌بند خونِ زخم‌خورده نوشخوار می‌کند
بزاقِ هارت کو ؟

پَره‌هایِ زبانم از افولِ بی‌گه‌آنیِ تو خبر می‌دهند. هر چند بدانند هنوز نبوده‌ایم و خب بدیهی‌ست که درصدِ چیزی در پیکره‌ی من بیش از سیطره‌ی تو در من است. داری که بدیهیات را چه می‌کردیم، شاش چطور، داری؟ باشد که از عرب‌ها بپرسیم این «فعلاً» چه خونی‌ست. و حالا که همین چند قرنِ پیش صبح شد بجوریم چرا سگ‌ها لال و گنجشک‌ها هرچه می‌پارند ادایِ سگ نمی‌شود؟
من تمامِ سگ‌سگ‌ُمِ ثانیه‌ی گذشته را خواب بودم، محاسبه شو بگو چقدر خون دارد که «نورها» نمی‌گویند مرا خاموش کن؟ حواست بود لای چمن‌هایِ سیاه‌تر چه ریخته بودند که احیاناً «بزرگ‌آرزوها»یِ من به این ناپُرسی‌ها پناهِ دره رفت؟/
خب من وقت ندارم- پس باید نـروم و هنجره‌ی گنجشک‌ را به سگ‌دندانی بِدَرَم. پنجره را همین‌طور گِل گرفته بِهِل و فعلاً بی آنکه بدانی به شب بگو ـفعلاـ بعد دراز که شدیم رویِ سرد‌کاشی‌هایِ‌کف، لُخت لُخت برایش می‌میریم که همه چیز در روز یک دروغ بود وَ
 «فرارِ این‌نخواه» .

خون‌پاره‌گی

حتی خونِ من باید طعمِ زنجیر داشته باشد 

جلومانده‌گی ← کم‌بوده‌گی

واژه‌هایی دارم که به علتِ فروپذیری، کافی‌اند 

Wind Won't Howl

از این دیــوار به قبل 
هر بـَعدی مُرده اسـت

پوزه‌گـی

و خـُب
موسیقایِ این خیابان 
ردِ پایِ من بود که.
نمی‌شنیدم


All the time

Seeing is believing but I don't want to know
می‌دانی حرام‌ـَم؛
جوانی‌ـَم فهمیده
[ اون بیرون نمی‌شه به نـرسیدنی‌ها رسید ]
Walk on through the wasteland I just can't let go

یک نور بالایِ تپه‌؛ و این یعنی چه؟ من از این سگ‌آنه‌سگیِ سگ‌نـشناس عبور شوم و هنوز چیزهایی هست که هست؟ به محضِ همین‌سانی هم که باشد بگذار اغراق کنم که من اصراری به شهوت‌رانیِ رودخانه ندارم، من ندارم. خون‌حافظ‌ـَت آب. من تصوری از موجودی که تپه را سر به ته بخزد ندارم. و همین‌‌طور که هر گذرنده‌ای از جایی آمده و از آن بی‌خبرم، بگذار هیچ‌چیز شدنی نباشد وقتی که من: بیگانه‌ای در خانه.
Hold on
Please
Hold on
To me
بگو ببینم. هنوز کنارِ آن داروخانه وحشِ بی‌نسخه می‌فروشند/وقتی که می‌لرزیدیم؟
Tempt fate
Release
Escape

«دی»‌ها را که بی‌ «گـَـر» کنیم، شاید «این»‌ها روان‌آنه‌تر مجاریِ جُمجُم‌آنیِ شب‌مره‌گی را طی کنند. اما ساده نشو. دانسته بودیم که همه‌اش. گاهی جایی هم هست که این فرضیه‌ی گـُه و گـُه‌تر روندِ تدریجیِ فَهم‌سپوخته‌گی‌ت را مُعَطَلِ چند کثافتِ مُسری کند. از آن بابت که مسریت تنها در بسترِ زمان نشر می‌شود. همان پایسته‌گیِ چه؟ حالی‌ به حالِ. این دچار‌ه‌گیِ ما نیست، ثانیه‌ها گـُه‌به‌گـُهِ هم می‌مالند. و چقدر چیزی در گودیِ روزن‌ـَم تَر شد وقتی «به‌جایی رسیده‌گیِ» تازه‌ای را شناسانی کردم که:
[ با هر هیچی [کنار] بیای چون با هیچ هری نمی‌آی ]
Behind those grey and lonely eyes
Unforgotten by time
Reality is dawning
Our spirit is awakening
And somewhere in the hurricane
Hope is waiting
Crying in the distance
And calling out your name

Clouded escape(field(s)?)

حالا که لیمو گران شده،
ترشی‌ـَت کو ؟

Beyond the horizon of the place we lived when we were young

بگذار بنویسم
این نانویسی‌ها
در جَوِشِ انگشت‌هام یاخته شدند

از یک جایی به بعد دیگر فقط لحن عوض می‌شود، حرف‌ها همان‌اند و یحتمل هست جایی که از این هم به بعد...   .

____________________________________________________
89/12 - 90/1
امشب می‌توانم در تاریکیِ سرخِ اتاق تا هر زمان که بطلبد بیدار بمانم و تا هر ساعت بخوابم. می‌دانم فردا روشن که شود فکر می‌کنم چقدر پوچ بوده‌ است؛ می‌دانی که دیگر تنهایم.

حتما فکر می‌کنی دستی که همیشه روی کاغذ روان بوده باید در این روزها هزاران صفحه سیاه کند. این روزها که بهاری بی‌معنی و سالی دی‌گرانه آمده و من بیشتر از همیشه از خود خالی شده‌ام. راستش همین حالا هم که از سر بیکاری دست به گریبانِ قلم برده‌ام ناراضی هستم. در این روزها نباید ثبت شوم. با لحنِ گم شده‌ای که پیدا کردم هیچ دست خطی به نگاهم خوش نمی‌آید. تمامِ شوقِ زندگی شده‌ است رسیدنِ ساعتِ هشت که بروم و بخوابم. دنیا در نظرم بدل به یک بیمارستانِ روزبه در ابعادِ بزرگ شده... و این همه فعل؟

زندگیِ من دیگر هیچ نقطه عطفی ندارد. هیچ جایِ تعجب هم نیست. سالی تمام زندگی‌ات را. کردی

این با یک پیر مرد هفتاد ساله که در دستانِ خود از حاصلِ عمر هیچ ندارد چه فرق می‌کند؟ مدام این سو و آن سو را نگاه می‌کنم و یادِ خود را به چیزهایی می‌اندازم که زمانی تجربه کرده‌ام- هرگز فکر نمی‌کردم بتوانم این‌قدر یاد و خاطره داشته باشم!

خسته‌ام دفتر. بیشتر از همیشه حالِ زندگی کردن را ندارم. هیچ چیز با هیچ چیز جور در نمی‌آید. اصلا چرا می‌نویسم، چرا نمی‌نویسم. پذیرفته‌ام که زندگی‌ام به این حال افتاده. کاری از من بر نمی‌آید... و این همه زندگی؟

این روزها آنقدر کثیف‌اند که دوست ندارم ذهنم را با کلماتی که زاده‌ی این بی‌قراری‌ست درگیر کنم. وقتی کسی را می‌کُشی تو را می‌گیرند و می‌کُشند- حالا که من تمامِ خود را و طبیعتم را به نابودی کِشاندم کسی نیست مرا. اما این اشتباه است. کسی هست. زندگی‌ام با تمامِ قوا جلوی من ایستاده و سهمِ روزهایِ خوشی را که می‌توانست داشته باشد و من آن‌ها را ربودم می‌خواهد. سهمِ لحظانی که از بود به نابود کِشاندمش و او مدارا کرد. حالا دارد روشن می‌شود که در این مدت چه کرده‌ام- دارد رو نشان می‌دهد و تویِ صورتم مشت می‌کوبد. من آنقدر درگیرِ حفاظت از ذهنیاتم بودم که به برده‌ی ذهن تبدیل شدم. آنقدر سرگرمِ کنترل و تفسیرِ روانم که ناگهان از یاد بردم معنایِ احساس چیست. حالا من چیستم؟ موجودی در تفسیرِ ذهنیاتِ بی‌وجود و خالی از هر گونه...  

نه موضوع این نیست که خسته‌ام و می‌خواهم بمیرم. دیگر حال و حوصله اندیشیدن به مرگ را هم ندارم. مرگ هیچ غلطی نمی‌کند. اصلا به درد نمی‌خورد. دلم یک تغییرِ ناگهانی می‌خواهد، یک دگرگونیِ اساسی- چه حرف‌ها و من! خیلی بد است که خود را لایقِ چیز نمی‌دانم. آنقدر خود را پست می‌دانم که کم‌ترین چیزها را هم از خود منع می‌کنم. 

می‌گوید: باش! چرا نیستی.
لایِ پتو می‌پیچم و خیس. 

خوب این‌ها را گفتی، حالا باید چه؟ آیا باید تاوانِ هر چیز را تا انتها پس داد؟ اینجور کثیف؟ می‌دانی چیست بی‌وجود شده‌ای. و حالا هم تولدِ گـُه تازه‌ای را اعلام می‌کنم که: مردن انگیزه‌ی قوی‌تری از زندگی کردن می‌خواهد. من حتی مرگ را هم از دست دادم، یادته ؟

کاش می‌تونستم برم در خونه کسی رو بزنم. درو باز کنه و بهش بگم نمی‌دونم چه بلایی داره سرم می‌آد و در حالی که می‌دونم اون منو دعوت کنه برم تو.

در راه‌رو که می‌روی به هیچ دری چیزی آویزان نیست. جز یک اتاق که: لطفا مزاحم نشوید. و این یعنی دختر که در اتاقِ چهار تخته تنهاست می‌خواهد بیشتر از این هم تنها باشد. 

EXIT; there’s a way out…
اَمان از خیال‌هایِ واهیِ مسافری که ندانسته به سفر عادت کرده است. در اقامت‌گاه پشت و به دریا و پنجره نشسته و رو به دری که علامتِ خروج دارد منتظرِ حادثه‌ایست. اَمان از روزهایی که بویِ رفتن‌شان در مشام هر جنبنده‌ای گردان‌سری می‌کند. می‌بینی؟ بوها و مسافرها شبیه به هم‌اند، هر سه به نوعی در جست‌وجویِ راهِ خروجی‌اند که آنها را از مکانی که یاریِ ماندن نمی‌دهدِشان به هیچستانی واهی راه دهد. شاید آنجا بوها نشانی از گذشته پیدا کنند و رسوایی‌هایِ مسافر نرسیده به انتهایِ سفر فراموش شوند...
____________________________________________________ 

این عین عباراتِ نیستنده‌ای بود که بعدها جهان را از خود دریغ کرده، نوشت:
[ اینجا تپه‌ستانِ بیماری‌ست از زایمان‌هایِ بی‌حاصلِ چند حرام‌زایِ‌حیاتِ‌پستان‌داری‌دریغ‌کرده‌از‌خود که مدام می‌خون‌ـَند «ما این را به آن بی‌گونه نمودیم»
منی در بی‌کاویِ هرچه تر، گوش به خراشِ هم‌همه‌ای از جهان که خاموش ماند ]

خون مَجاز از هیچ موجودی نیست. پفیوزانِ بی‌صفت. من عصیان نمی‌کنم. خون خون است. 
سینه سینه است - من عصیان نمی‌کنم
دل دل است - من عصیان نمی‌کنم 
سینه سینه است - سگ‌نشناس، من عصیان نمی‌کنم
با من از اُنس حرف نزن. آلبر صدا شو. بگو ببینم بیگانه‌ی تو چه‌طور ماشه را کشید. باور می‌کنی یاد ندارم. یاد نه. درک ندارم. نمی‌دانم. برایم بیگانه است. نه. خَر نشو. من برایِ بیگانه‌ات بیگانه شده‌ام. این یعنی کدامِ‌مان؟ چه گفته بودی؟ من رنجِ منثورم؟ چه‌ی منثورم؟ نه سگ‌ جان. من خودِ اَثرم. منثور و منظوم‌اش را. بیگانه چه شد؟ 
چشم چشم است - من عصیان نمی‌کنم 
مسطور شدی؟ 
چه‌طور نمی‌شود چیزهایی که از دست دادیم از دست بدیم؟
نمی‌شود از دست‌داده‌ها را از دست بدیم
نمی‌شود باخته‌ها را ببازیم؟
فاصله را فاصله‌گی کرد؟
بعضی چیزها را می‌شود دقیقاً چیز کرد؟
بیگانه را بیگانه؟

حالا می‌پرسی چه شد که شب‌به‌شب نانوشته‌تر ماندی؟ موجودِ برنامه‌ریزی‌شده ایست آدمی. (بله، دقیقا آدمی). پیش‌تر هم گفته بودم جایی می‌رسد که نوشته ته‌می‌کشد- این خاصِ آدمیزاد نیست، هیچ پدید و ناپدیدی تابِ تکرار را ندارد- هر چند ذاتاً تکریرجور باشد. باز هم می‌گویی باید کاری نکرد؟  و حالا پیش‌وپس‌ـَم را -که موکداً گفته بودم سگ‌ها دریده‌اند- ببوس و فرو شو که من پیشا‌پس معترفم؛ «لالی» نزدیک است. و هیچ تصوری داری که این برای «خالق» چه خون‌ی دارد؟ واژن به مصرفِ گذشته بردن برایِ تولیدِ آینده‌ای ناممکن. برایِ کله‌ی کچل و مُچِ ورمیده‌ی دیویدِ حالا ناگهان بسیار گریستن، این برایِ یک از‌مرگ‌گذشته چه من‌زوری دارد؟ این احتمالا جهشِ سگ به خوک نیست؟ بر انسدادِ گـُـه غلتیدن و گـُه‌خوردن - این نیست ؟

«من خودِ تلفه‌ام»
تو جُم نخور
دست‌هایت را بجو 
و up and down 
چرت و پرت نگو 
قلم خفه شو 
و اینجور نگاه نکن 
باید می‌گفتم که 
دنبالِ نتیجه نه
نتیجه‌ها دنبالِ من افتاده‌اند


یعنی

کم آمدی باز و
من فقط واژه دود کردم
من که سیگار را ترک ،‏
درد نکشیده ام اصلا
من که فقط «بی خوابی» را آغوش بودم
این یک سال «بهمنِ» لب نخورده را،‏
امشب میانِ «بـاید ادامه بـدهم» و «نـباید ادامه نـدهم» ــ
منفجر می شوم یعنی ؟

بایگانی؛)
(what the fuck, Richard? sweet July?

هر روز بیشتر مطمئن می‌شوم و آرام‌تر می‌گویم:
« زود زی و جوان میر »

و زیاد مطمئن نیستم - اما یک چیزی در این سگ‌جانی گریه دارد


ماندن و ماندن

نگون‌ساریِ رنج یعنی همین که
از دیدِ میله جهان دو سو دارد

with no will to hold on

تو بر راستایِ یک  آمد و نــشدِ متناوب عمود شدی؛
حالتِ میله بر گذارِ خیابان که بود 
و هرکس در تیمارستان آرزویی داشت 
مختوم به وحدانیتِ گــُـه

A soul laid low

مشرعه‌ی باورت که در انحنای روز خشکه‌خون‌هایِ ازمن‌پاشیده را درست بر سردیِ پیشانی‌ منعکس کرد، پژواکِ مَردِ خوابیده بر گیتار -هر چه هم پــاشد- تنها با چشم «وزن جهان» را می‌کنی. می‌کنی درد. می‌کنی باور. می‌کنی سکوت که «نجاتم ده» از هر بی‌جَه‌آنی که وزن هم -ظاهراً- دارد. و من بی‌توجه‌ام به توجیهاتِ واقع‌اَت که قانع‌اَند به خواب‌هایی که می‌شد نــدید - 
" نه حتی رفتن اولین پرده‌ی پس از میله‌ها نیست
ماندن که تمامِ بهانه را تــُـفیـد " 



بیا غذا ;

   تر از لحظه‌ی 
خِرخِره‌ای که تنگ‌آمده ،
لقمه فرو می‌برد ؟
هنوز

نگره‌خوار

چیزی که نیست بر نمی‌گردد.
پس چرا من هنوز تند راه می‌روم؟

برایِ چه پارس می‌کنی؟ لایِ جَوِشِ پوست‌به‌پوستِ استخوانِ من طعمی از شیرِ‌سگ خاموش است. هیچ انگار شده‌ای؛ میان‌زخمه‌ی این - مثل‌سگ‌جویدن‌ها - در زجه‌ی انگشتانم «نگره‌ها» خون‌بسترِ بی‌داری‌اند [؟]

گربه‌ جان،
منی که از عُنفِ جنده‌گانی شیر  نخورده‌ام، این آسفالتانِ رمیده را پیِ شیرِسگ‌ـَم.
اینجور خرامان ره‌گذرم نکن

تاریکی را که نمی‌بندم به رویِ پلک‌هام، می‌شود از شب خالیِ خیابان را شنید. گاهی هم وِزاوِزِ «نورها» که «رعشه» را ترجمانِ برانگیخته‌اند. جز این چند حادثه‌ی مقدر - که به شخصه کُشنده هم- چیزی میانِ تاریک‌نیمه‌گی‌هایِ من تالیفِ درمانِ‌بی‌دردی نمی‌کند. روز هم که باشد، خب پیداست؛ من نمی‌کنم. تا به حال نیُفتاده‌ای که استخوان خون بجورد؟ و بی‌محاسبه که احتمال می‌روم خون جایِ پوست پوشیده باشم؛ بر اقصی‌نقاطِ تنم ساییده‌گی جیغ بکشد از؟ مفاصلم را یک نیمه‌شب به نوازش رام کرده و پس دریده و جویدم، بعد تازه فهمم به جا آمد که زین پس چه‌خون‌ـه خم‌وواخمِ به‌دندان‌کشیده‌گی کنم پس‌مانده‌ای شبیه اندام را. کمی ادامه دادم. وقتی می‌شود از خونِ جهنده پوست ساخت، آن هم به نفوذپذیریِ زیرِ صفر، بی‌گانه‌گی حکمِ اَبد پیدا می‌کند. چیزی که آدم‌ها به آن گفته‌اند «نه اینگونه نیست...» / تعبیر شده به «انزوایِ خلاق» که سگانِ بی‌قلاده تَر می‌دانند. 

پوزه‌ات را کدام سگ دره‌ای فسرده‌ای، یا
این محله بوها را صرفِ به‌جایِ حشیش کرده؟      (است)

رفته‌ام بیشتر نگاه کنم به روزهایی که رفته‌اند. من مشتری نیستم 
من مشتری نیستم

سگ‌هایِ محله دنبالِ گربه می‌گشتند. چرا؟ تویِ کوچه سگ نبود؟

نظرت چه بود برایِ شیرِسگ تحملِ جفت‌گیریِ گربه و میو میو میو؟

حتی که سگ داشته باشی، نیــستم
مشتری بخواهی‌م، می‌روم گورِ پدرِ سگ
نبود؟ باز می‌رفته‌ام 

یک نیمه‌روز هم قیدِ تمامِ متافورهایِ «با این حال»ِ پس و پیش را زدم - و پس باز ادامه دادم. حالا سرت را همین‌جور آدم‌وار که نیست کژ و لای جویده‌ی انگشتانِ من وارسی شو - هنوز و به صرفِ هنوزانِ آتی هم- تقریب زده‌ام نخواهی یافت که دره‌گانِ دندان‌هایِ من بلندایِ چه را کبوده و من مشغولِ جَوِشِ زنجیره‌ایِ نگره‌هایِ هرگز نایافته‌ام   -                   هستم.
گفته بودم «گذشته توجیه آینده نیست» و تاکید که تاریخ نفهمد زبانی را که نه‌فهمید توجیه را و آینده را یا. و حتی رابطه‌ی پُرشائبه‌ی این‌خط با بالا را. جالب نیست که هنوز با آدم حرف می‌زنیم؟ بله سگ‌بار گفتم که. ما تمامِ این‌هایِ طبیعی را دانسته‌ایم. (به دنبالِ چیزی نیستیم. چرا. چون خالقیت. وَ. چون بی‌چاره‌گی -دو اَمرِ ناپذیراند- که اولی پیکره و دومی سیطره‌ی «به‌یک‌جایی‌رسیده‌گی»ست.)

چَخ. خون‌اش را بخواهی کیرِ «خودبین‌ی» اگر مرغوب باشد و اصیل، دارایِ حد و حدودی‌ست که مقعدِ «دیگری» را نه اینکه تاب نباشد، جایِ مالیده‌گی هم نیست.
ناباقی‌اش از آنِ راست‌ناشده‌گیِ رگ‌هایی که روزی مسیرِ آلتِ تناسل را یاد بودند. 





ژرفایِ از سر سیاه

برای خودت بی‌آنکه بدانی مرا وارسی کن که این کوته‌جملاتِ هیچ‌رَس آماس کرده‌اند  تاریک‌توده‌ی تباهیِ لب‌ریز‌ه‌گی‌م را به تَه‌ایده‌گی. نمی‌دانستی؟ جایی هست که من روزی کنار به کناره‌ی آسفالتِ بی‌تو‌گی، فهمیدم دیگر شکستنی نیستم. افتادم زیر پایِ عصب‌غلمبیده‌ی عابران و صحتِ این نظریه را بررسی شدم.  بی‌آنکه تکه‌تکه و دچارِ لِهیده‌گی؛ استخوان‌خون‌یده و هنوزایستایِ‌لرز، چسبیدم  لایِ گودال‌هایِ خفیده‌ی کفش‌هاشان. باید بگویم هیچ ژرقی نیست که گودیِ ثپه را به افسانه هم شنیده باشد. اعتراف می‌کنم، من جنونِ نوشتن ندارم. «وازمانی» خیلی چیزها را آشکار، نه، ابطال می‌کند. من هارم بیشتر به ناصرفیِ بی‌حدِ بی‌بُن‌ها. من جنونِ «نوشت». جنونِ «نویس»  دارم. چندی که سر بر بند‌هایِ تاریخ‌شِکَن خم کردی و ای کاش که من یاوه‌هایِ دیگری را می‌نوشتم، بیا و ببین مُچِ رشحه‌آمیغِ من زیرا‌رویِ این‌ها -همین‌ها- که خودم -دقیقا خودم- نوشتم،  چه‌طور اکیدش کُس‌شفته‌گیِ رنج را نیم‌سپوخته و چَخ، کرخت شد.

(می‌دانی منِ گونه‌ی نامعتقد، اعتقاد دارم که سَرِ پارگی که نمی‌دانم کدام سگ‌دره‌ایست، به تمسخر می‌انجامد. یعنی بیگانه‌ای ذهن‌زده که به هر چیز ِناچیزی و هر ناچیزِ چیزی در نهایتِ احترام مرده‌آبِ شهوتی فراسیرشده را می‌پاشاند- خلاصه در یک چیز است «تَرک». و این جا چه می‌ماند؟ اصلا گونه‌ی ما چرا ادامه می‌دهد؟ ساده است. حواست بود آن روز که دستم لای لبت گیر کرد و بزرگ‌راه می‌رفت، ما هم رفتیم؟ ناچیزهایِ‌ناچیز و چیزهایِ‌چیز تنها اموری هستند که موقتا، هنوز، می‌شود لِنگِ‌شان را گرفت، کشید، از میان درید و فرو شد در کرختیِ کرختِ‌شان. بله این کرختی دقیقا کرخت است. من کاری به شعر‌هایِ دورانِ آجری از آجرهایِ دیگرِ دیوار ندارم. گفتم که این چیزها دیگر در حیطه‌ی کارِ من نیست و کرختیِ خوش‌آیند را بلد نیستم. من پُره‌ای محاط در خالیِ جزمـَم. این کرختی کرخت است همین.‏)
-- MIR.
/Sad Sad Movie: un-ever-rated Chapter ○
به منظورِ دفعِ هیچ‌گونه گزندی که نیست، بگذار کمی سگ‌سگَ‌کی به پهلو والمیده و تن‌لیسه‌گی پیشه کنیم. درست از ته‌کشالِ‌رانِ چپ سَر بجه و تا انحنایِ حولِ شانه‌ام، پلک هم نزن. که چه. که فریادِ جهان نشنود چه حرام‌زای‌ـه‌ها روزن‌به‌روزنِ پوسته‌ام مدفون‌ است.
 «خون‌اش را بخواهی» برایم حکمِ اَزَل بریده‌اند. همه‌ی ما می‌دانستیم سقطِ پیش‌رونده به هیچ‌رویِ ناگزیرِ یک توده سکوت
See the light disappear now
Roll it over the black
I've got to disappear now
And I'm never coming back

آیا تاریکِ پنجره مشعشع‌تر از واپسایِ بامداد نیست؟ اصلاً مشعشع از، نیست؟ این را هم بمانیم، نشانه‌گانِ سئوال ریزِشِ توده‌ای را فرجه‌ی «ساز‌وباخت‌ی» می‌دهد که تاریخ نداند دیوارِ سوگ - مَ‌رامِ - تنازلِ نور را به شب‌رعشه‌ها (است. بود. شد. گشت. گردید) نه حتی گذرایِ به مسندِ این بی‌فعلی‌ها، اینجا تپه‌ستانِ بیماری‌ست از زایمان‌هایِ بی‌حاصلِ چند حرام‌زایِ‌حیاتِ‌پستان‌داریدریغ‌کرده‌از‌خود که مدام می‌خون‌ـَند «ما این را به آن بی‌گونه نمودیم»/
منی در بی‌کاویِ هرچه تر، گوش به خراشِ هم‌همه‌ای از جهان که خاموش ماند

خودبستره‌گی؛ یعنی تو
و سگ‌ها دویدند به نارسیده‌گیِ پساتن‌ـَت
گفتم - آرام ببوس - بروند.

مثلا هیچ فکر کردی چرا فکرم می‌کند باید بنشینم و یک سینه مهوعِ چند پاراگرافِ پُر حجم کنم؟ شاید اینجا چیزی مالامالِ چیزی شده است. من که یا نمی یا انکار می. گرچه گفته باشم «سَر‌نمی‌کن، سر می‌تهد» .  بیا چند استخوان زاری بده. بگویش این خود‌شکن را که فرضیه‌ی [خالی] تا چه حد قطعی‌ست. توــَم که هرچند گور، من نمی‌نویسم تا نباشی

Reality Dream IV


واغ 
واغ 
واقعن
من

The Thing That Never Was

چیزی اَذهانِ خصوصی‌ـَم را به گودِ ناگذرِ بی‌چاله‌گی سپوخته / پیش و پس دَم می‌زند.
دَم از سَرنرفته‌هایِ نامیزانِ دار. نه. نامیزانیِ دار که سَرخلیده‌ها رَسن رَسن دریده‌اند تارهایِ محکوم بر من‌اش را.
جای به جایِ این خون‌تاره‌گی، نمودِ بی‌ضابطه‌ایست از. وارون‌ـه‌گیِ درد به. کردن و شدن.
گاهی خواب هم ببینیم، آمده‌اند دنیا را شبیه خودش کنند،
[بعد از ما]
 ها؟
ریسمان بسته‌ی دست‌هایِ نامنکرِ من نه، دست بسته‌ی کشسانِ ناگریزش باشد.
گاهی هم عصب‌خسته‌ها یاد روند مسیرِ رنج چند دره داشت، بجهیم فرایِ بی‌تپه‌گی و بعد بگوییم بلاخره ما هم آدمیم.
و انگارنه‌انگار شاید این اولین و آخرین باری باشد که این واژه مرا به کار می‌برد.  

گذشته توجیهِ آینده نیست،‏
توبیخِ آن است
این گفته‌ی خطیری‌ست که تاریخ ترجیحاً نفهمد]

Eternity Part ▬

آن روزها
یک خونِ بی‌رگ داشتند؛
همه‌شان دِراگ زده بودند
[و مگر دراگ تعبیر جوانی؟]
·
این‌شد
ماندند
·
ماندن تعذیبِ نمانی بود

تماشا
جز این، چه‌ را ؟

Head High

نمی‌دانستم عروض‌ِ بودن‌ـَت، طولِ نابوده‌گی‌هایِ مرا نهایت‌شیب‌ـه‌گیِ غم می‌کنند. طوری حرف می‌زنم که انگار، بله که انگار. نمی‌دانستی من پیش از افتادن‌ـَت بعضی نقاطِ دامنه را صرفِ نظر شده بودم، حالا پس‌آمده‌گی‌ت مفهومِ حَدوناحدِ اَسَف‌ناکی را در ضابطه‌ام گنجانده - اینطور که هر نقطه‌ای اَعم از دامن‌ و کِشال و شُرت‌ِ حادثه را - یک به یک - دریده شدم، صرفِ عمل می‌کنم.    

تمامِ تو بحرانِ سوراخ سوراخِ نامُطلق‌آتِ بی‌سرواَنجامم باشد.
 گرچه من ناراحتم. اینجا مسئله جایِ دیگری‌ست.
بگو این عریضه بویی‌ست، اظهارِ گردن‌کجی و شانه‌پرانی می‌کنم. 
یک سَر ریاضت‌هایِ ناکاربردی.
تمامِ تو، گرچه ناتمام بمانم، کافی‌ست

تو را فَلَج‌ام، بی‌وبا
بی‌آ..

کبود نشئه‌ها

تَقه‌هایِ یک قرن نیمه‌نوشته‌گی بر حلقومِ چند حلقه چاهِ عمیق - همان ناهمانیِ سینه‌ام که هیچ‌رُبایِ فی‌الواقعِ رنج شد. پاره‌آوارهایِ تَراگذرِ فهم را نمی‌شنوی که این‌جا، شبانه‌شب، سوراخِ تنفسِ «انجام» را مسدودند؟ ته‌رگه‌اش را بخواهی، من می‌دانم آویزِشِ روان‌واره‌گیِ واژه به کشسانِ بی‌تلاشی، جز تعلیق چیزی نیست. به تکه‌تکه‌هایِ ناهمگون توجه نشو. پراکنده‌گی نیست که از ویران‌پنداریِ محض حرف می‌زنم. اگر همین چند نقطه و ویرگول و خط را هم ناپدید کنم؛ پدید پَس‌تویِ سیاهه‌ام را گم می‌کند، بعد صدایِ جیغ‌اش برمن‌نهیده و نه - می‌دانی که من عصیان نمی‌کنم.

بی‌خود خاک را زیر و رو نکن
هنوز آنقدر درد داشت که بفهمد جمجمه‌ی فوقانیِ دلش را کجا چال نکند
مسئله این بود که فقط/
کجا نکند.

روابطِ میان‌واژه‌ایِ کبود نشئه‌ها همچنان که از اِسمش پیدا نیست؛ خونی از سگ‌لرزهایِ پیشِ‌پا‌افتاده به رگ دارد که نه تَهیُجِ گایشِ زهاربه‌زهار - تَشنُجِ مالِشِ بی‌ماله‌گی تالیف می‌کند/ این رابطه پانسمانی‌ست.
اِفلیجِ درد چهره‌ی ملیحی دارد. آنقدر که تمایل هرچه جز زُکام‌اش را به استنشاقِ بیهوده‌گی درد می‌کند. بله، من تمایلاتم درد می‌کند. و تب‌ْخونِ انگشت‌هام عارضه‌ی هم‌این‌ـه‌گیِ لقاحِ تارَکِ پستان‌هاش است با.

درد بیا !
این‌ها نه - من خودم را
به آستانه‌گی‌ت کبود کرده‌ام

روزی هم بود که جوی هر کجا می‌خزید، شب می‌شد. نگفتم جویِ چه. اما دخترک یقین داشت سیاه نبود. بعد کافِ تصغیرَش را برداشت، از شب رد شد. چیزی که اتاق را جا ماند، پَره‌پاریده‌هایِ نطفه‌اش به یاریِ چند جنسیتِ نامعلوم - که لابد باید بزرگ‌شان می‌کردم. به فرضِ محذوف بودنِ «من» هم، مُچِ باریک و رنجورِ دست‌اش لایِ ران‌هام گیر نکرد. دختر به مخدوشِ چگونگی، ماند و ـَک به ابدیتِ فروـیده‌گی، نزول.
·
آوندِ غم‌بادیِ حوصله‌ام گردنِ خودآکنده‌گی را رگ به رگ- خَمِشِ بی‌گاهِ ویرانی، کرد.

Haze I.
بعد افتادم به تمنایِ شلوارش. جین ْ تر بود. بویِ واژه می‌داد. خندیدم:
  ببین نرمه‌ی گوشِ من جایِ تَری‌ست، من از حوالی‌ش می‌گِریَم.


Pallid II.




Livid III.
اصلا تو لگن‌چه‌ی استخوانیِ عمودِ بر سکوتِ مرا دیدی چطور قرچ قروچ می‌کند؟

IV.
می‌دید انگشت‌هام چه‌طور تمام می‌شوند؛ دندان‌هام را نمی‌کشید.
مشغولِ کِشیدنِ عوالمِ دیگری بود. خوب که زخم شوم، نوبت به پستان‌هایِ تخت- وَ -کبودِ زانوانش می‌رسید.
انتظار می‌کشید.



V.



Toughness VI.
  چاک چاکِ من آنِ چیست پس؟


Haze IX.
من با خودت تنها شدم. حس می‌کنی لقوه‌هایِ ته‌کشالِ رانِ چپم کمرت را خیس کرده؟ همین‌جور این‌جا بلرزیم، جوی راهش را میانِ کلبه کج می‌کند - بعد ببین از خون‌لخت‌هایِ شب چطور نمی‌پرسیم آخرش چه.

·

گوزن‌هایِ نَر کیرشان را شاخکِ مضاعفِ خون‌خواهی، جنگل را دریدند. جز بریده‌ صدایِ آه‌واوه چیزی گریه‌ی خاربُته‌ها را نلرزاند. من جیغ می‌زدم. بیشتر شبیه کویر بود که انعکاسِ آسمان را در مقعدِ شتران تجربه و پسا‌پیشِ ساربان فرو. زمین انتهایِ کُراتِ دیگر را به منظورِ فورانِ ویرانی قرض گرفته بود و دنبالِ اِسپرم‌ریزانِ قعرِ من که دخترک کجاست. حواله‌اش دادم به رَدِ سُمِ گوزن‌هایی که در فرقِ‌شان کیرِ سگ روییده بود.
 زیرِ لب‌ژکه‌هایِ تنم هنوز افسرده‌ام که چه خواندندش؟ آنچه از هم‌پاره‌گیِ نسوجم را به گِره‌ـیده‌گیِ جغرافیایِ نیم‌تنه‌اش بخیه زد- کناره‌ی سینه‌اش نوشته بود: ـَک.        
خون‌گراف رسید.

باش، شب در نهیبِ پیشانی‌ات رگ می‌زنیم



It's funny, but

روزِ بعد از آمدن‌َت من پیر شدم
قطاری که می‌رفت، روزِ بعد از آمدن‌َت نرسیده به انتهایِ مزرعه
دیر شدم
من بی‌نَفَس شب‌مَرِگیِ مرگ را از نای دریدم
روزِ بعد از آمدن‌َت، اشک فهمید و
روزها ، من زیاد خوابیدم؟

این سگ‌بچه‌َت، روزِ بعد از آمدن‌َت
تمامِ استخوان‌ها را جوید
خون‌بارِ رگ، نمایِ خالیِ تخت را
که
دیگر
 نجهید
من روز قبل از آمدت را
سیر شدم

The Day Before You Came

کاغذهایِ بلاتکلیفیِ فردا
باید پیِ چیزی می‌دویدم؟
من مسئولیت‌ِ دونیمه‌گی را
روزِ بعد از آمدنَ‌ت
کیرِ بی‌انجامی چه قطری داشت؟

روزِ بعد از آمدنَ‌ت
پاره‌شب‌پارهام  - بی‌تاریخ -
نامدعیِ حیثیت شدند
روزِ قبل از آمدن‌َت را
من‌باخته‌تَرم
اما

نه جانم
دست‌هایِ من طعمِ زُخمِ خون را زَخمِ 
نوک‌آنوکِ زبان می‌کنند 
بد نیست بدانی
چیزی تر از این نیست 
که نتوانم زبانم را 
بلیسم

 :  جنون حالتِ خفیده‌ایست از ناحالتیِ لب‌هاش
که.

on the steel breeze

این که جایی نمی‌رود؛
زندگیِ من است؟

تُندرانه‌تر.

این که خالی نمی‌شود. اصواتِ هم‌خون بر جنونم را به تنِ کاشی‌ها کِشانِ درد شدی؟
امروز که نرفته‌ بودم حمام، فهم‌ـَم آمد
دیگر هیچ فعلی بی وَندهایِ پس‌وپیش‌سگیده از سوراخ‌هایِ ریزِ دوش نمی‌چکد
طوری جریان را بر واحدِ رنج پخش کن که زمان شرم‌ گیرد
نمی‌دانم آب یا خون یا چه؛ ناماده‌ای از نامایعاتِ تَر بود
نافیزیک ‌دانی که؟
همان نهایتنِ مشهور که در فروــیده‌گیِ ما هنوز دچار اختلال است
مشکوک به.
این روزها در راستایِ رفعِ نقاطِ بحرانیِ ناتابع‌ـَم، از چَپایِ هیچ ناریاضیاتی به خفایِ قضایایِ نامُـثبَتم سبقط نمی‌گیرم
من شاید بد شده باشم.
این جمله ساده بود؟ نه از زنجیری‌هایِ بندهایِ پیش و پس‌ـَش
پس خوب بِ‌خون.
که دیگر نمی‌شنوی بگوید این روزها، هایی در میانِ اندامِ مرگ‌جق‌ـه‌کنِ من نیست. جقه‌کنیِ اندامِ من حالتی‌ست وادارنده‌ی مفروضاتِ ناواقع که جق به جق بزنند خود را و هم‌آهمِ واهَمید‌ه‌گیِ آلتِ تنازلی‌شان را به تناسلِ آلتم[قلم]، تهوع شوند.
می‌گویم این روز نمی واین شب.
Shine on you crazy diamond!
 مثلن کنارِ روز، مرگ خموده باشد و فضایِ هوشم را نفس‌نفسانِ خودگای‌ـه‌گی‌ش، تر کند. و جایی که می‌فهمد تریده‌گی شیره‌ی من را از حدی گذریده‌ است که. خودش را به شیوه‌ی افعالم بمالد و از آن تماس‌هایِ به منظورِ التماس که ای الماسِ دیوانه به منفورِ خون‌گُشت‌هات هم که باشد، مرا بخرا.......ش.

این از این هم جانی‌تر است
که گلو‌گاینده‌ی صدا را نمی‌عقم
چه زود یادت هست؟
برای ماه گریه کردی
کسی نمی‌داند
حالا به‌جایی
اگر
چه

پیش‌ به پس‌ تغییر رویه داد ـــ هر دو به باز


در ریزاریزِ سگ‌ میلی‌لیتر خونِ تــَـر،
امروز [باز]فهم شدم که لَخته‌گی
در مک‌آکِش رگ‌پاره‌گی 
منتفی‌ست

این هارزای‌ـه می‌خواهد بــپوزد؛
که من
بعضی استخوان‌ها را به خودم هم 
نمی‌فروشم

به جهستانِ جه‌دریده‌ات، مرا ببر


تیرِشِ نیم‌کره‌ی فوقانِ نگاه دردِ بی‌حدقه‌ایست که هم‌آیِ سگ‌لرزهایِ من تو را.
مرگِ بی‌باشه‌گی‌ـَت مرا                      کاش می‌کند
لب‌خشکه‌ها نفس خراش می‌کنند
که پاره‌پورهِ دندان لیسه‌هایِ لثه‌بند شده‌ـَت
چشم‌هایِ من ، نـــه. آیِ من تورا
بگزَم؟

Falling Part

منِ بی‌مرگی را «یک خون»  فروگرفته‌ست؛ در هستی به نیست خیال نشو. حتی که. بی‌راه‌سازی را بس. بیا کمی کمرکـَنده از رخت، رخت از تخت، پنجره‌ها هنوز بخشی از کوانتید‌ه‌ی نور را عبور ‌می‌دهند. چشم‌های تو ؟

بگو، من عاشقم؛ به خونِ منعقد
در واپسای چند دقیقه بازِ‌زخم.
 زَمی به سی که شد، قرن است دیگر خون خون نیست
 - مفهوم اکید لَخته‌گی -
و من بودم که نقشِ دست‌هام روی دیوار نوشته شد numb ؟

یک روز داشت شبی را کمین‌ِ رودخانه گام می‌داد. طوری که پاها هم پا و هم سنگ - وحدتی از یک درد. حالا بمانـَ. بعد دیگر گلویِ رود ،رگ‌آرگ، شُر نکرد. خالیِ‌بطری‌انداخته‌هایِ من به بسترِ مرگ‌جوری‌ش رسیده بود. از آب صدای تلق‌تلوق دربسته‌گی‌هایِ شیشه‌ای می‌آمد.  کسی هم نمی‌دانست بی‌رنگیِ درون، هواست یا خلا یا خون حتی، یا است؟

خب ماه هم دی‌گرآنه‌هایِ دی را
به شب‌تن‌ـه‌ی رود نمالید دیگر
و مگر پژواکِ خفیده‌ی نور از آب و شیشه نسبت به هم؟

می‌دانی که سنگ‌ها و شیشه‌ها موجوداتِ در اصل ناوجودی هستند. اصلاً هر چیزِ واحدی ناواحد و تراگذر است.  پسِ‌دیوار‌مانده‌گی را فقط دیوار‌ماـِ‌هایی از جنسِ اِن‌گانه‌گی می‌هَرجَند. پس فایده‌ای هم نبود که پاها[سنگ‌هاش] را به سینه[شیشه‌هام] کوفته کنند یا. فرقی هم نداشت با وجودِ بطری‌های به‌هیچ‌انداخته‌ی من، گمان‌ـَش سرریز کند یا نهایـــتن من از جداره‌ی رود بیرون بزنم. تنها یک چیز تنها‌ـِگیِ خود را به هر پدید و ناپدیدی، لیاقتِ بالِش داشت؛ جایی که او بر انحنایِ شارْآب می‌ایستاد و به ریزِش بطری‌ها گوش ‌می‌داد و فکر که حالا و من شکستگی. falling-apart  را تُف به صورت‌ـَش که در نیمه‌ی راه. falling part را تگ می‌کنم به بی‌لیبِلیِ خالی‌ها. part  به part . خون‌حافظی کن. مثلن انگشتم پاره شود و خالی بزند بیرون و لَخته‌گی‌ش. و این فقط یک خون است خوابیده‌ی همه چیز؛ جداحافظی.


A symphony muted and greying; in stone

تاریکی‌ترِ مَرد کنارِ هیزم‌شکن‌ـانِ شَرَرخیسیده،  مرگ‌شکنی می‌کرد
که
من نامن‌یده‌گیِ تبر را
به بی‌تبریِ من‌ـَش ، عاد کردم
حاصل‌اش
شق شقه‌ی سنگ‌خیالیِ دِل‌ـَش
در واپس‌خزه‌ی جَسدم که فِسُرده‌هنوزیِ
هوش‌شکنی‌ش را، باور چرا
 معترف نبود
سنگ‌به‌سنگ زده و سنگ‌به‌سگ مانده
مَرد سگی‌ـَش قاعدَتَن تن‌آنه‌تر خواهد بود و
تن‌آنه‌گی چنان که نوازکِش‌تر،
کبودپذیره و فروـَنده‎بَر.
حالا چه‌خون‌یم تبر را و من
که هر یک، یک‌به‌یک، معکوسِ اکیدِ  رنج  ؟
سنگ شدیم‌ نه -  ماندیم
غم‌آغمِ درک‌هامان ورم‌زاده‌ی درد نشد
پس
من:
سنگ‌ماله‌گیِ تبرَش،
پیش‌تیزه‌ی گریزِ مترقیِ مرگ
که لَختی‌م  دوست‌داره نه – زاره‌ی مرگ‌شکن بود

این باید تــَـهِ یک
تو در رویِ مریض باشد
؛
من چیزی را خسته کرده‌ام؟

Hey You

امروز را فکر نمی‌کنم
heyyououtthereinthecold
 بعد از هزار و چند شبی که من تو را لایِ نخوابیده‌هایِ بالشت چِپاندم؛ امروز به بهانه‌ی چهره‌ی دوهزارویکِ ثــید هم که شده اشک می‎ریزم gettinglonelygettingold فردا هم به رئالِ معترض، چشم‌هایِ وَرَمیده فرو می‌کنم. اصلن به زبانی حرف می‌زنم که به جنونِ خودنا‌نماییِ ما، بر رنج‌صفحه‌هایِ پــِرایـوِت اوتیسم شد. canyoufeelme تو فقط لیف را بده، دست‌های من مُهره‌دردهایِ کمرت را دردتر می‌کنند تا که آخ‌ــِشِ کف به فروکِشِ کاشی گُر نگیرد withitchyfeetandfadingsmiles طبیعت امروز نفهمد؛ من چقدر تنگ شده‌ــَـم. آنقدر که به احتمالِ نگنجیدنِ پاسخِ «چطوری؟» در تراکـُـنِشِ حالم، امروز را فکر نمی‌کنم. همین قدر تصور شو که جیره‌ی الکلِ کنارِ تخت، بعد از آن دزدکانه‌ی منفور، هنوز لب‌هایِ مرا نبوسیده. نذاشته‌ــَـم سایـِشِ جز زبانت بر من بیمارِگی کند. wouldyoutouchme  تــــــــنــــــــــــ  ــ  ـ ـــــــــــــ ـ ــــــگ.  بیا حمام را خراب‌تر، خراب را  تر، امروز تنگیده تر را 



But it was only fantasy

Baby sometimes

گاهی هم می‌شد دست‌هاش مسیرِ نگاه را عَلَق‌گونِ کاغذِ مشق شوند و جاری. می‌شد یک‌هو ببینم ایکس‌هایِ هنوز نیافته‌ی نامعادله، گزیده‌گیِ سرانگشتانِ افسرده‌ام را رگ‌به‌رگ شده‌اند و چشمانِ کنار دستی کبود؛ که خودکارِ هماره سیاهِ من چه‌طور خونی، و سرخوش که بلاخره تو «با رنگی نوشتی». ‏
نمی‌دانی، من ضمایر را خسته کردم. که دست‌هام دست‌هات را بر بیست و چهار هر چه بخش‌تر، ناپذیره‌‌تر می‌شوم. شئوناتِ سر به ته‌ایده‌گی‌م را یک‌سره لب‌؛ نشان به نشانِ سوزِ جهنده بر مغزِ استخوان‌مویه‌ها، من تا فردا هر چه انگشت روییده‌گی‌ست به غرامتِ   هر چه نامکیده‌گی‌ت خون می‌کشم. حتی که دندان‌هام رسوبِ زِبْرِ ترش‌لیمو‌ها را بی‌اصطکاک شده باشند؛ هم‌چنان واکوفته‌هایِ دهانم را بر تنِ من‌ــَـت زخم 
 ببین، صبح از من و یک تخت حرفِ نخفته‌ــَـت - یک چیز بماند -
 پوست-پوست خون‌گــُـشت. ‏


ریش‌خنده‌گی‌ت را مالیده‌گی‌ــَـم.
دست‌هام به دونوازیِ ریش‌هات
دیوید را 
فسوس‌بگیرند؟ 

Soul Asylum

یک متنِ خواب‌زده، آویز شده به لیمویی تُرد. من و لیمو هر سه چِکانِ یک بالشتکِ سنگ به شب ساییده‌ایم. یعنی که دست‌هایِ استخوان زایِ من دیِ شب را قِرچ قِرچ خاییده و پیشِ پس‌آپسِ لرزهاشان پینه کرده‌اند. بیا جاکِشنده‌ی خسته‌گی‌های نازده‌ام بجو؛ چه ماندم حالا؟
دی‌لرزهایِ خواب‌زده که به شعاعِ متمردِ خون‌تابه‌هایِ صبح، آف از تاب بر‌نمی‌برند؛ فقط سردتبِ‌گی‌شان، گرسنه گرگ‌هایِ سگ‌زده را به دلیل یخبندانِ مشددِ من‌طقه ، به ایگلویِ تنگ‌‌ـَنده‌یِ خاطرم زوزه‌تر می‌شود. بجو؛  طقه چیست؟
یک درکِ خراب‌زده، آمیغ شده به تاس‌هایِ کنارِ سینیِ قرص. عددْ چند بود؟ مکعب چندوَجه‌ی‌ ویرانی‌ام را تعمیم به کبود وجهیِ  چند نامنتظم شد؟ من نفهمیدم کجایِ مغفولیتِ کوهستان خدا نشست بالایِ تپه، سیزیف آمد، خدا پَرت، وَ من آخته شدم. با همین حال در جَوِشِ پس‌بود‌هایِ من‌یده‌ام یاد می‌روم که «چه‌گونه من است» و «من چگونه نیست» / من به اَستنده‌گیِ من‌ـَم یک آنارشیِ کچل‌ـَم. که خیالِ موی‌زده‌هایِ بی‌گانه‌گی را، به رگ‌بافه‌گی‌هایِ ماشینِ خویش‌تراشی میل می‌دهد. حواست نیست‌ها، دارم نمی‌دارم اعتراضِ شخصِ ثالثِ نتابنده از حکمِ مزبور را که همچنان دهن‌چفتیده و مست نمی‌نالد: عددْ چند؟

در اتاق بسته است
یکی از خُرناسه‌هایِ سینه‌ات
هنوز
به لولایِ پیشانی‌ام می‌لود
پارس
بجوم؟

یک وارِ دی زده. دیوار، ساختمان‌اش را داد با دو آبِ سیاه که به حدقه‌ی نگاهم اسید پوشیده‌اند، به یک‌هوییِ ابتذال، دیو از آر بِشَقَم. این فیصله هم یافت. دی‌وار، زهارپاریده‌وار واردِ تنگ شقه‌ی آلتِ تناسخی‌ام شد. حالا می‌شود ایگلو را از مخمصه‌ی نفس‌هام نجات کنم، تنگ و تنگ‌ـَنده‌تر؛ اینبار صبحانه خونِ نیم‌فسرده‌ی پستانانم را از لبِ واژه می‌مکم. من پستان ندارد. دی.

شعاعِ -آف- به گیجیِ -تاب- آبسه‌‌یخ‌هایِ چرکی زده. رو نکن که من هویت جنبش را به دَرِشِ درون‌پاشه‌ی خلاقیت‌ـَم چه کردم. فقط. نیست. صبح. صبح. دیگر

killing all movement

‏کرم‌ها لایِ ران‌هایم، رنج به رنج، نشت کرده‌اند
من محصولِ خون‌لرزهایِ بی‌ملاحظه‌ـَم
کرم‌ها آبِ شرم‌گاهم لغز کرده‌اند.‏ 
کدام بیره را مزه‌گی کنم که جیره‌ی تاریکی‌ـَم خِسانِ خِرخِره را تا دوسندِ واژن
رَسَن بسته؛ می‌کـِشاند کِشان کِشانِ آمیغِ جـَه‌کــُشنده‌ام را. ‏
کرم‌ها، یاختگانِ درون‌آخته‌ـَم، بی‌مار به ماریده‌گیِ اثر خویش نیش‌پندار شده‌اند
من مشغولِ رگ‌بافیِ بی‌مشغله‌ام.‏
دیده‌ـَم از حالِ پنجره شعاعِ گسلیده‌ی تاریک‌ـنیمه‌ی ماه شد
من نور به کورِ ژرف‎‌بـیـن‌ـه‌ــَم، تباهنده‌ام؛ که من این‌جا چه می‌کنم؟
نه، «من این‌جا چه می‌کنم» پُرسه‌ای در حوزه‌ی فیزیک نــیست
کرم‌بـُرهه‌ها می‌جویند جَهِشانِ زمانیِ متافورهایِ غریزه‌ـَم 
کدام مختصاتِ نازمانی‌ را خموده‌اند؟

Sad Sad Movie

بیا اینجا بِدَرد و من فقط عر نزنم. صحنه‌ی مرگِ تو که من بالایِ سرَت، شاید کنارِ موهایِ هنوز سیاه‌، گونه‌ایست که می‌شود فقط در فیلم‌ها سان‌اش را دید. اما خب زندگیِ من هیچ کجایش فیلم نبود، دیوارهایِ آسایشگاه هنوز خونی‌اند. و دیوارهایِ خانه هر جور که نگاه کنی گودیِ فاجعه را ناخن کشیده‌اند. این‌ها عموما در همان حدِ عموم در سرم مسئله می‌سازند، گرچه من برایِ اثباتِ این جان‌کاه‌ها از میلیون‌ها قضیه‌ی بدیهی رنج کشیده و به پوست مالیده‌ام، اما دستِ آخر دیواره‌ی سینه‌ام زخم‌ها را بلعید و رَدِ نامفهومِ رنج‌ را تـُفید بیرون. حالا پس بیا جهان را از خیلی چیزها بس کنیم. فقط عَر به عَرِ زانوانت اشک شود و من پلک نزنم. چند روزِ بعد صحنه می‌آید، پا از پِدالِ تَشَدُدِ رگ نفهمیده برمی‌داری، نگاه، داری می‌میری؟ بله، دستم را بده. نگاه. بیا. اِ صورتت خیس شد، آب، فکر می‌کنم آب می‌خواهی؟ نه. لب. فقط. / ‏
نمی‌شود. بگذار من بعضی پوسته‌ها را شکافته نکنم. این چیزی نیست که آدم پس از ما آن را تاب بی‌آورد. قطعا دچارِ خوداندازیِ جمعی می‌شود، درست از همان تپه‌ای که قرارِ گرانشِ ما را نداشت، آنقدر ژرفید و پایین رفت تا بالا آمدیم. نه اینکه نپاریده باشیم، این بیشتر یعنی که طبیعت فهمیده است کارِ ما چون اجدادِمان جعلِ هویتِ واقع نبوده، که ما پرده‌اش را به آرامیِ لیسه‌ای دریدیم و نه، کارِ ما عیناً درون‌پاشیِ هویت‌اش بود طوری که از میان خالی شد و بعد تو بودی که گفتی حیثیت دیگر چه ؟
ببین من این حرف‌هایی را که می‌زنم بلد نیستم. ذهنِ من در حدِ همین چند فقره خودارضاییِ واژگانی استخوان می‌سوزاند. مثلاً چه‌می‌دانم تَهِ آن کوچه را چطور می‌شود به سر شد و تَه رسید؟ یا دختران به طورِ معمول در تیمارِستان از چه می‌رنجند؟ بماند که اهلِ کجا بوده‌ام. تنها سئوالِ نفس‌گیرِ من همین است که ساعت چند؟ سعی هم نمی‌کنم ره‌گذران را بفهمانم که همه‌تان دروغ می‌گویید. چند سده‌ای می‌شود که یک زبان بسته‌ام. یادت نیست وقتی آمدی من حرف را مثلِ گُهی که در مقعد گیر کرده باشد زور می‌زدم؟
جهتِ پیکان را فراموش کن. درون‌سویِ من با برون‌اش هیچ ناهم‌سازی‌ای ندارد. آخر بعضی ناچیزها را چطور می‌شود بی‌لکنت اَدا کرد؟ وقتی سراپرده‌ی نیستی برهوتِ هر مختصاتی را، عاشقانه برایت هست‌زُدایی می‌کند و طوری مسکن‌ات می‌دهد که جای برای ریدن و نوشیدن و نوشتن داشته باشی، دیگر چه می‌ماند؟ جز اینکه تو دور شوی؟ خُب اگر شدنی بود، بِشو. بهتر است هر چیزِ شدنی‌ای نهایتاً بشود، مگر نه اینکه کله‌مان پُر از چرک؟
می‌دانی منِ گونه‌ی نامعتقد، اعتقاد دارم که سَرِ پارگی که نمی‌دانم کدام سگ‌دره‌ایست، به تمسخر می‌انجامد. یعنی بیگانه‌ای ذهن‌زده که به هر چیز ِناچیزی و هر ناچیزِ چیزی در نهایتِ احترام مرده‌آبِ شهوتی فراسیرشده را می‌پاشاند- خلاصه در یک چیز است «تَرک». و این جا چه می‌ماند؟ اصلا گونه‌ی ما چرا ادامه می‌دهد؟ ساده است. حواست بود آن روز که دستم لای لبت گیر کرد و بزرگ‌راه می‌رفت، ما هم رفتیم؟ ناچیزهایِ‌ناچیز و چیزهایِ‌چیز تنها اموری هستند که موقتا، هنوز، می‌شود لِنگِ‌شان را گرفت، کشید، از میان درید و فرو شد در کرختیِ کرختِ‌شان. بله این کرختی دقیقا کرخت است. من کاری به شعر‌هایِ دورانِ آجری از آجرهایِ دیگرِ دیوار ندارم. گفتم که این چیزها دیگر در حیطه‌ی کارِ من نیست و کرختیِ خوش‌آیند را بلد نیستم. من پُره‌ای محاط در خالیِ جزمـَم. این کرختی کرخت است همین.‏
خب، این همه را چه طور می‌کنی؟ جانم، ذهنِ من بَدَل به یک بداهه‌یِ بدیه شده است و سخت ترین سئوالم را هم که شنیدی؟ بعد از این هر پرسشی ناوارد است؛ کردنی در کردِ ما نیست، ما می‌دانیم که پاراگراف در اصل نباید اینجا بِبُرَد. ‏
با لَسی ِهرچه تمام‌تر تن به نقیضِ خود می‌مالیم‏‌.‏
بیا یک چیزهایی را به زبانِ آدم بنویس
و تمام کن
(خشکی ماهیتی وحشی دارد)
مثلاً که کاش کمی
آدم بودم

Debridement

لازم بود اینقدر نیست رویم؟
هنوز دُمَلِ پیشانی‌ام کرم یاخته‌ی جهان نکرده‌ است
با این حال،
برویم

زود باش از طبقه‌ی پایین مرا بیدار کن. انتهایِ فقراتم را از کمر بگیری می‌بینی ته‌کِشالِ رانم زیرازیرِ لگن سایده و تُرد شده است. از صدا بیزارم. زودتر پنجره را با ریه‌ات سمی کن، آدم که بودم می‌شد از دیوانگی اتاق ساخت. البته ضوابطی هم بود، باید بسته می‌شدیم. امروز دی‌گرگونه‌ی منطق‌ام استخوان باد کرده، شنیدی؟ دکتر می‌گفت گوشت یحتمل گشنه‌اش شده؛ پوست را دوال به دوال صغ زده. چرا دستت را ریزان ریزان پُر از آب نمی‌کنی برایم؟ شاید در طبقه‌ی پایین حافظه‌ام خشک‌زده باشد. راستی من سئوالی دارم، دندان‌هایِ‌مان چه شد؟ از شبی که نخوابیدم، مسواک هم از این خانه رفت. از همان دَری که آمدی تو. مسئله‌ام دارد ذهن می‌خورد. الان می‌رسم به جویده‌ی انگشتانم، که من با کدام دَراننده‌ای لاشه‌ام را ؟

پیـنک دیگر مادر را صدا نمی‌زد، ‏
من تا انتحارِ شیارِ آدم را دیدم
بی‌دارم کن

این هوایِ یخ کرده را تَخت‌زُدایی کن، طبیعت سگ‌مغز شده، مُدام می‌لرزد و ناله می‌چُسد . می‌دانی که ما دیگر عصبِ کُنِش‌هایش را نداریم. هنوز از سال‌هایِ خون‌کار در اتاقِ پشتِ مزرعه چیزهایی مانده، یک بخاریِ بی‌صفت هست که خون‌ سوز می‌کند، آخر آن روزها پُر از خون بودیم مثل حالا رگ و ریشه را مُرخمِ فراـ‌مرزیِ درد نکرده بودیم. لَش‌ات را بِتِکان برو پس از اجسادِ لیموترش‌ها، هرچه هوا هست بِتِپان جوارِ زِهارِ بخاریِ روزهامان. بعد هم شهوانه‌ی بی‌رمق‌ات را ختنه کن بِچسبان به دَر، یعنی که ما اینجا مرتکبِ هیچ شدیم. ‏
شب‌ها منتظرند زودتر از طبقه‌ی پایین رَگ شو. مرا بیدار کن

+
مثلا بیا دردِ وجدان بگیریم
که چرا
نــبوسـیدیم

The Final Truth

نظریه‌هایم هولوکاستِ منقطع‌اند
این خوابِ بسترناپذیر دیدنی نیست
آناویدنا، نمور شدی

دیشب گریز به فاشیست‌ها هم حمله کرد. خون شلوارت را دریده بود. آنقدر که تاریکی چشمانش را بست. پدر گفته بود که باید دست به جیب بریم، حشیش‌های مزرعه را گوشه‌ی لب، برویم روی پروژه فقط شاش کنیم و پول بگیریم. گفتم که من یک گـُه‌پرداز نظری هستم. با این حال آدم رانده‌ام کرد. ها؟ بیا از آدم برویم. یادت باشد هرکس حرف خودش را می‌زند. رنج‌های مُدَوَن‌ام کافی که نه، لازم هم نبود. لیسانس انسانی می‌خواستند. حالا بماند که من نمی‌دانم یک لخته خونِ ذهن‌زده چطور عرق عرق ورق‌های امتحان را تر کند.

زالوها، زالوها
نطفه‌ام را گروگان گرفته‌اند
زیرِ حشیش‌ها خون کاشته‌ام
مزرعه سگ‌سالِ پیش موریانه خواهد زد

آناویدنا، راحتت کنم؛ چیزی از من باقی نمی‌ماند. به هر حقیقت خِرِفتی بخش‌پذیر شده‌ام. باورنمی‌کنی دیشب بعد از اینکه دیگر جیغ نکشیدم، کتاب‌های قفسه‌ی بالا - یک‌هو - پودر شدند. اصلا تصوری داری که چطور می‌شود یک‌هو پوسید؟
بعد پدرانِ‌مان سرگردان شدند و سنگین. دور هم نشستند مرا خیسـیـدند. از شدت نگاهم جَق هم زدند. پُل دهانش بازمانده بود مانده بود کامو چه کیر سگی داشته بایست می‌بود. فرانتس هم فقط گریه می‌کرد – کاش نوشته‌هایم را می‌نوشتم




بیا
رنجت را بُکُن در رنج‌ام
سوراخ به سوراخ،
آخ شویم

Aphelion

ببین، من پُر از واژه‌ام. خواه می‌خور خواه می‌خوان. من پُر از بازه‌هایِ کران‌ناپذیرم. بر محورم،سال‌هایِ پیش شبی گشنه شدم، عددها را واژن به واژن دریدم و صبحی مولفه‌هایِ مختصاتـم جای به الف‌بایی دادند که دِکارت اگر ایستاده می‌شد و شیره‌ی هرچه نمودار است ‌شاشیده می‌کرد در مقعدِ تاریخ، باز هم رسم نمی‌کرد چنین که من بینهایت را از سوی مثبت ختنه کردم و تعریف. اصلاً رهایش کن من را. داریم از سیارکی حرف می‌زنیم  که در گنگ‌ترین گنگِ بود‌ها، پیرخورشیدِخپِل را رُس می‌کشد. چِگال‌اش که مدادِ آلبرت را بر پایانی‌ترین سطرِ نظریه دچار به تکیدگی، گرافیت را پوزه بست. خب، چنان هم که تشدیدها دیگر غلطِ املایی محسوب نمی‌شوند، ساده نیست مشدد گریزی از نیمه‌ی تاریکِ  نوسانِ سینه‌ام. بعضی چیزها دانستنی نیست، هرچند گفتنی. تاریخ بایت‌هایِ حافظه‌اش را شبی چهار میلیارد وعده خالی می‌کند بر فَرجِ فوقانیِ جمجمه‌ام. مثلا برفک‌گونه یاد داشته باشد شاید هنوز، انهدامِ تاکومانروز را که چه؟ تشدید شده بود. فکر کردی من فقط رقاصکِ ساعت را می‌بینم؟ خیر. بگذار ساده‌اش کنم. من رزونانسِ مرددم. که تا تصمیم نکرده‌ام میرا و نامیری ام را، فعلا جهان از موجِ فاجعه‌ام رسـتان است.‏

این قدر احمق نباش. فکر می‌کنی نمی‌فهمم هیچ کدام را نمی‌فهمی؟ گفتم که بعضی چیزها دانستنی نیست. اما من دانستم که آدمیان از نسلِ هر شامپازه‌ای هم که باشند، باز در فهمیدن مقاومتِ ویژه‌ای بروز می‌دهند.  یعنی باور کنم نمی‌دانی همین همسایه‌ی همیشه در کوچه‌ی ما، اسمش گوگل است؟ بعد من باید استخوان پاره کنم، تا تو نیمی از نیمِ بی‌صفتت هم رگ به رگ نشود که؟   نه جانم، کارهایِ سگـتـری‌ـ دارم که مبنایِ وجودیِ بشرانه‌ات را صد بیابان هم که لـَـه بزند، لیس نمی‌شوم.

یک روز شبانه‌ی هر سه‌ی ما – که من و خودم و خودش – آسمان را از خود خالی می‌کند. بعد ما «مثلِ» نه، خودِ وحشی‌ها؛ می‌جهیم  – جـَه تـر –   بر فرهنگِ واژگانِ شما و مصادر به کامِ صفت می‌دریم، چنان که سیگار را به اکسیدِ ذهن،  که دیگر نه تاریک تر، که «تاریکی» تر، و میدانی سر-انجام اش ؟

 نامِ ما در لغت‌نامه‌ی بوداده  از ادرارِ دیشبِ‌مان، که فردا مالِ توست؛ فحش خواهد شد. ‏
در انتهایِ هر شب
از رویِ پوستی رد می‌شوم
که از تنم درنیاوردی
سوزن از من نشئه می‌شود
بغض‌ام را با زبان‌ات بیرون بکش
من سرنگ‌هایِ خمار نمی‌خواهم
این استخوان‌ها می‌لرزند،‏
پوست می‌خواهند
او هنوز زن نــشده بود
و من هنوز مـرد مانده بودم

ما مـَـردِ تصمیم‌هایِ کوچک”
نـیـسـتیـم
حتی اگر که بزرگ شوند”‏


























































































فهمیدی · اِستیو
چطور درد می‌کـنیم؟


شـــــشــ ـــــــ
شــــــوقِ چـه؟



چیزی نـگو.‏



فقط
شــــــــ ـــ ـــو .‏



بعدها، بـــعـــدها



می‌گویـیـمِ‌شان
که




























·
‏«هیــــچ»‏ هم، ‏
شـــدن می‌خواهد


یاد باش، من خسته‌ام - اهل انتظار نیستم



اِنگار به اِنگارم خراش برداشته
طوری که از آینده فریاد تـَرَک می‌آید



انصاف نیست که من
اینجور پـُر از تمام‌ات شوم
و نباشی.‏


Freder


بله بله بله بــــ   ـــ له
تر تر، پیر تر هم ؟
سگ؟
تر هم ؟
اوووو... سیم ها اشتباه کردید
آه که نیست دیگر، دندانه می زند – گزیدگی بالا می آوریم
تارها خِرخِر کنید
بله بله
از این تر تر
بیش تر هم
عمق که چیست دیگر، چنگال می روید -  ما کرخت شویم؟
دریدگی – خود نطفه و خود سوراخ و خود وغ وغ وغ وغ
سگیــده تر می شویم
نه نه نه
نـــُــت ها خیال نکنید – بهتر نیست فرار؟
به چاک شوید که چاک شوید، کم کم کم تر
پالس ها   ایـــمپالس  تر تر
گیتار، حرام زاده؛  دِرام را خفه کن
ویالون خودش  واجر می شود
همه تان
بله بله بله
چشم شوید، چشم تر
این پستان ها رگ به رگ اند ، آن پشت
خفه شید ، تر تر
قلب برانگیخته اند، ما نرم شویم؟
تخم ها شکن شکن ، نه
ترک ترک و بعد، درون پاشیده شدیم
حالا راک شوید، کثـیـف ها، ترقی خواه کنید
ما باز تر ، گاز گاز تر.
  پــِـلِـی می نه
می کــُــنیـــم تر

Or maybe there’s someone
who will understand that
I’m not able to share my world




Red Sky At Night

دیوید، تو همین را می خواستی؟ که من دیگر نــرم نشــوم هرچه هم نوازش کنی بدروانی هایِ آلتِ قتــاله‌ات را. این یک نویــسه نیست. چنان که سرخیِ شبِ آسمانی ات ــ من اینجور می خوانمش ــ  این غم‌انگیز است. که من دیگر با که، با تو حرف بزنم.  که این  ـ که ـ مدام مست کند جنینِ نزاییده‌ی ما را حالا که صدا هم خارهایِ ورم کرده ی پیشانی ام را نرم نمی کند. که اندامِ خاطِرسازِ تو عضو تناسلیِ دیوانه ی مرا راست نکند، چنان که هیچ کودکی بر تخت خالی از نطفه ای خون‌مرده نباشد. دیگر روالِ ارتکابِ زندگیِ آدم لای غبارِ گیتارت نمی گنجد و تازه در اتاقِ من هم کاغذها رگ به رگ شدند، امعا و احشای بی مرگی ساختمان ها را جایی پساپسِ آسمان هایِ تو دفن کرده که دیگر جیبِ پری از سنگ هایت  بازتابیده  نـشود  جز بر همین یک خانه ویرانی ام. من این‌ها را دوباره نمی خوانم. بند نافش را که ببرم بی صاحب رها؛ اینبار زیرِ تمامِ شب هایت شده ام. زیرِ تمامِ شب هایم زده ام. دیوید، این  غم انگیز است. کسی نمی داند که تو می دانی چقدر بیهوده جوان ماندیم حتی که صورتت خارهایِ سفید، که استخوان لرزیده بر تارهایِ کـُـشنده ات -  کسی‌ نمی‌داند که من می دانم چقدر بیهوده پیر کردیم خدا را. که نمی‌داند کسی جز فردریش که مرده است. من همین را می خواستم که دیگر نرم نشوی هرچه هم نوازش کنم بدروانی هایِ آلتِ قتاله ام را. این یک نویــسه نیست. بیشتر شبیه پوست که بی سوز خون چکه کند. شبیه کیر که بی تکان گریه کند. حتی  آستوریا که بی تو سوگ کند یا دخترِ من که بی من هیــــچ. داریم دیر می شویم من از پیش خواب هایت را پیچیده ام لایِ تنم، چمدان؛ من - تو تنها دست بگیر - خسته  هم  شدنی نیست دیگر. خیالت رام. پوست و گوشت لخته شده لای چرخ دنده ها را هم به سختی پاک کردم - چقدر مرگ کشته بودیم - بعد از این می گذارم اش  جایِ تخت. ما دیگر برایِ خودآغوشی بسترِ (چه) نمی خواهیم. ما همین را می خواستیم؟ که دیگر نرم نشویم.
‏ می فهمم. بیش از این بی قراری نکن. فقط لخت شو و بیا زیر و رویِ چرخ دنده ها ـــ‏


دیگر،‏
از کردنی ها
به کنندگی ها
بگو
ما رسته ایم
این فاحشه خانه را



کردنی ها را کرد
و شد. تا جایِ کردن داشت
مقعرش - زخم زخم - ‏



این (چه) تکراری است (؟)‏



نطفه ام فاجعه می زاید. پدر؟
من، درد شده است
آبِ بند آمده ات را



نیســـتم خودش - باز که
کرده کرد
کرد کرده را
که



خون‌اش هم نگاه کن
شلوارم اسید، سیاه شدم
ران را بگیر، پساپسِ پرتگاهِ باسن‌ام
و بعد مستقیــــم
تو در مهره ی چهارم
غرق خواهی شد


Come In Number 51 Your Time Is Up,

 


                      زیرِ زیرِ ریزدنده‌هایِ خون بالا آورده ات     
 سفیدِ استخوان، سوراخ سوراخ
فواره می کند
آره!‌‏
پاره می کند 
          تیغِ تیزرگه‌ها، خشک‌حالِ سال‌هایت   
پوست به پوست
دریده رگ 
بویِ تعفن دیگر بالا نمی زند
عمق می رود
سگ به سگ
خندیده مرگ!‏
          استمرارِ یک تنِ زخم
این همه «می» هرزه می کند
وُ مَرد؟
این همه «بی» همه‌گی، خَستــه 
بی…بی‌مزه‌گی لب می کند
         رعشه‌ها  لرزه کبود می کنند
دود می کنند
زود…       می‌کنند
بخیز! ‏
بر برِ بخیــه‌ها
به جیـــغ اشاره می کنند
آره!‏
بخیــه ها… بخیــه ها
بخیـه پاره می کنند

|ها|

بگو به دیوارها که من نهایــتـاً تنگ نشدم. صبر. بگذار همین جا تمامِ شخص های دو و سه را از دستورِ بی زبانم حذف کنم.‏


I should have strove
I should have fought
I should have shown a little love
A little love
You’re in my heart
You’re in my heart
But that’s the easy way out


  بگوییم به دیوارها که من نهایــتـاًــــــ نشدم. دست هایی که از تیزیِ خِرخره زخم می خوردم؛ بگوییم به دیوارها که من نهایــتـاً رگ نشدم پاره و نشدیم کشیده به سقف نهایــ… .‌‏
زخم هایی که بر لیزِ خاطره بی اصطکاک، سُر . وَ کبود شدم؛ بگوییم به دیوارها که من نهایــتـاً رفع نشدم. پـُمادهایی که در نسخه پیچیده شدیم، به استعمالِ خارجی فقط، ما بودیم خارج؟
لـُـخته جان های حقیقی بر لـَـخته ی خون. گشنه بودیم- به دیوارها بگو قرص می جویدیم.. نـــ.صبر. نـــ.ایست. برو. دوم شو شخصِ بی شاخصِ این شخصیت. زَن! به چَنگ! این دیو-آره‌ی بی روزن. این واژه دَری ها خسته اند، نــــه. تن‌.تنهاهاها هاه…هاها.  این فعل را نمی شناسی؟ مصدرِ مستمرِ بی شخص و زمانِ من. به دیوار بگوییم: ها.‏


پشت من بیا. بیاییم. بعد. مماسِ دست هایِ عاشق ات لـَغزلـَغز زیر آن خشکیِ خاکسترـ دستِ من. دستگیره را بگیریم با من بپـیچان دَر. بسته شد. حالا. دیوار فهمیده است حتما ـــــ‌هاـــ را.
نـــگوییم دیگر. بیا بــِریز اینجا روی من. بله. ریــزِش را می گویم. شبیهِ ویرانی هایِ پسِ سینه‌ات. اصلا تمامــش تو. شخص های یک و سه. حذف.  آ.ریز.ریز.ریز… بـــریز روبه‌روبه‌رویِ بسترِ استخوان سوزیده ی خودت. همان زخم هایِ اولِ سطر
پمادناپذیرانِ دست‌هایِ تنهایِ… منِ خودِ خودت


And oh
Is no one listening?
And yeah
There’s someone missing
 

جانِ من،‏ ویران نشو



من خودم هم فکر نمی کردم
آدمی مثل من وجود داشته باشد


از بالا دستور آمده
این مفهوم را «پوست نــکندیده و لخت لخت» تحویلت دهم ؛



آدمِ بی گذشته
از
بی آینده
بدتره


ببین، بالایی ها بهتر می دانند
آخر تو نیامدی
یا رفتنِ من آمدنـی نداشت ؟
‌‏

 



 .خارَت لای چرخ دنده های من گیر کرد
فکر کردی هم‌زبانت می شوم؟  
لایِ  خون‌ریده هایم هنوز لختی  بی اعتقادی هست
گاهی هم
چیزهایی می گویم که می فهمی





شد باز؟ باز شعورش تنگ شد باز تنگنایــش باز؟ دهانِ بسته ات شد باز دهانِ خسته اش که می‌لرزاند گسل های نبودن را به شعاع دورترین سیاره به همان آوایِ ذوب کننده ی هزار و نه صد و هفتاد و پنج – کاش – نه صد و هفتاد و پنج – اینجا – هفتاد و پنج – بودی – و… پنج. و بعد فراسویِ یکان را دریدن، ما بودیم که ریاضتِ ریاضیات را معنی دادیم؟ چندی حدودِ پس از نهایت، چندی مجانب های نگنجیده در دامن… می گفتم؛ هزار و نه صد و هفتاد و پنج؛ ارقامِ ناشمارِ پسِ از رنج را چشمی هم دید من چطور کوتاه شدم-  حس می کنی باید فقط گفت:               ـــ هَو آی ویش یو وِر هیر ـــ           و هیــچ؟
می کنی قبیل نیازمندی هایی را که برآمده از زوایایِ حس خورده ی ذهن اند؟ این ها را که نمی‌فهمی، بیا این مسئله را حل کن تا من در اسیدِ تراویده اش حل نشده ام:
دو هزار و دوازده منهایِ هزار و نه صد و هفتاد و پنج؟



چه ؟ سی و… فشار نیار، گِردش کن. راهنمایی؟
واترز و گلیمور را هم فاکتور بگیر + هرچه زاییدند میرندگان تاریخ

همین سیِ چرخنده بر زبان، که مادرِ شاهنامه را رسوا کرد تا سهراب مرد که نه، نامرد نشده ـ       آب بچِـکاندت، کافی‌ نیست؟


inondé de sang

 


 دی می شد و گفتم صنما عهد به جا آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست


ـــــــــــــ
دیگر بحث این چیزها نیست /‏ 
بگو من این وفا را در کدام عهد بگنجانم ؟





  


...to communicate with you

رسیده ای به اینجا؟
از گشنگی جویدنِ قرص
برتشنگی پاشیدنِ خون
از خستگی تصفیه ی حضور  
از رگ به لب از لب به جون…‏


دارم برایت قَمیش می آیم، جِر نشوی
جان نکن بعضی چیزها فهمیدنی نیست



تو کونت را برقصان من واژه های ریزنده ات دندان می گیرم
نگرانِ این ها هم نیستم،‏
 به آبِ تو چیزی جَق نمی زند


این قرنِ بی پدر،‏
شهوتِ سوزاندنِ نوشته را هم
از ما دریغ می کند



عجالتاً
دیوانه شو، ببین از پیکسل ها دود می آید


 


از روزهای شکست خورده ی ابتدای عمر
به انتهایِ به ساکنِ چند حرف تکراری
 به کُندیِ تیــغ بر سیم های ناکوک حافظه ام
…آی..‏…به من که خودم هم او ــنباشم
…مــرگ.. بر او که خودش هم من
                          ما هر دو فقط مداد بودیم              ·
زبانِ بلیغِ نبودن را.‏
جمجمه ی جمله پردازِ هزار مرگِ بی تکرار
در یکی از همان- از هزار شب های جان کندن
(جانی و جانی و .. صد مرگ )
تا واپاشی ناگهانِ حالا

همین است فرهنگِ خودآموزِ بی-همه-گی
تنها، دیدن
تنها، ذهنیدن
پرسیدن؛ به تنهایی- گاهی از دیوار
که اگر سئوال نــبودم، هیــچ…‏

تنها تشنه بودن
بر فوقانِ غلیط گندآب هایِ زندگی

همه اش با من به تنهایی - به یک جا «درد»  شدیم
به بی دردیِ ممکن ترین زخم ها /‏
به تن-هایی که تنها نوشتن و پرسیدن
حلال بر من که می ماند تا اَبَد


 


 


 


 


                                                     


 ·                                                         وایافتن                                                       ·
                                                                     


                                                                                                         

کم کم به جایی می‌ رسی
که در کمالِ وقاحت -‏
زندگی را دردناپذیر
می خوانی -‏
º
ایــنکه دست هایِ تو حالا خونی نیست
چیزی از دیوانگی ات کم نمی کند
·

این ها همه اش یک پست نیست، نیازِ چند دیوانه است به خواب


هیچ یک از مرگ هایِ دیروزمان شبیه هم نبود، زندگی ها شاید





 


  •           یعنی که تو هنوز کارهایِ غلطِ زیادی برای انجام دادن داری؟   

 




مسیر آن جاده شب ها با من پایان می کرد حالا کوته سازه های من دچار یاوه رانی های بی اساس شده اند - من خواب می خواهم به سادگی - از آن گونه های غلیظ که به مرگ می مانند و پس از آن کابوس - همان - تمام می شود/وَند. ‏من مسیر جاده را باز رو به پایانِ خودم می خواهم نه تندیسِ ناهمگونِ انسان مآبانه ای از غم. من خواب می خواهم. خواب و اندکی هم تو را . اما تو؟ تو کجای این جاده جایت بود از اول. هیــــچ. نبودی. تو پایانت را.. نـــه پایانی تو را صدباره آغازیده بود. من گوشه به گوشه ی  سگــَـکِ یکی از سکته هایت  که دچارِ « لــت دَون »  گونه ای بود گیر کردم.   خواب می خواهم- اگر مرگ نیست- خواب. خواب می خواهم


 تمامِ این بیداری هایِ پس خواب، خود ادامه ی بی خوابی است دیگر‏ ‏
نگو به تو نگفته بودم مرگ دیگر نمی آید، مگر بزرگ نشده بودی؟
حالا هرچه… باز هم می گویم بخواب. خواب .که مرگ نمی آید. بخواب.. خود ادامه ی خوابی است دیگر..‏



هـِه حیثیتِ مرگ را به بازی گرفتی، هویتِ خواب را تلویحاً جعل نکن / ‏
جان بِکَن از بیداری هایِ این پس‌چرت هایِ وحشی، که خواب بسترِ بی خوابی است دیگر
بیرون شو - ساعتی بعد بسته شدیم شاید



.


.


.


 


.


 


.


 


.


 


.


 




.


حس می کنم باید خون‌ات را از این وان پُر کنم
اما     نمی کنم


–(7:03)


بعدش؟ همه چیزو فراموش می کنیــم و منتظر خواب میشیم




 


.


 بله، این هم از موزاییک ها… بعدی؟




 º


°


 


 



 نــ. نگو من دو سال همه چیز را از دست دادم
بــ. بگو من دوسال، دوسال را از دست دادم   –           اما نه
من دوسال دوسال را زندگی به دست دادم
هـه
حالا هرچه می خواهی بگو بر این
پُر مُدعایِ یاوه گون





– And how I love your smile in my aching heart
But why does everything i touch become so SHARP


we too must suffer all the suffering around us

تو می گویی دستِ کم در این کثافتِ هیچ کاره
لِقاح اندیشه کنم، اثر اندازم؟
من که اثر به اثرِ همین سوءِ زایمان ها کثافت شده ام؟
پاره و خون می آیــم از سقطِ دیرساله ام؟

مزیتِ  جلوه  دادنِ رنـج را مرگ!‏

گفته بود فرانتس ـ
‏«باید از همه رنج هایی که مسبـبِشان می شویم، رنج ببریم»‏


ــــــــــــــــــــــــــــــ


 

You know they can’t tell you.
You know they can’t turn you.
Don’t let their dreams to waste me.
Don’t want their dreams to save me.
Dangervisit     سوراخ انسانی ام بی  فرو‏–‏رونده–‏ای تشنـج می‌کنــ…‏  /چشم انتظارِ که‌ای، تو؟

یــکــبار، می زند به خام گردِ مرگ



می پزد مُرده ای بر نـَـفَـس



دیوانه بس کرده است
سوختن را


Respire ;Day III.

‏■ ‏‏ دَم که ورز می خوریم با هم

  • ای بی شرم دست هایت را همچنان چشمم می خارد دستِ آلوده به چشمِ خواب آلودت

 —


اگر تلاش می شدم و می ریختم بر روزهای هفته، حالا پایم را آسوده می بود خزِشی سبک پس از دویدن، تا این رکودِ چسبیده به کف پس از دویدن در خواب که خواب می دیدم خوب است خواندنِ خط های هفت خط سیاه کرده در برگِ شعری که هست تمامِ شعر هایم هست نابوده در نیمه ی هجای نخستِ هر واژه··‏ 


 می دانی «دل- مرده ی» من؟  علامتِ سکون بر سر الفِ «آیِ» تو رفته به هنجره ات که در ناله‌ی من لیمده، سوادِ طبیعت را زخم زده. پوستِ خراش دیده اش «خاکِ مُرده»ای پاشیده را از کسره ی کاف پاک کرده  خبر مرگ رویش انداخته، می نالد که «خاک، مُرده»‏


در پیِ تو هستند آی هایِ با کلاه که بی کلاه پیدایمان می کنند حالی که روی هم افتاده ایم از لبِ هم آی می نوشیم،‏
افتاده که تور می افکنند تن هایــِمان را می کِشند به بند می کُشیم سوی چشم ها
کور می شود
می شود
 می شود           بی خویش          خمیرِ وارفته ی حسی  را / عشقی را  می ورزانیم
     ـ ــیم   

Just because its past
its still insane ▬▬

حریمِ آغــوشِ تو ·‏ نـــه،‏



حریقِ آرامشی است که به دورم
زبانه می کشد


‏ - تنها؟ ‏:با تو آره

‏ ‏ ‏ : بهش بگی خودتو دوست داری و نذاری بره ؟
بیخود جون نَکن، اِستیو می گفت بعضی چیزا رو نمیشه به زن‌آ فهموند
‏- آره .‏
‏ مثلن که تو ریش‌آیِ تو قِدمتِ سی قرن بی خوابی خواب شده ‏:
اصن اون هیچ وقت چِشایِ بازِ تو رو بو کشید؟
‏- نه.‏
‏: پس تمومه.‏
‏- تو چی، لعنتی پس تو چرا اینارو می فهمی؟ مگه
‏: هـِـه، اِستیو می گفت من گاهی اوقات چیزایی رو می دونم
 که هیچ زنی هیچ وقت نباید تصورشو کنه
می دونی پسر، تنها فرق من با تو اینِ که من تو اُتاقم نوار بهداشتی دارم


 

tell her you love me,
don’t let go
.

تو به اِزایِ هر دقیقه فرورفتگی در خودت
ســی قرن مرا به من نزدیک می کنی
و ده قرن از آنچه می خواهم دور…‏










با این -یک به سه-ی خوابیده بر هم و
لقاح ناممکن چه کنم؟


آخ- چه شد؟
دو فلسفه افتاد زیرِ هم؟
چ…‏
همین دو پَسِ پیش را می گویم
آ…‏








































































خوب است بدانی
من اینجا ناچگال مانده ام بر رو
هنوز


بگو شلوار بالا کِشند و دست از چیز برون
وجودگرایانِ زور زننده بر مغاکِ بشر
تازه ای پیش از ما فهمانـیده است این ها را
با دندان های کریه
امشب بیا بـه هم خنده و یوبوست را تمــام





ها؟ بله…‏





‏«مسواک» ترجمه ی
اگزیستانسیالیسم است در
فسوس ِ آدمی


بعدها می فهمند که این‌ها آرایـِـگانی از علمِ بدیع نبــود
مَردی پُر شده بود/‏
و می‌زایید حرام واژه ای
بر اصالتِ ناوجودِ یک زن.‏








و
فلسفیدن نبود
جز شاشیدن به این کُــنتراست


+
بــا مــن حــرف نــزن خوداندیشه ی محض
به تپیدن خَسـت
کالبد سینه ات
من تاولِ اندیشه ات
حواسـَـت…هواسـَـت…‏
حــرف نــزن-با من حــرف نــزن درخودمانده‏‌ی پست
خودگُسارنده بِوَحش !‏
حواسـَـت…هواسـَـت… هـَـســ……………..‏
خودآلوده بس است !‏
استخوان ساییده است - دست… دست
فشار…‏…
لاشه ی دَداندوده ی کرمکِ این تاریک زار
شهوتِ واژه شِکن ، گذر و خیره نگاهم بگذار
بِجَه از باد
بِجَهانم زِ من
زِ جهانم بِتَن
به تنم تن به تن
خیز و سوز از لــبم
جز به حَشَر حــرف نــزن·‏

Self-destruct Attack (II)                                    /since last me

devil in the detail

یاد دارم به سختی دنیا آمدم. اتاقی تنگ ، چند نفر تلاش می کردند و زنی به زور زدن تشویق می شد. من مثل کِرم عمقی را که سر بالایی حفر شده بود می لغزیدم. شبیه گـُه هایی که هرگاه می پرسیدم از آن نورِ خفیف کدام گوری می روید…  و در تاثیر فشار ماهیچه ها دهانِ شان باز نمی شد تا بشنوم هیــچ.‏


حالا تاریکی لباس پوشیده بود و کمی نور هم اینجا. سوراخِ نطفه ام داشت کِش می آمد. در آن سرزمین متخصصِانِ شکم پاره کن دستِ شان می لرزید و درد خوشایند تر از مرگ  احتمالی زیر دستِ خرفتانی بود که تحملِ خون نداشتند.  سَرَم که دنیا آمد اولین صدا صدایِ گریه خودم نبود. من اصلا گریه نکردم. کمی گیج بودم که البته پس از بررسی کجایی ام انحنایِ گلو کمی خوف برداشت. تنها صدا، صدای ناسزای مادر به کیر پدرم بود و می شنیدم. گمانی از پس انداختنِ من شاکی است. سخت عصبی بود و برآمدگیِ پیشانی اش زو….ر می زد و خیس… / اگر قوایِ جسمی اش را داشتم باید با مشت سینه ی مردی که فرمانِ فشار می داد کبود می کردم. مردک شیون های وحشیِ زنی را نمی شنید، او به شهوانی ترین لحظاتِ هورمونی فحش می داد. یاد دارم هرگاه نوازش می شد، هورمون هایِ همسایه رَم می کردند و بر سر راه، سلول هایِ غذا رسانِ من را هم لگد می زدند. سر در نمی آورم. چرا می خواهند مرا به دست کسی بیاندازند که باعثِ بودنم، کیر پدرم، را فحش می دهد. لحظه ای که بیرون افتادم، پس از اینکه من توقع داشتم آنها رگم را بزنند، نه بندِ نافم را، همه جا ساکت شد. مادرم انگار مُرد. شل شد و روی تخت دراز. آن دیگران هم سخت براندازم می کردند. در انتظار چیزی بودند. شاید مُرده. صدایش کجاست. مزخرف نگو نمی بینی نفس می کشد. تمامِ علائم حیاتی را دارد. ونگ زدن که جز علائم حیاتی نیست. شاید کر و لال باشد. بیچاره. خفه شو برو اون حوله را بیار. سگ پدر ها به جای پاک کردنِ خون و کثافت از من مدام حرف می زدند. اینگونه بود که من میانِ گـُه و خون و ادرار به دنیا آمدم. درحالی که مرا نزدیک سینه مادر می بردند حالِ خرابی داشتم نمی خواستم پیش کسی باشم که از من ناراضی است.  خوب چه زوری است. بدهید به یکی دیگر. این زن در تمامِ مراحلِ آمدنم فحش می داد. چشم در چشم که شدیم آنقدر خودش را  به سر و صورتم مالاند و قربانم رفت که چیزی داشت از حلقم بالا می آمد.هنوز هم گوشه ای از کتفِ راستم در اثر فشار زیاد ورم دارد. آن روز روحم هم خبر نداشت که سارتر از تهوع نوشته است. اما حدودا هشت سال بعد فهمیدم که رکب خورده ام. من مدت ها پیش می توانستم تهوع را بنویسم. حیف که توانِ جسمی اش نبود.  در چشم هایِ مادر چنان محبتی وول می خورد که سنگین می شدم. به جرات می گویم عاشقم شده بود. تکلیف فحش ها نا معلوم ماند. مردی آمد و به من حمله ور شد، همان ملعون، که آلتِ قتاله اش را لای شلوارش پنهان کرده بود. همراهِ من در آغوش مادر افتاد و لب هایِ رنگ پریده اش را به چنگ گرفت.‏


همان جا فهمیدم که شیطانی ترین موجودِ دنیا من هستم و شیطانی ترین لحظه در جهان لحظه ایست که میانِ نفرت و عشق تنها کاسه ای خونِ آمیخته به گـُه فاصله است


 



بایــگانـی/از ویراست ناشدگانِ تیـمارِستان  


دیوانه در سر من است¹
هِلــیدم، ریختم!‏
لرزیدم…‏
چه فایده مَرد؟
دیوانه در سر من است
میــن‏ هایـش ؛
زیر به زیرِ زیرنده ‏یِ تنهایی ـ
فروست گودِ تاریکِ شهوتم را
قعر به قعر جواب که فراز می رود از خون…
چه فایده دَرد؟
دیوانه در سر من است
لذت گسترنده و مالامال
تـن می بویاند از دوصد² استخوان و یک لَزِج لب که دارم
این آماجِ تجربه ای است در استعاره ی مرگ
شـِـبـهِ به اَندام شده ی اِنتفای بودن …
رمیدم، مالیدم
فرو… زاییدم!‏
حال.
حال و نالِ بی هم تن و هم روانی ات دریده شد به هم ؟
چه فایده دَرک؟



دیوانه در سر من است


¹The lunatic is in my head    /   ²bones‏
بـــــــــــــــــــهِــــــــــــــــــــــل
بـــــــــــــــــهِــــــــــــــــــــل
بـــــــــــــــهِــــــــــــــــــل
بـــــــــــــهِــــــــــــــــل
بـــــــــــهِــــــــــــــل
بـــــــــهِــــــــــــل
بـــــــهِــــــــــل
بـــــهِــــــــل
بـــهِــــــل
بـهِــــل
بهِــل
بهِـل
بهِل‏
.‌
نـِگاهت در من و لَبانِ خیال زبان کـَـندیده
فقط بیا خلط شویم نسل اندر نسل این جاکش مآبانه را
به سرفه ای خون آلــود
نمی فهمند
عمقِ حماسه را
در ما
پارادوکسی تصمیـم گرفته است
باز هم سگ‏ لرزه می زند - ‏
اینبار ایستاده
دیوانه بس کرده است
زنجیر را
tremble ;Day I.
و چند نقطه و بعد از تمامِ این‌ها
به جایی می‌رسی که بوی پیرهنت را مَست
به این تنها جان‌واره ی خِسان خِسان دمیده در تو، ‏
خمار می شوی
به خواب هایِ نخوابیده ی تــن‌ات
خالص از هر تنِ دیوانه ی دیگر
پیرهنـَـت
پیرهنـَـت
پیرهنـَـت
پیــ…‏
ـَت
شـــِکـنجه یعنی همین
که در تقلای خواب هم
مـــی نویسم

دیوانه من اِلتماست می کنم بــــــس کن


est que votre main

و من که اندازه ای به یک، دو، سه، چهار… پنج اُتاق و نیمی از بدنم
 خشاب خالی قرص / زیر شده ام ؛
من نیم دهه پیش شعر را انداختم بر کاسه ی سُرب مذاب
دانه دانه کلماتش تاول بزند
احساسِ آمیخته به کلامِ ذهن ندیده را فشردم لای ماندآب های حمام شُرِ کند سراسر وان را بدرد تنی را لُخت که انحنای سینه اش در فروکشِ جیغ کر می شد  می سوزید حجمِ آن همه آب را که بالا می آمد و من  شمع ها را از گردن فرو کردم سر زیرِ رطوبتِ میرایِ پوستِ دست
و خوب ندیدی…‏
شعله ها اما یک هو جِلِز کردند و دستم دود.‏
بلند شد زمین و آن زمان ها هوا عقب می ماند |یک، دو، سه، چهار… پنج سالِ پیش و نیمی شیمیایِ سوخته در سر همه اش لای پرانتز| و بی گاه فشار می افتاد رویِ نفس های شب انگاری بی ساعت رفته باشی زیرِ تخت و اَدایِ مُردن کنی -‏
شک نکن، می کردیم -‏
من و خودم و خودش تمام این خط ها را نشان به نشانه ی دستانِ نازنانه ی کج و معوج خلیده ام،‏


مــی کردیم



باور اما نه، ‏
نه حمام که دانه دانه اش چون اسید
نه هیچ چیز را که همه چیز گذشت
نه «این» را که کُشت‌گاهِ سطر به سطر قافیه شد زیستنِ پس از «آنم»‏
بی انجام مانده ای هم که سرانجام نه ماشین تحریر احساس شد
نه جوهره ی حتی همان جان که می ریخت بر حلقِ خودکار


این روزها ماشین تحریر هم دست اش بریده، یادت نیست    اما از همان شکافت ها، نه حتی کم عمق تر -‏ فرقش اینکه حالا جایِ قلب مغز تشنج می کند
تکرارِ
همان
نیمه ماندآب هایِ حمام
از آخرین نگاه هایِ ندیده بر آینه


بخار بلند می شد
هنگام که  لایِ چرکِ افکارِ یک «دست بریده» لیف می‌کشیدی من را…‏
 

تا میکرونی مانده به سقف بگو آب بیاید بالا
بعد بنشین و تا دلت می خواهد
نیمه ی پُرِ ماجرا را ببین / ‏
بی وجود.‏










تا میکرونی مانده به سقف بگو آب بیاید بالا
من همین اندازه امید می کشم
که نوک سیگارم برسد به خشکی
















































































































































































































تا میکرونی مانده به سقف


دارم بر آب پرواز می کنم
و در آسمان شنا
تــنــهایی یعــنی همیــن
که نه پرندگان شبــیه ات باشند
نه ماهیــان
و آدم ها؛ فقط برای شکار دنبالت کنند
یاد دارم آخر باری را که من مریض بودم و
باران می آمد
تو تولدت را به حرام زادگی، زیرِ همین پاییز گرفتی
‏‏[‏‏کار قرص ها بود ، اُرگاسم گاهِ گایش معکوس‏…‏‏]‏‏ ‏
بگو امروز چند روز جـِـندگی کرده است
که بوی این فضا دماغ می خاراند هنوز
من ویار می کنم
باز که تو را حامله ام ؟
گویــچه* های بودنم فعلن
پـُر از جنینِ نرسیده اند
تا سالی دیگر شاید باز
از کوری کامل گره های ساعت
ترِکیده و میانِ نیمه مرگ های بی سرانجامت
آبزنی از خون رام کنم
*globule
زالویِ درونت را بگو
لب از تنم بر دارد
که به درونِ آنچه درون است
دیوانگی اش
دندان رساند

آرامش را در همین یـــافتم که
نارساییِ
[داد] هایم مرگ عابران را کـُـند تر کند




‏[‏‏نـــــزنم‏.‏
تا چیزی از واپروریدنِ بودنِ
هیــــــــــچ ناقص الپرورده ای کم نــشود
شاید که زود تر
به خــانه و
تــــمــام
.‏]‏


__Lithium

نمی شود من آلتِ گـــُــه خوانی ات را نمالانم
باید حتما به تهوعِ سرریز شده بر جایِ خالی ام
کِرم‏‌واژه ها خزیدن کنند؟
همینجوری
لـــــعـــــــــنـــتــی



فقط بپرسم



تو واقعا صدای جیــــغــَــش را
نمی شنوی؟


روزها بی قراری ات را به دیوار بچسبان،‏
من زیاد برای این تن‌ـهایی که خسته ای
جا ندارم
من تخت هم اما بی خواب

 


فکر کن به خواب هایی که من ندیده زیرِ بالشت دفن کردم
صدایِ موسیقی تا چشم هایم بالا می آمد،‏
و خونِ لایه لایه ی گوشی که برای مالیدن نبودی
زیرِ هوایِ تمامِ آن رفته ها که به نیستن دیوانه اند هنوز و بس…‏
فکر کن به انگشت های جویده ی من که خودآغوشی را فهمیدند
شبیه سوزیدن
پوست
  بعد از برف بازی زیرِ دوش /‏
به این موضوعات هم فکر کن و امشب شاید چیزی بنویس
از این سوراخ تاریکی که فرو شده ام در