یاد دارم به سختی دنیا آمدم. اتاقی تنگ ، چند نفر تلاش می کردند و زنی به زور زدن تشویق می شد. من مثل کِرم عمقی را که سر بالایی حفر شده بود می لغزیدم. شبیه گـُه هایی که هرگاه می پرسیدم از آن نورِ خفیف کدام گوری می روید… و در تاثیر فشار ماهیچه ها دهانِ شان باز نمی شد تا بشنوم هیــچ.
حالا تاریکی لباس پوشیده بود و کمی نور هم اینجا. سوراخِ نطفه ام داشت کِش می آمد. در آن سرزمین متخصصِانِ شکم پاره کن دستِ شان می لرزید و درد خوشایند تر از مرگ احتمالی زیر دستِ خرفتانی بود که تحملِ خون نداشتند. سَرَم که دنیا آمد اولین صدا صدایِ گریه خودم نبود. من اصلا گریه نکردم. کمی گیج بودم که البته پس از بررسی کجایی ام انحنایِ گلو کمی خوف برداشت. تنها صدا، صدای ناسزای مادر به کیر پدرم بود و می شنیدم. گمانی از پس انداختنِ من شاکی است. سخت عصبی بود و برآمدگیِ پیشانی اش زو….ر می زد و خیس… / اگر قوایِ جسمی اش را داشتم باید با مشت سینه ی مردی که فرمانِ فشار می داد کبود می کردم. مردک شیون های وحشیِ زنی را نمی شنید، او به شهوانی ترین لحظاتِ هورمونی فحش می داد. یاد دارم هرگاه نوازش می شد، هورمون هایِ همسایه رَم می کردند و بر سر راه، سلول هایِ غذا رسانِ من را هم لگد می زدند. سر در نمی آورم. چرا می خواهند مرا به دست کسی بیاندازند که باعثِ بودنم، کیر پدرم، را فحش می دهد. لحظه ای که بیرون افتادم، پس از اینکه من توقع داشتم آنها رگم را بزنند، نه بندِ نافم را، همه جا ساکت شد. مادرم انگار مُرد. شل شد و روی تخت دراز. آن دیگران هم سخت براندازم می کردند. در انتظار چیزی بودند. شاید مُرده. صدایش کجاست. مزخرف نگو نمی بینی نفس می کشد. تمامِ علائم حیاتی را دارد. ونگ زدن که جز علائم حیاتی نیست. شاید کر و لال باشد. بیچاره. خفه شو برو اون حوله را بیار. سگ پدر ها به جای پاک کردنِ خون و کثافت از من مدام حرف می زدند. اینگونه بود که من میانِ گـُه و خون و ادرار به دنیا آمدم. درحالی که مرا نزدیک سینه مادر می بردند حالِ خرابی داشتم نمی خواستم پیش کسی باشم که از من ناراضی است. خوب چه زوری است. بدهید به یکی دیگر. این زن در تمامِ مراحلِ آمدنم فحش می داد. چشم در چشم که شدیم آنقدر خودش را به سر و صورتم مالاند و قربانم رفت که چیزی داشت از حلقم بالا می آمد.هنوز هم گوشه ای از کتفِ راستم در اثر فشار زیاد ورم دارد. آن روز روحم هم خبر نداشت که سارتر از تهوع نوشته است. اما حدودا هشت سال بعد فهمیدم که رکب خورده ام. من مدت ها پیش می توانستم تهوع را بنویسم. حیف که توانِ جسمی اش نبود. در چشم هایِ مادر چنان محبتی وول می خورد که سنگین می شدم. به جرات می گویم عاشقم شده بود. تکلیف فحش ها نا معلوم ماند. مردی آمد و به من حمله ور شد، همان ملعون، که آلتِ قتاله اش را لای شلوارش پنهان کرده بود. همراهِ من در آغوش مادر افتاد و لب هایِ رنگ پریده اش را به چنگ گرفت.
همان جا فهمیدم که شیطانی ترین موجودِ دنیا من هستم و شیطانی ترین لحظه در جهان لحظه ایست که میانِ نفرت و عشق تنها کاسه ای خونِ آمیخته به گـُه فاصله است
بایــگانـی/از ویراست ناشدگانِ تیـ…مارِستان •