est que votre main

و من که اندازه ای به یک، دو، سه، چهار… پنج اُتاق و نیمی از بدنم
 خشاب خالی قرص / زیر شده ام ؛
من نیم دهه پیش شعر را انداختم بر کاسه ی سُرب مذاب
دانه دانه کلماتش تاول بزند
احساسِ آمیخته به کلامِ ذهن ندیده را فشردم لای ماندآب های حمام شُرِ کند سراسر وان را بدرد تنی را لُخت که انحنای سینه اش در فروکشِ جیغ کر می شد  می سوزید حجمِ آن همه آب را که بالا می آمد و من  شمع ها را از گردن فرو کردم سر زیرِ رطوبتِ میرایِ پوستِ دست
و خوب ندیدی…‏
شعله ها اما یک هو جِلِز کردند و دستم دود.‏
بلند شد زمین و آن زمان ها هوا عقب می ماند |یک، دو، سه، چهار… پنج سالِ پیش و نیمی شیمیایِ سوخته در سر همه اش لای پرانتز| و بی گاه فشار می افتاد رویِ نفس های شب انگاری بی ساعت رفته باشی زیرِ تخت و اَدایِ مُردن کنی -‏
شک نکن، می کردیم -‏
من و خودم و خودش تمام این خط ها را نشان به نشانه ی دستانِ نازنانه ی کج و معوج خلیده ام،‏


مــی کردیم



باور اما نه، ‏
نه حمام که دانه دانه اش چون اسید
نه هیچ چیز را که همه چیز گذشت
نه «این» را که کُشت‌گاهِ سطر به سطر قافیه شد زیستنِ پس از «آنم»‏
بی انجام مانده ای هم که سرانجام نه ماشین تحریر احساس شد
نه جوهره ی حتی همان جان که می ریخت بر حلقِ خودکار


این روزها ماشین تحریر هم دست اش بریده، یادت نیست    اما از همان شکافت ها، نه حتی کم عمق تر -‏ فرقش اینکه حالا جایِ قلب مغز تشنج می کند
تکرارِ
همان
نیمه ماندآب هایِ حمام
از آخرین نگاه هایِ ندیده بر آینه


بخار بلند می شد
هنگام که  لایِ چرکِ افکارِ یک «دست بریده» لیف می‌کشیدی من را…‏