I came home


پس چرا از حالا ننویسم که سگ‌ریسه‌ها بند‌بندِ هرچه بوده‌ایم را سیاه شدند. چیزی از پوستِ من گذشت. دیگر استخوان است؛ که جایی برایِ زخم نمانده است.

 «ایم» نه.
من فقط «ـَم»
 و
تو فقط «ــی».
 انگار دیشب فهمیدم که چقدر زیبا
 تنهایی(م).

 تیغ هزاروچند ساعتی‌ست که صدایِ خون‌ می‌دهد، من هنوز کنارِ پنجره‌یِ رو به جنوب فکر می‌کنم شاید «دوباره» آنجا باشی(م)، و بعد بدیهی‌ست که «دوباره» اینجور مواردِ استفاده را در ضَجِ آرکایو از دست داد. همان سئوالِ معروف که کوچه‌ها را لال می‌کرد. دقیق یادم نیست. من چیزهایِ دقیق را دوست نداشتم. هیچ‌، وقت نشد به آبی که می‌ریخت بگویم: «دوباره» «من» «لَف» «اِگین». می‌دانستم در علامتِ آخرش می‌ماند. که نقطه یا سئوال، اینبار حتی به خالی هم شک داشت. چیزی باید ادامه می‌کرد. درست در امتدادِ دیوار بود که پیشانی‌ـَم را ترک برداشت و بُرد به رفتی(م) که؛ هنوز نگاهم دَنگ است. روی تمامِ تاکسی‌ها نوشته‌اند «خیابان». نه پنجره‌ای هست، نه زنی که لَخت لَخت خودش را به آسفالتِ تخت چسبانده باشد؛ مرا نَبَر.

اما رفت.

بویِ کِشویِ خالی از قرص آنقدر مشمئز است که حتی برایِ لگد مال کردن هم جلو نمی‌روم. هرچه تَه‌فحش مانده را هم فقط ذهن می‌کنم. همه چیزـَت، همه چیزـَت در اتاقِ من اضافی‌ست. هنوز نفهمیده‌ام با این که من خانه ندارم، چطور دیده‌اند رفت‌ونیآمد‌هایِ مشکوکی از حفره‌ها سر زده است. هنوز یادم نیست شب‌ها کجا می‌خوابم. یا اصلا می‌خوابم، یا. اما سگ‌جور  دلم می‌خواهد بلاخره یک روز نخوابم. یک بی‌پس‌وپیش خون بریزم و می‌دانی(م) که شُل می‌شوم هر وقت «تو‌به‌تن‌شده‌گی» بیش از حدِ ریچارد را به صدایِ نمی‌دانم چه مرگشِ دیوید می‌شنوم. این تنها چیزی‌ست که از آن روزهایِ بی‌روز و روزن برایم مانده. همه چیز در من تا ژرفِ سکته جان باخته. تخت‌هایِ بیمارستان دیگر جایِ من‌ماندهایِ من نیست. خودشان یکی از همان روزها فهمیدند بودِ من با شرایطِ سپوخیده در مقعدِ قوانینِ‌شان نا‌سازی دارد. ترسیدند آموخته‌هاشان بی‌اعتقاد شود، زود در کیرِ پرونده فیصله‌ام دادند.

مرخص شدند از من.

از وقتی که تخدیرِ مغز دیگر به از‌تن‌درآمده‌گی نمی‌انجامد، من تر تر ضجه می‌کنم. مخدر که به مغزِاستخوان می‌رسید فقدانِ کنترل به خطِ شورت‌هایِ رئال چنگ می‌انداخت و کاری به آن کارها نداشت که داشتند. این بود که ما اغلب چیز دیگری بودی‏(م). حالا همه چیز مایِ دیگری‌ست و فعلاً وقتی برایِ به بنگ رفته‌گی نیست. مزرعه را سپرده‌ام سگ ها شخم بزنند و خوب رویِ علف‌های به ظاهر سازگار با طبیعت شاش کنند. دردِ غمت را فقط صبر نمی‌فهمد که آن هم مسئله‌ای نیست، نیست مرا.  امشب باز هم سراغِ اموراتِ خودی نخواهم رفت، من آنقدر ترک شدم که دیگر لُخت هم نمی‌شوم، باور می‌کنی(م)؟ .

مَرد مُرد هنوز}{ تابستان نیست که .
به پوست بگو
خودش را بیندازد
لُختی از زخم نمی‌گذرد

شب شد و نشد که ننویسم کالبدم چه خویِ عَری دارد و نمی‌زد. این بلهوسی‌ها خوبی‌ِشان این است که کهنه‌اند. و کهنه‌گی به بزاقِ بوسه‌هایِ تَرَک‌خورده‌ی من طعم لیمو می‌دمد.
دیوار می‌گفت به من می‌آید که حمام کنم. هنوز هم  چیزهایی هست که بیآید. مسئله اینجاست که من می‌روم.

دِ هُل(ز) این می

آقایِ نویسنده،
بیا چند تـَن از این متافورهایِ بی‌کاندم‌ـَت را
بتِپان در سوراخ‌هایِ من.‏
خالی‌ها رَم کرده‌اند



Bridge Scene

واضح است
که من 
هنوز
به تو 
می‌کنم

(Instrumental)

گلویت درد می‌کند، سگ جان ؟
می‌فهمم.
عَرَت بالا که می‌آید جموش‌آنه زوز می‌شود
دُمَت، بی‌تکان‌ـَت، اِنزال‌خشکه‌هایت را رَج می‌زند
زود بِمالَم به خود- آرواره‌گانِ من آواره‌اند هنوز- پوزه‌ات را بده
بویِ آن‌ـَت آنِ من
مویه‌گانم را بِدَر- پنجه تَرکیده‌هات کار می‌کنند اگر
نعره‌هایِ دیشبم بیدارترَت نکرد-   تَر   چِرا
لَرز‌لَرزِ بی‌خویشِ استخوانت یک دَوال پوستِ پوسیده را هم پاره کرد
هنوز که دندان به زبان تیز می‌کنی؟
راستی چرا وقتِ خود‌گزیده‌گی چشمانت را می‌بندی؟

خیابان رَد می‌شود- ولی من هنوز واکنش را
در سیخِ گوش‌هایِ تو می‌جورم- خیابان رد نمی‌شود
صبر می‌کنم
صبر می‌کنم تا یک شب کنارِ تخت مُرده باشی و من.
هر روز می‌دانم تو بو برده‌ای شب نیست و تابستان.
دیوارها دیده‌اند رویِ خون‌ریده‌ـَت گریه می‌کردی
چند بار نگفتم تحمل کن ؟

پارس
پارس
پارس
پارس
همین حالا
قلم را بگذار زمین
بویِ انفجار می


چند سگ‌ هزار «پَس»
استخوان بپارد لایِ رانِ من 
کـُـسی تنگ نیست. 
به «پیش» می‌لَشَد 
فقط در خودش 

یا تمام

همه چیز از جایی شروع شد 
که هیچ‌کس به رویِ خودش نیاورد چقدر تنها شد 

Kid A

تمامِ شب برده‌گیِ نور می‌کنم
تا در تاریکیِ روز به اثبات رسم

Everything In Its Right Place

تمامِ روز برده‌گیِ نور می‌کنم
تا در تاریکیِ صبح به اثبات رسم

Home In Negative

مرا کوچ کن باز به شب‌هایِ دندان‌خای‌ـه‌گی
این خیابان به کسی بر‌نمی‌گردد - خانه‌ای نیست در آن کوچه که چراغ نداشته باشد
من .
همه‌شان نیسته‌اند
من از چریدن در سیاه صحرایِ انگشتانم خسته‌ام
نور، نمی‌بینی دیر است، دور نیست
دور در پیرترین جنینِ مُرده‌ام مثل سگ می‌لرزد -
نطفه‌ام را کور ببین من از اینجا «رفته‌ام»
گِره‌ی رگ‌بافی‌هایِ‌‌دو‌سر‌پاریده:
گردنِ تَر ْک- نایِ فریاد به فرایِ درون را ندارد
ریش‌آریشِ ریه‌اش پژواکِ فهمیده ناگوی‌ـه‌هایِ مرا خِس‌خِسانِ خون است، بی‌دود
تشریحِ تنِ تاریکی‌ترِ تَر ْک- به تَرَک انجامید
پیش از این خانه انکارِ نیمه‌گیِ شب به روز آسان بود،
دیده می‌شد آسمان بر پنجره نمی‌نهد روشنایِ تشنج‌زایِ از گا آمده را
نور همان بود که نه.
رعشه‌گی‌ش از در و دیوارِ سرخیِ اتاق خانه می‌ساخت
سوختِ آن تاریکی خون‌لَخته‌ی خود‌باخته‌گیِ انگارم بود به.
که
بعدها گفتند: تاوان.
پس در این خانه «در» به «از» وامانده-
ابهام، بی‌شک می‌گوید روزی بیست‌وپنج‌ ساعتِ سرگردان پیشِ شب جا مانده
 در این خانه
پس از این خانه تخت مُرد-
پس در این خانه می‌خوابم
از این خانه «رفت» بالا به سَرِ من تُفید
پس در این خانه «ماند» تفنن شد
شیمیایِ جنون به جغرافیایِ سیاره‌ی خبر از نیمه‌ی تاریکِ ماه ندار مغموم است
از غم اما فقط خمار‌کاشی‌هایِ حمام می‌گِریند
گور، دیدی چه به تَه‌ـَم آمد؟
نا‌سِگالیده نماندم لیکن سر‌پنجه‌ی سگ‌سانیِ رنج از سَرِ گِل به گایِ لایِ باورم رسید
درید تدریجِ حیرانی‌اش ویرانِ‌ناگهانِ مرا
تا هفتاد ساله نمرده‌ام، تَر، بیا-
نور نور نور تو اینجا چه نمی‌کنی؟
تکلیفِ جوان‌تن‌مُرده‌گیِ من را نوشتی یا نه ؟

A.B.B

من از این تپه فروتر نمی‌روم.
تپه فرا برود

Pacific Codex

گاه می‌تمرگم. همین‌طور به روان‌نویس نگاه می‌کنم. مثلِ کُسی که به یک ماله لَه می‌زند؛ حتی به سوگِ چشمانم می‌چکد و سوراخ‌ـَش سیاه. همه چیز فهمیده است که من به انسدادِ تلاشی بی‌تلاشم و خوب است که کسی نمی‌پرسد: چند وقت است که. 
به تشنجِ دیوارها رویِ سرم کم‌محلی می‌کنم. گاهی هم میز خسته می‌شود به جانِ صندلی می‌افتد. اما هم‌چنان جز از من و تَرَک‌ها گایی به زا نمی‌انجامد. سال‌ها پیش، خودم به اتاق گردِ عقیمه‌گی پاشیدم. حتی که اجاره‌نامه بگوید چند ماه از آمدنم نمی‌گذرد. باندهایِ صدا را استخدام کرده‌ام بروند تویِ مقعدِ آی‌پاد و این شواهدِ «خُب که چه را» کَر کنند. اگر بی‌بهره حساب کنی، قانونِ پایستگیِ رنج پیروِ همین ناپایداری‌ست که از دَخل به خرج و خَرج به هَرج باقی‌ست و خرج شاش را هم ارضا نمی‌کند. این‌ها مسائلی‌ست که پس از من بی‌پیش‌اند و در من نیست. با این حال به این قبیل به گا افتادگی‌ها هم فکر می‌کنم. هر چند آدم نفهمد این خاصیتِ به‌زا‌اُفتاده‌گی‌ست که از گایشِ مصروفاتِ صِرف، تا حدِ بی‌خایه‌گی، می‌توان به زایشِ خایه‌گی رسید و تکثیر شد. من برایِ اثباتِ اثبات‌پذیر خون پاره نمی‌کنم. چیزِ «پذیر» نهایتاً شدنی‌ست و «ناپذیر» کیر راستی به درون‌ـَش. نتیجه آنکه من نمی‌کنم. 
این نطفه تا نقطه‌ی تاریکِ تاریکی که محلِ رویشِ نخودِ سیاه هم هست، گزارشی از اَندرکُنش‌هایِ حفره‌ای به بیرون مخابره نخواهد کرد. مشغولِ‌به‎شرحِ‌در‌عین‌ِ‌تَرک‌ِ‌فردا، حالتِ بیگانه‌گونه‌ایست که من رگ‌به‌رگ‌ـَش را تا نعوظِ  ویرانی لیسه می‌شوم. اگر شد یا نه، نگرانِ بازیافتِ خون هم نیستم، این سیستم خود‌ارضایی دارد. از یک قطره سگ پس می‌دهد. تنهایی استخوانی‌ست که خون چکه می‌کند و سگ آنقدر می‌دود تا تنها شود. 

نمایشی که سال‌هاست تمام شده
پیِ بازیگر می‌گردد.‏
بگو من نیستم،    رفته‌ام.‏

come back; I'm gone

از نبوده‌گی‌هایِ بِلان بگویم یا چه که سکوت می‌کنی؟ در اُتاقی که شب همه چیز را به حلقومِ خیابان فرو کرد؛ از همان پنجره که آمد که رفتی حالا بیا من رفته‌ام.
این همه چیز نبود. مگر نمی‌شد شب اشتباه کند؟ بِلان رفت، اِستیو آمد، اِستیو می‌رود و من هنوز جوانم. هنوز از جایی که نمی‌دانم صدای جیغ می‌شنوم و خُب دیوید دیگر زنده نیست. خبر مرگِ بعیدالوقوع‎اش را به شخصه در کاغذ‌پاره‌هایم خواندم. به تاریخِ آمدنِ بهار بود. حالتی از طبیعت که من هیچ‌گاه نفهمیدم چرا ؟
هنوز هم کسی پاسخگو نیست. این صدایِ بی‌افسار چطور می‌تواند خود را از منافذ دیوار رَد کند و هولناک‌ترین تجاوزاتِ تاریخ در اتاقِ من -بی‌من- به ثبت نرسد. اگر بخواهی دقیق شوی (که به استنادِ شواهدِ ناموجود کاملا بی‌مورد است) من همین حالا باید پیرهنم را جِرواجر شوم و به سینه‌ی از همه جا بی‌خبرم پنجه‌ور. پنجه‌وری حالتِ خفیده‌ایست از سگ‌ـیتی که تا آدم آدم است و من در میان، منقرض نخواهد شد. ربطی هم در این لای کون‌تکانی نمی‌کند که چطور این گونه‌ی وحش‌زا پس هنوز به حیاتِ «رفته‌گی » محجور است.
حالا هی عَر بزنید و رو به من: که چقدر سخت می‌گیری. ظاهراً صداها با من هم‌ناعقیده‌اند که تعاریف در جزء از آدم به «رفته‌گی» قابل تحریف‌اند و در کل من همان‌یده‌ام. ابهام همین است.
رفته‌گی گونه‌ایست ناپایدار و پس‌ماند شکافت‌هایِ بی‌ملاحضه را عمداً شائبه‌ است. حالا اگر نعوظِ رگانِ دو‌سَر‌پاریده‌‌ی من فرو شد در تناوبِ خون‌جوش‌هایِ ناپیوسته‌ات، بگو بِلان گورش را بیآرد این‌جا تا هفتاد ساله‌گی‌ـَم خود را از یادِ اِسکاچ‌هایِ اِن‌ساله‌اش حلق‌آویز نکرده. هرچه باشد کسی نخواهد فهمید که رازِ جوان‌تن‌مانده‌گیِ من هنگامِ مرگ چه خواهد بود. به هر گا، آدم یاد نمی‌گیرد که «زاووووو» مرگش هم زایشی‌ست و هر زا فرضیه‌ای لاینحل/ که تا به بی‌داری نفس می‌زنیم گمان می‌برند اسیدِ خورنده‌اش همه چیز را حلال است. فرایض اصولاً با حل نمی‌آید، می‌روند. حرامم، این آدم خیلی فکر می‌کند.
دیگر نور رو به رعشه می‌کِشد و میدانی که التماس نمی‌کنم؛ بیا. من هر شب بی‌زار خواهم مانده‌ام و چون می‌دانم گوش‌هایم را با خود برده‌ای رویِ این تکه کاغذ که زمانی جنون‌ـَم را معترف بود، برایت نتایجِ برآمده از پیش‌رفته‌گی را، در فازِ سگ‌ـُمِ نا‌رفته‌گی، پَس‌گو می‌شوم که: آدم به سبکِ خودش خو می‌کند، آنقدر که من دیگر تلاشی به نوشتن‌ـَش نمی‌کنم. به تمامِ سال‌هایی که مرا می‌جورند بگو اگر از کلماتِ آدم بیرون می‌زدم شک به آدم می‌بُرد مرا. وَ شک که به جایی ببرد گایی را.

پرده‌ها را نکشید
هیچنده‌ای آن‌سویِ دره -خون‌به‌تن-
مترصدِ تا به کاغذ کشیده‌گیِ شما نیست
دیگر


1 shout

باز خراب که می‏شوی،‏
کنجِ همین همیــشه که تمرگیده‏ام،‏‏
از یادهایِ شهوت‏رانِ محض  /‏

خیابان را
جز تن‏هایِ مرگ ندیده
فقط
هیــچ‏هایِ نفهمیده
لجن شده اسـت

junk erection

این در حالی بود که من گذشته را به عنوانِ یک پس‌آمد که به شخصه تلفه‌اش بودم، رویِ تخت انداختم و به سردیِ سیگار؛ لُخت شدم. صدایِ مُخدرِ «آرکایو» خیلی نفهم است. ویران‌گرانِ از این قبیل تنها برایِ فروشدن در رخنه‌هایِ بیگانه‌گایِ درون به کار می‌آیند. که البته اگر اسمش «کار» باشد، ما باید هر چه تَر نعوظِ واژگانِ‌مان را فرو شویم در.
از آن خون که هیچ کَس نفهمید درهایِ خروج پذیرایِ استدلالِ بازگشتی نیستند، این نطفه را جز گودال‌هایِ به‌درون، سوراخی زخم نمی‌کند. ما خود را جمع می‌بندیم.آن چنان که هنوز نمی‌دانیم لفظِ غامض «کَس» دقیقاً کدام گونه را اطلاق می‌شود، بد نیست بدانند که «دقیق» بعد از آدم به کلی مفقود است و ما بی‌توجه که توجه‌اَند و دندانِ منطق‌ِشان گیر که هی؟ کدام «ما».
حالا محاسبه کن ببین نباید گاهی هم بیش از حدِ انتظار سکوت شویم و بی‌انفجار. وقتی که بیهوده‌گی معنا می‌کند فرو‌کردنِ چیزی را در بی‌کُسیِ کَسی که نمی‌تواند که بداند-  فرو‌شده‌گی دارایِ ژرفایی‌ست که قعر ندارد.



We Are Not Alone


Rien n’a changé et pourtant tout existe d’un autre façon. Je ne peux pas le décrire ; c’est comme la Nausée et pourtant c’est tout juste le contraire : enfin une aventure m’arrive et quand je m’interroge, je vois qu’il m’arrive que je suis moi et que je suis ici ; c’est moi qui fends la nuit ; je suis heureux comme un héros de roman.
La Nausée - Jean Paul (fuckin) Sartre
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

la malade
نیازی به خارِشِ بریده نَفَس‌ـَت نبود تا بی‌آنکه بگویی ـ‌آخ‌ـ
من چه بود و نبودت را آرواره‌وار لقوه شوم
در همین حوالی سودیم که لیسم خورد به باسن‌ـَت. گفتم: ببخشید آقا، من تاریکم.
گفت: نه- لرز این‌جا طرز ندارد. بغلِ من را می‌بینی؟ یک چیز بگویم و فقط همین را-
 ؛  بـیـآ

la nausée
ادامه ده. تا این شب من جز روندِ  بی‌مسمایِ قلم و ثانیه‌شمارِ موسیقی چیزی را به جا
 اُ - بدیهی‌ست که من به گا آورده‌ام؛
 تلاشی بر انسدادِ تخت را
سیمِ گیتار در مَهبِلِ رنج که نه ـ‌عورِ دور‌ـ
را
 لب‌رسی نیست
که
دست از برای چه
گریه ؟

اتاق مزرعِ کِشتِ بی‌داری‌هاست
 از شواهد پیداست
 که «داشت» زناکاری‌ست
 که شب را با من.

نور نور نور تو این‌جا چه نــمی‌کنی ؟

گاهی هم پنجره باز شود،
ببیند ما دیگر روز نشده‌ایم

at the end of my bed

: من این‌جا چه‌کار دقیقاً می‌کنم؟
: دقیقاً نمی‌کنم.

وَ تاول‌زدایی ـ ترـ

ببین دست‌هایِ من تاولِ بی‌مرگی زدند
وگرنه گوشت سیاه است

Progressive Escape

«من» ناشی از ناویسه‌گی شده‌ است
در حالتِ عادی، «او»  نمی‌بود.  

دی‌وار،  سَرَش را به آمیغِ چند ناله‌ی اَتمی می‌کَنَد و خوب که خون نــمالید، ته‌اش را -حفره‌وار- سگ می‌شود. در مواقعی که مشام یارایِ هضمِ بوهایِ طبیعی نیست، محسوسات دیگر دست‌به‌کیرِ هم نمی‌دهند تا مُدعیِ شَب‌لیس‌ـه‌گانی باشند که خیلی وقت است ترک شده‌ام. درست از روزی که به دنیا نیامدم. با این‌حال می‌شود هیچ‌چیز را لایِ خواب‌هایِ از برایِ رفعِ جنده‌گی و اندک امورِ واجب‌الستتارِ مُرده‌گی گـُـه‌پیچید و سپس نـترکید وقتی که؛ ترکید.
«به این لرز» وا‌نمودار شدم که تمامِ توابع واتابع‌اند- از وقتی که دیگر هیچ نام‌گذاری‌ای را در حوزه‌ی ریاضیات درک نشدم. خُب، به‌گاست که «من» خودِ حد بودم در. خلاصه رگ‌اش را گرفتم، کژلَشانی کِشاندم پیشِ کاعذ که لعنت غورت داده بعضی نا‌خون‌ها را بـِتُف تا. سگ‌رَمیده این‌جا هم پسِ خطوط را می‌جورید. من نبوده‌ام؛ با کِرم‌ها جق زده‌. از آن‌ بی‌جا که اَهلِ گـه‎آرایی نبودم- یک استخوانِ پیر خط‌های سفید شده و سیاه مانده نشان‌ـَش دادم. جایی که تازه فهمیدم ضمیرِ سه اسمش را در روزگردی‌هایِ سگ‌لَه‌آنی گـُمیده- گفتم «من»‌زاده تا ناحرام نماندی بنویس. 

پوستم که هنوز به حدوثِ زخم؛ بی‌چروک 
و پاره جَه‌ هایِ جوانی
امروز بازگو شدم: روزهایِ آخر است...  
خیره‌گی؛ نَباشیدن‌ است
امشب نمی‌میرم، تو کارَت را بُکُن.   

هیچ چیز برایِ «آدم» تر از نا‌فهمیده‌گیِ «تر» نـیست. من این را وقتی به اثبات نمی‌رسانم که رفته باشم. اما حالا که تکلیفِ فعلِ هیچ سگ‌گردی‌ روشن نیست و ثُبات بر مجاریِ تَفَنُنیِ من دچارِ تخدیر است، باید چندی از توله‌سگ‌هایِ سگ‌و‌نا‌سگ را فقط لَمید و اَاَ این همه سگ. به لرزِ مزاح الفاظی را استفاده شد که «اِ من این را نمی‌دانستم»«چه‎ جالب»«ببخشید».
عموماً آدم پدیده‌ی کافی‌ایست. نه از جهتِ فروپذیری - که اینی را که هست را هم نمی‌رود. و درست به همین خون ما تلویحاً ایجابِ نوعی پس‌وپیش‌پرده‌گی کرده‌ایم و از عمقِ هزار پایی به ارتفاعِ نقطه. 

 هی، کسی میانِ پوزه‌بند خونِ زخم‌خورده نوشخوار می‌کند
بزاقِ هارت کو ؟

پَره‌هایِ زبانم از افولِ بی‌گه‌آنیِ تو خبر می‌دهند. هر چند بدانند هنوز نبوده‌ایم و خب بدیهی‌ست که درصدِ چیزی در پیکره‌ی من بیش از سیطره‌ی تو در من است. داری که بدیهیات را چه می‌کردیم، شاش چطور، داری؟ باشد که از عرب‌ها بپرسیم این «فعلاً» چه خونی‌ست. و حالا که همین چند قرنِ پیش صبح شد بجوریم چرا سگ‌ها لال و گنجشک‌ها هرچه می‌پارند ادایِ سگ نمی‌شود؟
من تمامِ سگ‌سگ‌ُمِ ثانیه‌ی گذشته را خواب بودم، محاسبه شو بگو چقدر خون دارد که «نورها» نمی‌گویند مرا خاموش کن؟ حواست بود لای چمن‌هایِ سیاه‌تر چه ریخته بودند که احیاناً «بزرگ‌آرزوها»یِ من به این ناپُرسی‌ها پناهِ دره رفت؟/
خب من وقت ندارم- پس باید نـروم و هنجره‌ی گنجشک‌ را به سگ‌دندانی بِدَرَم. پنجره را همین‌طور گِل گرفته بِهِل و فعلاً بی آنکه بدانی به شب بگو ـفعلاـ بعد دراز که شدیم رویِ سرد‌کاشی‌هایِ‌کف، لُخت لُخت برایش می‌میریم که همه چیز در روز یک دروغ بود وَ
 «فرارِ این‌نخواه» .

خون‌پاره‌گی

حتی خونِ من باید طعمِ زنجیر داشته باشد 

جلومانده‌گی ← کم‌بوده‌گی

واژه‌هایی دارم که به علتِ فروپذیری، کافی‌اند 

Wind Won't Howl

از این دیــوار به قبل 
هر بـَعدی مُرده اسـت

پوزه‌گـی

و خـُب
موسیقایِ این خیابان 
ردِ پایِ من بود که.
نمی‌شنیدم


All the time

Seeing is believing but I don't want to know
می‌دانی حرام‌ـَم؛
جوانی‌ـَم فهمیده
[ اون بیرون نمی‌شه به نـرسیدنی‌ها رسید ]
Walk on through the wasteland I just can't let go

یک نور بالایِ تپه‌؛ و این یعنی چه؟ من از این سگ‌آنه‌سگیِ سگ‌نـشناس عبور شوم و هنوز چیزهایی هست که هست؟ به محضِ همین‌سانی هم که باشد بگذار اغراق کنم که من اصراری به شهوت‌رانیِ رودخانه ندارم، من ندارم. خون‌حافظ‌ـَت آب. من تصوری از موجودی که تپه را سر به ته بخزد ندارم. و همین‌‌طور که هر گذرنده‌ای از جایی آمده و از آن بی‌خبرم، بگذار هیچ‌چیز شدنی نباشد وقتی که من: بیگانه‌ای در خانه.
Hold on
Please
Hold on
To me
بگو ببینم. هنوز کنارِ آن داروخانه وحشِ بی‌نسخه می‌فروشند/وقتی که می‌لرزیدیم؟
Tempt fate
Release
Escape

«دی»‌ها را که بی‌ «گـَـر» کنیم، شاید «این»‌ها روان‌آنه‌تر مجاریِ جُمجُم‌آنیِ شب‌مره‌گی را طی کنند. اما ساده نشو. دانسته بودیم که همه‌اش. گاهی جایی هم هست که این فرضیه‌ی گـُه و گـُه‌تر روندِ تدریجیِ فَهم‌سپوخته‌گی‌ت را مُعَطَلِ چند کثافتِ مُسری کند. از آن بابت که مسریت تنها در بسترِ زمان نشر می‌شود. همان پایسته‌گیِ چه؟ حالی‌ به حالِ. این دچار‌ه‌گیِ ما نیست، ثانیه‌ها گـُه‌به‌گـُهِ هم می‌مالند. و چقدر چیزی در گودیِ روزن‌ـَم تَر شد وقتی «به‌جایی رسیده‌گیِ» تازه‌ای را شناسانی کردم که:
[ با هر هیچی [کنار] بیای چون با هیچ هری نمی‌آی ]
Behind those grey and lonely eyes
Unforgotten by time
Reality is dawning
Our spirit is awakening
And somewhere in the hurricane
Hope is waiting
Crying in the distance
And calling out your name

Clouded escape(field(s)?)

حالا که لیمو گران شده،
ترشی‌ـَت کو ؟

Beyond the horizon of the place we lived when we were young

بگذار بنویسم
این نانویسی‌ها
در جَوِشِ انگشت‌هام یاخته شدند

از یک جایی به بعد دیگر فقط لحن عوض می‌شود، حرف‌ها همان‌اند و یحتمل هست جایی که از این هم به بعد...   .

____________________________________________________
89/12 - 90/1
امشب می‌توانم در تاریکیِ سرخِ اتاق تا هر زمان که بطلبد بیدار بمانم و تا هر ساعت بخوابم. می‌دانم فردا روشن که شود فکر می‌کنم چقدر پوچ بوده‌ است؛ می‌دانی که دیگر تنهایم.

حتما فکر می‌کنی دستی که همیشه روی کاغذ روان بوده باید در این روزها هزاران صفحه سیاه کند. این روزها که بهاری بی‌معنی و سالی دی‌گرانه آمده و من بیشتر از همیشه از خود خالی شده‌ام. راستش همین حالا هم که از سر بیکاری دست به گریبانِ قلم برده‌ام ناراضی هستم. در این روزها نباید ثبت شوم. با لحنِ گم شده‌ای که پیدا کردم هیچ دست خطی به نگاهم خوش نمی‌آید. تمامِ شوقِ زندگی شده‌ است رسیدنِ ساعتِ هشت که بروم و بخوابم. دنیا در نظرم بدل به یک بیمارستانِ روزبه در ابعادِ بزرگ شده... و این همه فعل؟

زندگیِ من دیگر هیچ نقطه عطفی ندارد. هیچ جایِ تعجب هم نیست. سالی تمام زندگی‌ات را. کردی

این با یک پیر مرد هفتاد ساله که در دستانِ خود از حاصلِ عمر هیچ ندارد چه فرق می‌کند؟ مدام این سو و آن سو را نگاه می‌کنم و یادِ خود را به چیزهایی می‌اندازم که زمانی تجربه کرده‌ام- هرگز فکر نمی‌کردم بتوانم این‌قدر یاد و خاطره داشته باشم!

خسته‌ام دفتر. بیشتر از همیشه حالِ زندگی کردن را ندارم. هیچ چیز با هیچ چیز جور در نمی‌آید. اصلا چرا می‌نویسم، چرا نمی‌نویسم. پذیرفته‌ام که زندگی‌ام به این حال افتاده. کاری از من بر نمی‌آید... و این همه زندگی؟

این روزها آنقدر کثیف‌اند که دوست ندارم ذهنم را با کلماتی که زاده‌ی این بی‌قراری‌ست درگیر کنم. وقتی کسی را می‌کُشی تو را می‌گیرند و می‌کُشند- حالا که من تمامِ خود را و طبیعتم را به نابودی کِشاندم کسی نیست مرا. اما این اشتباه است. کسی هست. زندگی‌ام با تمامِ قوا جلوی من ایستاده و سهمِ روزهایِ خوشی را که می‌توانست داشته باشد و من آن‌ها را ربودم می‌خواهد. سهمِ لحظانی که از بود به نابود کِشاندمش و او مدارا کرد. حالا دارد روشن می‌شود که در این مدت چه کرده‌ام- دارد رو نشان می‌دهد و تویِ صورتم مشت می‌کوبد. من آنقدر درگیرِ حفاظت از ذهنیاتم بودم که به برده‌ی ذهن تبدیل شدم. آنقدر سرگرمِ کنترل و تفسیرِ روانم که ناگهان از یاد بردم معنایِ احساس چیست. حالا من چیستم؟ موجودی در تفسیرِ ذهنیاتِ بی‌وجود و خالی از هر گونه...  

نه موضوع این نیست که خسته‌ام و می‌خواهم بمیرم. دیگر حال و حوصله اندیشیدن به مرگ را هم ندارم. مرگ هیچ غلطی نمی‌کند. اصلا به درد نمی‌خورد. دلم یک تغییرِ ناگهانی می‌خواهد، یک دگرگونیِ اساسی- چه حرف‌ها و من! خیلی بد است که خود را لایقِ چیز نمی‌دانم. آنقدر خود را پست می‌دانم که کم‌ترین چیزها را هم از خود منع می‌کنم. 

می‌گوید: باش! چرا نیستی.
لایِ پتو می‌پیچم و خیس. 

خوب این‌ها را گفتی، حالا باید چه؟ آیا باید تاوانِ هر چیز را تا انتها پس داد؟ اینجور کثیف؟ می‌دانی چیست بی‌وجود شده‌ای. و حالا هم تولدِ گـُه تازه‌ای را اعلام می‌کنم که: مردن انگیزه‌ی قوی‌تری از زندگی کردن می‌خواهد. من حتی مرگ را هم از دست دادم، یادته ؟

کاش می‌تونستم برم در خونه کسی رو بزنم. درو باز کنه و بهش بگم نمی‌دونم چه بلایی داره سرم می‌آد و در حالی که می‌دونم اون منو دعوت کنه برم تو.

در راه‌رو که می‌روی به هیچ دری چیزی آویزان نیست. جز یک اتاق که: لطفا مزاحم نشوید. و این یعنی دختر که در اتاقِ چهار تخته تنهاست می‌خواهد بیشتر از این هم تنها باشد. 

EXIT; there’s a way out…
اَمان از خیال‌هایِ واهیِ مسافری که ندانسته به سفر عادت کرده است. در اقامت‌گاه پشت و به دریا و پنجره نشسته و رو به دری که علامتِ خروج دارد منتظرِ حادثه‌ایست. اَمان از روزهایی که بویِ رفتن‌شان در مشام هر جنبنده‌ای گردان‌سری می‌کند. می‌بینی؟ بوها و مسافرها شبیه به هم‌اند، هر سه به نوعی در جست‌وجویِ راهِ خروجی‌اند که آنها را از مکانی که یاریِ ماندن نمی‌دهدِشان به هیچستانی واهی راه دهد. شاید آنجا بوها نشانی از گذشته پیدا کنند و رسوایی‌هایِ مسافر نرسیده به انتهایِ سفر فراموش شوند...
____________________________________________________ 

این عین عباراتِ نیستنده‌ای بود که بعدها جهان را از خود دریغ کرده، نوشت:
[ اینجا تپه‌ستانِ بیماری‌ست از زایمان‌هایِ بی‌حاصلِ چند حرام‌زایِ‌حیاتِ‌پستان‌داری‌دریغ‌کرده‌از‌خود که مدام می‌خون‌ـَند «ما این را به آن بی‌گونه نمودیم»
منی در بی‌کاویِ هرچه تر، گوش به خراشِ هم‌همه‌ای از جهان که خاموش ماند ]

خون مَجاز از هیچ موجودی نیست. پفیوزانِ بی‌صفت. من عصیان نمی‌کنم. خون خون است. 
سینه سینه است - من عصیان نمی‌کنم
دل دل است - من عصیان نمی‌کنم 
سینه سینه است - سگ‌نشناس، من عصیان نمی‌کنم
با من از اُنس حرف نزن. آلبر صدا شو. بگو ببینم بیگانه‌ی تو چه‌طور ماشه را کشید. باور می‌کنی یاد ندارم. یاد نه. درک ندارم. نمی‌دانم. برایم بیگانه است. نه. خَر نشو. من برایِ بیگانه‌ات بیگانه شده‌ام. این یعنی کدامِ‌مان؟ چه گفته بودی؟ من رنجِ منثورم؟ چه‌ی منثورم؟ نه سگ‌ جان. من خودِ اَثرم. منثور و منظوم‌اش را. بیگانه چه شد؟ 
چشم چشم است - من عصیان نمی‌کنم 
مسطور شدی؟ 
چه‌طور نمی‌شود چیزهایی که از دست دادیم از دست بدیم؟
نمی‌شود از دست‌داده‌ها را از دست بدیم
نمی‌شود باخته‌ها را ببازیم؟
فاصله را فاصله‌گی کرد؟
بعضی چیزها را می‌شود دقیقاً چیز کرد؟
بیگانه را بیگانه؟

حالا می‌پرسی چه شد که شب‌به‌شب نانوشته‌تر ماندی؟ موجودِ برنامه‌ریزی‌شده ایست آدمی. (بله، دقیقا آدمی). پیش‌تر هم گفته بودم جایی می‌رسد که نوشته ته‌می‌کشد- این خاصِ آدمیزاد نیست، هیچ پدید و ناپدیدی تابِ تکرار را ندارد- هر چند ذاتاً تکریرجور باشد. باز هم می‌گویی باید کاری نکرد؟  و حالا پیش‌وپس‌ـَم را -که موکداً گفته بودم سگ‌ها دریده‌اند- ببوس و فرو شو که من پیشا‌پس معترفم؛ «لالی» نزدیک است. و هیچ تصوری داری که این برای «خالق» چه خون‌ی دارد؟ واژن به مصرفِ گذشته بردن برایِ تولیدِ آینده‌ای ناممکن. برایِ کله‌ی کچل و مُچِ ورمیده‌ی دیویدِ حالا ناگهان بسیار گریستن، این برایِ یک از‌مرگ‌گذشته چه من‌زوری دارد؟ این احتمالا جهشِ سگ به خوک نیست؟ بر انسدادِ گـُـه غلتیدن و گـُه‌خوردن - این نیست ؟

«من خودِ تلفه‌ام»
تو جُم نخور
دست‌هایت را بجو 
و up and down 
چرت و پرت نگو 
قلم خفه شو 
و اینجور نگاه نکن 
باید می‌گفتم که 
دنبالِ نتیجه نه
نتیجه‌ها دنبالِ من افتاده‌اند


یعنی

کم آمدی باز و
من فقط واژه دود کردم
من که سیگار را ترک ،‏
درد نکشیده ام اصلا
من که فقط «بی خوابی» را آغوش بودم
این یک سال «بهمنِ» لب نخورده را،‏
امشب میانِ «بـاید ادامه بـدهم» و «نـباید ادامه نـدهم» ــ
منفجر می شوم یعنی ؟

بایگانی؛)
(what the fuck, Richard? sweet July?

هر روز بیشتر مطمئن می‌شوم و آرام‌تر می‌گویم:
« زود زی و جوان میر »

و زیاد مطمئن نیستم - اما یک چیزی در این سگ‌جانی گریه دارد


ماندن و ماندن

نگون‌ساریِ رنج یعنی همین که
از دیدِ میله جهان دو سو دارد

with no will to hold on

تو بر راستایِ یک  آمد و نــشدِ متناوب عمود شدی؛
حالتِ میله بر گذارِ خیابان که بود 
و هرکس در تیمارستان آرزویی داشت 
مختوم به وحدانیتِ گــُـه

A soul laid low

مشرعه‌ی باورت که در انحنای روز خشکه‌خون‌هایِ ازمن‌پاشیده را درست بر سردیِ پیشانی‌ منعکس کرد، پژواکِ مَردِ خوابیده بر گیتار -هر چه هم پــاشد- تنها با چشم «وزن جهان» را می‌کنی. می‌کنی درد. می‌کنی باور. می‌کنی سکوت که «نجاتم ده» از هر بی‌جَه‌آنی که وزن هم -ظاهراً- دارد. و من بی‌توجه‌ام به توجیهاتِ واقع‌اَت که قانع‌اَند به خواب‌هایی که می‌شد نــدید - 
" نه حتی رفتن اولین پرده‌ی پس از میله‌ها نیست
ماندن که تمامِ بهانه را تــُـفیـد " 



بیا غذا ;

   تر از لحظه‌ی 
خِرخِره‌ای که تنگ‌آمده ،
لقمه فرو می‌برد ؟
هنوز

نگره‌خوار

چیزی که نیست بر نمی‌گردد.
پس چرا من هنوز تند راه می‌روم؟

برایِ چه پارس می‌کنی؟ لایِ جَوِشِ پوست‌به‌پوستِ استخوانِ من طعمی از شیرِ‌سگ خاموش است. هیچ انگار شده‌ای؛ میان‌زخمه‌ی این - مثل‌سگ‌جویدن‌ها - در زجه‌ی انگشتانم «نگره‌ها» خون‌بسترِ بی‌داری‌اند [؟]

گربه‌ جان،
منی که از عُنفِ جنده‌گانی شیر  نخورده‌ام، این آسفالتانِ رمیده را پیِ شیرِسگ‌ـَم.
اینجور خرامان ره‌گذرم نکن

تاریکی را که نمی‌بندم به رویِ پلک‌هام، می‌شود از شب خالیِ خیابان را شنید. گاهی هم وِزاوِزِ «نورها» که «رعشه» را ترجمانِ برانگیخته‌اند. جز این چند حادثه‌ی مقدر - که به شخصه کُشنده هم- چیزی میانِ تاریک‌نیمه‌گی‌هایِ من تالیفِ درمانِ‌بی‌دردی نمی‌کند. روز هم که باشد، خب پیداست؛ من نمی‌کنم. تا به حال نیُفتاده‌ای که استخوان خون بجورد؟ و بی‌محاسبه که احتمال می‌روم خون جایِ پوست پوشیده باشم؛ بر اقصی‌نقاطِ تنم ساییده‌گی جیغ بکشد از؟ مفاصلم را یک نیمه‌شب به نوازش رام کرده و پس دریده و جویدم، بعد تازه فهمم به جا آمد که زین پس چه‌خون‌ـه خم‌وواخمِ به‌دندان‌کشیده‌گی کنم پس‌مانده‌ای شبیه اندام را. کمی ادامه دادم. وقتی می‌شود از خونِ جهنده پوست ساخت، آن هم به نفوذپذیریِ زیرِ صفر، بی‌گانه‌گی حکمِ اَبد پیدا می‌کند. چیزی که آدم‌ها به آن گفته‌اند «نه اینگونه نیست...» / تعبیر شده به «انزوایِ خلاق» که سگانِ بی‌قلاده تَر می‌دانند. 

پوزه‌ات را کدام سگ دره‌ای فسرده‌ای، یا
این محله بوها را صرفِ به‌جایِ حشیش کرده؟      (است)

رفته‌ام بیشتر نگاه کنم به روزهایی که رفته‌اند. من مشتری نیستم 
من مشتری نیستم

سگ‌هایِ محله دنبالِ گربه می‌گشتند. چرا؟ تویِ کوچه سگ نبود؟

نظرت چه بود برایِ شیرِسگ تحملِ جفت‌گیریِ گربه و میو میو میو؟

حتی که سگ داشته باشی، نیــستم
مشتری بخواهی‌م، می‌روم گورِ پدرِ سگ
نبود؟ باز می‌رفته‌ام 

یک نیمه‌روز هم قیدِ تمامِ متافورهایِ «با این حال»ِ پس و پیش را زدم - و پس باز ادامه دادم. حالا سرت را همین‌جور آدم‌وار که نیست کژ و لای جویده‌ی انگشتانِ من وارسی شو - هنوز و به صرفِ هنوزانِ آتی هم- تقریب زده‌ام نخواهی یافت که دره‌گانِ دندان‌هایِ من بلندایِ چه را کبوده و من مشغولِ جَوِشِ زنجیره‌ایِ نگره‌هایِ هرگز نایافته‌ام   -                   هستم.
گفته بودم «گذشته توجیه آینده نیست» و تاکید که تاریخ نفهمد زبانی را که نه‌فهمید توجیه را و آینده را یا. و حتی رابطه‌ی پُرشائبه‌ی این‌خط با بالا را. جالب نیست که هنوز با آدم حرف می‌زنیم؟ بله سگ‌بار گفتم که. ما تمامِ این‌هایِ طبیعی را دانسته‌ایم. (به دنبالِ چیزی نیستیم. چرا. چون خالقیت. وَ. چون بی‌چاره‌گی -دو اَمرِ ناپذیراند- که اولی پیکره و دومی سیطره‌ی «به‌یک‌جایی‌رسیده‌گی»ست.)

چَخ. خون‌اش را بخواهی کیرِ «خودبین‌ی» اگر مرغوب باشد و اصیل، دارایِ حد و حدودی‌ست که مقعدِ «دیگری» را نه اینکه تاب نباشد، جایِ مالیده‌گی هم نیست.
ناباقی‌اش از آنِ راست‌ناشده‌گیِ رگ‌هایی که روزی مسیرِ آلتِ تناسل را یاد بودند. 





ژرفایِ از سر سیاه

برای خودت بی‌آنکه بدانی مرا وارسی کن که این کوته‌جملاتِ هیچ‌رَس آماس کرده‌اند  تاریک‌توده‌ی تباهیِ لب‌ریز‌ه‌گی‌م را به تَه‌ایده‌گی. نمی‌دانستی؟ جایی هست که من روزی کنار به کناره‌ی آسفالتِ بی‌تو‌گی، فهمیدم دیگر شکستنی نیستم. افتادم زیر پایِ عصب‌غلمبیده‌ی عابران و صحتِ این نظریه را بررسی شدم.  بی‌آنکه تکه‌تکه و دچارِ لِهیده‌گی؛ استخوان‌خون‌یده و هنوزایستایِ‌لرز، چسبیدم  لایِ گودال‌هایِ خفیده‌ی کفش‌هاشان. باید بگویم هیچ ژرقی نیست که گودیِ ثپه را به افسانه هم شنیده باشد. اعتراف می‌کنم، من جنونِ نوشتن ندارم. «وازمانی» خیلی چیزها را آشکار، نه، ابطال می‌کند. من هارم بیشتر به ناصرفیِ بی‌حدِ بی‌بُن‌ها. من جنونِ «نوشت». جنونِ «نویس»  دارم. چندی که سر بر بند‌هایِ تاریخ‌شِکَن خم کردی و ای کاش که من یاوه‌هایِ دیگری را می‌نوشتم، بیا و ببین مُچِ رشحه‌آمیغِ من زیرا‌رویِ این‌ها -همین‌ها- که خودم -دقیقا خودم- نوشتم،  چه‌طور اکیدش کُس‌شفته‌گیِ رنج را نیم‌سپوخته و چَخ، کرخت شد.

(می‌دانی منِ گونه‌ی نامعتقد، اعتقاد دارم که سَرِ پارگی که نمی‌دانم کدام سگ‌دره‌ایست، به تمسخر می‌انجامد. یعنی بیگانه‌ای ذهن‌زده که به هر چیز ِناچیزی و هر ناچیزِ چیزی در نهایتِ احترام مرده‌آبِ شهوتی فراسیرشده را می‌پاشاند- خلاصه در یک چیز است «تَرک». و این جا چه می‌ماند؟ اصلا گونه‌ی ما چرا ادامه می‌دهد؟ ساده است. حواست بود آن روز که دستم لای لبت گیر کرد و بزرگ‌راه می‌رفت، ما هم رفتیم؟ ناچیزهایِ‌ناچیز و چیزهایِ‌چیز تنها اموری هستند که موقتا، هنوز، می‌شود لِنگِ‌شان را گرفت، کشید، از میان درید و فرو شد در کرختیِ کرختِ‌شان. بله این کرختی دقیقا کرخت است. من کاری به شعر‌هایِ دورانِ آجری از آجرهایِ دیگرِ دیوار ندارم. گفتم که این چیزها دیگر در حیطه‌ی کارِ من نیست و کرختیِ خوش‌آیند را بلد نیستم. من پُره‌ای محاط در خالیِ جزمـَم. این کرختی کرخت است همین.‏)
-- MIR.
/Sad Sad Movie: un-ever-rated Chapter ○
به منظورِ دفعِ هیچ‌گونه گزندی که نیست، بگذار کمی سگ‌سگَ‌کی به پهلو والمیده و تن‌لیسه‌گی پیشه کنیم. درست از ته‌کشالِ‌رانِ چپ سَر بجه و تا انحنایِ حولِ شانه‌ام، پلک هم نزن. که چه. که فریادِ جهان نشنود چه حرام‌زای‌ـه‌ها روزن‌به‌روزنِ پوسته‌ام مدفون‌ است.
 «خون‌اش را بخواهی» برایم حکمِ اَزَل بریده‌اند. همه‌ی ما می‌دانستیم سقطِ پیش‌رونده به هیچ‌رویِ ناگزیرِ یک توده سکوت
See the light disappear now
Roll it over the black
I've got to disappear now
And I'm never coming back

آیا تاریکِ پنجره مشعشع‌تر از واپسایِ بامداد نیست؟ اصلاً مشعشع از، نیست؟ این را هم بمانیم، نشانه‌گانِ سئوال ریزِشِ توده‌ای را فرجه‌ی «ساز‌وباخت‌ی» می‌دهد که تاریخ نداند دیوارِ سوگ - مَ‌رامِ - تنازلِ نور را به شب‌رعشه‌ها (است. بود. شد. گشت. گردید) نه حتی گذرایِ به مسندِ این بی‌فعلی‌ها، اینجا تپه‌ستانِ بیماری‌ست از زایمان‌هایِ بی‌حاصلِ چند حرام‌زایِ‌حیاتِ‌پستان‌داریدریغ‌کرده‌از‌خود که مدام می‌خون‌ـَند «ما این را به آن بی‌گونه نمودیم»/
منی در بی‌کاویِ هرچه تر، گوش به خراشِ هم‌همه‌ای از جهان که خاموش ماند

خودبستره‌گی؛ یعنی تو
و سگ‌ها دویدند به نارسیده‌گیِ پساتن‌ـَت
گفتم - آرام ببوس - بروند.

مثلا هیچ فکر کردی چرا فکرم می‌کند باید بنشینم و یک سینه مهوعِ چند پاراگرافِ پُر حجم کنم؟ شاید اینجا چیزی مالامالِ چیزی شده است. من که یا نمی یا انکار می. گرچه گفته باشم «سَر‌نمی‌کن، سر می‌تهد» .  بیا چند استخوان زاری بده. بگویش این خود‌شکن را که فرضیه‌ی [خالی] تا چه حد قطعی‌ست. توــَم که هرچند گور، من نمی‌نویسم تا نباشی

Reality Dream IV


واغ 
واغ 
واقعن
من

The Thing That Never Was

چیزی اَذهانِ خصوصی‌ـَم را به گودِ ناگذرِ بی‌چاله‌گی سپوخته / پیش و پس دَم می‌زند.
دَم از سَرنرفته‌هایِ نامیزانِ دار. نه. نامیزانیِ دار که سَرخلیده‌ها رَسن رَسن دریده‌اند تارهایِ محکوم بر من‌اش را.
جای به جایِ این خون‌تاره‌گی، نمودِ بی‌ضابطه‌ایست از. وارون‌ـه‌گیِ درد به. کردن و شدن.
گاهی خواب هم ببینیم، آمده‌اند دنیا را شبیه خودش کنند،
[بعد از ما]
 ها؟
ریسمان بسته‌ی دست‌هایِ نامنکرِ من نه، دست بسته‌ی کشسانِ ناگریزش باشد.
گاهی هم عصب‌خسته‌ها یاد روند مسیرِ رنج چند دره داشت، بجهیم فرایِ بی‌تپه‌گی و بعد بگوییم بلاخره ما هم آدمیم.
و انگارنه‌انگار شاید این اولین و آخرین باری باشد که این واژه مرا به کار می‌برد.  

گذشته توجیهِ آینده نیست،‏
توبیخِ آن است
این گفته‌ی خطیری‌ست که تاریخ ترجیحاً نفهمد]

Eternity Part ▬

آن روزها
یک خونِ بی‌رگ داشتند؛
همه‌شان دِراگ زده بودند
[و مگر دراگ تعبیر جوانی؟]
·
این‌شد
ماندند
·
ماندن تعذیبِ نمانی بود

تماشا
جز این، چه‌ را ؟

Head High

نمی‌دانستم عروض‌ِ بودن‌ـَت، طولِ نابوده‌گی‌هایِ مرا نهایت‌شیب‌ـه‌گیِ غم می‌کنند. طوری حرف می‌زنم که انگار، بله که انگار. نمی‌دانستی من پیش از افتادن‌ـَت بعضی نقاطِ دامنه را صرفِ نظر شده بودم، حالا پس‌آمده‌گی‌ت مفهومِ حَدوناحدِ اَسَف‌ناکی را در ضابطه‌ام گنجانده - اینطور که هر نقطه‌ای اَعم از دامن‌ و کِشال و شُرت‌ِ حادثه را - یک به یک - دریده شدم، صرفِ عمل می‌کنم.    

تمامِ تو بحرانِ سوراخ سوراخِ نامُطلق‌آتِ بی‌سرواَنجامم باشد.
 گرچه من ناراحتم. اینجا مسئله جایِ دیگری‌ست.
بگو این عریضه بویی‌ست، اظهارِ گردن‌کجی و شانه‌پرانی می‌کنم. 
یک سَر ریاضت‌هایِ ناکاربردی.
تمامِ تو، گرچه ناتمام بمانم، کافی‌ست

تو را فَلَج‌ام، بی‌وبا
بی‌آ..

کبود نشئه‌ها

تَقه‌هایِ یک قرن نیمه‌نوشته‌گی بر حلقومِ چند حلقه چاهِ عمیق - همان ناهمانیِ سینه‌ام که هیچ‌رُبایِ فی‌الواقعِ رنج شد. پاره‌آوارهایِ تَراگذرِ فهم را نمی‌شنوی که این‌جا، شبانه‌شب، سوراخِ تنفسِ «انجام» را مسدودند؟ ته‌رگه‌اش را بخواهی، من می‌دانم آویزِشِ روان‌واره‌گیِ واژه به کشسانِ بی‌تلاشی، جز تعلیق چیزی نیست. به تکه‌تکه‌هایِ ناهمگون توجه نشو. پراکنده‌گی نیست که از ویران‌پنداریِ محض حرف می‌زنم. اگر همین چند نقطه و ویرگول و خط را هم ناپدید کنم؛ پدید پَس‌تویِ سیاهه‌ام را گم می‌کند، بعد صدایِ جیغ‌اش برمن‌نهیده و نه - می‌دانی که من عصیان نمی‌کنم.

بی‌خود خاک را زیر و رو نکن
هنوز آنقدر درد داشت که بفهمد جمجمه‌ی فوقانیِ دلش را کجا چال نکند
مسئله این بود که فقط/
کجا نکند.

روابطِ میان‌واژه‌ایِ کبود نشئه‌ها همچنان که از اِسمش پیدا نیست؛ خونی از سگ‌لرزهایِ پیشِ‌پا‌افتاده به رگ دارد که نه تَهیُجِ گایشِ زهاربه‌زهار - تَشنُجِ مالِشِ بی‌ماله‌گی تالیف می‌کند/ این رابطه پانسمانی‌ست.
اِفلیجِ درد چهره‌ی ملیحی دارد. آنقدر که تمایل هرچه جز زُکام‌اش را به استنشاقِ بیهوده‌گی درد می‌کند. بله، من تمایلاتم درد می‌کند. و تب‌ْخونِ انگشت‌هام عارضه‌ی هم‌این‌ـه‌گیِ لقاحِ تارَکِ پستان‌هاش است با.

درد بیا !
این‌ها نه - من خودم را
به آستانه‌گی‌ت کبود کرده‌ام

روزی هم بود که جوی هر کجا می‌خزید، شب می‌شد. نگفتم جویِ چه. اما دخترک یقین داشت سیاه نبود. بعد کافِ تصغیرَش را برداشت، از شب رد شد. چیزی که اتاق را جا ماند، پَره‌پاریده‌هایِ نطفه‌اش به یاریِ چند جنسیتِ نامعلوم - که لابد باید بزرگ‌شان می‌کردم. به فرضِ محذوف بودنِ «من» هم، مُچِ باریک و رنجورِ دست‌اش لایِ ران‌هام گیر نکرد. دختر به مخدوشِ چگونگی، ماند و ـَک به ابدیتِ فروـیده‌گی، نزول.
·
آوندِ غم‌بادیِ حوصله‌ام گردنِ خودآکنده‌گی را رگ به رگ- خَمِشِ بی‌گاهِ ویرانی، کرد.

Haze I.
بعد افتادم به تمنایِ شلوارش. جین ْ تر بود. بویِ واژه می‌داد. خندیدم:
  ببین نرمه‌ی گوشِ من جایِ تَری‌ست، من از حوالی‌ش می‌گِریَم.


Pallid II.




Livid III.
اصلا تو لگن‌چه‌ی استخوانیِ عمودِ بر سکوتِ مرا دیدی چطور قرچ قروچ می‌کند؟

IV.
می‌دید انگشت‌هام چه‌طور تمام می‌شوند؛ دندان‌هام را نمی‌کشید.
مشغولِ کِشیدنِ عوالمِ دیگری بود. خوب که زخم شوم، نوبت به پستان‌هایِ تخت- وَ -کبودِ زانوانش می‌رسید.
انتظار می‌کشید.



V.



Toughness VI.
  چاک چاکِ من آنِ چیست پس؟


Haze IX.
من با خودت تنها شدم. حس می‌کنی لقوه‌هایِ ته‌کشالِ رانِ چپم کمرت را خیس کرده؟ همین‌جور این‌جا بلرزیم، جوی راهش را میانِ کلبه کج می‌کند - بعد ببین از خون‌لخت‌هایِ شب چطور نمی‌پرسیم آخرش چه.

·

گوزن‌هایِ نَر کیرشان را شاخکِ مضاعفِ خون‌خواهی، جنگل را دریدند. جز بریده‌ صدایِ آه‌واوه چیزی گریه‌ی خاربُته‌ها را نلرزاند. من جیغ می‌زدم. بیشتر شبیه کویر بود که انعکاسِ آسمان را در مقعدِ شتران تجربه و پسا‌پیشِ ساربان فرو. زمین انتهایِ کُراتِ دیگر را به منظورِ فورانِ ویرانی قرض گرفته بود و دنبالِ اِسپرم‌ریزانِ قعرِ من که دخترک کجاست. حواله‌اش دادم به رَدِ سُمِ گوزن‌هایی که در فرقِ‌شان کیرِ سگ روییده بود.
 زیرِ لب‌ژکه‌هایِ تنم هنوز افسرده‌ام که چه خواندندش؟ آنچه از هم‌پاره‌گیِ نسوجم را به گِره‌ـیده‌گیِ جغرافیایِ نیم‌تنه‌اش بخیه زد- کناره‌ی سینه‌اش نوشته بود: ـَک.        
خون‌گراف رسید.

باش، شب در نهیبِ پیشانی‌ات رگ می‌زنیم



It's funny, but

روزِ بعد از آمدن‌َت من پیر شدم
قطاری که می‌رفت، روزِ بعد از آمدن‌َت نرسیده به انتهایِ مزرعه
دیر شدم
من بی‌نَفَس شب‌مَرِگیِ مرگ را از نای دریدم
روزِ بعد از آمدن‌َت، اشک فهمید و
روزها ، من زیاد خوابیدم؟

این سگ‌بچه‌َت، روزِ بعد از آمدن‌َت
تمامِ استخوان‌ها را جوید
خون‌بارِ رگ، نمایِ خالیِ تخت را
که
دیگر
 نجهید
من روز قبل از آمدت را
سیر شدم

The Day Before You Came

کاغذهایِ بلاتکلیفیِ فردا
باید پیِ چیزی می‌دویدم؟
من مسئولیت‌ِ دونیمه‌گی را
روزِ بعد از آمدنَ‌ت
کیرِ بی‌انجامی چه قطری داشت؟

روزِ بعد از آمدنَ‌ت
پاره‌شب‌پارهام  - بی‌تاریخ -
نامدعیِ حیثیت شدند
روزِ قبل از آمدن‌َت را
من‌باخته‌تَرم
اما

نه جانم
دست‌هایِ من طعمِ زُخمِ خون را زَخمِ 
نوک‌آنوکِ زبان می‌کنند 
بد نیست بدانی
چیزی تر از این نیست 
که نتوانم زبانم را 
بلیسم

 :  جنون حالتِ خفیده‌ایست از ناحالتیِ لب‌هاش
که.

on the steel breeze

این که جایی نمی‌رود؛
زندگیِ من است؟

تُندرانه‌تر.

این که خالی نمی‌شود. اصواتِ هم‌خون بر جنونم را به تنِ کاشی‌ها کِشانِ درد شدی؟
امروز که نرفته‌ بودم حمام، فهم‌ـَم آمد
دیگر هیچ فعلی بی وَندهایِ پس‌وپیش‌سگیده از سوراخ‌هایِ ریزِ دوش نمی‌چکد
طوری جریان را بر واحدِ رنج پخش کن که زمان شرم‌ گیرد
نمی‌دانم آب یا خون یا چه؛ ناماده‌ای از نامایعاتِ تَر بود
نافیزیک ‌دانی که؟
همان نهایتنِ مشهور که در فروــیده‌گیِ ما هنوز دچار اختلال است
مشکوک به.
این روزها در راستایِ رفعِ نقاطِ بحرانیِ ناتابع‌ـَم، از چَپایِ هیچ ناریاضیاتی به خفایِ قضایایِ نامُـثبَتم سبقط نمی‌گیرم
من شاید بد شده باشم.
این جمله ساده بود؟ نه از زنجیری‌هایِ بندهایِ پیش و پس‌ـَش
پس خوب بِ‌خون.
که دیگر نمی‌شنوی بگوید این روزها، هایی در میانِ اندامِ مرگ‌جق‌ـه‌کنِ من نیست. جقه‌کنیِ اندامِ من حالتی‌ست وادارنده‌ی مفروضاتِ ناواقع که جق به جق بزنند خود را و هم‌آهمِ واهَمید‌ه‌گیِ آلتِ تنازلی‌شان را به تناسلِ آلتم[قلم]، تهوع شوند.
می‌گویم این روز نمی واین شب.
Shine on you crazy diamond!
 مثلن کنارِ روز، مرگ خموده باشد و فضایِ هوشم را نفس‌نفسانِ خودگای‌ـه‌گی‌ش، تر کند. و جایی که می‌فهمد تریده‌گی شیره‌ی من را از حدی گذریده‌ است که. خودش را به شیوه‌ی افعالم بمالد و از آن تماس‌هایِ به منظورِ التماس که ای الماسِ دیوانه به منفورِ خون‌گُشت‌هات هم که باشد، مرا بخرا.......ش.

این از این هم جانی‌تر است
که گلو‌گاینده‌ی صدا را نمی‌عقم
چه زود یادت هست؟
برای ماه گریه کردی
کسی نمی‌داند
حالا به‌جایی
اگر
چه

پیش‌ به پس‌ تغییر رویه داد ـــ هر دو به باز


در ریزاریزِ سگ‌ میلی‌لیتر خونِ تــَـر،
امروز [باز]فهم شدم که لَخته‌گی
در مک‌آکِش رگ‌پاره‌گی 
منتفی‌ست

این هارزای‌ـه می‌خواهد بــپوزد؛
که من
بعضی استخوان‌ها را به خودم هم 
نمی‌فروشم

به جهستانِ جه‌دریده‌ات، مرا ببر


تیرِشِ نیم‌کره‌ی فوقانِ نگاه دردِ بی‌حدقه‌ایست که هم‌آیِ سگ‌لرزهایِ من تو را.
مرگِ بی‌باشه‌گی‌ـَت مرا                      کاش می‌کند
لب‌خشکه‌ها نفس خراش می‌کنند
که پاره‌پورهِ دندان لیسه‌هایِ لثه‌بند شده‌ـَت
چشم‌هایِ من ، نـــه. آیِ من تورا
بگزَم؟

Falling Part

منِ بی‌مرگی را «یک خون»  فروگرفته‌ست؛ در هستی به نیست خیال نشو. حتی که. بی‌راه‌سازی را بس. بیا کمی کمرکـَنده از رخت، رخت از تخت، پنجره‌ها هنوز بخشی از کوانتید‌ه‌ی نور را عبور ‌می‌دهند. چشم‌های تو ؟

بگو، من عاشقم؛ به خونِ منعقد
در واپسای چند دقیقه بازِ‌زخم.
 زَمی به سی که شد، قرن است دیگر خون خون نیست
 - مفهوم اکید لَخته‌گی -
و من بودم که نقشِ دست‌هام روی دیوار نوشته شد numb ؟

یک روز داشت شبی را کمین‌ِ رودخانه گام می‌داد. طوری که پاها هم پا و هم سنگ - وحدتی از یک درد. حالا بمانـَ. بعد دیگر گلویِ رود ،رگ‌آرگ، شُر نکرد. خالیِ‌بطری‌انداخته‌هایِ من به بسترِ مرگ‌جوری‌ش رسیده بود. از آب صدای تلق‌تلوق دربسته‌گی‌هایِ شیشه‌ای می‌آمد.  کسی هم نمی‌دانست بی‌رنگیِ درون، هواست یا خلا یا خون حتی، یا است؟

خب ماه هم دی‌گرآنه‌هایِ دی را
به شب‌تن‌ـه‌ی رود نمالید دیگر
و مگر پژواکِ خفیده‌ی نور از آب و شیشه نسبت به هم؟

می‌دانی که سنگ‌ها و شیشه‌ها موجوداتِ در اصل ناوجودی هستند. اصلاً هر چیزِ واحدی ناواحد و تراگذر است.  پسِ‌دیوار‌مانده‌گی را فقط دیوار‌ماـِ‌هایی از جنسِ اِن‌گانه‌گی می‌هَرجَند. پس فایده‌ای هم نبود که پاها[سنگ‌هاش] را به سینه[شیشه‌هام] کوفته کنند یا. فرقی هم نداشت با وجودِ بطری‌های به‌هیچ‌انداخته‌ی من، گمان‌ـَش سرریز کند یا نهایـــتن من از جداره‌ی رود بیرون بزنم. تنها یک چیز تنها‌ـِگیِ خود را به هر پدید و ناپدیدی، لیاقتِ بالِش داشت؛ جایی که او بر انحنایِ شارْآب می‌ایستاد و به ریزِش بطری‌ها گوش ‌می‌داد و فکر که حالا و من شکستگی. falling-apart  را تُف به صورت‌ـَش که در نیمه‌ی راه. falling part را تگ می‌کنم به بی‌لیبِلیِ خالی‌ها. part  به part . خون‌حافظی کن. مثلن انگشتم پاره شود و خالی بزند بیرون و لَخته‌گی‌ش. و این فقط یک خون است خوابیده‌ی همه چیز؛ جداحافظی.


A symphony muted and greying; in stone

تاریکی‌ترِ مَرد کنارِ هیزم‌شکن‌ـانِ شَرَرخیسیده،  مرگ‌شکنی می‌کرد
که
من نامن‌یده‌گیِ تبر را
به بی‌تبریِ من‌ـَش ، عاد کردم
حاصل‌اش
شق شقه‌ی سنگ‌خیالیِ دِل‌ـَش
در واپس‌خزه‌ی جَسدم که فِسُرده‌هنوزیِ
هوش‌شکنی‌ش را، باور چرا
 معترف نبود
سنگ‌به‌سنگ زده و سنگ‌به‌سگ مانده
مَرد سگی‌ـَش قاعدَتَن تن‌آنه‌تر خواهد بود و
تن‌آنه‌گی چنان که نوازکِش‌تر،
کبودپذیره و فروـَنده‎بَر.
حالا چه‌خون‌یم تبر را و من
که هر یک، یک‌به‌یک، معکوسِ اکیدِ  رنج  ؟
سنگ شدیم‌ نه -  ماندیم
غم‌آغمِ درک‌هامان ورم‌زاده‌ی درد نشد
پس
من:
سنگ‌ماله‌گیِ تبرَش،
پیش‌تیزه‌ی گریزِ مترقیِ مرگ
که لَختی‌م  دوست‌داره نه – زاره‌ی مرگ‌شکن بود

این باید تــَـهِ یک
تو در رویِ مریض باشد
؛
من چیزی را خسته کرده‌ام؟

Hey You

امروز را فکر نمی‌کنم
heyyououtthereinthecold
 بعد از هزار و چند شبی که من تو را لایِ نخوابیده‌هایِ بالشت چِپاندم؛ امروز به بهانه‌ی چهره‌ی دوهزارویکِ ثــید هم که شده اشک می‎ریزم gettinglonelygettingold فردا هم به رئالِ معترض، چشم‌هایِ وَرَمیده فرو می‌کنم. اصلن به زبانی حرف می‌زنم که به جنونِ خودنا‌نماییِ ما، بر رنج‌صفحه‌هایِ پــِرایـوِت اوتیسم شد. canyoufeelme تو فقط لیف را بده، دست‌های من مُهره‌دردهایِ کمرت را دردتر می‌کنند تا که آخ‌ــِشِ کف به فروکِشِ کاشی گُر نگیرد withitchyfeetandfadingsmiles طبیعت امروز نفهمد؛ من چقدر تنگ شده‌ــَـم. آنقدر که به احتمالِ نگنجیدنِ پاسخِ «چطوری؟» در تراکـُـنِشِ حالم، امروز را فکر نمی‌کنم. همین قدر تصور شو که جیره‌ی الکلِ کنارِ تخت، بعد از آن دزدکانه‌ی منفور، هنوز لب‌هایِ مرا نبوسیده. نذاشته‌ــَـم سایـِشِ جز زبانت بر من بیمارِگی کند. wouldyoutouchme  تــــــــنــــــــــــ  ــ  ـ ـــــــــــــ ـ ــــــگ.  بیا حمام را خراب‌تر، خراب را  تر، امروز تنگیده تر را 



But it was only fantasy

Baby sometimes

گاهی هم می‌شد دست‌هاش مسیرِ نگاه را عَلَق‌گونِ کاغذِ مشق شوند و جاری. می‌شد یک‌هو ببینم ایکس‌هایِ هنوز نیافته‌ی نامعادله، گزیده‌گیِ سرانگشتانِ افسرده‌ام را رگ‌به‌رگ شده‌اند و چشمانِ کنار دستی کبود؛ که خودکارِ هماره سیاهِ من چه‌طور خونی، و سرخوش که بلاخره تو «با رنگی نوشتی». ‏
نمی‌دانی، من ضمایر را خسته کردم. که دست‌هام دست‌هات را بر بیست و چهار هر چه بخش‌تر، ناپذیره‌‌تر می‌شوم. شئوناتِ سر به ته‌ایده‌گی‌م را یک‌سره لب‌؛ نشان به نشانِ سوزِ جهنده بر مغزِ استخوان‌مویه‌ها، من تا فردا هر چه انگشت روییده‌گی‌ست به غرامتِ   هر چه نامکیده‌گی‌ت خون می‌کشم. حتی که دندان‌هام رسوبِ زِبْرِ ترش‌لیمو‌ها را بی‌اصطکاک شده باشند؛ هم‌چنان واکوفته‌هایِ دهانم را بر تنِ من‌ــَـت زخم 
 ببین، صبح از من و یک تخت حرفِ نخفته‌ــَـت - یک چیز بماند -
 پوست-پوست خون‌گــُـشت. ‏


ریش‌خنده‌گی‌ت را مالیده‌گی‌ــَـم.
دست‌هام به دونوازیِ ریش‌هات
دیوید را 
فسوس‌بگیرند؟ 

Soul Asylum

یک متنِ خواب‌زده، آویز شده به لیمویی تُرد. من و لیمو هر سه چِکانِ یک بالشتکِ سنگ به شب ساییده‌ایم. یعنی که دست‌هایِ استخوان زایِ من دیِ شب را قِرچ قِرچ خاییده و پیشِ پس‌آپسِ لرزهاشان پینه کرده‌اند. بیا جاکِشنده‌ی خسته‌گی‌های نازده‌ام بجو؛ چه ماندم حالا؟
دی‌لرزهایِ خواب‌زده که به شعاعِ متمردِ خون‌تابه‌هایِ صبح، آف از تاب بر‌نمی‌برند؛ فقط سردتبِ‌گی‌شان، گرسنه گرگ‌هایِ سگ‌زده را به دلیل یخبندانِ مشددِ من‌طقه ، به ایگلویِ تنگ‌‌ـَنده‌یِ خاطرم زوزه‌تر می‌شود. بجو؛  طقه چیست؟
یک درکِ خراب‌زده، آمیغ شده به تاس‌هایِ کنارِ سینیِ قرص. عددْ چند بود؟ مکعب چندوَجه‌ی‌ ویرانی‌ام را تعمیم به کبود وجهیِ  چند نامنتظم شد؟ من نفهمیدم کجایِ مغفولیتِ کوهستان خدا نشست بالایِ تپه، سیزیف آمد، خدا پَرت، وَ من آخته شدم. با همین حال در جَوِشِ پس‌بود‌هایِ من‌یده‌ام یاد می‌روم که «چه‌گونه من است» و «من چگونه نیست» / من به اَستنده‌گیِ من‌ـَم یک آنارشیِ کچل‌ـَم. که خیالِ موی‌زده‌هایِ بی‌گانه‌گی را، به رگ‌بافه‌گی‌هایِ ماشینِ خویش‌تراشی میل می‌دهد. حواست نیست‌ها، دارم نمی‌دارم اعتراضِ شخصِ ثالثِ نتابنده از حکمِ مزبور را که همچنان دهن‌چفتیده و مست نمی‌نالد: عددْ چند؟

در اتاق بسته است
یکی از خُرناسه‌هایِ سینه‌ات
هنوز
به لولایِ پیشانی‌ام می‌لود
پارس
بجوم؟

یک وارِ دی زده. دیوار، ساختمان‌اش را داد با دو آبِ سیاه که به حدقه‌ی نگاهم اسید پوشیده‌اند، به یک‌هوییِ ابتذال، دیو از آر بِشَقَم. این فیصله هم یافت. دی‌وار، زهارپاریده‌وار واردِ تنگ شقه‌ی آلتِ تناسخی‌ام شد. حالا می‌شود ایگلو را از مخمصه‌ی نفس‌هام نجات کنم، تنگ و تنگ‌ـَنده‌تر؛ اینبار صبحانه خونِ نیم‌فسرده‌ی پستانانم را از لبِ واژه می‌مکم. من پستان ندارد. دی.

شعاعِ -آف- به گیجیِ -تاب- آبسه‌‌یخ‌هایِ چرکی زده. رو نکن که من هویت جنبش را به دَرِشِ درون‌پاشه‌ی خلاقیت‌ـَم چه کردم. فقط. نیست. صبح. صبح. دیگر

killing all movement

‏کرم‌ها لایِ ران‌هایم، رنج به رنج، نشت کرده‌اند
من محصولِ خون‌لرزهایِ بی‌ملاحظه‌ـَم
کرم‌ها آبِ شرم‌گاهم لغز کرده‌اند.‏ 
کدام بیره را مزه‌گی کنم که جیره‌ی تاریکی‌ـَم خِسانِ خِرخِره را تا دوسندِ واژن
رَسَن بسته؛ می‌کـِشاند کِشان کِشانِ آمیغِ جـَه‌کــُشنده‌ام را. ‏
کرم‌ها، یاختگانِ درون‌آخته‌ـَم، بی‌مار به ماریده‌گیِ اثر خویش نیش‌پندار شده‌اند
من مشغولِ رگ‌بافیِ بی‌مشغله‌ام.‏
دیده‌ـَم از حالِ پنجره شعاعِ گسلیده‌ی تاریک‌ـنیمه‌ی ماه شد
من نور به کورِ ژرف‎‌بـیـن‌ـه‌ــَم، تباهنده‌ام؛ که من این‌جا چه می‌کنم؟
نه، «من این‌جا چه می‌کنم» پُرسه‌ای در حوزه‌ی فیزیک نــیست
کرم‌بـُرهه‌ها می‌جویند جَهِشانِ زمانیِ متافورهایِ غریزه‌ـَم 
کدام مختصاتِ نازمانی‌ را خموده‌اند؟

Sad Sad Movie

بیا اینجا بِدَرد و من فقط عر نزنم. صحنه‌ی مرگِ تو که من بالایِ سرَت، شاید کنارِ موهایِ هنوز سیاه‌، گونه‌ایست که می‌شود فقط در فیلم‌ها سان‌اش را دید. اما خب زندگیِ من هیچ کجایش فیلم نبود، دیوارهایِ آسایشگاه هنوز خونی‌اند. و دیوارهایِ خانه هر جور که نگاه کنی گودیِ فاجعه را ناخن کشیده‌اند. این‌ها عموما در همان حدِ عموم در سرم مسئله می‌سازند، گرچه من برایِ اثباتِ این جان‌کاه‌ها از میلیون‌ها قضیه‌ی بدیهی رنج کشیده و به پوست مالیده‌ام، اما دستِ آخر دیواره‌ی سینه‌ام زخم‌ها را بلعید و رَدِ نامفهومِ رنج‌ را تـُفید بیرون. حالا پس بیا جهان را از خیلی چیزها بس کنیم. فقط عَر به عَرِ زانوانت اشک شود و من پلک نزنم. چند روزِ بعد صحنه می‌آید، پا از پِدالِ تَشَدُدِ رگ نفهمیده برمی‌داری، نگاه، داری می‌میری؟ بله، دستم را بده. نگاه. بیا. اِ صورتت خیس شد، آب، فکر می‌کنم آب می‌خواهی؟ نه. لب. فقط. / ‏
نمی‌شود. بگذار من بعضی پوسته‌ها را شکافته نکنم. این چیزی نیست که آدم پس از ما آن را تاب بی‌آورد. قطعا دچارِ خوداندازیِ جمعی می‌شود، درست از همان تپه‌ای که قرارِ گرانشِ ما را نداشت، آنقدر ژرفید و پایین رفت تا بالا آمدیم. نه اینکه نپاریده باشیم، این بیشتر یعنی که طبیعت فهمیده است کارِ ما چون اجدادِمان جعلِ هویتِ واقع نبوده، که ما پرده‌اش را به آرامیِ لیسه‌ای دریدیم و نه، کارِ ما عیناً درون‌پاشیِ هویت‌اش بود طوری که از میان خالی شد و بعد تو بودی که گفتی حیثیت دیگر چه ؟
ببین من این حرف‌هایی را که می‌زنم بلد نیستم. ذهنِ من در حدِ همین چند فقره خودارضاییِ واژگانی استخوان می‌سوزاند. مثلاً چه‌می‌دانم تَهِ آن کوچه را چطور می‌شود به سر شد و تَه رسید؟ یا دختران به طورِ معمول در تیمارِستان از چه می‌رنجند؟ بماند که اهلِ کجا بوده‌ام. تنها سئوالِ نفس‌گیرِ من همین است که ساعت چند؟ سعی هم نمی‌کنم ره‌گذران را بفهمانم که همه‌تان دروغ می‌گویید. چند سده‌ای می‌شود که یک زبان بسته‌ام. یادت نیست وقتی آمدی من حرف را مثلِ گُهی که در مقعد گیر کرده باشد زور می‌زدم؟
جهتِ پیکان را فراموش کن. درون‌سویِ من با برون‌اش هیچ ناهم‌سازی‌ای ندارد. آخر بعضی ناچیزها را چطور می‌شود بی‌لکنت اَدا کرد؟ وقتی سراپرده‌ی نیستی برهوتِ هر مختصاتی را، عاشقانه برایت هست‌زُدایی می‌کند و طوری مسکن‌ات می‌دهد که جای برای ریدن و نوشیدن و نوشتن داشته باشی، دیگر چه می‌ماند؟ جز اینکه تو دور شوی؟ خُب اگر شدنی بود، بِشو. بهتر است هر چیزِ شدنی‌ای نهایتاً بشود، مگر نه اینکه کله‌مان پُر از چرک؟
می‌دانی منِ گونه‌ی نامعتقد، اعتقاد دارم که سَرِ پارگی که نمی‌دانم کدام سگ‌دره‌ایست، به تمسخر می‌انجامد. یعنی بیگانه‌ای ذهن‌زده که به هر چیز ِناچیزی و هر ناچیزِ چیزی در نهایتِ احترام مرده‌آبِ شهوتی فراسیرشده را می‌پاشاند- خلاصه در یک چیز است «تَرک». و این جا چه می‌ماند؟ اصلا گونه‌ی ما چرا ادامه می‌دهد؟ ساده است. حواست بود آن روز که دستم لای لبت گیر کرد و بزرگ‌راه می‌رفت، ما هم رفتیم؟ ناچیزهایِ‌ناچیز و چیزهایِ‌چیز تنها اموری هستند که موقتا، هنوز، می‌شود لِنگِ‌شان را گرفت، کشید، از میان درید و فرو شد در کرختیِ کرختِ‌شان. بله این کرختی دقیقا کرخت است. من کاری به شعر‌هایِ دورانِ آجری از آجرهایِ دیگرِ دیوار ندارم. گفتم که این چیزها دیگر در حیطه‌ی کارِ من نیست و کرختیِ خوش‌آیند را بلد نیستم. من پُره‌ای محاط در خالیِ جزمـَم. این کرختی کرخت است همین.‏
خب، این همه را چه طور می‌کنی؟ جانم، ذهنِ من بَدَل به یک بداهه‌یِ بدیه شده است و سخت ترین سئوالم را هم که شنیدی؟ بعد از این هر پرسشی ناوارد است؛ کردنی در کردِ ما نیست، ما می‌دانیم که پاراگراف در اصل نباید اینجا بِبُرَد. ‏
با لَسی ِهرچه تمام‌تر تن به نقیضِ خود می‌مالیم‏‌.‏
بیا یک چیزهایی را به زبانِ آدم بنویس
و تمام کن
(خشکی ماهیتی وحشی دارد)
مثلاً که کاش کمی
آدم بودم

Debridement

لازم بود اینقدر نیست رویم؟
هنوز دُمَلِ پیشانی‌ام کرم یاخته‌ی جهان نکرده‌ است
با این حال،
برویم

زود باش از طبقه‌ی پایین مرا بیدار کن. انتهایِ فقراتم را از کمر بگیری می‌بینی ته‌کِشالِ رانم زیرازیرِ لگن سایده و تُرد شده است. از صدا بیزارم. زودتر پنجره را با ریه‌ات سمی کن، آدم که بودم می‌شد از دیوانگی اتاق ساخت. البته ضوابطی هم بود، باید بسته می‌شدیم. امروز دی‌گرگونه‌ی منطق‌ام استخوان باد کرده، شنیدی؟ دکتر می‌گفت گوشت یحتمل گشنه‌اش شده؛ پوست را دوال به دوال صغ زده. چرا دستت را ریزان ریزان پُر از آب نمی‌کنی برایم؟ شاید در طبقه‌ی پایین حافظه‌ام خشک‌زده باشد. راستی من سئوالی دارم، دندان‌هایِ‌مان چه شد؟ از شبی که نخوابیدم، مسواک هم از این خانه رفت. از همان دَری که آمدی تو. مسئله‌ام دارد ذهن می‌خورد. الان می‌رسم به جویده‌ی انگشتانم، که من با کدام دَراننده‌ای لاشه‌ام را ؟

پیـنک دیگر مادر را صدا نمی‌زد، ‏
من تا انتحارِ شیارِ آدم را دیدم
بی‌دارم کن

این هوایِ یخ کرده را تَخت‌زُدایی کن، طبیعت سگ‌مغز شده، مُدام می‌لرزد و ناله می‌چُسد . می‌دانی که ما دیگر عصبِ کُنِش‌هایش را نداریم. هنوز از سال‌هایِ خون‌کار در اتاقِ پشتِ مزرعه چیزهایی مانده، یک بخاریِ بی‌صفت هست که خون‌ سوز می‌کند، آخر آن روزها پُر از خون بودیم مثل حالا رگ و ریشه را مُرخمِ فراـ‌مرزیِ درد نکرده بودیم. لَش‌ات را بِتِکان برو پس از اجسادِ لیموترش‌ها، هرچه هوا هست بِتِپان جوارِ زِهارِ بخاریِ روزهامان. بعد هم شهوانه‌ی بی‌رمق‌ات را ختنه کن بِچسبان به دَر، یعنی که ما اینجا مرتکبِ هیچ شدیم. ‏
شب‌ها منتظرند زودتر از طبقه‌ی پایین رَگ شو. مرا بیدار کن

+
مثلا بیا دردِ وجدان بگیریم
که چرا
نــبوسـیدیم

The Final Truth

نظریه‌هایم هولوکاستِ منقطع‌اند
این خوابِ بسترناپذیر دیدنی نیست
آناویدنا، نمور شدی

دیشب گریز به فاشیست‌ها هم حمله کرد. خون شلوارت را دریده بود. آنقدر که تاریکی چشمانش را بست. پدر گفته بود که باید دست به جیب بریم، حشیش‌های مزرعه را گوشه‌ی لب، برویم روی پروژه فقط شاش کنیم و پول بگیریم. گفتم که من یک گـُه‌پرداز نظری هستم. با این حال آدم رانده‌ام کرد. ها؟ بیا از آدم برویم. یادت باشد هرکس حرف خودش را می‌زند. رنج‌های مُدَوَن‌ام کافی که نه، لازم هم نبود. لیسانس انسانی می‌خواستند. حالا بماند که من نمی‌دانم یک لخته خونِ ذهن‌زده چطور عرق عرق ورق‌های امتحان را تر کند.

زالوها، زالوها
نطفه‌ام را گروگان گرفته‌اند
زیرِ حشیش‌ها خون کاشته‌ام
مزرعه سگ‌سالِ پیش موریانه خواهد زد

آناویدنا، راحتت کنم؛ چیزی از من باقی نمی‌ماند. به هر حقیقت خِرِفتی بخش‌پذیر شده‌ام. باورنمی‌کنی دیشب بعد از اینکه دیگر جیغ نکشیدم، کتاب‌های قفسه‌ی بالا - یک‌هو - پودر شدند. اصلا تصوری داری که چطور می‌شود یک‌هو پوسید؟
بعد پدرانِ‌مان سرگردان شدند و سنگین. دور هم نشستند مرا خیسـیـدند. از شدت نگاهم جَق هم زدند. پُل دهانش بازمانده بود مانده بود کامو چه کیر سگی داشته بایست می‌بود. فرانتس هم فقط گریه می‌کرد – کاش نوشته‌هایم را می‌نوشتم




بیا
رنجت را بُکُن در رنج‌ام
سوراخ به سوراخ،
آخ شویم

Aphelion

ببین، من پُر از واژه‌ام. خواه می‌خور خواه می‌خوان. من پُر از بازه‌هایِ کران‌ناپذیرم. بر محورم،سال‌هایِ پیش شبی گشنه شدم، عددها را واژن به واژن دریدم و صبحی مولفه‌هایِ مختصاتـم جای به الف‌بایی دادند که دِکارت اگر ایستاده می‌شد و شیره‌ی هرچه نمودار است ‌شاشیده می‌کرد در مقعدِ تاریخ، باز هم رسم نمی‌کرد چنین که من بینهایت را از سوی مثبت ختنه کردم و تعریف. اصلاً رهایش کن من را. داریم از سیارکی حرف می‌زنیم  که در گنگ‌ترین گنگِ بود‌ها، پیرخورشیدِخپِل را رُس می‌کشد. چِگال‌اش که مدادِ آلبرت را بر پایانی‌ترین سطرِ نظریه دچار به تکیدگی، گرافیت را پوزه بست. خب، چنان هم که تشدیدها دیگر غلطِ املایی محسوب نمی‌شوند، ساده نیست مشدد گریزی از نیمه‌ی تاریکِ  نوسانِ سینه‌ام. بعضی چیزها دانستنی نیست، هرچند گفتنی. تاریخ بایت‌هایِ حافظه‌اش را شبی چهار میلیارد وعده خالی می‌کند بر فَرجِ فوقانیِ جمجمه‌ام. مثلا برفک‌گونه یاد داشته باشد شاید هنوز، انهدامِ تاکومانروز را که چه؟ تشدید شده بود. فکر کردی من فقط رقاصکِ ساعت را می‌بینم؟ خیر. بگذار ساده‌اش کنم. من رزونانسِ مرددم. که تا تصمیم نکرده‌ام میرا و نامیری ام را، فعلا جهان از موجِ فاجعه‌ام رسـتان است.‏

این قدر احمق نباش. فکر می‌کنی نمی‌فهمم هیچ کدام را نمی‌فهمی؟ گفتم که بعضی چیزها دانستنی نیست. اما من دانستم که آدمیان از نسلِ هر شامپازه‌ای هم که باشند، باز در فهمیدن مقاومتِ ویژه‌ای بروز می‌دهند.  یعنی باور کنم نمی‌دانی همین همسایه‌ی همیشه در کوچه‌ی ما، اسمش گوگل است؟ بعد من باید استخوان پاره کنم، تا تو نیمی از نیمِ بی‌صفتت هم رگ به رگ نشود که؟   نه جانم، کارهایِ سگـتـری‌ـ دارم که مبنایِ وجودیِ بشرانه‌ات را صد بیابان هم که لـَـه بزند، لیس نمی‌شوم.

یک روز شبانه‌ی هر سه‌ی ما – که من و خودم و خودش – آسمان را از خود خالی می‌کند. بعد ما «مثلِ» نه، خودِ وحشی‌ها؛ می‌جهیم  – جـَه تـر –   بر فرهنگِ واژگانِ شما و مصادر به کامِ صفت می‌دریم، چنان که سیگار را به اکسیدِ ذهن،  که دیگر نه تاریک تر، که «تاریکی» تر، و میدانی سر-انجام اش ؟

 نامِ ما در لغت‌نامه‌ی بوداده  از ادرارِ دیشبِ‌مان، که فردا مالِ توست؛ فحش خواهد شد. ‏
در انتهایِ هر شب
از رویِ پوستی رد می‌شوم
که از تنم درنیاوردی
سوزن از من نشئه می‌شود
بغض‌ام را با زبان‌ات بیرون بکش
من سرنگ‌هایِ خمار نمی‌خواهم
این استخوان‌ها می‌لرزند،‏
پوست می‌خواهند
او هنوز زن نــشده بود
و من هنوز مـرد مانده بودم

ما مـَـردِ تصمیم‌هایِ کوچک”
نـیـسـتیـم
حتی اگر که بزرگ شوند”‏


























































































فهمیدی · اِستیو
چطور درد می‌کـنیم؟


شـــــشــ ـــــــ
شــــــوقِ چـه؟



چیزی نـگو.‏



فقط
شــــــــ ـــ ـــو .‏



بعدها، بـــعـــدها



می‌گویـیـمِ‌شان
که




























·
‏«هیــــچ»‏ هم، ‏
شـــدن می‌خواهد


یاد باش، من خسته‌ام - اهل انتظار نیستم



اِنگار به اِنگارم خراش برداشته
طوری که از آینده فریاد تـَرَک می‌آید



انصاف نیست که من
اینجور پـُر از تمام‌ات شوم
و نباشی.‏


Freder


بله بله بله بــــ   ـــ له
تر تر، پیر تر هم ؟
سگ؟
تر هم ؟
اوووو... سیم ها اشتباه کردید
آه که نیست دیگر، دندانه می زند – گزیدگی بالا می آوریم
تارها خِرخِر کنید
بله بله
از این تر تر
بیش تر هم
عمق که چیست دیگر، چنگال می روید -  ما کرخت شویم؟
دریدگی – خود نطفه و خود سوراخ و خود وغ وغ وغ وغ
سگیــده تر می شویم
نه نه نه
نـــُــت ها خیال نکنید – بهتر نیست فرار؟
به چاک شوید که چاک شوید، کم کم کم تر
پالس ها   ایـــمپالس  تر تر
گیتار، حرام زاده؛  دِرام را خفه کن
ویالون خودش  واجر می شود
همه تان
بله بله بله
چشم شوید، چشم تر
این پستان ها رگ به رگ اند ، آن پشت
خفه شید ، تر تر
قلب برانگیخته اند، ما نرم شویم؟
تخم ها شکن شکن ، نه
ترک ترک و بعد، درون پاشیده شدیم
حالا راک شوید، کثـیـف ها، ترقی خواه کنید
ما باز تر ، گاز گاز تر.
  پــِـلِـی می نه
می کــُــنیـــم تر

Or maybe there’s someone
who will understand that
I’m not able to share my world




Red Sky At Night

دیوید، تو همین را می خواستی؟ که من دیگر نــرم نشــوم هرچه هم نوازش کنی بدروانی هایِ آلتِ قتــاله‌ات را. این یک نویــسه نیست. چنان که سرخیِ شبِ آسمانی ات ــ من اینجور می خوانمش ــ  این غم‌انگیز است. که من دیگر با که، با تو حرف بزنم.  که این  ـ که ـ مدام مست کند جنینِ نزاییده‌ی ما را حالا که صدا هم خارهایِ ورم کرده ی پیشانی ام را نرم نمی کند. که اندامِ خاطِرسازِ تو عضو تناسلیِ دیوانه ی مرا راست نکند، چنان که هیچ کودکی بر تخت خالی از نطفه ای خون‌مرده نباشد. دیگر روالِ ارتکابِ زندگیِ آدم لای غبارِ گیتارت نمی گنجد و تازه در اتاقِ من هم کاغذها رگ به رگ شدند، امعا و احشای بی مرگی ساختمان ها را جایی پساپسِ آسمان هایِ تو دفن کرده که دیگر جیبِ پری از سنگ هایت  بازتابیده  نـشود  جز بر همین یک خانه ویرانی ام. من این‌ها را دوباره نمی خوانم. بند نافش را که ببرم بی صاحب رها؛ اینبار زیرِ تمامِ شب هایت شده ام. زیرِ تمامِ شب هایم زده ام. دیوید، این  غم انگیز است. کسی نمی داند که تو می دانی چقدر بیهوده جوان ماندیم حتی که صورتت خارهایِ سفید، که استخوان لرزیده بر تارهایِ کـُـشنده ات -  کسی‌ نمی‌داند که من می دانم چقدر بیهوده پیر کردیم خدا را. که نمی‌داند کسی جز فردریش که مرده است. من همین را می خواستم که دیگر نرم نشوی هرچه هم نوازش کنم بدروانی هایِ آلتِ قتاله ام را. این یک نویــسه نیست. بیشتر شبیه پوست که بی سوز خون چکه کند. شبیه کیر که بی تکان گریه کند. حتی  آستوریا که بی تو سوگ کند یا دخترِ من که بی من هیــــچ. داریم دیر می شویم من از پیش خواب هایت را پیچیده ام لایِ تنم، چمدان؛ من - تو تنها دست بگیر - خسته  هم  شدنی نیست دیگر. خیالت رام. پوست و گوشت لخته شده لای چرخ دنده ها را هم به سختی پاک کردم - چقدر مرگ کشته بودیم - بعد از این می گذارم اش  جایِ تخت. ما دیگر برایِ خودآغوشی بسترِ (چه) نمی خواهیم. ما همین را می خواستیم؟ که دیگر نرم نشویم.
‏ می فهمم. بیش از این بی قراری نکن. فقط لخت شو و بیا زیر و رویِ چرخ دنده ها ـــ‏


دیگر،‏
از کردنی ها
به کنندگی ها
بگو
ما رسته ایم
این فاحشه خانه را



کردنی ها را کرد
و شد. تا جایِ کردن داشت
مقعرش - زخم زخم - ‏



این (چه) تکراری است (؟)‏



نطفه ام فاجعه می زاید. پدر؟
من، درد شده است
آبِ بند آمده ات را



نیســـتم خودش - باز که
کرده کرد
کرد کرده را
که



خون‌اش هم نگاه کن
شلوارم اسید، سیاه شدم
ران را بگیر، پساپسِ پرتگاهِ باسن‌ام
و بعد مستقیــــم
تو در مهره ی چهارم
غرق خواهی شد


Come In Number 51 Your Time Is Up,

 


                      زیرِ زیرِ ریزدنده‌هایِ خون بالا آورده ات     
 سفیدِ استخوان، سوراخ سوراخ
فواره می کند
آره!‌‏
پاره می کند 
          تیغِ تیزرگه‌ها، خشک‌حالِ سال‌هایت   
پوست به پوست
دریده رگ 
بویِ تعفن دیگر بالا نمی زند
عمق می رود
سگ به سگ
خندیده مرگ!‏
          استمرارِ یک تنِ زخم
این همه «می» هرزه می کند
وُ مَرد؟
این همه «بی» همه‌گی، خَستــه 
بی…بی‌مزه‌گی لب می کند
         رعشه‌ها  لرزه کبود می کنند
دود می کنند
زود…       می‌کنند
بخیز! ‏
بر برِ بخیــه‌ها
به جیـــغ اشاره می کنند
آره!‏
بخیــه ها… بخیــه ها
بخیـه پاره می کنند

|ها|

بگو به دیوارها که من نهایــتـاً تنگ نشدم. صبر. بگذار همین جا تمامِ شخص های دو و سه را از دستورِ بی زبانم حذف کنم.‏


I should have strove
I should have fought
I should have shown a little love
A little love
You’re in my heart
You’re in my heart
But that’s the easy way out


  بگوییم به دیوارها که من نهایــتـاًــــــ نشدم. دست هایی که از تیزیِ خِرخره زخم می خوردم؛ بگوییم به دیوارها که من نهایــتـاً رگ نشدم پاره و نشدیم کشیده به سقف نهایــ… .‌‏
زخم هایی که بر لیزِ خاطره بی اصطکاک، سُر . وَ کبود شدم؛ بگوییم به دیوارها که من نهایــتـاً رفع نشدم. پـُمادهایی که در نسخه پیچیده شدیم، به استعمالِ خارجی فقط، ما بودیم خارج؟
لـُـخته جان های حقیقی بر لـَـخته ی خون. گشنه بودیم- به دیوارها بگو قرص می جویدیم.. نـــ.صبر. نـــ.ایست. برو. دوم شو شخصِ بی شاخصِ این شخصیت. زَن! به چَنگ! این دیو-آره‌ی بی روزن. این واژه دَری ها خسته اند، نــــه. تن‌.تنهاهاها هاه…هاها.  این فعل را نمی شناسی؟ مصدرِ مستمرِ بی شخص و زمانِ من. به دیوار بگوییم: ها.‏


پشت من بیا. بیاییم. بعد. مماسِ دست هایِ عاشق ات لـَغزلـَغز زیر آن خشکیِ خاکسترـ دستِ من. دستگیره را بگیریم با من بپـیچان دَر. بسته شد. حالا. دیوار فهمیده است حتما ـــــ‌هاـــ را.
نـــگوییم دیگر. بیا بــِریز اینجا روی من. بله. ریــزِش را می گویم. شبیهِ ویرانی هایِ پسِ سینه‌ات. اصلا تمامــش تو. شخص های یک و سه. حذف.  آ.ریز.ریز.ریز… بـــریز روبه‌روبه‌رویِ بسترِ استخوان سوزیده ی خودت. همان زخم هایِ اولِ سطر
پمادناپذیرانِ دست‌هایِ تنهایِ… منِ خودِ خودت


And oh
Is no one listening?
And yeah
There’s someone missing
 

جانِ من،‏ ویران نشو



من خودم هم فکر نمی کردم
آدمی مثل من وجود داشته باشد


از بالا دستور آمده
این مفهوم را «پوست نــکندیده و لخت لخت» تحویلت دهم ؛



آدمِ بی گذشته
از
بی آینده
بدتره


ببین، بالایی ها بهتر می دانند
آخر تو نیامدی
یا رفتنِ من آمدنـی نداشت ؟
‌‏

 



 .خارَت لای چرخ دنده های من گیر کرد
فکر کردی هم‌زبانت می شوم؟  
لایِ  خون‌ریده هایم هنوز لختی  بی اعتقادی هست
گاهی هم
چیزهایی می گویم که می فهمی





شد باز؟ باز شعورش تنگ شد باز تنگنایــش باز؟ دهانِ بسته ات شد باز دهانِ خسته اش که می‌لرزاند گسل های نبودن را به شعاع دورترین سیاره به همان آوایِ ذوب کننده ی هزار و نه صد و هفتاد و پنج – کاش – نه صد و هفتاد و پنج – اینجا – هفتاد و پنج – بودی – و… پنج. و بعد فراسویِ یکان را دریدن، ما بودیم که ریاضتِ ریاضیات را معنی دادیم؟ چندی حدودِ پس از نهایت، چندی مجانب های نگنجیده در دامن… می گفتم؛ هزار و نه صد و هفتاد و پنج؛ ارقامِ ناشمارِ پسِ از رنج را چشمی هم دید من چطور کوتاه شدم-  حس می کنی باید فقط گفت:               ـــ هَو آی ویش یو وِر هیر ـــ           و هیــچ؟
می کنی قبیل نیازمندی هایی را که برآمده از زوایایِ حس خورده ی ذهن اند؟ این ها را که نمی‌فهمی، بیا این مسئله را حل کن تا من در اسیدِ تراویده اش حل نشده ام:
دو هزار و دوازده منهایِ هزار و نه صد و هفتاد و پنج؟



چه ؟ سی و… فشار نیار، گِردش کن. راهنمایی؟
واترز و گلیمور را هم فاکتور بگیر + هرچه زاییدند میرندگان تاریخ

همین سیِ چرخنده بر زبان، که مادرِ شاهنامه را رسوا کرد تا سهراب مرد که نه، نامرد نشده ـ       آب بچِـکاندت، کافی‌ نیست؟


inondé de sang

 


 دی می شد و گفتم صنما عهد به جا آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست


ـــــــــــــ
دیگر بحث این چیزها نیست /‏ 
بگو من این وفا را در کدام عهد بگنجانم ؟





  


...to communicate with you

رسیده ای به اینجا؟
از گشنگی جویدنِ قرص
برتشنگی پاشیدنِ خون
از خستگی تصفیه ی حضور  
از رگ به لب از لب به جون…‏


دارم برایت قَمیش می آیم، جِر نشوی
جان نکن بعضی چیزها فهمیدنی نیست



تو کونت را برقصان من واژه های ریزنده ات دندان می گیرم
نگرانِ این ها هم نیستم،‏
 به آبِ تو چیزی جَق نمی زند


این قرنِ بی پدر،‏
شهوتِ سوزاندنِ نوشته را هم
از ما دریغ می کند



عجالتاً
دیوانه شو، ببین از پیکسل ها دود می آید


 


از روزهای شکست خورده ی ابتدای عمر
به انتهایِ به ساکنِ چند حرف تکراری
 به کُندیِ تیــغ بر سیم های ناکوک حافظه ام
…آی..‏…به من که خودم هم او ــنباشم
…مــرگ.. بر او که خودش هم من
                          ما هر دو فقط مداد بودیم              ·
زبانِ بلیغِ نبودن را.‏
جمجمه ی جمله پردازِ هزار مرگِ بی تکرار
در یکی از همان- از هزار شب های جان کندن
(جانی و جانی و .. صد مرگ )
تا واپاشی ناگهانِ حالا

همین است فرهنگِ خودآموزِ بی-همه-گی
تنها، دیدن
تنها، ذهنیدن
پرسیدن؛ به تنهایی- گاهی از دیوار
که اگر سئوال نــبودم، هیــچ…‏

تنها تشنه بودن
بر فوقانِ غلیط گندآب هایِ زندگی

همه اش با من به تنهایی - به یک جا «درد»  شدیم
به بی دردیِ ممکن ترین زخم ها /‏
به تن-هایی که تنها نوشتن و پرسیدن
حلال بر من که می ماند تا اَبَد


 


 


 


 


                                                     


 ·                                                         وایافتن                                                       ·
                                                                     


                                                                                                         

کم کم به جایی می‌ رسی
که در کمالِ وقاحت -‏
زندگی را دردناپذیر
می خوانی -‏
º
ایــنکه دست هایِ تو حالا خونی نیست
چیزی از دیوانگی ات کم نمی کند
·

این ها همه اش یک پست نیست، نیازِ چند دیوانه است به خواب


هیچ یک از مرگ هایِ دیروزمان شبیه هم نبود، زندگی ها شاید





 


  •           یعنی که تو هنوز کارهایِ غلطِ زیادی برای انجام دادن داری؟   

 




مسیر آن جاده شب ها با من پایان می کرد حالا کوته سازه های من دچار یاوه رانی های بی اساس شده اند - من خواب می خواهم به سادگی - از آن گونه های غلیظ که به مرگ می مانند و پس از آن کابوس - همان - تمام می شود/وَند. ‏من مسیر جاده را باز رو به پایانِ خودم می خواهم نه تندیسِ ناهمگونِ انسان مآبانه ای از غم. من خواب می خواهم. خواب و اندکی هم تو را . اما تو؟ تو کجای این جاده جایت بود از اول. هیــــچ. نبودی. تو پایانت را.. نـــه پایانی تو را صدباره آغازیده بود. من گوشه به گوشه ی  سگــَـکِ یکی از سکته هایت  که دچارِ « لــت دَون »  گونه ای بود گیر کردم.   خواب می خواهم- اگر مرگ نیست- خواب. خواب می خواهم


 تمامِ این بیداری هایِ پس خواب، خود ادامه ی بی خوابی است دیگر‏ ‏
نگو به تو نگفته بودم مرگ دیگر نمی آید، مگر بزرگ نشده بودی؟
حالا هرچه… باز هم می گویم بخواب. خواب .که مرگ نمی آید. بخواب.. خود ادامه ی خوابی است دیگر..‏



هـِه حیثیتِ مرگ را به بازی گرفتی، هویتِ خواب را تلویحاً جعل نکن / ‏
جان بِکَن از بیداری هایِ این پس‌چرت هایِ وحشی، که خواب بسترِ بی خوابی است دیگر
بیرون شو - ساعتی بعد بسته شدیم شاید



.


.


.


 


.


 


.


 


.


 


.


 




.


حس می کنم باید خون‌ات را از این وان پُر کنم
اما     نمی کنم


–(7:03)


بعدش؟ همه چیزو فراموش می کنیــم و منتظر خواب میشیم




 


.


 بله، این هم از موزاییک ها… بعدی؟




 º


°


 


 



 نــ. نگو من دو سال همه چیز را از دست دادم
بــ. بگو من دوسال، دوسال را از دست دادم   –           اما نه
من دوسال دوسال را زندگی به دست دادم
هـه
حالا هرچه می خواهی بگو بر این
پُر مُدعایِ یاوه گون





– And how I love your smile in my aching heart
But why does everything i touch become so SHARP


we too must suffer all the suffering around us

تو می گویی دستِ کم در این کثافتِ هیچ کاره
لِقاح اندیشه کنم، اثر اندازم؟
من که اثر به اثرِ همین سوءِ زایمان ها کثافت شده ام؟
پاره و خون می آیــم از سقطِ دیرساله ام؟

مزیتِ  جلوه  دادنِ رنـج را مرگ!‏

گفته بود فرانتس ـ
‏«باید از همه رنج هایی که مسبـبِشان می شویم، رنج ببریم»‏


ــــــــــــــــــــــــــــــ


 

You know they can’t tell you.
You know they can’t turn you.
Don’t let their dreams to waste me.
Don’t want their dreams to save me.
Dangervisit     سوراخ انسانی ام بی  فرو‏–‏رونده–‏ای تشنـج می‌کنــ…‏  /چشم انتظارِ که‌ای، تو؟

یــکــبار، می زند به خام گردِ مرگ



می پزد مُرده ای بر نـَـفَـس



دیوانه بس کرده است
سوختن را


Respire ;Day III.