دیوانه در سر من است¹
هِلــیدم، ریختم!‏
لرزیدم…‏
چه فایده مَرد؟
دیوانه در سر من است
میــن‏ هایـش ؛
زیر به زیرِ زیرنده ‏یِ تنهایی ـ
فروست گودِ تاریکِ شهوتم را
قعر به قعر جواب که فراز می رود از خون…
چه فایده دَرد؟
دیوانه در سر من است
لذت گسترنده و مالامال
تـن می بویاند از دوصد² استخوان و یک لَزِج لب که دارم
این آماجِ تجربه ای است در استعاره ی مرگ
شـِـبـهِ به اَندام شده ی اِنتفای بودن …
رمیدم، مالیدم
فرو… زاییدم!‏
حال.
حال و نالِ بی هم تن و هم روانی ات دریده شد به هم ؟
چه فایده دَرک؟



دیوانه در سر من است


¹The lunatic is in my head    /   ²bones‏