به عقب که بر می گردم
پشتِ تمام کارهایم چیزی نهفته دارم
پشت تمام باورهای مریض
و مریضیِ باورها
آن چیز همین حالا با تمام وجود
از منافذِ زندگی ام تغذیه می کند
و من در این منافذ چه دارم
چیزهای بزرگی که هیچ خوانده ام
پشتِ تمام کارهایم چیزی نهفته…
آن چیز رفتار مرا با ولع می جود
و من گاه و بی گاه در تسخیرِ آن
ناگهان
به درونِ خود پناه می برم
در آنجا حضوری شگفت انگیز را می یابم
که نشسته است در کنترلِ منی دیگر
که خوابیده است در روانگاهِ خزیده بر
اندیشه ی تابناک اَم که
مُردانیده است مرا، مَرگ وار
پشتِ نهفتگیِ تمامِ کارهایم
. . .