به روزهایی فکر می کنم که در آنها باید از صبح تا صبح روِ تختی افتاده باشم و زندگی اَم را تغذیه کنم… زندگی برود درونِ رگ هایم و اضافاتِ آن از مدفوعم خارج شود و من هنوز آنجا روی آن تخت به هیچ مشغولم. روزهایی که در آن ها باید مراقب باشم که تکه های وجودم را خوب به هم بچسبانم تا ناگهان روی تخت پخش و پلا نشوند. به زودی به روزهایی خواهم رفت که در آنها ارتباطم با دنیایِ بیرون قطع خواهد شد. می ترسی؟


همه ی ما به چشم دیگری دیووانه می آییم و خودمان را از همه بیشتر مستحقِ خلاص شدن می دانیم. واقعیت این است که ما نشانیِ وجود را گم کرده ایم و مُدام بر سر یکدیگر می کوبیم. از دیدِ این ها من دیوانه ام و از دیدِ من، اینها. و شاید حقیقت این باشد که همه مان یک جا دیوانه ایم و همه مان سالم. حقیقت چیزی نیست که به این سادگی ها دست یافتنی باشد. بسیار درد باید کشید و من خوشحالم که چیزی بالاتر از شعور خود یافته ام. خوشحالم که اینجا را هر چقدر هم سخت، برای پوست اندازی انتخاب کردم. و مثل ماری پیر در گوشه ای از این شهرِ شلوغ و بی معنا، دچارِ مفاهیمِ عمیقِ خویش شدم.  دچار به خودفهمیِ غلیظی که روزها می تواند ساعت های بیشماری، گوشه ای از مغزم را - ذهنِ آشفته ام را - پُر کند. من کسی را - دیگری را - به چشمِ دیوانه نمی نگرم. که همه مان را مستحقِ گُهی که در آن گیر افتاده ایم می دانم. چه دیوانه و چه نادیوانه. همه ی ما در هر کجای جهان در زمانِ مقررِ خود و در مکانی نکبت بار، محکوم به درد کشیدن هستیم. دردی که گاه می تواند متعالی و مفید باشد.  تنها زمانی این را در می یابیم که بدونِ ناله سوزن هایِ آمپول را در تنِ خود پذیرا باشیم و قرص را جویده و طعمِ زهرآلودش را چشیده



 هرگز ابرازِ سلامت نخواهم کرد


اظهارِ ندامت نخواهم کرد


در این بسترِ سخت، زخم خواهم خورد


من اقدام به خیانت نخواهم کرد



فِلان روز است. راه می رود. فِلان روز است. می شمارد. بیدار می شود. صبح بخیر. روزِ فِلان است. روزها را می شمارد و می گوید فِلان روز است که اینجایم. خوب دختر جان اگر این فِلان روزها را می نشستی و به اموراتت فکر می کردی شاید حسابِ کارها دستت می آمد. واقعا موجوداتِ ناقصی هستیم. دختر خود را به در و دیوار می کوبد برای اینکه ثابت کند خوب است. من بی سر و صدا ثابت شده ام. این است که آرامم.  همه ی ما روزی می فهمیم چه شده است و کجای کاریم. من در این مورد زود به کار می اُفتم و البته تاوانش را هم پس می دهم