خوابم که بُردی از شب - این کابوس دیگر چیست که در تیرگیِ چشمِ هایِ بازَت می بینم.        ای من! حالِ تو چیست؟ ما را جسم و روان نیست گشت در گردشِ بدهستیِ یکصد روز ِ …               حساب کرده ام، یکصد روز است ما آسمان ندیده ایم. جز نرمیِ رو به زوالِ این بستر از رقصِ تیغه ی بادی زخم نخورده ایم.       حساب کرده ام، یکصد و چند نیمه شب است که پس از تاریکی هم تاریکی دیده ایم. و شاید اصلا که بیدار نگشته ایم، با چشمانی خسته زِ بی خوابی و زمانی که در گردشِ روز و شبِمان زنده زنده خوابِ خاکِ سردِ گور خورده است.          پیش از این سرما - از بلندیِ شب ها - حدس زنده بودم که باید زمستان باشد.  می دانی، زمستان بی تنِ گرمی که  بپوشاند خون مُردگیِ اندیشه ام را، به یخ بندانی می ماند که با وجودِ حضورش به پایِ دفن شدگی در عمقِ لایه های یخ زده - مبنایِ وجود را وا می دهد… اینجاست که از کیسه ی هر احساسی هوایِ مایع می چکد.  حتما گمان می بری ما در خود چه دور گشته ایم از وادیِ انسانیت. ای من، این از سرمایِ زمستان است که آغوشِمان دیگر گرمیِ خاطرمان را حفظ نمی کند.                    حساب کرده ام، یکصد سالِ زمستانی است که بی یار مانده ایم، که احساس باخته ایم، که هر جنبنده ای را التماسِ لانه ای بود رنجانده ایم از صاحب باورِ بی اعتقادِ اندیشه مان…             نیاز به دشت و صحرایی دارم که در آن جفتک پرانی کنم و محاسباتم را به جواب برسانم. تو که حرف نمی زنی با من. مُدام فرمان به سکوتم می دهی. این فریاد دیگر چیست که در خفگیِ هنجره ی بی قرارت به دیوارِ وجودم سخت می کوبد.                    ای من، حالِ تو چیست؟ تو از من که زخم ها بر بَرَت زده ام یادی داری؟  یا که در اندیشه ی آنان با زمستانم گرم گشته ای؟      دیشب برف می آمد. سَرسَری حساب کردم یکصد دانه ی خیس از من گذشتند و سقوط کردند. به زیر پایم اما دریایی روان بود. غم آرام چشمم را دردید.   یکصد واحدِ زمانی است که من مشغول به جمع آوریِ داده ها بوده ام ، همه در مبنایِ یک داده ،  آن همه درد که بر حالم گذشت بیش از این یکصد شمارِ خالی جا تنگ کرده است.  تو کجا بودی آن زمان که می شمردم همه را در خیالِ اندکِ یکصد ضربه - یکصد خون - یکصد پوچیِ پُر واژه… یکصد منِ آواره… ای من! در جمعیتِ یکصدتاییِ خود کجا گُمم کردی که حقیقت آنجا چراغش سوخته بود؟ چقدر تکثیر شده ای، من هنوز همان یکصد تا را شمردن بلدم. تو اما به توانِ بیشتر از من رفته ای. از بینهایتِ فرضیِ یکصدتایی ام رد شده ای… حالا حسابم کن، بگو چند پا از عمقِ یکصد پاییِ باورم فاصله  دارم؟