به سکوتِ عارفانه ام گوش نکن
که در باده ی رنج مست می پلکم
کثافت پوشانده نگاهم را
جز حماقتِ عارف هیچ نمی فهمم …
خسته شو! از حرف های فلسفی ام
تشنه ام به شرابِ خمیازه ای که زاید مستی
از خوابِ حرام زاده ای که در نطفه ی بیداری ام
پنهان شده است
ای
حرام زاده