تو با من از بلند شدن حرف می زنی؟ چراغ را روشن می کنی تا از خوابِ بیست و پنج ساعته نجاتم دهی؟ تو از کمک حرف می زنی؟ از آن سوی مرزهایِ زندگی؟ اصلا می دانی آنجا کجاست؟ که دعوتم می کنی به سوی حیاتش؟ تو از رنجِ فهمیدنِ ساعت ها به گوشه ی زِبرِ تخت چه می دانی؟ تو از فقدانِ احساسِ گشنگی و تشنگی چه می فهمی که به خوردنِ خوراک میخواهی سرگرمم کنی؟ نداشتنِ زندگی در ساعتِ روزانه مرا سیر کرده است. نبودنِ یک خیال برای باور چگونگیِ بودنم به من فراموشی خورانده است.  تو از حرکت می گویی، در حالی که من اینجا تنها لغزشِ آبِ روی گونه را به نامِ نوعی تحرک شناخته ام. منتظر باش! روزی می آیی دست روی سرم می کشی  و باز از بیداری حرف می زنی. منتظر باش که پوستم زیر حرارتِ دست هایت به سادگی بخار شود و تو ناگهان از وحشتِ رودررویی با استخوانهایم فرار کنی. غذایِ من خون است! خونی که از ضعف هایِ خاطرم می چکد. نگاه کن انگشتانم را، همه را زخم خورده است. همه را خون دلمه شده در آغوش کشیده است. تو با من چطور جرات می کنی از سلامتِ انسانی حرف بزنی؟ به یاد داری که رهایم کردی در آن تیمارستانِ وحشت که اهالی اش از دردِ اندیشه به خود می پیچیدند؟ تو، تو که تنها برای پیچشِ روده هایت قرص میخوری از تمنایِ من برای دوبرابر شدنِ جیره ی شبانه ام چه می فهمی؟   


نه! بلند نمی شوم. به سوی کدام زندگی؟ آن که سالها ساختمش و حالا از برای مزه ی تلخش که به کامم خوش می نشست، سم پاشی اش کردی؟ بس است دیگر! چشمانت را باز کن. ببین کجای این خانه اثری از من باقی مانده؟ همیشه در آسایش تو، موجودی بیگانه از خود دارد در این اتاق جان می کند. اگر می توانی بلندم کن. مرا به بلندای جایی ببر که بتوانم وحشیانه به حرف هایت بخندم - حرف هایِ تو که ناگهان خوابِ تاریکم را با بیداریِ بی مفهومی گلاویز می کند.  من در نیمه ی راهِ خزیدنم- پیش از تمامیِ جاده- تمام شدم. کدام اندامم را تشویق به پیشروی می کنی؟ ای که صاحبِ زندگی هستی، روزهای داشته ات را به رخِ تاریکیِ اتاقم نکش. تو از گره خوردنِ ثانیه شمار به دور گلویم چه می فهمی. از گرفتگی رگ های ورم کرده ام که کندی حرکتِ خون در آنها زمان را به صفر نسبی میل می دهد. هرگاه از فریادِ درون حمامی حرف زدی، که ناله سر می دهد…خود را گم کرده است… هرگاه از سوزش زخمِ بستر تعریفی داشتی، هرگاه که اصلا صدایم را شنیدی- پس از تاریکیِ روانم را دیدی… نه! هرگز میانِ ما چنین رابطه ای اتفاق نمی افتد. نگاه کن چطور با حقارت در برابرت دست درازی می کنم. برای ربودنِ جیره ی شبانه ام توبیخ می شوم… قرصم را بده! از تو غذا نمی خواهم. نخواه که در نگاهت سر بلند کنم. در چشمانِ من هیچ می بینی. اگر ناله کنم خانه می سوزد! می شنوی؟ این لحنِ بیمارِ من است که قواعد واژه را در خواب های آشفته جا گذاشته



کلماتِ درونِ کاغذ پشیمان شدند از اثباتِ من


چگونه است که تو از ساختِ من عصیان نمی کنی؟