- March 2020 (1)
- February 2020 (3)
- November 2019 (1)
- June 2019 (1)
- October 2017 (1)
- September 2015 (2)
- August 2015 (2)
- November 2014 (2)
- October 2014 (1)
- August 2014 (1)
- May 2014 (2)
- June 2013 (4)
- May 2013 (2)
- April 2013 (2)
- February 2013 (3)
- January 2013 (1)
- November 2012 (1)
- August 2012 (1)
- June 2012 (35)
- May 2012 (23)
- April 2012 (11)
- March 2012 (12)
- February 2012 (15)
- January 2012 (21)
- December 2011 (19)
- November 2011 (18)
- October 2011 (9)
- September 2011 (7)
- August 2011 (9)
- July 2011 (36)
- June 2011 (18)
- May 2011 (22)
- April 2011 (20)
- February 2011 (26)
- January 2011 (28)
- December 2010 (10)
- November 2010 (10)
- October 2010 (12)
- September 2010 (12)
- August 2010 (9)
چرا برای کلاغ ها نمی نویسی که سیاهی شان دیگر رنگی ندارد
که دنیا تغییر کرده است
شاید جرات کنند و بر شانه های مترسکی بشینند که در رکود دنیا همچنان استوار مانده
چرا نمی گویی قار قارِ صبحگاهی شان در گوشی خوابانده نمی شود
چرا هنوز فکر می کنند تحدیدی برای مزارع خیال بشری هستند
بنویس که شما دیگر هیچ هم نیستید
و هیچ شما را هستی نبخشیده است
پنجره ی اتاق من حوصله تان را ندارد
چشمی از شما نمی ترسد - نگاهی که آرزوی مرگ می کند
دیگر از این تیرگی ها، از ارتعاشِ بال های بی قرارِ سیاه
به خود نمی لرزد
دنیا تغییر کرده است
تمامِ زمانی که خیال می کردید با تیزی نوک هایتان پیکر مترسک را آزرده اید،
ما هر دو به شما می خندیدیم
برای کلاغ های سیاه می نویسم
دیشب که مترسک از تنهایی پیر شد
شما بودید که مُردید