چرا برای کلاغ ها نمی نویسی که سیاهی شان دیگر رنگی ندارد
که دنیا تغییر کرده است
شاید جرات کنند و بر شانه های مترسکی بشینند که در رکود دنیا همچنان استوار مانده
چرا نمی گویی قار قارِ صبحگاهی شان در گوشی خوابانده نمی شود
چرا هنوز فکر می کنند تحدیدی برای مزارع خیال بشری هستند
بنویس که شما دیگر هیچ هم نیستید
و هیچ شما را هستی نبخشیده است
پنجره ی اتاق من حوصله تان را ندارد
چشمی از شما نمی ترسد - نگاهی که آرزوی مرگ می کند
دیگر از این تیرگی ها، از ارتعاشِ بال های بی قرارِ سیاه
به خود نمی لرزد
دنیا تغییر کرده است
تمامِ زمانی که خیال می کردید با تیزی نوک هایتان پیکر مترسک را آزرده اید،
ما هر دو به شما می خندیدیم
برای کلاغ های سیاه می نویسم
دیشب که مترسک از تنهایی پیر شد
شما بودید که مُردید