او نمی شوم، او را خود می کنم
او ترس دارد و من ترس را تُف می کنم
درونِ حالِ من، اندیشه اَم نمی کند
باور ندارد در روانِ پاره اَم
دوستم اگر می داشت، ترکم نمی خواستم کند
باید رود
باید رود
او را به پیش چشم خود تاریکی می بینم فقط
او نمی شوم
او من را رها باید کند