اینجا مردم دوستانی دارند که به امیدِ گریه کردن روی اعصابشان، کنارشان می آیند و خودشان را خالی می کنند. حقیقتِ پنهان این است که من دیگر هیچ امیدی جز خود ندارم. این می تواند خوب باشد. می تواند نابودگر باشد. دستِ کم من هم امید دارم از اینجا خلاص شوم تا در اتاقی که دیواره هایش را بی مرزیِ اندیشه ام مسدود کرده، باز به خود برسم. از طرفی غم تمامِ وجودت را احاطه می کند که چرا گوشی نیست که فریادِ تو را بفهمد. این ها همه جزءِ امراضِ دلی هستند. امروز احساسِ من در نقطه ای نامشخص به درد افتاد.  هنوز هم جایِ کبودی اش درد می کند. میتوانم خود را با تمامِ اینها همچنان حفظ کنم. اما از من نخوا که شاد باشم. گرچه شاید راحت تر از تو این را بتوانم. حتما می توانم. شاید حوصله اش را ندارم. اما قول می دهم، نه به کسی، تنها به خود که اول و آخر برایم می ماند، قول می دهم که بمانم و ثباتِ وجودی ام را در حلالِ تردید حل نکنم.  شاید این تنهایی بتواند مخرب باشد. من در نظر دارم که حتی اثراتِ تخریب را در ماده ی سختِ وجودی ام خُرد کنم. اینان چه باشند که روزگار مرا اینطور غم انگیر کنند. به هیچکس اجازه ی نفوذ نمی دهم. این چیزها کاملا محرمانه اند. کاملا در درون می جوشند.  آزمایشات نشان داده اند هرکه داخل می شود به نوعی دچار به مسمومیتی درمان ناپذیر و درنهایت به شکلی پیش بینی نشده دفع می شود. نیروی دافعه ای که میانِ من و ذراتِ معلق در بیرون جریان دارد آنقدر قوی است که تا به امروز هم به وسعتِ آن پی نبرده ام.  هنوز راه زیاد مانده. هنوز پیوندهای درونی به طور کامل شکل نگرفته اند. هنوز نقشه ی مشخصی از نواحیِ گوناگونِ منطقه ام ندارم. با این حال راضی ام که بعضی چیزها را می فهمم. که حواسم به حواسم هست. دردهایِ درونی از آن جنس نیستند که بتوان به راحتی کالبد شکافی شان کرد. حالا عالمی می آیند و توقع دارند  آرام بخشِ روانِ آدم شوند و ناگهان خسته که می شوند، قطع می کنند. برای همین ارتباط با عوامل انسانیِ بیرون کمی خطرناک است. دلخوشیِ حضور فردی که زبانِ تو را می فهمد، اگر ناگهان به ذهنیت کُشِ مرغوبی تبدیل شود و اگر تو حواست پرت شود،  تمامِ اینها در لحظه ای غیر قابل پیش بینی می توانند ویرانگر باشند.  فکر می کنم تا اینجا کمی مستند سازی شده باشد. حالا آرام ترم. امروز هم مثل صفحاتِ قبل. مهم نیست که لحن نوشته ات خراب شده. خودت خراب نشو. قرار نیست اتفاقِ ویژه ای رخ دهد، جز اینکه من در خیالم به خود چسبیده تر خواهم شد.


من زندگیِ نکبتم را همانطور که می سازم[ـَـش]، دلتنگ می شوم





 با من هستم، به سادگی دور از تمامِ چیزها


حتی بی تو - دور از تو - دور از تمامِ حرف ها


و اگر بدانی این برایم چه خوب است، از پیشِ من فرار خواهی کرد