خمیازه هایِ بیمار دارند در بیداری اَم دخالت می کنند. خواب واردِ محوطه ی ممنوعه می شود. اینجا، در این زمان جایِ این کارها نیست. تخت نیست و یار نیست. تا چشم خواب آلودگی اش را دنبال می کشد، تنهایی. میتوانی به دیوار تکیه دهی. به هیچ فکر کنی. من معمولا این کار را می کنم. تا زمانی که مراقب خود هستم نگرانی ای در میان نیست. حتی اگر در خواب غرق شوم.  اگر تمامِ کارها در زمان و مکانِ اشتباه به بدِ حادثه دچار شوند. اشکالی نیست. مگر بودنِ من کجایش درست بوده. کجای این زمان و مکان متعلق به من بوده که حالا هوشیار به توی انحنایش بیوفتم. ببین، طبیعت فرافکن است. دخترِ من آرام در احساست اشک بریز و بی صدا فریاد کن. دستِ کم مویرگ هایِ پوسته ی داغِ گلویت موجی را دریافت خواهند کرد و به آن ایمان خواهند داشت. اگر که هیچکس را نداری که با تو باشد، اشکالی نیست.  آنها هم در زمان و مکانی نادرست درگیرِ حالِ خوداَند. مطمئن باش وضعِ تو تا زمانی که با منی روبه راه است. من و تو و دردهایمان در هم قاطی می شویم و این باده را از صبح تا صبح می نوشیم. مستیِ هوشِ ما را هیچ جنبنده ای لایق نیست.  در درونِ من بمان. با من اثبات شو. و آرام گریه کن. من در نیمه شب تو را ناگهان از خود قطع نمی کنم.  حرف می زنیم. واژه می سازیم.  و در همین جا که جایش نیست به خواب اجازه ی تجاوز به عمقِ بیداریِ مان را می دهیم. این چیزی است که به آن نیاز داریم. در من بمان. تحمل کن. این ترس به زودی از گلویِ حادثه بالا می آید. خود را به بی راه نزن. آن را خودنخواهانه در دهانِ فراموشی نشخوار نکن.  به زودی تهوعی بزرگ سر می رسد