به یاد آوردم که آن بیرون هنوز زندگی جاری است
اینجا،
که به بیمارانِ بخش کسی صبح بخیر نمی گوید
تا دست کم ساعت را بخاطر آوریم،
برف شکل دیگری است
که هیچ جنبنده ای نخواهد فهمید سفیدیِ آن
چه طور می تواند بُرنده باشد.
چطور می شود برای گلوله ای برف دلتنگ شد
چطور امکان دارد اینجا باشی و سرما را بفهمی
پیش از اینها فقط
از بلندی های شب حدس زده بودم که باید زمستان باشد