زیاد پیچ نخور. همین دیر بیدار شدن آفتی است که حالِ بی حال را هزاران بار از خود گسیخته تر می کند. وقتی به میل خودت خواب را ترک کنی اوضاع بهتر پیش می رود. تا اینکه کسی بیاید و از هپروط بیرون بکشدت. حالا باید با این موضوع کنار بیایی که زندگی چند ساعتی است به حرکت افتاده و ظاهرا تو عقب ماندی. به این فکر می کنم که چه افکار کنترل نشده ای در سر دارم. افکاری مسموم که به مبنای بودنم زهر می پاشند و از ریشه به درم میکنند. خوب حالا که تشخیص می دهی محتوای کله ات واژگون شده است، حرکتی کن. نمی خواهم. من را آنها بیدار کردند. در خواب چه آرام بودم. حالا باید با چیزهای غریبی کنار بیایم که هجده ساعت از مرکز کنترلِ داده ها به دور بودند و حالا ناگهان به سیستم آشفته وارد شدند. اولین نشانه ای که می توان با آن خود را به رسمیت شناخت، خوردن چیزی به عنوان صبحانه است. فرقی نمی کند ساعت چند باشد و بعد احتمالا یک حمامِ بی روح که تمامِ ارث و میراثِ دنیایِ بی سکنه را از تن می شوید و بعد از آن با غم سنگینی که از ناباوری تغذیه می کند به راه می افتم. هر روز این اتفاقات چند وعده رخ می دهند. هر روز چند وعده پس از خوردنِ قرص های شیمیایی به خواب می روم و فرصت پیدا می کنم که با چشم های بسته دنیا را تماشا کنم. و هر روز چند وعده صبحانه اجباری و حمامی کرخت تر از من می پاشد روی تنم.  تا زمانی که وقایع اینجور پخش و پلا هستند خبر از دچار شدن به زنجیرِ اتفاقات نیست. همین که از جا بلند شوی و ساعت ها را در خواب بیابی، تصور دنیایی از جنس چرخ دنده های محرک برایت سخت می شود. این کاری است که باید انجامش دهم. مدتی است بدون هشدار و اطلاع قبلی با مشتی فکر دردناک افتاده ام در دهانِ گشنه و چسبناکِ زندگی. حالا به چه فکر می کنم. به حرکت. به جنبش. به چیزهای دیوانه کننده. به ناچار برایِ اثباتِ بودن باید افکار را به مرحله ی کنترل کیفی برسانم و بازرسی کنم. بعد آنها را که احتمالا همه شان دچارِ نقصِ فنی هستند بریزم درون کیسه و به پایگاهِ تولید بروم و در آنجا از مسئولین گله کنم که چه طور می گذارند چنین تولیداتی به سبد غذاییِ خانواده راه یابد… تا وعده ی خوابگاهیِ دیگر. اینجوری است که من در اتاقم به موجودی زره پوش تغییر شکل می دهم. اینجوری است که تو اسیر دندان های برنده ی باور، در دهانِ متعفنِ بودن میشوی. اینجوری است. با یک جفت چشم بیدار، به پیش