یک روز صبح، بی مقدمه. دردم از من جدا شد. اما خوب هنوز که درد هست. دردم از من فرار کرده. پیکر یخ زده ام هنوز در منجلابِ نا آشناای بالا و پایین می پرد که ماهیت وجودی اش وارد چشم های وحشت زده و بسته ام نشده است. دردم مثل تن پوشی کهنه از من کنده شده و دیگر حوصله ی گرم کردن یک ذهنِ بی تحرک را ندارد. گاهی این روزها هوس می کنم دردِ قدیمی را در آغوش بکشم و فریاد کنم که به من بچسب. من تو را گم کرده ام و اما بی تو هم احساس درد می کنم. دردِ من فرار کرده است. باور نمی کنم که اینقدر ترسناک شده باشم. مثل افتاده به آبی دست و پا می زنم، نمی دانم شنا کردن را بلدم یا نه. دیگر از این آدم هیچ نمیدانم. خاطرم دیگر کششِ ذهن کردن ندارد و ذهنم توانایِ فکر کردن نیست. با شعورم که بوی پوسیدگی اش بلند شده احساس می کنم و با روحِ سنگ شده ام می اندیشم. شعور معلول و روح از پیش ها کور بوده. چیزی نمی بینم. دردم را گم کرده ام. هنوز درد می کنم. شاید این من هستم، یک دردِ بزرگتر که زیر مجموعه هایش در آن هجومی پنهان آوردند