دیشب روی تخت بودم
از حالم پرسیدم
گفت که فردا بهتر می شود
حالا هجده ساعت است که فردا را گم کردم
مدت هاست که گفت و گویی میانِ ما صورت نگرفته
مدام تکرار می کند
که فردا که فردا که فردا
دیگر خوب و بد در سرم معنا ندارند
شب ها می فهمم که چقدر تنهایم
و روز را مدام تصور می کنم
که فردا که فردا و الان که فردایش
هنوز اینجا خواهم بود
که فردا… شاید بیاید