آیا من خود را به نفهمی زده ام یا این بیخیالی فراورده ی خود ناباوری است؟ جان ها در محوطه ی حضورِ من دچارِ مرگ شده اند و سامانه ی جان پنداری ام درگیر اختلالاتِ موجی است. امواج با تمامِ قوای خود به پیکره ی مغزی ام نفوذ می کنند. و ناگهان من همه چیز را به عمقِ تاریکی پرتاب می کنم به خیالِ اینکه دست هایم خالی از اموراتِ مهمل شوند و دستی بتواند دستم گیرد و من خامِ یک ارتباطِ نامعلوم شوم.                       آیا من خود را به در و دیوار وجودم کم مالیدم؟ که حالا سراغ از کنجِ هایِ زندگیِ خود ندارم؟ آیا من زیاد خوابیده ام و کم خواب دیده ام که نشان از راه هایِ عبوریِ خارج از داخل و داخل از خارجِ حالم ندارم؟ سخت افتاده ام به گوشه ی تنهاییِ تخت. تو که در من به من می کوبی، تو بگو… باز این من و این روز و صدایِ قدم های فردا… تو که حرف می زنی با من، تو بگو کدام را باور کنم؟