می دانی زندگی اَم کجا گیر کرده است؟ یک جایی میانِ فقدان هایِ شخصیتی و اجبارِ بودن هایِ معیوب. آنجا از در و دیوار افکارِ سمی می ریزد و گلو زیر فشارِ این بارش خفه می شود. اما نهایتِ ماجرا در آنجا مرگ نیست. با تمامِ نفس تنگی ها این مرگ نیست که نزدیک می شود. این حقیقتی است که مانندِ یک باورِ بزرگ در تنگنایِ خاطرِ زخم خورده ام جای نمی گیرد. می دانی چقدر می شود از مکان هایی که بویِ تنِ من را می دهند فرار کرد؟ و چقدر می شود، چند روز می شود که روزها در اتاقم نباشم و شب ها جایی خارج از این عادت کَده ی سرد، هم خوابی با ترس کنم؟ اتاقم از آن یخچال  هایی است که جنازه هایِ به گور نرفته را درونش جا سازی می کنند و اینجا همچون کابوسی شبانه منجمد شده است. من از سردخانه ای که  عبورِ  خون را در رگ هایم دچارِ ایستِ ناگهانی می کند، پناه به مکان هایِ نا آشنایِ دیگر می برم چرا که مرگ در این اتاق، مرگ نیست. چرخه ی معیوبی است که میانِ زندگی بیرون و مردگیِ درون روابطِ ناقصی را برقرار می سازد. سرما بسیار زیاد است. دیگر حوصله ی هیچ تلاشی را ندارم. به راحتی از اتاق، اتاقِ من، قرار می کنم تا برایِ گرم شدن پتوها را به دورم نپیچانم. جسدِ من در این اتاق نخواهد مرد، اینجا را سایه هایِ تنهایی تسخیر کرده اند. جسدِ من بی سایه و برهنه بیرون از فضایِ مسمومِ اتاق زندگی خواهد کرد. می دانی چقدر طول می کشد؟ آیا باز می گردم؟ سرد است و در این یخ بندانِ خاطره، کفنی نازک به دورم پیچیده. فرار می کنم. می دانم که مرگ، پایانِ خوشِ یک زندگی است اما نه اینجا، نه این مرگ که از دیواره هایش صدایِ تنفس  اتم ها را می توان شنید. نه این مرگ که در خاطرِ مخدوشِ ذهنِ من به ثبت رسیده. نه این مرگ و نه این من و نه آن زندگی ، هیچ کدام نیستیم و هیچ کجا نیستیم و جای ما را بیماری تنگ کرده است. جایِ ما زخمِ چرکینِ یک باور دارد استراحت می کند. دیگر جایِ ما اینجا نیست. کِرم ها در اتاق روییده اند. و اما… تو میدانی جویدنِ اندامِ شعوریِ من چه طعمی دارد؟