دیگر آرام نیستم و
بدنم در نقاطِ مختلف می لرزد
دیگر آرام نیستم و
حرفی از من نمی چکد
دفتر روزهاست که کند پیش می رود
هستم و “من” جایی نیست
دیگر آرامی اَم نمی دهند قرص ها
فشارِ خون در رگ هایم
فشارِ زندگی است که می لرزاند اندامم را
دیگر آرام نیستم و
کله اَم در گوشه ای از جمجمه اَم
دچارِ خون مردگی شده است
می گذارم نوشته بی پایان بماند
پایانِ من دیگر به نقطه ای نمی رسد
این موج ِ متناوبی است که
بی پریدِن