وپس از دو هفته این کابوس نیز گذشت. پیروز باد من. پیروز باد روانی که به گه نشست


نگو چرا گول می خورم- بگو که از تنهایی است- این است حالی که بیمار بر آن خوابیده ام. -چطور شدم چنان؟ تو می پرسی؟ قربانیِ یک ترس چه می فهمد، تو می فهمی که می پرسی؟ من خسته از حالِ خودم، قربانیِ جانم شدم. - آخر تو که می دانی چه می شود چرا ادامه می دهی؟ ترس دارم لعنتی. ترس. -مرا با تعجب نگاه نکن من در علامتِ سنوال گیر کرده ام. - چرا اینقدر سفت خود را چسبیده ای؟ میدانی بعضی وقت ها واقعا فکر می کنم بیمارم، باور کن. ورق سیاه می کنم… خود را تباه می کنم. کسی هست که بشنود؟ - بعضی وقت ها باورم سخت می رود که زنده ام. نیست در اتاقم من. - برو حمام شاید آنجا باشد، پیدایش می کنی. ذهنم از غصه نیست که داد می کشد. این صدای بیدار باشِ یک ذهنِ آلوده به خواب است. - چیزِ بد وجو ندارد، وقتی به بدی ها فکر می کنی بسیار پوک می شوی. - بس است دیگر حرف هایت را دور بریز خاطرِ من گنجایش ندارد. - تو چرا آرامش نداری؟ چقدر مانده؟ عمیق فکر کن. شش ساعت چه طور می گذرد؟ آیا اصلا چیزی می فهمی؟ تو چرا آرامش نداری؟ مگر این چیست؟ کمی سبک باش. سبک تر. تو چرا صدای قلبت اینقدر بلند شده است؟ -نه، شقیقه ی خیالم گرفته است. درد می کند. نبض تپ تپ می کند. سر از تنش جدا کنید. -چرا پایت را تکان می دهی؟ چرا تو آرام نداری؟ - درد گرفت، اینقدر تکان نده. - جوهره ی روانم در جویِ هپروط روان شده است. مدام از این منجلاب به منجلابِ بعدی سر می خورم. چه کار کنم من آرامش ندارم. مدام خرابی ام تشدید می گیرد و املایِ اعمالم را نفره ی زیر صفر می دهد.  چه کار کنم. من درس هایم را بد می خوانم. در سویِ دیگری که کنجی است مخوف ولی آشنا، دل و روده ی شکم خالی ام به خود می پیچد.  و به پیچش ناهمگون آن من دچار به گره خوردگی می شوم. چکار باید کنم. من تغذیه ی سالم ندارم. هرچه ریخت و پاش می کنم. جست و جو می کنم. من دیگر حتی بغض ندارم. حافظه ی گلویم دلتنگِ یک رعشه است. چه کار کنم. من حال ندارم. - تو میدانی چقدر درد دارد؟ اگر که می فهمی بگو. میشا، دخترکِ غمگینِ من نمیخواهم تو را اینجور ببینم . دلم سوز بر می دارد. - نه تو هرگز نمی فهمی. چقدر درد دارد. وگرنه اینقدر سخت نمیزدی. اینقدر سخت…