نیاز به یک حال خوب دارم تا به وسیله ی آن به اموراتِ روزانه ام بپردازم و اشک نریزم. ساده ترین شکلی را که بلدم باید رسم کنم و از آن بیاموزم که چگونه می توان حالی خوب داشت. باز مبهوت شده ام. چشمانم لای هر کجا گیر می کنند و پیام های عصبی به کندی در مغزم جا به جا می شوند. همه چیز در سکون است و من نیاز به حرکت دارم. حرکتی که بتوانم به وسیله آن گذشتِ زمان را درک کنم.  واژگونی واژه ی تازه ایست که با من برخورد کرده است. فکر می کنم واژگون شده ام یا در معرض واژگونی پرسه می زنم. نمی دانم افکارم درست کار می کنند یا اینکه آنها هم دچار دگردیسی شده اند. یک جهشِ ناگهانی که به تکاملی ناقص مبتلا میشود و گونه ای از موجوداتِ نایافته را یافت می کند و به انتشار می رساند. همه جا پخش می شوند و هوا گرفتارِ آلاینده هایِ گونه ای می شود. معضلِ ترافیک روانی را هم که نمی شود حل کرد. تمامِ کارها عقب افتاده اند. گستره ی داده های مغزی ام واژگون شده است. آیا حالا من خالی اَم؟ نمیدانم ظرفِ افکارم کجا تخلیه شده است. جمع و جور کردنش را حوصله ای در من نیست. و من همچنان در راستایِ بودن هایم حرکت می کنم. با تمامِ اینها حرکت می کنم چه واژگون و چه سرفراز و سالم و زخم دیده و گه مالی شده. مگر کارِ دیگری هم می شود کرد؟ واژگون شوی و بیوفتی کنارِ بزرگراهی که توقف در حاشیه ی آن ممنوع است؟ مگر می شود تکان نخورد. مگر می توانم ول باشم. کج و معوج شده ای که شده ای، افتادن اینجا راهش نیست. می دانم. باشد. مکالمه ی خوبی بود. تا بعد و بعدی دیگر که از حالِ تو خبری باشد