تصور کن، دفتر به رویت باز است و هر دو
صفحه ی همسایه، سفید و بی خط، و تو داری نوشته هایی را می خوانی که هنوز زاده نشده اند. چقدر باید
بیمار باشی که این خالی را با سیاهیِ درد نفهمِ خودنویس پر کنی و حالا دیگر صفحه سفید نیست، تکه ای از آن به دستانِ من آلوده است و باید نوشته هایی را بخوانم که در زایش آنها نقض رخ داده و همگی معلول اند. این کاری است که خود مرتکب آن شدم. هنوز قوه ی آنالیزِ روانی ام سالم است. به هر حال، هنوز من به آن مشکوکم. یک عبارت می گویم و دیگر خالی….  : ‏
این ناشی از
فقدانِ خودنویسی است