صدای خِرخِر کِتری لایِ کَله ای پُر از بخار چرخ می خورد… بخارها در سرش به دور قاب های شکسته می تنیدند. همه جا پر از مه بود. آنقدر که نمی شد چشم هایش را هدایت کند، برود و کتری را خاموش کند. همه چیز تویِ کله اش قاطی شده بود. خشکیِ لبش گوشه ی داغِ لیوانِ چای را بوس کرد. خشک شد. از آغازِ نگاهش تا سرانجامِ خاطراتِ پیچ در پیچِ درون مغزی اش خشک شد. آنقدر خشک که وقتی فهمید شیشه ی داغ لیوان لبش را سوزانده، دیگر خیلی دیر شده بود. مثلِ همان موقع ها… همان شبها که می فهمید برایِ تکان خوردن خیلی خیلی دیر است. مَرد بین بازوانَش تنگ شده بود. تنگِ تنگِ تنگ. مثل دیشب، پریشب… مثل تمام شبهایی که داشتند در خاطرش بخار می شدند، داغیِ مَرد را روی سینه اش چسبانده بود، اینبار شاید گیجِ خواب بود که خیال می کرد هوا خنک است و پوستِ مَرد - تنِ مَرد - هوای اتاق… چقدر خنک است. کنار گوشش زمزمه کرد. از همان حرف های عاشقانه. از همان حرف های عاشقانه… عاشقانه


میانِ دودی که از چای بلند می شد، می خواست گوشش را از جای بِکَنَد. نفس نفسِ حرف هایی که گفته بود و رفته بود توی سوراخِ گوشِ مَرد، حالا بعد از دو ماه و چند روزی، داشت لایِ راه های پیچیده ی مغزش غلغل می کرد. چایی باز بالا رفت. رفت و خورد به گوشه ی لب دل تنگ و تاول زده اش. حلقش داشت از فشار چیزی می ترکید. قطره ها از روی دهانِ خسته اش ریختند تا رویِ پوست نرم و خشکیده ی گردنش. سُر خوردند توی سینه اش… داغ شد، داغ، داغ، داغ.  این داغی می توانست خیلی معنی ها داشته باشد. می توانست خیلی تصاویر را به یاد بیاورد. روی مرد یک تکه سنگ افتاده بود. حالا مرد داشت سینه اش را گرم می کرد. کسی چه می داند. گلویش دیگر خسته بود. دیگر نمی شد یک آبِ دهن گنده ی دیگر بدهد پایین. چای ریخت رویِ همه جایش و همه جایش انگار بی حس بود. نه آخ گفت و نه فهمید


آفتاب که افتاد تویِ اتاق، سرما را حس کرد. چه زود زمستان شده بود. دیشب فهمیده بود هوا دارد به خنکی می رود. تنِ مرد رنگش را گم کرده بود. گرمایش انگار ریخته بود توی آبی که  حالا از نگاهِ زن می ریخت. به زبانِ ساده، بدون هیچ پیچ و پیچ بازی ای- می دانست - که مَرد مُرده. شک داشت خودش زنده باشد. سه شب و چند ساعت تویِ گوشش می پرسید… لبانِ مرد دیگر مثل قبل نبود. همه چیز بود و نبود. بود و نبود . جوابی بیرون نزد. کاش یکی می گفت زنده ای… مرده ای…   رویِ سردیِ پارکت، ار روی مچِ سرخ شده اش قطره های چای که با خون هم آغوشیِ گرمی می کردند، سُر میخورند و حقیقت از وجودش چکه می کرد. همه ی زندگی با همه ی خنده های مرد- همه با هم - سُر خوردند روی سردی پارکت و تکه های شکسته ی لیوانِ چای - آنها تکه تکه مُرده بودند. زیر لب… زن هنوز می پرسید.  انگار داشت می فهمید. اینبار داشت می فهمید. چه بود و نبود و بود و نبود و بود و نبود و… ‏


  چک چک چک، مَرد آن  شب  مُرده بود. فهمیده بود. باور نداشت. چای ریخت رویِ تنش. نگاهش چسبید به دیوار و کنده نشد. همان دیواری که رویش با هم عکس گرفته بودند. چایی ریخت روی تنش. سوخت. باور نکرد. شیشه رفت توی دستش. همه جا. همه ی داغی ها بخار شدند. فهمید نفسش دارد می رود. دارند او را ترک می کنند تمامِ نفس ها. باور نکرد. مُرد. نگاهِ جسدش از روی دیوار کنده نشد. خودش نفهمید چه شد. مرد - کنار سردی اش شامِ تعفن می خورد.  رفت. باور نکرده و ،  ‏