ماژیک قرمز را برداشتم و نگاه دوختم به خون آلودیِ بدنش. داشت حرف می زند و تنها کسی که می شنید من بودم. داشت می گفت چقدر از قرمز بودن راضی است و پیش از بروز حادثه ی زندگی اش چقدر بی رنگ بوده. خنده ام گرفت. چه فکرهای مدهوشی دارد. چقدر راضی و دل شاد است و چقدر حالم به حالم ناگهان سوخت. گوشه ای از سفیدی میز را انتخاب کردم و رنگ زدم. ماژیک قرمز حال می کند وقتی تنش را می کشند روی این جا و روی آن جا. می گوید برای این کار به دنیا آمده و تنهایی نمی تواند به این مورد بپردازد و هر گاه کسی او را به عنوانِ آلتِ ترسیم به کار می گیرد ذوق می کند. بسیار نفهم شده ام اصلا حرف هایش را نمی فهمم . چرا من شاد نیستم از اینکه کسی به کارم گیرد. خوب ساده بود. من ماژیک قرمز نیستم. خندیدم. به یک جواب رسیدم و این خوب بود. حواسم را آنقدر پرتاب کرد این ور و آن ور که قسمت عمده ای از میز قرمز شد و داد می زد که دیگر زخم نزنم به هیکلِ پر استقامتش. عجب اوضاعی است. ناله ی فردی که مورد ضرب قرار گرفته است و خوشحالی دیگری که خون می پاشد بر تنِ سفیدِ کسی. و من این میان وسیله ای هستم که بی هیچ حس مخصوصی به کاری عبث و بیهوده مشغولم و اگر دادگاهی باشد، احتمالا مجرم حتمیِ ماجرا هستم. آیا این چیزی است که از برای آن به دنیا آمده ام؟ باید برای این شاد باشم و راضی ؟ اینها چرا فقط حرف می زنند و گوش نمی دهند دارم ذوب می شوم به وسیله گرمیِ دستانِ خودم. چرا گوش نمی دهند که نمی فهمم جایگاهم کجاست و نمی فهمم چرا این شاد است و آن ناله می کند؟ دیگر به حد انفجار پر شده ام. چهره ی ماژیک قرمز را با پوشاندم و درش را بستم و انداختم لای خودکارها و مدادها و ماژیک هایی که همه از آنچه هستند راضی اند و دلهره دارند که الان نوبت کدامشان هست که به دستم بیوفتد و کار مفیدی انجام دهد. لحظه ای نفسِ میز برید و از ناله گلویش درد کشید و حواسم پرت شد و دستم نشست روی رنگ شدگیِ تنش و گوشه ای از تنم خونی شد. به دستم نگاه می کنم و نمی فهمم باید ناله کنم یا این اتفاقی است که برای آن زاده شدم. میز خندید و انگار دلش راحت شد که مرا رنگی کرد. لابد فکر می کند الان حالش را درک می کنم و پیش پایش به گه خوردن می افتم. بسیار نفهم شده ام که نمی دانم باید چه حسی داشته باشم. بسیار نادان شده ام که نمی فهمم باید چه بگویم. تمامِ دستم را می کشم به قرمزیِ جنون آلودِ میز. به مرحله ی تازه ای از عشقبازی با هیکلش رسیده ام. ناگهان تمامِ دستم قرمز است. دستِ من و تنِ میز رنگی مخلوط از چرکیِ زخمی متعفن و سفیدیِ خوابی خوش دارد. الان باید بروم حمام. همین حالا. این کاری است که برای آن اینجا هستم. همین حالا باید بروم حمام و تیغ بکشم به تنِ کوفته از خون بازی. تیغ را بر می دارم، لباس را می کنم، آب جاری شده است. زیر پایم آب رنگِ خون دارد. تیغ در دستم سر می خورد ، قرمزی از سطحِ مرطوبِ پوستم بیرون می زند و حالا من چه رنگِ آشنایی را از خود خارج می کنم. احساس رضایت دارم. با خونِ خود زمین را و آب را رنگ می زنم . بسیار خوب می فهمم که اشتیاقِ من در این است که مایعِ داغِ قرمز را از تنم خارج کنم. هنوز میز را درک نکرده ام. اما حرف هایِ ماژِیک قرمز را خوب فهمیدم. فکر می کنم من می توانم یک ماژیک قرمز باشم که ناگهان جوهرم تمام می شود. سست می شوم. سیاهی می روم. رو به اتمام و راضی هستم. ناگهان من سبک ازلیترهایِ خون می شوم و حمام داد می کشد از من