تو را ترسیدم - مرا یافت کن - تو را جانم لرزید - مرا آرامشی بگو - آغوشم درد دارد. تو را داخل شده ام و درون افتادم، استادگی ات را خُفتم در بیداری. بازوهایم بینهایت تنها… در من ریخته ای، تو را سَر کشیدم، سیراب… غمگین، تلخِ بودنت را با خوشی نازم- مالشِ بالهایت در من زندگی گفت. حکم شد بوسیدنِ پیکرِ بی تنت را من گرفتار شدم تو را به آزادی- زنجیر به پا - کلیدی بیاور - تو را ترسیدم - مرا باز تر کن - آغوشم زخم دارد - زخم بویِ تو را بلعیده، من خودت را آرام و تلخ می بویم…. تو را خوابناک پلک زدم. دست بگیر مرا، بیدار در خواب بُکُش. نگاهم خسته است. تو را حوصله ام به سر برد- بیرون شو، ببین. خوابِ ناخوشی ها چسبیده به تخت، طولانی است……
خاطراتم دویدند و پیچیدند در خواب با سرعتی نزدیک به نور و کندتر از صفر و گرفتند از من خاطراتم را، خشک سالی به آوارِ مصیبت کشاند و سیل بُرد خاطراتم را که می دویدند و می رفتند از تنِ دور که نزدیکی اش با من به اندازه سانتی مترهای تنهای است… در خواب شدند و بیداری معیوب شد. خاطراتم را زخم شدن باید می شد - شد - نمک پاشیدند بر زخم - چرک و عفونت شد - افتاد در خوابِ من - خاطراتم به هوش رساندند و از هوشم بردند. لیز می خورم بر کفِ خشکیده ی راه که با سرعت نور و کند تر از صفر از من گذر می کند و می ستاند از من خاطراتم را. جمع و جور می شوم در پبلک زدنی، کوتاه با عمقی دراز - ژرف به اندازه خستگی هایِ یک من