… دلش که نه، بیشتر گلویِ خیالش گرفته بود …


هیچ نوع تغذیه ای راه را برای بیرون جهیدنِ بغضِ خسته از انتظارِ مفرد، باز نمی کرد. مُدام آب می نوشید و هرچه بیشتر می نوشید در کامِ زهرآگین خود غرق تر می شد. گلو را به تیغی کشید و خون بر چهره ی اندیشه ی مبهوت و یا چهره ی مبهوتِ اندیشه، پاشاند. به داخل حفره ای که تاریکی را بلعیده بود دست برد تا ماهیچه های پردازشِ خیال را منبسط کند. تمام ماهیچه ها خشک شده بودند و تَرَک، پوستِ زنده بودن را از تنِ سلول ها کنده بود. تمام این ها در ابعاد ریز و میکروسکوپی ای گرفتارِ اتفاقی بودند که امکانِ درک کردنش با چشم غیر مسلح ناممکن بود و او چشم های مسلحش راچندین و چندین و چندین و چند سالِ پیش در سانحه ای جان خراش که حاصلِ تداخلِ حقایقِ باورشکن و موجودیتِ واضحِ واقعیت بود، از دست داده و نگاهش خالی از حضور فقط چرخ می خورد. دیگر سلاحی ندارد. تیغِ تیز سردتر و سردتر شد و تاریکی ها از درونِ حفره ی سیاهِ حلقِ جِر خورده به تمامِ نقاطِ جمجمه هجوم آوردند و گیج گاهش گرفتار سرگیجه ای زوال ناپذیر شد.
همه چیز در او، از روزِ سانحه تا به امروز که خود سانحه دیگری است، تاوانِ نگاه انداختنِ مستقیم به اشعه فراباورِ حقیقت است. حقیقتی که در برخورد با واقعه ی موجودیتِ او، به علت مرگ ناگهانیِ باورها، گردِ مسمومی را فرو به گلوی خیال کرد و حالا با چشمانی غیر مسلح هیچ مسمومیتی قابلِ شناسایی نیست.   این چنین شد که او در سالن انتظارِ خودهای خود، جایش را به غیر خود فروخت تا شاید سلاحی سرد با بزرگ نمایی ای متناسبِ اندازه ی فاجعه بخرد و به خود برگردد و با ثروتِ به دست آمده… دوباره جایش را صاحب شود