A What Between What And What


دستم افتاد و شکست خورد. این‌جا سایه‌ها رنگ دیگری ندارند، خونی‌اند. هر اندازه که فشار دهی فشار‌ـ‌ات می‌دهند هر چه سر بگردانی بیشتر وسوسه‌ی فشار می‌گیرند درس هم که بخوانی می‌گویند او معنای فشار را می‌فهمد آخر مادر‌قحبه‌ها بعضی چیزها را که نمی‌شود در کتاب‌ها‌یتان خواند چه رسد به رسیدن درک و مدرک که حالا من این را می‌فهمم پس اشکالی ندارد، بکن. تو فکر می‌کنی آن روسپی‌يِ هر‌شب آن‌چه از فهمیدن‌ـ‌اش لبان‌ـ‌ات به گزش ورم کرده را استخوان‌به‌استخوان نکشیده؟ یا مثلاً منی که فرار‌به‌فرار لکه‌ی آشوبی شدم بر گستره‌ی روال‌های جمعی‌ لابد حالی‌ـ‌ام نبوده بعضی کردن‌ها چه معنایی دارد. من این را خوب فهمیدم که آخر سر می‌میرم بی‌آن‌که به جهان گفته باشم درد یک مسئله‌ی ذهنی‌ست و او هم‌چنان در این خیال که خب که چه، این را که می‌دانم. و آیا نمی‌دانم بعد‌ازظهری فرا‌می‌رسد که زنده باشم؟ و گـَله‌ی همیشه پُر‌صدای سر‌سام‌آور دو‌برِ تمام پنجره‌ها به درک این حقیقت که «فهمیدم» اصلا مسئله‌ی مهمی نیست لحظه‌ای سکوت کند. می‌بینی؟ من خرتناقی از سئوالم که کسی نمی‌داند چه زیر‌کانه برای نجات جواب‌هایی که هنوز بی‌سئوال‌‌اند این بازی را راه‌انداخته‌ام.امپراطور این را خوب نفهمید، که تا آخرین ذره‌ـ‌اش زنده‌گی کرد و مُرد. و تو گمان مبر؛ او بی‌گمان می‌دانست چه‌گونه لذت فراموش‌شدن را به ساختن چیزی فروخت که تا تزویرِ آخرین ستاره میان‌به‌میان سردرگمِ هضم شدن خواهد بود و این‌گونه است که چیزی فراتر از گوارایِ نسیان و سر‌کشی بعضی را مرتکب جنایاتی می‌کند که صد تاریخ باید به زانو ‌بی‌افتد تا باز هم نتواند دریابد که اصلاً این چه‌گونه جنایتی‌ست چراکه که هرگز نخواهد دید کشتار دست‌جمعی‌یِ مانندِ ما را که ما را آموزانده‌اند به خون‌ریزی در سکوت.

متافور برآمده از 
نوعی لمس ذهنی‌ست

صدای سرفه می‌آید

یک چای بریز 
که گدازه‌ی سربی هم 
گرد این گلو را 
معطوف به خودش می‌کند

 فکر می‌کنی نمی‌شود بی‌نور دید؟ پس من چه‌گونه شب را می‌بینم و این‌طور وحشیانه می‌خواهم همیشه باشد. ها، این‌بار اشتباه نکردی من شب را نمی‌بینم. چون نمی‌بینم؛ شب است. زیباست، نه؟ پس از نیرویی جز چشم‌ها برای ادراک‌ـ‌اش کمک می‌گیرم. من به فضای نا‌شناخته‌گی نگاه می‌کنم که مرغوب‌ترین‌ـ‌اش زاده‌ی تاریکی‌ست. جهل به آن‌چه پیرامون‌ـ‌ات را فراگرفته جز ترس مولد خلق است. تا جایی که انسان خدا می‌سازد و در آن نابینایی پناه به ساخته‌هایش می‌برد. با این‌حال از خود خدا نمی‌سازد او نمی‌تواند خدایی‌ـ‌اش را به آن‌چه نمی‌شناسد توجیه کند. بی‌خبر است پس از ساخت اولین خدا خلق نهفته در نطفه‌ی تاریکی را ذبح می‌کند و چه می‌ماند وقتی که او دیگر خود را در نیاز آفرینش نیابد و انگشت بگیرد و در جواب هر ترس به‌جای خلق بگوید خدا. حتماً کسی وجود دارد که همه‌چیز را بداند اگر پرده‌ها بی‌افتد و هجوم نور کور‌ـ‌ات کند خنده‌ـ‌ات نمی‌گیرد؟ جهانِ تاریک بستر خود‌آغوشی‌ست؛ من این را وقتی فهمیدم که بازوانم از شدت مالاندن آلتک خدا فلج شد و آبی در‌نیامد. بعد ذهنم به کار افتاد و تا ام‌شب و شب‌های دیگر هم ‌‌آرام نخواهد خفت.

من؟
چرا ناشناخته می‌میرم

ریدن دشوار ضایعات
وقتم را می‌گرفت
ذهنی از کاغذ ساختم

نه‌تنها ویولون را که زانوان آهنینِ مردی را هم شکستند که موسیقی شد. از آن پس آناویدنا بی‌آن‌که کسی صدایش کند گریه می‌کرد و هیچ نشانه‌ی منطقی‌ای موجود نبود که چرا این بچه چشم‌هایش غم‌آلود است؛ همه پرسیدند چرا و یکی بیمار شد. من همیشه تو را می‌شناختم. مزه‌ی لب‌هات مثل کاغذی بود که جر‌واجر‌ـ‌اش کرده باشند و من آن روز‌های نبودنم این را از بوی واژه‌هایی که تهوع‌ـ‌ات می‌رویاند بر جنگل چشیدم. یکی همیشه جیغ می‌کشید ولی کسی صدا زده نمی‌شد تو می‌دویدی یکی اسم‌ـ‌ات را بلد نبود. ما از آن دسته بودیم که تا جانِ سگ به دنبال عامل بیماری بیمار می‌ماندیم و وقتی بیمار بودن‌ـ‌‌مان به‌چه معلوم می‌شد عاشق‌ـ‌اش می‌شدیم. شبی که آن عجوزه‌ی پیر موهایش را شانه می‌زد تو ترسیده بودی این‌جا همه‌چیز تاریک بود آن‌سوی دیوار مورچه‌ها پچ‌پچ کنان از درون می‌پاشیدند پیر‌زن به قتل رسیده بود دخترک خلق‌کنان گریه می‌کرد روی تمام درخت‌ها یک دست‌خط وحشی نقش کودکی می‌شد که در امتداد لاشه‌ی خرگوش‌ها پابرهنه پایین می‌رفت و انگار که مادر‌ـ‌اش را همه‌جا ببیند هی زمین می‌خورد نقشه خراب شد به تعویق افتادم آنا داشت روی نقشه‌ی جنگل از فرط بی‌کاغذی شعر می‌نوشت
تو نوشته بودی برگرد. 

Paranova

خودش را دریغ کرد از هر‌آن‌چه اسم‌‌اش را نشود گذاشت و اسمی برای‌ داشته‌هایش پیدا نکرد و کمی که به دور رخت‌خواب سرگردان شد هی فونت‌ها عوض می‌شدند بی‌آن‌که سیر باشی نباید در شهر درهای اضطراری دربه‌در شوی و یک دستی تایپ کنی که شاید چیزی برگردد
چیزی که تورا مجوز خروج ندارد وقتی موسیقی ‌صدرنشین سیاهه‌هات را هم یک‌هو
سرم سرم می‌خارد و خمیازه مجال نمی‌دهد چه نکنم 
میک خفه شو من زمانی تو را می‌شناختم که
من شب‌هایی‌ست که در صف ایستاده‌ام یکی هم سر مرا بزن ترجیحا همه را
فبریه هم اخ که فبریه هم نوزده باره شد همه چیز دارد به بار می‌رود و من از تبار روزگارانی که من رد
این صداها غیرقابل تحمل‌اند هیچ چیز آن‌طور که نشد
من اهل جایی نیستم و نبوده‌ام لطفا از من آینده نسازید مانع اهلی شدن است حتی تو
تاسف را خوب فهمیدم وقتی می‌شد گریه را بند آورد و دیگر نمی‌شد سد آغازش شد تاسف را خوب فهمیدم
نه نوشته‌هایت را حتی نده سگ‌ها بخوانند آن که دیگران از تو در ذهن می سازند تو نیستی
تو آن 
حتی تو

Rhetorical Question

من از آدمیان بدم می‌آید
این را که بگویم
به که

ساعت چرخان‌چرخان ابراز ایستاده‌گی می‌کند و من: مادرجنده، نچرخان. فردا صبح این‌جا گرگ‌ها غروب می‌کنند و سگ‌ها سرِ زا مرد می‌شوند چشمان‌ـ‌اش را پاک می‌کند و سلانه می‌رود کنار خیابان یک ابر کرایه می‌کنیم و نرفته‌رفته همه‌جا می‌خواهد برگردیم و ما نمی‌گردیم تا شاید راهِ پشتی سنگ نشود باز اگر هوس خنده کردیم به‌جای درِ همگانی از دیوار بی‌اُفتیم تو. من هیچ‌گاه نفهمیدم چرا افسار گوگرد سرِ کبریت‌ها را باز نمی‌کنند بپاشند هر‌کجای شهر و تا گامی خودش را بی‌دلیل می‌مالد به کف جایی آتش بگیرد. شاید باید همیشه زیر پای‌ـ‌شان تهدیدِ مین باشد که قبل از ایجاد هرگونه بی‌نظمی فکر کنند. همه‌چیز را که نمی‌شود در روزنامه‌ها نوشت؛ مثلاً من در یک شب‌نامه می‌خواندم که پس از زوزه‌ی آخرین سگ جهان بی‌آن‌که از شما بپرسد یا خبری دهد خود‌کشی می‌کند اما این با واپسای آخرین زوزه‌ی سگ فرق دارد، پس از آخرین زوزه‌ی سگ دیگر صبح نمی‌شود یعنی زوزه‌ی سگ‌های دیگر نمی‌گذارد روز خودش را تاب بی‌آورد دیگر نمی‌رسد پسی که از زوزه‌ی آخرین سگ مرگ را پیش‌کِش جهان کند و این می‌شود که چیزی نمی‌گذارد او هیچ‌گاه بمیرد. این‌که چرا سگانِ دیگر زوزه می‌کشند را نباید توضیح داد که اگر داد هم جز ذهن‌پراکنی اتفاقی نمی‌اُفتد. گـَله‌ی ما قرن‌ها مشغول چاپ و خوانش شب‌نامه‌هاست ما عادت نداریم چیزی را برای هم توضیح دهیم ما بیشتر هم را برای چیزها توضیح می‌دهیم و آن‌ها برای هم. همین است که شب‌ها درحالی که واضح است کسی بیداری می‌کشد صدایی به گوش نمی‌رسد؛ همه پشت در یکی‌در‌میان می‌شوند. ما به قدرت یکی بیشتر از قدرت همه اعتقاد داریم این است که گاهی اسم یکی‌مان را می‌گذاریم «همه». وقتی صدایش می‌کنیم می‌گوید من‌ام، من. و به چیدن استخوان بر عمق برکه ادامه می‌دهد تا اگر سایه‌ای افتاد روی نا‌آرام آب یادش نرود سایه‌گی مجوز عبور نیست گذرگاه‌هایی هستند که تا خون‌ریزی‌یِ بارز استخوان باز‌گشت‌ناپذیر نمی‌شوند. 

سر‌ـ‌ات را بی‌انداز 
نرو
و
برگرد زود

کُنج دیوانه‌خانه را خالی کنید، بیمار دیوانه‌ناپذیری دارد. راس ساعت بی‌طاقتی خودش را می‌خورد و روی دیوار پشتی نوشته می‌شود. نوشته‌ای که قرار بود تنها یک کوت باشد صفحه‌صفحه می‌شود و دیوانه‌ای که تنها یک شماره قرن‌ها بعد کوت هم نمی‌شود، از یاد می‌رود بی‌آن‌که اصلاً در یاد آمده باشد.

The Lasting Rivers

ماریوس
گرودزینسکی را تشنه گذاشت 
شاید می‌دانست
انعکاسی که سیم از رَگانِ پدر سَر‌داد
درازایی دارد 
به وحشت یک ذهن 
و طول عمری 
که پس از زوزه‌ی آخرین سگ هم 

پینک‌فلوید، ریور‌ساید در آلبوم جدید‌ـ‌اش سرگرم عصر برده‌گی‌یِ نوین است و سرد از آن ملودی‌هایی که هنگام برهنه‌روی بر بوی علف سبزتر‌ِ کنار‌رودخانه، محیط جنگل را به مساحت‌ـ‌اش می‌بلعاند و حفره‌ای می‌دراند گِرد‌‌آب‌نما که من به ترجمان خونی‌یِ جنایاتی که مرتکب‌ـ‌ات شدند و تو به آنها؛ اسمش را گذاشته‌ام «سیه‌گِرد‌دیووانه». مگر ثید چه مرگ‌ـ‌اش نشده بود؟ که می‌بایست درخشش را پیش از عربده‌ی انگشتان مردی که عمری را تا نیمه در تاریکی به زمان فروخته و گیتار خریده بود، متوقف می‌کرد. کجای این حس وحشی‌یِ عربده‌ساز اشتباه است که پاسخ رویارویی با تصویر یک تصویر، خلق نُه‌پاره اسلحه و بی‌نشانی‌ست؟ از بُـغضی که یک‌باره فروکِشید خود را و شد اضطرار بچه‌ها و دیوید.
به هر ‌حال 
جای دود‌ کردن یک سیگار است
که بچه‌های کنار رودخانه
توان انهدام را به ما در درخشش الماس دیوانه 
به‌طور غیر‌مستقیم برگرداندند 
و از این قبیل سیگارها
من اینطور نمی‌بینم که تاثیر نیم‌قرن و هزاره‌ها ریز‌قرنِ بی‌تاریخِ تو رو به زیر‌شیروانی کرده باشد.  حقیقت رنج‌آوری‌ست که سگ‌شناسانی مثل ما همیشه زنده‌اند تا دوره به دوره مرگ را در بیمارستان پایین رودخانه شیوع دهند و لاعلاج بگذارند. فرق‌ـ‌اش در این است که خالق باید مریض باشد و مریض در کنترل ادرار به کثافت رئال ناتوان. نویسنده باید بی‌اعتقاد باشد آن‌وقت کارـ‌اش تقعر بُرنده‌تری به خود می‌گیرد و همین‌طور تیز‌تیز تنها به جر‌واجری‌یِ وحش‌ پنهان قرن‌های پس و پیش خود می‌اندیشد تا این‌که یک شب قلم‌ـ‌اش از فرط بی‌توجهی به سنگ‌های باریده بر شیشه‌‌شکسته‌های‌ پنجره به رعشه می‌افتد، چهار‌چوبی می‌نویسد از هرج‌و‌مرج و بی‌همه‌چیزی و وقتی می‌گذار‌د‌ـ‌‌اش جای پنجره‌ی قبلی که ورود و خروج سَم آدمیت را کنترل کند یک عده آن پایین فراموش می‌کنند آب دهان‌‌ـ‌شان را  غورت دهند و همان‌طور ایستاده‌ایستاده فراموش می‌شوند. این غائله برای موزیسین‌ها و فیلم‌سازان طبیعتن باید به همین شکل باشد، مسئله این‌جاست که آن‌ها به سبب چشم‌مغزی‌یِ آدمیان بیشتر در معرض بمال‌بمال‌های جمعی قرار می‌گیرند و اگر خالق در انتقال امیال پست مخاطب به نزدیک‌ترین باجه‌ی تهوع درنگ داشته باشد، می‌رسد به جایی که نه تنها پنجره که دیوار‌های استخوان‌ساز دیووانه‌خانه‌ـ‌اش سوراخ سوراخ شود و از درون بپوکد و یک روز که از مراسم خود‌نمایی‌یِ کُس‌محور‌ـ‌اش باز‌می‌گردد، بریزد بر سرو‌صورت شب‌هایی که نرفته و دیگر بر‌نمی‌گردد. بلاخره درست هم نیست که هر سازنده‌ای به مانند فلویدی‌ها بداند چه‌گونه ماندن و جدا‌ماندن را مرز ‌ببند و چه‌ زیبا سلسله‌ی لب‌های تشنه‌خونی‌یِ وحوش را به خود مدیون سازد‌. 

دست از تشنج باورم بکش
من یک تکرارم

تلاش برای بقا تلاش برای نابودی‌یِ مهیج‌ترین لذت آدمی‌ست که تنها یک‌بار رخ می‌دهد: مرگ. از این رو من همیشه فهمیده‌ام که چرا برای من سَرِترحم تکان می‌دهند. من؛ ساختار‌پاره‌کن‌ِ بی‌تقلا که اتفاقاّ به نجات خود از زنده‌گی به مفرط نفس‌نفس کاغذ‌ها افتاده از زنده‌پاره‌گی، به وضوحِ زخمی‌شدن‌ِ زخمی از بی‌وقفه خراشی،  می‌گویم همان که سَرِتان را برای خودتان بتکانید به نشانه‌ی تایید کافی‌ست؛ من سال‌هاست که مرگ‌ می‌پرورانم.


irreversible parade


ما
خونِ دم‌آدمِ ثانیه‌ایم
 که تراویده از سرمنشاءِ درک
به پسین‌گاه جنون
غروب می‌پاشاند

 تیماران زایشگاه مرگ
مرگان مولد تیماری
ما و
 فرمان خاموشی‌یِ اتاق‌های جهان
در آشوب سرد موسیقی و واژه
سر‌نیزه‌های
استخوانی

در فراسوی زمانی ایستاده
که نشسته‌گان از فسرده‌مکانی‌یِ آن
  سوز و گداز را فهمیده‌اند

ما
وحشی
 به دریدن رعش
جنگل‌هایی را از تن که
از تنش جنگل‌هایی که
ما پارنده‌ایم و

personal realities

که سیگار چرا به سر انگشتانِ من
در
رگ به رگ لب‌ها[مان]
تجاوز کرد.

خط‌به‌خط‌ها‌یِ‌مرگ‌به‌مرگ

نوشته‌هایم 
به‌تازه‌گی و پاره‌گی 
رکوردِ
کوتاه‌ترین فاصله 
از «گا و زا» تا درگذشتِ ناگهانیِ «مرگ‌» را
در بی‌نام چاک‌راه‌هایِ تاریخ 
به ثبت رسانیده‌اند 

بیا 
سکس کنیم 

us and them

وقتی به پستان‌هایِ پرستار آویزان می‌شدیم 
که پس ما کی آزاد ؟
همان‌طور مشغول همیشه که بود
می‌گفت: 
شما بلاخره می‌روید
 اما ما 

illness godhead

او 
تمسخر در نگاه‌ـَش پیدا نبود 
او 
نگاه‌ـَش
نبود

انزوا ؟

از وقتی که فهمیدم
همه‌ی آدم‌ها 
دارن با خودشون حرف می‌زنن

afterward infinities ;appendix .137

گاهی هم سر از کاغذ
 برداریم 
لب‌لبِ هم 
بگذاریم 
نــبینیم
دنیا دستِ کدام دو‌تا یکی‌‌هاست

زای‌ش، فهم‌آش، گای‌ش، زای‌ش

من
پیر شده‌گی و سیر‌ناشده‌گی را 
فقط در
شبانه‌شب ـ
خواندن‌ و خواندن و
به بلع و خون‌مَک‌ـه لرزیدن از 
خواندن و خواندن و 
به گایِ قلم افتادن از 
خواندن‌ـَت
فهمیدم

که چه دیر فهمیدم از آن‌که به‌هدر‌رفته‌گی‌ـَت و نابوده بودِ من تراژدیِ به‌هر‌گا جالب‌ی‌ست که اگر زود بودم‌ـ نبودی‌ـ نه رنج‌ی که معنا کنم... حالا بعداً این‌ها را شعر کن و فلسفه/ من هنوز سیر‌نشده‌ام 

من
هنوز از فقط «خواندن‌»ـَت
ـ‌که کیر به این فعلِ حقِ «آن‌چه می‌واری بر من» نرسان‌ـ
سیر نشده‌ام 
بعداً اسمش را بگذار...
تو 
فعلاً
فلسفه‌ی تراویده از استخوان‌سای‌ـه‌هایِ بر خونِ مرا /
است به خوانِ تو
تو
تو
بنویس

"من فقط تو رو می‌خوام"

مثلاً
آن سرِ ظرف
با 
این سرش 
چه فرقی را می‌کند
که تو
گه‌گاه به آن سرش
لیس ‌می‌شوی
و 
گاه‌گه به این سر ؟

us and us

دیده‌ای ؟
دیده‌ای موجودی را که فقط
دست باشد 
رویِ کاغذ
کی‌بُرد
تنِ بوده‌ای که
نابود 

دیده‌ای
موجود ؟

Afterward Infinities

کاش وقتی گیلمور می‌میرد ما در یک اتاقِ کیرت به هرچه خانه مُرده‌گی کنیم همان‌طور که ضجه‌هایِ پشت آسیاب‌بادی و پشت کارخانه و توالت‌پشته‌هایِ کافه یک‌هو خراش برداشته‌اند و چشم‌هایت پُر از ازدحامِ آب که طفلی‌ها نمی‌دانند کدام پیش از دیگری بریزند لایِ لب‌هایم شلوارت را نرم‌نرم اما به تناسبِ وحش بِدَرَم چنان ما‌ـ‌دری که کودکی را به ناز و ساز حملِ بر کثافت دارد پایین‌ـَت کشم و نه‌تعجب که اتفاقاً آبِ کیرَت هم به نشانه‌ی سوگ یاد‌آویز‌آویزان و بعد بنشینم به اکتشافِ جرح‌به‌جرحِ شکاف‌هایِ تن‌ـَت و جرع‌جرع اشک بجَوَم آن شب حتی لحظه‌ای مست نه که تو یحتمل تا خودِ بی‌صبحی گریه و حالا غش‌غش من باید لَش‌کَش از ته تا ته بوی‌ـَت کِشَم و ته‌آته‌ باز‌لمس که شـشــش هیچ‌کس نفهمد و نفهمید و نخواهد که اشک‌هایِ تو برایِ مرگ نبود اصلاً و من هم نگویم دیوید که زنده‌است در

شلوارت را پوش
همین‌طور خیس‌خیس
آدم‌ها نمایِ فیزیکیِ اشک را نمی‌فهمند
و برو
برو و
بمان
من تا نان‌خشکه‌ها را بی‌آوری
به دیوارها سوگ می‌مالم
ـ

لیس‌لیس بی‌اُفتیم به جانِ مزه‌ی سپید‌گایِ کَچ و مسابقه که کدام دیرتر به توکِ زبان خورَد انحنایِ تیر‌آهن‌هایِ خورده تا این حد نشده را که به تصادمِ من یا تو با تن‌ـَش روی زرد و اصلا در خودش اسید شاشید کژکژ وارفت و کُرنِش و معذرت که دیوار ظاهراً آن‌ورکی ــ‌نشان به سمتِ ما‌ــ بوده و پس به بقل‌دستی آهنِ هنوز جوان و راق‌راقی که طعمی از بی‌همه‌چیز‌نفهمی‌ِ زن دارد که زنَک زنگ نخوردم گول‌ـَت را خوردم دیوار سمتِ این جانورانِ زبان‌پاریده و چاک‌چاک بود نه ما و ما نگاه و تو گونه‌گونه آب خنده که ـ‌آنا‌ـ دیوارَت را درآ(ر)

بیا
برویم بی‌مختصات
از سقوط‌هایِمان بی‌اُفتیم
حالا با هیچ‌پوشی
تر می‌شود دید
حدِ فاصلِ «خواست» و «شتلق»
چه‎قدر
لب‌به‌لب

زایِ مرگ نطفه‌ی ژرفی می‌خواهد درازایی تا حدِ بی‌حدِ جنونِ نهفته در تخت‌بست‌شده‌هایِ تیمارستانی که از من به تو نصیحت سگ‌ـیت گه‌ـیت هرچی‌ـیت حتی فکرش را هم نکن نه از آن سو که مولدِ به تو سپوخنده‌اش طویل باشد بل‌که اسپرم‌ها کمی تیز‌تیز و سر‌سپرده تا مرگ حالتی غیر‌عادی دارند مرگ سطح‌ـَش را که به پنچه‌هایِ رنج‌ساییده‌ـَت بِدَری فقط خون‌ی‌ست و خون آنقدر چگال که در چنان نطفه‌ی عمق‌کِشیده‌ای هم صاف می‌رود میخ می‌شود به ته و تُفال‌ِ گلبول‌هایِ سیاه و شق شده از عقب‌مانده‌گی طوفانِ چه‌مرگ‌ـَش‌شده‌ی خون به رو می‌ماند پس به حتم باکره‌ی سوراخ‌هایِ من باید تنگ‌نایِ به غایت گشاد و چرکی داشته باشد که حالا وقتی بی‌آیی تو بحث‌ـَش را نمی‌کنیم‌ـ می‌کنیم دیشب که دیوید گور‌به‌گورش خون بپاشانم و رنج مُرد من زود‌زود راه کشیدم به پله‌‌پوس‌هایِ زیر زمین و همان گوشه‌ی به‌ اندازه‌ی کونِ نمیرِ دخترک جادار خودم را چپاندم و زار‌زار بعد منِ سگ‌به‌الاغ شده حواسم نبود آب‌هایِ سیاه را ــ‌خیلی هم سیاه را‌ــ در بطری‌هایِ متروکِ خالی از اتانول متراکم کنم که دست کم به این زودی‌ها بوکِشان‌کِشان راه به زیر کج نکنی که ـ‌آنا‌ـ بویِ اضمحلال می‌آید یا ؟ و من کنترل از کون و کُس و انگشت داده ب‌ِجه‌ام به از همه‌ گا بی‌خبرِ سینه‌ـَت و تا مغزِ ‌سکتِ استخوان‌ـَت خیس رَوَم من هاج‌و‌واجِ دست‌هات را بر کوته‌خونیده‌ موها‌یم که با این حال بی‌راه‌ـَش را خوب می‌راند دوست دارم اما حرام‌ـَم چانه‌ام را سفت‌تر بگیر و یادم بده من چه‌طور در نگاه‌ـَت کنم خاکسترهایِ

بی‌انداز لرز‌لرزِ مرا
به گوشه‌ای
برو
خودت
بیا
ببین

یک‌بارِ دیگر از صفر شدی این‌بار با من مماس بر سطحِ هماره زیر صفرِ گه نترس سگ به لجن تر از خوک تر تر از خوک خو دارد ترینِگیِ ما سویِ منفی دارد اصلا از شبی که نیمه‌ی منفیِ دکارت را از ته گرفتیم و به حلقومِ هرچه عدد و بی‌نهایت و حد شاشِ سگ ریختیم بعضی چیزهایِ کاملاً واهی واقعن‌واقعنی از اندامِ جوان‌نفله‌کنِ رئال کنده شدند به سورئال رسیدند از آن هم رد شدند و همچنان که دست از وحش سپرِ ضربه کرده بودند با آرنج خوردند به دیواره‌ی استخوانی‌ ما که هنوز که هنوز هیچ جان‌ور و بی‌وری پی به زیر‌وحش‌هایِ فرادرونی‌ـَش نبرده رولباس‌ها‌ـزیرلباس‌هاـلباس‌ها همه خاکستر تو‌یخچال‌ها‌ـبیرون‌یخچال‌ها‌ـیخچال‌ها همه ذوب و در کمالِ تاسف آب‌ها‌ـبرق‌ها‌ـ‌و گاز‌ها همه بالا‌آوردند و به پاسِ همین بالا‌آورده‌گیِ خفیف از مرگ تا به حالا رویِ تخت‌هایِ اورژانسِ منطقه رویِ جاکشانِ به‌الفطره‌ی کیرِ‌خر‌داری پَس‌اوق‌ـه می‌زنند و هرهرهر خلاصه آن‌ که اگر دیر نجنبیم شِبهِ‌کیرِ رئال در همین دو‌پاره‌ استخوان بی‌نفوذ مانده سرافکنده تَهِ خودش را ساک‌ساک می‌شود و فارغ از هر شعر و وصف و گه زیر آوارِ نخواسته‌نداشته‌ها من می‌وارم و تو

از این دَر
هیچ چیز به تو نی‌آید
جز تو
و تو بیرون
با کاغذ‌ها
درون با
کاغذها
مواظب‌ـت‌اند

خوبی‌ـَش این است که به هر گا که رویم و هر گا که رود به ما تنِ من پتانسیل‌هایِ رگ‌به‌رگی دارد که می‌شود تا بشود یا نشود توی‌ـَم خونی مُرد این است که تو سینوس‌هایِ یک‌ایکس‌اُمِ سینه‌ـَت را بیش‌ از این شق نکن تا که من قبل از تو زنده باشم با جراحت می‌میریم اما تا پیش از آن باید با حرارت نیسته‌گی کنیم نه از آن حرارت‌ها ها نه حرارت‌هایِ زیرِصفر که می‌آید بالا بالا هی می‌خورند با سر به تهِ‌صفر و در بازتابش‌ـَش باز شتلق به آن ته‌مه‌ها که ما

اصلاً
زنده زنده سکس کنیم
خون و شق و چنگ
بعداً
مُرده مُرده بالا به سرِ اورگاسم
مشغولِ کِرم‌کِشی‌هایِ من از تو ـ تو از من
مُسخَر و خَر
بگوییم
عمراً

پنجره حالا خِس‌تر نفس می‌کُشَد تو خانه نیستی من تمامِ پاره‌هایش را با لعابی که از لزاقِ آب‌به‌آبِ اسپرم‌واژه‌هام با انزالِ رگ‌خسته‌هات ساخته‌ام درز گرفتم و تا بروی پوزه‌ی آدم را به خاکِ ویرانی نمالی چون که اصلا پوزه ندارد و بَربِمانی نورها رفته‌اند فقط می‌ماند که تو چقدر در پیدا کردنِ تخت ماهر باشی و

Turn my head










Turn my head
Off
Forever
Turn it off
Forever
Off forever
Turn it off forever




Ever blind

ruin of ruiners

\
پس خوب ب‌ِخــون:
من 
پای چیزی که 
برایِ فهم‌آیش‌‌(ـ‌اش زنده‌ام فقط
ــــ وَ به‌طور کاملا اتفاقی آن چیز «تباهی»‌ست ــــ
تباه نمی‌شوم

من 
خودِ ـ‌تباه‌ـ می‌شوم
ایضاً

خب که چه ؟

خیال نکن
من احمق‌ام
به‌تر از تو می‌دانم
ناگهانِ فضایِ بلاگ
معترفِ چه چیزی‌ست


0.81km

من همین‌جا می‌مانم
کاغذها را جمع می‌کنم
با زیرلباس‌پاره‌هایِ به‌گا 
تو حواست باشد 
اشک‌هایِ مرا کسی نبیند

از این دست نامطابق‌هایِ زمانی-مکانی

پُرم
از اَندراندوهِ سیاهِ کسی 
که بر پلک‌هایِ من آب و
لب‌چاک‌ـه‌هاش-
وای

black seclusion


سگ 
اول نگاه می‌کند
وَ بعد 
نگاه می‌کند.