زای‌ش، فهم‌آش، گای‌ش، زای‌ش

من
پیر شده‌گی و سیر‌ناشده‌گی را 
فقط در
شبانه‌شب ـ
خواندن‌ و خواندن و
به بلع و خون‌مَک‌ـه لرزیدن از 
خواندن و خواندن و 
به گایِ قلم افتادن از 
خواندن‌ـَت
فهمیدم

که چه دیر فهمیدم از آن‌که به‌هدر‌رفته‌گی‌ـَت و نابوده بودِ من تراژدیِ به‌هر‌گا جالب‌ی‌ست که اگر زود بودم‌ـ نبودی‌ـ نه رنج‌ی که معنا کنم... حالا بعداً این‌ها را شعر کن و فلسفه/ من هنوز سیر‌نشده‌ام 

من
هنوز از فقط «خواندن‌»ـَت
ـ‌که کیر به این فعلِ حقِ «آن‌چه می‌واری بر من» نرسان‌ـ
سیر نشده‌ام 
بعداً اسمش را بگذار...
تو 
فعلاً
فلسفه‌ی تراویده از استخوان‌سای‌ـه‌هایِ بر خونِ مرا /
است به خوانِ تو
تو
تو
بنویس