نـِگاهت در من و لَبانِ خیال زبان کـَـندیده
فقط بیا خلط شویم نسل اندر نسل این جاکش مآبانه را
به سرفه ای خون آلــود
نمی فهمند
عمقِ حماسه را
در ما
پارادوکسی تصمیـم گرفته است
باز هم سگ‏ لرزه می زند - ‏
اینبار ایستاده
دیوانه بس کرده است
زنجیر را
tremble ;Day I.
و چند نقطه و بعد از تمامِ این‌ها
به جایی می‌رسی که بوی پیرهنت را مَست
به این تنها جان‌واره ی خِسان خِسان دمیده در تو، ‏
خمار می شوی
به خواب هایِ نخوابیده ی تــن‌ات
خالص از هر تنِ دیوانه ی دیگر
پیرهنـَـت
پیرهنـَـت
پیرهنـَـت
پیــ…‏
ـَت
شـــِکـنجه یعنی همین
که در تقلای خواب هم
مـــی نویسم

دیوانه من اِلتماست می کنم بــــــس کن


est que votre main

و من که اندازه ای به یک، دو، سه، چهار… پنج اُتاق و نیمی از بدنم
 خشاب خالی قرص / زیر شده ام ؛
من نیم دهه پیش شعر را انداختم بر کاسه ی سُرب مذاب
دانه دانه کلماتش تاول بزند
احساسِ آمیخته به کلامِ ذهن ندیده را فشردم لای ماندآب های حمام شُرِ کند سراسر وان را بدرد تنی را لُخت که انحنای سینه اش در فروکشِ جیغ کر می شد  می سوزید حجمِ آن همه آب را که بالا می آمد و من  شمع ها را از گردن فرو کردم سر زیرِ رطوبتِ میرایِ پوستِ دست
و خوب ندیدی…‏
شعله ها اما یک هو جِلِز کردند و دستم دود.‏
بلند شد زمین و آن زمان ها هوا عقب می ماند |یک، دو، سه، چهار… پنج سالِ پیش و نیمی شیمیایِ سوخته در سر همه اش لای پرانتز| و بی گاه فشار می افتاد رویِ نفس های شب انگاری بی ساعت رفته باشی زیرِ تخت و اَدایِ مُردن کنی -‏
شک نکن، می کردیم -‏
من و خودم و خودش تمام این خط ها را نشان به نشانه ی دستانِ نازنانه ی کج و معوج خلیده ام،‏


مــی کردیم



باور اما نه، ‏
نه حمام که دانه دانه اش چون اسید
نه هیچ چیز را که همه چیز گذشت
نه «این» را که کُشت‌گاهِ سطر به سطر قافیه شد زیستنِ پس از «آنم»‏
بی انجام مانده ای هم که سرانجام نه ماشین تحریر احساس شد
نه جوهره ی حتی همان جان که می ریخت بر حلقِ خودکار


این روزها ماشین تحریر هم دست اش بریده، یادت نیست    اما از همان شکافت ها، نه حتی کم عمق تر -‏ فرقش اینکه حالا جایِ قلب مغز تشنج می کند
تکرارِ
همان
نیمه ماندآب هایِ حمام
از آخرین نگاه هایِ ندیده بر آینه


بخار بلند می شد
هنگام که  لایِ چرکِ افکارِ یک «دست بریده» لیف می‌کشیدی من را…‏
 

تا میکرونی مانده به سقف بگو آب بیاید بالا
بعد بنشین و تا دلت می خواهد
نیمه ی پُرِ ماجرا را ببین / ‏
بی وجود.‏










تا میکرونی مانده به سقف بگو آب بیاید بالا
من همین اندازه امید می کشم
که نوک سیگارم برسد به خشکی
















































































































































































































تا میکرونی مانده به سقف


دارم بر آب پرواز می کنم
و در آسمان شنا
تــنــهایی یعــنی همیــن
که نه پرندگان شبــیه ات باشند
نه ماهیــان
و آدم ها؛ فقط برای شکار دنبالت کنند
یاد دارم آخر باری را که من مریض بودم و
باران می آمد
تو تولدت را به حرام زادگی، زیرِ همین پاییز گرفتی
‏‏[‏‏کار قرص ها بود ، اُرگاسم گاهِ گایش معکوس‏…‏‏]‏‏ ‏
بگو امروز چند روز جـِـندگی کرده است
که بوی این فضا دماغ می خاراند هنوز
من ویار می کنم
باز که تو را حامله ام ؟
گویــچه* های بودنم فعلن
پـُر از جنینِ نرسیده اند
تا سالی دیگر شاید باز
از کوری کامل گره های ساعت
ترِکیده و میانِ نیمه مرگ های بی سرانجامت
آبزنی از خون رام کنم
*globule
زالویِ درونت را بگو
لب از تنم بر دارد
که به درونِ آنچه درون است
دیوانگی اش
دندان رساند

آرامش را در همین یـــافتم که
نارساییِ
[داد] هایم مرگ عابران را کـُـند تر کند




‏[‏‏نـــــزنم‏.‏
تا چیزی از واپروریدنِ بودنِ
هیــــــــــچ ناقص الپرورده ای کم نــشود
شاید که زود تر
به خــانه و
تــــمــام
.‏]‏


__Lithium

نمی شود من آلتِ گـــُــه خوانی ات را نمالانم
باید حتما به تهوعِ سرریز شده بر جایِ خالی ام
کِرم‏‌واژه ها خزیدن کنند؟
همینجوری
لـــــعـــــــــنـــتــی



فقط بپرسم



تو واقعا صدای جیــــغــَــش را
نمی شنوی؟


روزها بی قراری ات را به دیوار بچسبان،‏
من زیاد برای این تن‌ـهایی که خسته ای
جا ندارم
من تخت هم اما بی خواب

 


فکر کن به خواب هایی که من ندیده زیرِ بالشت دفن کردم
صدایِ موسیقی تا چشم هایم بالا می آمد،‏
و خونِ لایه لایه ی گوشی که برای مالیدن نبودی
زیرِ هوایِ تمامِ آن رفته ها که به نیستن دیوانه اند هنوز و بس…‏
فکر کن به انگشت های جویده ی من که خودآغوشی را فهمیدند
شبیه سوزیدن
پوست
  بعد از برف بازی زیرِ دوش /‏
به این موضوعات هم فکر کن و امشب شاید چیزی بنویس
از این سوراخ تاریکی که فرو شده ام در

یاد گرفته ام در این لحظات
تیغ را فقط بردارم / و چیزی نـنویسم
اما من هایِ پس از من را چه ؟
آن ها به کدامین دردِ پدرانِ خود که من /‏
خود را که باشم من هم او…‏
فهم کنند؟
هیــــــچ بـــگو.
همین تار و مارِ خطوط زخم ها
و مزه ی خونـــیده ی زیر لب را
نگــه دار.‏



[هــ ـیــــ ـــچ



نسل های بعد از این‌ات را
واپسیــن دمِ تابــستانِ ترتیـب می دهد


The Blind Spot Attack (I)                                    /since last me
من و دخترک به کناره هایِ جوی افتاده نــبودیم
خیالی خیس شدیم اما
زیرِ خفت و خیز کمر موش ها
روی آوارِ میان تهیِ چند اسپِرمِ نابارور
جاری و رگ به رگ
به پــیــش ! خواب هایِ دوره گرد
جویـــآن این شهر همه خون‌ـــیده اند
و پیاده رو همه سنگ فرشِ بَنْگ های
ادرار شده ی ماست…‌‏
من و دخترک که در چـشمْ برکه بودیم
جویی را
که نــَـ
ماندآبِ تهوعی از این قبیل را که
اوق اوق اوق
که نـَـ
او نه /‏
تنـ ها من او را


که … نـَـ

Out On A Limb

خط هایِ دفترِ من قرمز بود و او بر تنم از گرمیِ رَگانی که نــبودم؛ داغ می شد
حالی به حالی که هوایی خالی از سرنگ ها زیر پوستِ من کبود؛ نــمی شد
و اوهامِ غلیظ اِسکاچ ها هیـــچ کجا جز باریکه ی مثـانه جاری؛ نــمی شد
هنگام که بر دنباله ی خوابــش  می مالیــدم دقیقه هایِ گاهِ کابوس را،‏
اِندرورفین هایِ سرمست از یک غریبه در خشک سالیِ مویرگ های ذهنی ام…؛ تو بگو؟
نه آن ها اصلن نمی شدند در شدن هایِ مسند ناپذیر ما درگیر…‏



‏«  بر تنــم که دست می شدم تو را »‏ و کرمَک های پس از پوسته ای می خاراندند مرا
نبود نبضی از فشارهایِ حتی نزدیک به صفر. پس ما چگونه زمان می شـ[مردیم]‏ ؟
جانِ من! نه، هیــچ کجا را کسی خیالِ پایانی نـــبود
جهان تنها یک تپه بود و آن دونفر که داد نــمی زدند: من
مضمون باش به این جا بودنــت / خط هایِ دفتر من که قرمز / به رَگانــم


که یکبارِ دیگر  نگاه کن
شاید اصلن زیر این پوست «ثانیه»ای وَرَم نکرده باشد
ما هردو از من رکب دیده ایم / من از کرم هایِ اندیشه خوار
از این تن بترس حالا / بیدار / و بعد ها بگو
(حقیقت ندارد بر لمسِ رگانی که نبودم؛ داغ شدن) ‏
دیوانه شو
از این تن
حالا

I simply am not here
No way I…
Shut up, be happy
Stop whining please
نمی بیـــنی، لــِــگوهایِ تنِ من
پوستِ دیوار را حل می شوند
وُ بـَـعد خانه ات، اتاقِ همیشه بی خانه ات
می شوم.‏
بـَـعد بازی هایِ پیش از میان حــالی ات
وَ اصلا تو مــی بینی من در تمامِ این فراتر از دیدنــَــت
قطعه شده اَم /؟
انگار کسی را خواسته باشم برای گم شدن.‏
فکر… نَکن - ‏
/ انگار /
گفتم

Way Out Of Here


بِلان! این روزها کسی خانه نیست. رویِ تخت ملحفه ای تمرگیده – هر چه خواب می کنم از فُرم نمی افتد. صبح پیش از آنکه خورشید کاملا نیمه ی جغرافیایی ام را بپوشاند، صدای ساعت تکانم می دهد. و این فعل هایِ مضارع… / که هنوز با گذشتِ یک قرن و سی ده و چندها صفرِ بی رقم، هنجره ی هیچ هشداری مو بر نداشته. بِلان! فهمیده ام واقعا کسی در خانه نیست. آنقدر که  - باورت نمی شود – اکسیژن زیادی آمده. دیروز یک دوربین در زاویه اتاق گذاشتم و یک روز کامل را ضبط کردم. روی تخت انگار چیزی تکان می خورد، فرو می رفت، تُشک عمیق می شد و فنرها بی گاه خش خش می کردند. بعد دمپایی راه می رفت و گوشه ای از آینه دیواری از سایه پر می شد و فکر می کردی ابرها جلوی پنجره جمع شده اند و بعد یک هو نمایشگر رادیو روشن می شد. و این فعل هایِ ماضی… / که هنوز آن موزیک های حرام زاده صدای مردی را منعکس می کردند و البته او خالیِ اتاق را نمی دید، اما می دانی اَدایِ فهمیدن اش به دل می نشست. با تمامِ این ها – برایِ خودم یک فیلم بیست و چهار ساعته جور کرده ام و می خواهم امشب فیلمِ دست سازم را تماشا کنم. سال هاست از اِستیوی خبری نیست. اما اگر یادت باشد آخرین نوشته ام از او در همان  چند ماهِ پیش گم شد و من چند ماهِ بعد در اینجا به تازگی پس از او بی همه شدم. اگر یک چشم دیگر کار بگذاری اینجا، تا صبح و تا نیمه هایِ شب بعد از این، خواهی دید نورهایِ بی معنی زیادی صحنه را کبود می کنند و گاهی انگار شبح ای دارد رویِ تخت می خزد. اما بِلان، بِلانِ عزیزم، کسی اینجا نیست. تصور کن، کسی که نیست، کمی شبیه به فیلم هایِ مستهجن و ترسناکِ کاملا عامه پسند ، قوانینِ فیزیک را به ابتذال می کشد و البته مشغول تماشای فیلمی است از کسی در خانه ای که چیزها در آن بدون بررسی نیروها تکان می خوردند. تمام ماجرا همین است و همین خیلی. از آنجایی که من روزهایِ کِشیده ای از تابستانِ دیوانه ام را در دنیایی که  خیابان ها و کفش ها لوازم اش هستند نبوده ام، مدت درازی است که مست نشده ام. گفتم که، تمامِ ساقی ها رفته اند، نیستند. من هم سی سالِ پیش آخرین قطره ی بطری هایِ اِسکاچی را که یک سال پیش اینجا جا گذاشته بودی ، مکیدم. بعد هم برایِ محکم کاری تمامِ بطری ها را بدون در توی حمام گذاشتم و آب  را مدت ها به جوش رها کردم. که شاید ته مانده ی رطوبت اش هم بخار شود و با فضای جهنمی ام به تو رود. من بیست و یک روز در حمام خوابیدم و تمامِ پوستِ تنم از شکل افتاد. مثل تِکه ای موم اول شُل و پس ریختِ تازه ای دچار – تا جایی که حالا لب ندارم و وقتی روی تحت می افتم تنها به یاد روزهایی خارش می گیرم که می توانستم بنوشم، ببوسم و گاهی هم خیلی کم… حرف بزنم.


این آخرین کلماتی است که به شکل رایج همیشگی برایت می زایم. آخرین کاری که کردم دور ریختنِ تمامِ ضمایرِ فاسد بود. درِ سردخانه را باز کردم و می خواستم با چند لیتر بنزین و یک چوب کبریتِ حتی خیس، کار را راحت تر کنم. بعد از سرما و خونِ دلمه شده خوشم آمد و خودم مشغول جدا کردنِ ضمیرها از فعل و فاعل هایِ منقرضِ تمامِ قرن ها شدم. پس از چندی هم فهمیدم تمامِ شان فاسد اند، تمام این کلمات پیش از من تجزیه شده بودند. این شد که من همه را یک جا دور ریختم. پس از این نه تویی هستی که بنویسمت نه منی که باشم فقط می خواهم پیش از تمامِ کلماتت «او» بگذاری. با اینکه من تمامِ «او»ها را کردم لای گونی و گونی را زیر سر بالشت گذاشتم – اما بگذاراگر روزی دستی به حرف هایت رسید فکر کنند روزی کسی اینجا بوده است. همیشه فکر می کنم شاید کسی اینجا باشد، با این حال تا آن روز کسی نیست که مرا قانع کند. چطور می توانی باور کنی کسی امکانِ حضور ندارد. گفتم که فیلمِ بیست و چهار ساعته گذشته را ضبط کرده ام. این ثابت می کند اینجا فقط اجسام تکان می خوردند و زمان جریان دارد. شاید همه چیز زیر سر یک آفتاب پرست باشد به هر حال این نوار را هم بعد از تماشا می گذارم توی ضبط بماند. من اصراری ندارم به تمامِ تاریخ بفهمانم چطور کسی می توانست کسانی را نباشد .


 و چند دودِ غلیظ سیگار می رود هوا که معلوم نیست از کدامین گلوست، کسی که حال ندارد حتی توضیح دهد…


با خیالی که به دنباله ی اسکاچ هایت می رسم روزی باز از خانه ای که کسی اینجا نیست تا تابستان های پیش، فعلن


 



دیوانگی‏‌ام دهانِ سقف را باز کرده،‏
تازه می‌بینم زبانِ آسمان را انگار
به عَمد بریده‌اند

‌،پسرم اصرار نکن چیزی بنویسم‌‌
این حقیقتِ مرگ‏باری ایست که گاهی
تمامِ مُسَکِن‏ها مریض می‏شوند‌
کلمات استراحت می‏کنند
اَفیون‏ها اُق می‏زنند و
احتمالن دست‏هایِ خودارضایی پارکینسون می‏گیرند






و مگر تو آن تابلویِ پیش از من را ندیدی؟
ورود اطفال ممنوع
که بی نسخه از فروشِ دارو معذوریم
سکوت را رعایت کنید
پذیرش بیماران زیر هجده‏سال فقط با حضور والدین…‌‌‏






انگار یکی دارد جیغ می‏کشد – باید بروم
راستی بعدن برایم بگو
در تمام این سال‏ها، تو بزرگ هم شده‏ای؟


بیشتر کم شدن‏،‏
ــ که سال‏هاست ـــ
مثل سگ پارس شدن در برهوتِ
ـ یا که پارس. سگ شدن ـ
هنجره ای که یاد ندارد کدام خیالِ آب ندیده را



لَه لَه می‏زند


Easy to plot a course divine,
A simple graph cant cover ever line,
and I dont see what I dont know.










How it’s changed from my dream,
Did I stray from the path laid out for me?
How it’s changed,
Did I fail in some way?


How it’s changed from my dream….
باورکن،‏
او یک روز هرچه پول داشت برداشت و به خیابان
در حالی که با لــب هایش حرف می‌زد،‏
روی یک تابلو نوشـــت
‏«کسی را می خَرم برای…‏»‏

Holy joke

 





از شب‌هایِ تکراری تکرار می‌کنم /‏ 


من ایستاده‌ام بر انحنایِ پس از خوابِ کـمـرت / به گامی کـُـند      


به قلب که سنگ و «سیزیف¹» می‌شوم می‌غلتم 


شیب خفیفِ هنجره  را      


به جیغِ جویده‌ی ناخن کـَـر می‌شوم لُختِ مادرزاد 


مثلِ هرزِگی هایِ ذهن بر آستانِ یک پیچاپـیـچ 


به یکباره پوسیدن‌ـَـم / سَر که می‌گردانی / لایه‌ها پوک‌ــَـم 


فکر کن،‏ 


انگشت می‌شوی و کاغذ - می‌ریزم 


حالا بر استخوانِ گشنه ات یک تـَـن پودر شده‌ام.‌‏ 


چـِـندِش نشو / این کثافتِ مُسری - بغض می‌کند 


لایِ این مرگ‌هایِ پراکنده هرشب ، تو سیگار و من واژه      


تنها نشانه‌ی جنسی ام / زیرِ تیغ / مویِ من / نشانِگانِ حیاتِ روزانه‌ات /به/ ریشِ تو / حسودی می‌کند 


لایِ غلیظِ تاریکِ اتاق،‏ 


 ‏«یک‌هو پوسیدن» ،‏


کابوس‌های زنجیره‌ای  پیـش از خواب


حتی شنیدنِ اسمی شبیه «خدا» از زبانِ من که ناگهان قهـقـهـه می‌گیـرَدَم به لفظ‌هایِ غریب


به حتی خداپرست شدن از سوسـ²[ــه]ی تنهایی / برایِ توجیه احمقانه‌ی آرزویی


که مماس بر امیالِ پستِ بشری ، هم سطح با گـُـه ـ «فقط اِمشبو…»‏


 


 


 


_______________________________ 


 افسانه سیزیف¹


² سوس یا سوسه: کرمِ گندم / کرمی که در پشم و پارچه‌های پشمی می‌افتد و آنها را ضایع می‌کند / افتادنِ کرمک در چیزی /                 سوسه: نیرنگ و فریب


 


 


 

من به فریادی قسم خورده ام



که بر لب تاول شد و بیرون نزد



روزی زبان تمام جهان را



می کشم


بگو نقطه‌ی ثـقــل این واژه کجاست،‏
ــ کسی «درد» کرده است ــ

روزها خود را در این خانه حبص می‌کنم
تا از زوزه‏هایِ سگی‏ام،‏
در آن خیابان‏ها، ‏
چیزی ننویسم






























































































































































































تو بگو، کدام بی‏واژه تر است؟
این جا هار باشم و
آن جا دیوانه


مهم نیــــــــــــــســت
،کدام رَوان در چه اندیشه‌ای مرا کرد
اصل اندیشه بود
که در کدام روان…‌‏
They’re telling me it won’t be long
The door is shut
The suits are on
Too bright to be day
To hurt anyway
Still there’s no view
No green, no blue
The headlights above… / Archive

چی می‌خوای بگی؟ -‍‌‎
هیچی -‎
چی می‌خوای بشنوی؟
‏- همه‌چیز
خب، فرقی باهم ندارن
(this conversation must have been over) 100802 02:00am 
وقتی هیچ
دریای بی‌کران را در خود
غرق می‌کند،‏
زمان نفس کشیدن است
قطع شد \ پـار
نه ! هیچ کس !‏
هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره‌ای تاب نیاورد !‏
از آنکه خیال خوبی‌ها درمان بدی‌ها نیست ، ‏
بلکه صد چندان بر زشتی آنها می‌افزاید!‏
فرهاد مهرداد  / شکسپـیـر
زمان» وقتی فهم شد که»
تدریـــــ…ـــجِ «سکـتـه‌»هایِ ما،‏
شــعــر را نقـض کرد
سکته: توقف ناگهانی موقت یا دائمی فعالیت قلب یا مغز/برهم خوردن وزن شعر/سکوت

آخر،‏
من تا این حد دل دارم که
این یاران که به نزدم می‌آیند،‏
از بیمِ آن که ملول نشوند،‏
شعری می‌گویم تا به آن مشغول شوند.‏
و اگر نه،‏
من از کجا، شعر از کجا؟



من از شعر بیزارم
و پیشِ من از این بَـتَر چیزی نیـــست.‏


فیــه‌مافیـه/مولانا

I want none of this

 


جایی میانِ خودم و خودم نوسان می کنم. بدون هیچ آسیبی. تنها در تاثیرِ جاذبه‌ی سِمِجِ زندگی که نه می‌چسباند و نه نابود می‌کند. میانِ خودی و خودی تاب می‌دهد. دستِ آخر هم در نقطه‌ای می‌ایستم که نه خودم است و نه خودم. عمود بر سطحِ فرضیِ گــُـه.‏


نه. مغزنویس‌هایِ مسموم آنقدرها هم واژگونم نمی‌کنند. تا به خود می‌رسم در کسری از ثانیه صفر می‌شوم. حساس ترین پرده‌های شاتر را هم که داشته باشم نمی‌توانم ایکس‌هایِ میانِ صفر و بیـنهایتــم را پیدا کن.‏ یکبار می‌خواستم روزها چیزی نخورم. سبک شوم که وقتی به اوج می‌رسم منطقه را چند ثانیه بیشتر تماشا کنم. آن روزها من فقط نمی‌خوردم و نمی‌خوابیدم و پُر از نوشتارهایِ فرامعنا بودم. پَر شدم، با کمی پس‌مانده‌ی استخوانی. آنقدر که وقتی ته مانده‌ی آهِ دهانِ خشک شده‌ای فوتم کرد، ماه ها در فاصله‌ی صفر و صفر ماندم. پیشِ خودی لَزِج و کِرم‌وار که بر آلتِ تناسلی‌ام می‌خزید و من کِرِخت می‌شدم.‏ بگذریم که حالا تصاویرِ ماتـی از شب‌هایِ هرگز نخوابیده بر یونولیتِ خاطرم سنگینی می‌کنند و دیگر از تمامِ خودهایم بـِه هم می‌خورم.‏ دنبالِ اَبَرخودی، ضدمعنا، خفت و خیز می‌کنم.‏ باز به وزنِ عادی برگشته‌ام. این روزها من فقط فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و دچارِ شیدایی هایِ ناگهان می‌شوم و چه؟ نوشتارها؟ … هیـــچ؛ تنها زبان نفهم‌تر و «همه چیز ناپذیرتر» شده‌اند. انگار در هر وعده هفت بار به ریدن بروی و مُدام میانِ وسوسه‌ی  ریدن و خوابیدن، ریدن و دیدن، ریدن و بودن، ریدن و حتی ریدن – گیر کنی. پایانِ روز هم با اینکه مقعـرت می‌سوزد و روده‌هایِ مغزی تیر می‌کشد، به حسابِ سه وعده و هفت تهوع – بیست و یک می‌شوم و کمی حسِ نیشخندِ شیطنت آمیز می‌گیرم.‏ پس از شوُک هایِ الکتریکی حافظه‌ام مو برداشته. هنوز همان آونگِ مشغولِ جان کـَندنِ بندِ اولم که همبند با خودم، میانِ خودم و خودم، در پیِ ناخودی، خارج از تعادلم.  دیگر روزها می‌نویسم. روزها به تاریکی ‌می‌روم. به شیوه‌ی طبیعت زندگی می‌کنم. شــب‌ها فقط جَق می‌زنم. چند تراوشِ خونی هم از مویرگِ واژگانی‌ام روان می‌شود. اما فقط در حدِ خون ریزیِ داخلی. نه اثری به جا می‌ماند و نه آن بیرون کسی می‌فهمد چقدر پتانسیلِ دردناک بودنم بالا رفته. بعد هم خیلی ساده است. اورژانس می‌آید و مـَرد به سبکِ مشکوکی می‌میرد. همان جا که آونگ در نقطه‌ای می‌ایستد… نه خودم و نه خودم.‏ می‌بینند که این آدم نه پاکت‌هایِ بسته‌ی سیگار را دریده نه بطری‌هایِ مست شده‌ی کنارِ تخت را مکیده و حتمن گونی گونی کاغذهایِ آغشته به سمِ خوش مزه برای نسل‌هایِ منحرفِ بعدی گوشه‌ی اتاق جا گذاشته… وَ خوب چه آدم خوبی بود!   گذشته هم به رویِ کسی نمی‌آید. حتی اینکه من دخترکِ… بودم که حالا می‌نویسم مـَرد  مـُرده است. که مـَرد شدم روزی که سیم پیچید اِن وجهیِ سرم را وُ  بودنم قاطیِ موج‌هایِ نامرئی  تشنج کرد.‏ بعد از تمامِ اینها، کارمندانِ زندگی برایِ دیدنِ بعضی چیزها هنوز از امکاناتِ کمی برخوردار اند. پس از متوقف شدن در بالایِ سطحِ فرضیِ گــُـه، جایی که تبدیل به یک جسمِ بو داده می‌شوم- تنها یک چیز می‌ماند- شاخک‌هایِ حسی که هنوز تکان می‌خورند، سوسکی که پس از پوسیدن هم رو به هوا دست تکان می‌دهد و طلبِ کاغذ می‌کند… ‏

جـِـرمِ یاد-داشت‌ها، وزن به وزن، ناچیزتر
واژ‌ه هایم را به تدریج فراموش ‏
و تو
تا اینکه روزی سرعتِ متوسطِ مصرف شدنم را حساب
و مثلن… خطاب که «آفرین»‏
و من
به ناهم‏زبانی - فقط- نگاه
فعلِ تمامِ این بندها را نکرده

turn me                                   off.

می‌خواهم در این مسابقه شرکت کنم




از من دیگر فقط چشــم کار می کند،‏
می شود با همین ها داد بِکِشَم ؟
وقتی بســته شدم، نَفَس ؟




برایِ بُردن پس از کسی که
خایه‌ی داد زدن دارد،‏
به اندازه کافی بی‌خواب هستم


I’m a rabbit in your headlights



Scared of the spotlight



You don’t come to visit



I’m stuck in this bed


تـُـف بر اِسکاچ های
اِن ساله ام .‏ⁿ






من به خونت تشنه ام
برایِ
نــــوشـــیـدن


 


تو ، همان من ، که آگاه باش توام
من خسته ام
نمی‌بینی دیوارم ریخته آوارَت
ساکـنان سکوت خورده اند
دیشب، بی‌هوش که بودی ناجی ها برایمان آمدند
من بیشتر ریختم
تو خس خس کردی و پس‌لرزه‌ات رنج‌های پس‌خوابیده را تکان نداد
اما
نجات دهنده‌گان گـُـرخیدند
نویسه های لایِ لزجِ مغزت را ، همان من ،‏
یافت نشدیم
خیانت کردیم ما ؟ همان بی‌همه‌گان
چه طور نمی‌فهمند زیرِ آوار سنگ تریم، مگر همین را نمی خواستند؟
نه
شاید هم برای امرارمعاش نجات می‏هند
شنیده‌ام سازمانِ کنترلِ آه های تکان دهنده، پول خوبی می دهد
می شود صبح ها لـُـختی را درآوریم
با یکی از آن گـُـه پوش ها
در خواست دهیم
و با چند  لیتر بادِ هوا وانمود کنیم:‏
 ما چیزی فراخ‌تر از اُرگاسمِ جنسیِ نویسنده سراغ داریم
که دیوار می ریزاند
حالا استخدام شدیم
جهان خورشید بالا می‌آورد و تمامِ روز
می‌رویم لایِ آوارها
آوارهایِ ریخته بر ساکنانِ وحشیِ خودمان
و کمک می‌کنیم سوراخ ها را سد کنند ، آبِ‌شان را جمع
کافی است شُرت پای‌شان کنیم؛ اهلی می شوند
رویِ تن‌نویسه ها هم آستین می کشیم
بعد ما دیگر آن زیر نیستیم که بریزیم
می شویم کارمندِ نمونه ی ماه -‏
معتبر که شدیم
حالا کاغذهایِ بیشتری می خریم
دیوارهایِ سنگین تر
لباس هایی با دکمه هایِ آسان برای دریده شدن 


 



بیا زندگی کنیم
شب شدیم باز
همان تو
همان من
خراب بر …‏
اینجور نگاه نکن
بیا شک کنیم !‏

از ــمغزپیـچـگی‌ِــ ما
یک جمله هم برای نــخواننده ها کافی است.‏



بیا تویِ پرانتز لخت شویم


بی‌ـآ
Whatcha gonna do
Whatcha gonna feel
When suddenly I slip away?

I will protect you
I will protect you
I will protect you

‏ کــِــرم‌ـــواژه ها سوراخ نطفـه‌ام را گـرفته‌،‏
ساک می زنند.‏
با این جَنینِ پـیـر چـــه کنم
پدرش ســی شب پیش
ســی سال سـیــــ گار شد و مُرد
مادر هم به جَبرِ عِلم
که کوچه ی آزگارِ بارداری
سکس ممنوع ست
گمانی به بهشت می رود


























































یا جنابِ گـُـه !‏
او را از خود حفظ بدار


یک جور اینسامنیا در نوشتن
بدون هیچ «واژه‌ زپامی» که
این فرا سیر شده حل کند.‏


































































































































































































































اِ…‏
اِسمش چه می شود؟


وقتی موزیک ها
توی سرم ویدئو می شوند
یعنی [کسی] دیگر اینجا
نیست

پســرم، حکایتِ ما رویِ زمین در هیــچ تاریخی ثبت نشد
روزی که کاغذ ها نفهم شدند، ما روی پوست نوشتیم
پوست ها که نفهم شدند ،‏
آن روز ما فهم شدیم
و این چرخه ادامه دارد ؛
- هر کجا که مغزِ بشر برای خلقِ واژه به گا رفته باشد -
روزی که ما نفهم می شویم،‏
کاغذها تاریک -‏
تن ها زخم.‏






















اما به خاطر داشته باش
لایِ این چرخ دنده ها، ما را،‏
تنها یک آلتِ ثابتِ جهانی می نوشت:‏
خدا؛ که مُــرده بود


یـــک نفر همــه نیست
همیــشه
نیـــست

من احساس می کنم تو تمام که خواب بودم
ســی قرن گمـانِ اینسامنیااَم را نوشتی
این آخرها به من آمدی
دیــــر شدیم ،‏
شبیهِ تو شبیهِ من نبود



دیگر فقط باید پاکُن دست بگیری


 [بی خوابی نه - تنهایی به سر من زده]
نه !‏
او شبیه هیچ کدام که شبیه اش بود،‏
نبود

دیگر فقط بو می کِشم ← گندِ خیالِ تهوعی را
خدا را ، تیغ را و کاغذ را















کاغذ را می جَوَم
تیغ را می نوشم و
خدا را بالا می آورم


اِمشب ، تمامِ آدم ها - با هم -‏
شلوارِشان را بالا می کِشند و
از اتاق من
بیـــ رون
زندگی همین است که مگسی روی باورت
می چسبد
ــ مگر باور تو چیست؟
هــه!‏
هیـــــــــــچ، فراموشش کن

The other half is somewhere else
A play in the dark,
Whines like dogs.



I am restless, I am lost
Time freezes up
Flawless eyes..


Steven Wilson/Abandoner
کم آمدی باز و
من فقط واژه دود کردم
من که سیگار را ترک ،‏
درد نکشیده ام اصلا
من که فقط «بی خوابی» را آغوش بودم
این یک سال «بهمنِ» لب نخورده را،‏
امشب میانِ «بـاید ادامه بـدهم» و «نـباید ادامه نـدهم» ــ
منفجر می شوم یعنی ؟

 


 هی بِلان!‏
یادم نمی یاد اِسکاچ‌آ رو کجا گذاشتم
این اِستیویِ حروم زاده دیشب می خواس جایِ دس‌مزد اِسکاچ‌آمو خالی کنه
می گفت: اسکاچ‌آی من طعم زهرمار می دن اما به کثافتِ اون نزدیک ترن
منم سری بُطرآرو قایم کردم و یه مشت کاغذ از توالت آوردم انداختم جلوش
مثه سگ!‏
گفتم: بگیر
تیغ و برداشتم و کشیدم رو دستش
 اینا به اون کثافتی که میگی بیشتر می‌آن
خونم اومد، کثافت عجب پوستی ام داشت، کیف کردم
با اون آبی که از دستت می‌آد رو این کاغذآیِ سکسی بنویس
 fuck you Belane!
زهرش داشت می ترکید، دختره تا حالا جز خون مقعرش قرمزی ندیده بود
انداختمش رو تخت و آره
 هی بلان با توام، می شنوی؟
آره خلاصه… ، استیویُ خبر کن بیاد اسکاچ‌آمو بو بکشه
هرچی باشه حروم زاده ها با هم بهتر کنار می‌آن

مـــــن خسته تا تــــو است
خستگی از مــــن تا تــــوست
تخــت گدایِ بدن هامان
چراغ را بِبَند
در را خاموش کن
من واژگون در تو است
بس دیگر
بیا بخوابیم
آن دو نفر که بالای آن تپه
ایستاده اند
و داد نمیزنند ،‏
من هستم

wearing the inside out

حرام زاده شبی می پیچاند صدا رام تنِ خوش تراشِ فِسُرده ی گوشم را
خالی از غریزه است
- امشب -
فنر مبل راحتی ام پرید بیرون
به میانه ی لختیِ رویم
تن‌پوشِ حرف هایِ فسلفی ام
به ساعت بیکاریِ هذیانِ من - بیماریِ هر روزه یِ پنهانِ در دیروزــِـه
قسم به فنر مبل راحتی ام دادم دیوارِ اتاقِ خط خطی ام
بریز! همین حالا بریز رنــج را آجُروار به مُهره یِ برآمده بر برهوتِ کمرم
دهنم دره می شود ثانیه ای هزار تــلفاتِ جاده ایست به بی خوابِ چشم آلودم

آواز ، نورِ خفیفِ هــنجره است
تصویر، صوتِ نحیفِ پــنجره
بوسه، ته مانده ی تلخِ خوشِ فیلترِ سیگار
خاکستر، تنِ معشوقه ی تا نیمه هوشیار

خار شکم زندگی ام را فرو رفته امشب سوراخ شده امشب جوراب چکه می کند از خرابه ی هر پای تاول زده ی عریان
و نمی تواند بگیرد تنبان می رود از دست… دل که خود سرگینِ رفته از مقعرِ گشادی است
آآآ… نفسم، کم
اَمنِ آغوشم را بگیر برو تا ته دست چپ بن بستی به نامِ «من» است
تا که بیدارم بمال خودت را به در و دیوار کوچه ام - رنگ به انتهایِ همیــــــــشه ام
بزن …‏

حالا خوابیده ام
بیدار شو از من زود فرار کن
به همین جا باز هم
در همین جا خواهم آرمیدن

بی سر و ته نامه به شب کــَــندیدگی از من

صبح است حالا
صدای گنجــشک کلافه ی گوشم را پیــچ… می پیچاند
از آن قفسی که میله اش منم
نمکی صدایش از بلندگو می رسد
آمده مبلِ راحتیِ فنر باخته را ببرد -
دیوار نریخته
من سالمم
سیم لوله یِ بیمارِ همیـــشه ام
کلید را به «خوابِ انتحــاریِ غریزه ام»
بزن…‏



من روشنم دیگر
کار دارد هذیانم
کوچه را بگیر برگرد برو تا ته
تا شب
باز

از گردن ات بالا می روم و
در برآمدگیِ هنجره ات می ایستم ↓‏








































































































آلتم را همان جا فرو می کنم


[Social Features
Had Been
Removed]










































I’m no longer living dead


بــیــا «هم‏ روانی» کنیم
تــنِ من تمامِ تمایلاتــَــش را
بر تخت هایِ تیمارستان جا گذاشته
مرگ اگر نوشتنی بود،‏
کسی گریه نمی کرد

باد توی گوشم بزند و من سکوت کنم
باد بمالاند و من سکوت کنم
باد برود و من سکوت کنم
باد در ها را ببندد و من سکوت کنم
باد قاصدک بیاورد و من سکوت کنم
باد سکوت کند و
من جهان را
به تیغِ نگاهی پوست بگیرم،‏
مکیدن کنم تا خون،‏
تمامِ لب هایی که قاصدک ها را فوت کردند
به گایــِش بمیرانم




بعد -‏




باد نگاه کند و من


ببین ، ‏
خیلی دیوانگی است
من و تو
مثلن
رو به دیوار نـــشینیم و
با ترک ها
صحبت نــکنیم

یک روز به فرقِ سرم ضربه ی سردِ حمام را واژه می کنم
فشـــارِ افتــــــاده به خـــــون ، خـــونِ ریخته بر کــف هام را






یک روز مرده بودن در تابستانی تمام را واژه می کنم
رویــــــایِ ســـــــردخــــانه یِ بـــی نــــــورِ یــــــخ هام را






یک روز سگ لرزه هایِ مردادِ حرام را واژه می کنم
یک ســـال عشق بازیِ رگ به تیــغِ مـــرگِ بی دوام را






یک روز وحشــتِ آخـرین شـعاعِ کلونازپام را واژه می کنم
در داروخانه هایِ شهر،دستِ از پا درازترِ یک نسخه ی بی نام را






یک روز معنیِ «گُه»هایِ مدام را واژه می کنم
حسِ خود فروشیِ بی مظنه ، مخاطبِ بی کلام را






یک روز بر این روزها، بی زبانیِ خُدام را واژه می کنم
آوارگــــــــــــیِ سیــــــــــــگارِ لبِ یک شـــــــــــاهِ آرام را






یک روز شیمیایِ خورنده ی مشام را واژه می کنم
من بــــــــــو را می کنم - تا انتــــــــهایِ تن هام را






یک روز که واژه ها می رند، من «جزام» را واژه می کنم
من تمـــــــــــامِ علم را… و نـــبودنِ پاســـــــــــــخِ «کدام» را






یک روز برنامه ی ته ریشِ ده سانتی فردام را واژه می کنم
جنـــــونِ خاریـــــدنِ خایـــه یِ خواستنِ هــرچه نمی خوام را


از برف هایِ عرق کرده بر
پنجره ی بستـــه ی تیمارستان -‏
به این اتاق و تابستانِ منجمدی
که از دهانه ی زخمِ بازش
- مضنون به جنونِ من -
فقط واژه می رود

در تاریکیِ اتاقی که
جنازه هایی که
بر کف افتاده اند و
تعفن که
سوراخ هایِ دماغ را بسته
و ما که
بو نمی کنیم بی خوابی هم را
پنجره را که
پرده را کرده که
نوزادِ حرام زاده که
تاریکی باشد که
داد نمی زنم اینبار
It hurts to hide
It hurts to touch
It hurts to wake up
که آرواره می شویم
مغز را که






بیا،‏
در تاریکی یکدیگر را


من انکارم بویِ تاکید دارد
- تردیدهایِ نگفته ام -
مزه ی متعفن لیوانی از واژه گلاسه ی خنک
بر گلویت که سرب مذاب چرکانده
این خودساخته ها
خودآغوشی خزنده ایست که جفتش را پس از اولین نوازش غورت داده

هرگزها لحظه ای اند و لحظه ها همیشه
من هرگزی که لحظه ای برای همیشه نوشت «معمولا»‏
معمولا
خوردن
کشیدن
کردن
بودن
معمولا
آمیختن
شدن
آویختن
همیشه  ، نیستن
همین یک قلم را نشد رنگ کنیم جای … بفروشیم
ما هنوز در فاز امیدخواهی پستان هایِ یکدیگر را چنگ می اندازیم
مادرِ امیدواری اگر بود
زاده نمی شد شیونی میانِ گه و ادرار و خون
شیونی ناشیانه از نطفه ی شیونی که لحظه ای به گه خودن می افتد و
بعد بهشت… زیر پایش

این نوشته ها همین اند
نتیجه ی لحظه ای خودخوابیِ من
که زبان می شوم بر تو
می لیسانم لبانت را به زخم که زخم جر داده دهانه ی جیغت را
حرف هایِ من برای تو
حقِ مولفِ بی حق
رنجِ مشترکِ بی گنج
درد من برای تو - که بی اعتقاد تر از من نیست به اینها
آری ! ما همه یک چیز شده ایم
یک چیز می خواهیم
یک چیز می خوانیم
‏«یک چیزِ» من برایِ تو
با اینکه تنها خدا به اندازه ی من می داند :‏
ما به یک چیز فکر نمی کنیم
حالا تمامِ اینها به نامِ تو
همزبانی هایِ بی دل
به امضایِ یک آدمِ متفرقه

اما
اگر بدانی حرف هایِ من
که حساس ترین نقاطت را می خارانند،
لحظه ی خارش مردی اند که
دست ندارد،‏

چه ؟

I’m stuck between myself and me
Pretty sure at this time
The more I see the less I feel
But I don’t want it to stop
Riverside / Stuck Between

ماه همان قدر طولانی است که روز
با این حال
همیشه وقت برای رویا ساختن ، خوابیدن و عشق بازی کردن
کم می آید



برای بیهوده روشن بودن اما، هرگز


در من چیزی ترک برداشته، ‏
اثر اصابت تدریجی یک تردید .‏
عنکبوتی راه می رود - به اندازه کافی خوشحال
ترک را پای شکسته ی جفتی می پندارد
که در دور دست
زیـــباست
‏/هـــ/ که به آخر می رسد
یک چشمش می افتد،‏
به آخر نمی رسد

 


من همه نگاه شده ام
هنگام که نگاه نمی کنی
سیگار نمی کشی
تردیدهای ناسروده ات را برای من نمی خوانی
نمی شنوی
هنگام که زجه ی قتل های زنجیره ایِ آهنگی می شوم
که با من نشنیده ای

من همه نگاه شده ام
به جاری جنون بر پوستِ خط خطی ام
به هنگام که می شوی مخاطبِ بی کلمه
ساعت ها گوشم نمی دهی
به کلیدهایِ ماشینِ تحریر
که به فشارِ نیستـــن ات کوبیده می شوند بر خالیِ میانِمان

که کاغذ معنای عشق در نگاهِ هزارم را می فهمد
هنگام  که
من همه نگاه شده ام
عابری می گذرد ، عاشق است یا دیوانه
بوق ماشین ها می خوانند مرا
ناگهان انحرافِ مسیر آدم ها به سویم
که همه نگاه شده اند
بر من
که همه نگاه بوده ام
نه عاشق و دیوانه

من جُرمِ هرگز نخندیدنت را گردن گرفته ام
هرگز ندیدنت،‏


بیشتر نمی خندم
من همه نگاه می شوم
در جایگاهِ نبودنـــت

تو که تمامِ درد را شاهد بودی بگو
من چقدر کشیدم و اینها گفتند
نقاشی های ناشیانه
اَلف را از من بگیر ،‏
باز
دَم می شوم
در این راه که آمدیم
نخستین مسافرخانه سرایِ هیـــچ ــتر بود،‏
دیگر انتخاب نمی کنیم
هیچـــگاه، هیچـــگاه است
ما را میانِ هیــچ و هیــچ ــتر
چه فرق

حیفِ بـــو که بگویم آدم ها دارند - وقتی که تو بـــو می دهی
حیف توتونی را که سیگار دود می کند
بویی را که رسوخ می کند
که جریان می داند بیشتر از باد
و دَماغ پُر از آن بیشتر از مُخاط

حیفِ شعری که بگویم، بی بو باشد
حیفِ آن مرد که بو می داد، در باران آمد
باران را حیف بویِ نَمَــش از تنِ خاک آمد
شعر از تو اثر دارد و من بویت را
حیفِ شعر،‏
حیف تو را که همان بارانی
بویِ تنِ شعر زمختم، خاک
پخش می کندت
من خاکم اینها نمی دانند کِرم ها می لولند بر گِلِ ذهن آلودم
من تو را بو دارم - نه که عاشق باشم
این از عشق تیز تر است
بوی تو آه کشیده است در من قد،‏

حیفِ شیره ی شاه دانه کشیدن
تریاک را نسیه خریدن
بوی تو که تمامِ لَذاتِ شیمیایی را کاذب می کند
اصلا چیستی؟
ریشه ات کجاست، با هم بیا مزرعه می زنیم
بویت را عطر می کنم
گیاهت را می جوشانم
خود را به تو بیمار می کنم اعتیاد پیدا
حیفِ بیمار که بگویم معتاد است ! ‏

حیف! بودنت را باید در الکل می ذاشتم
تمام شد تمامِ بودنت بس بوییدمت
شدی پخش - ساقی شدم
خُمدانم نیست لایقِ هر رسوایی
که به بویِ مویِ تو باشد آویزان

حیف بویت را که بر صفحه ی متن به دو بُعد می نشیند
بُعدِ چهارم است بوی تو
گستره یِ ابعاد است
زمان را بُعدها به عقب می راند
جهان از شارشِ تو حرکت می فهمد
ماده ی فَراری
نفتالینِ معطر
لایِ لوله ی بساطِ بی بساطِ منی
سیاره ات کجاست که جَوَش باید از مشتقاتِ متان فتامین باشد قطعا

حیــ…ف، حیفِ بو، نه !‏
حیفِ بیهوده دَماغ که بگویم آدم ها دارند
که هوا کافی نیست
گرچه بویت سمی است هم اگر، لازم باشد
پخش که باشد بویت،‏
از تو فقط می توانم به تو بگریزم
- مثلِ مرگ می مانی-
حیف که مرگ است در عبودیتِ زندگی زنجیر

روزهایِ خاموش کردنِ سیگار رویِ رگِ دست
کشــــــــــــــــــیدنِ ناخن به سقفِ دیوانگــــــی ات






روزهایِ گشتنِ من در پیِ پارک هایِ بی عبور
دوختنِ خوابم به پیراهنِ درآمده از مردانگی ات






روزهایِ تیـــــــز و جنــونِ خون بازیِ من
دلتنگی تیمارستانِ درونم به دردِ خانگی ات






روزهایِ مراجعه به متخصصِ مغز
به درمــانِ اختلالِ چندگانگـــــی ات






روزهایِ کوبیــــدنِ آینه تویِ تلفـــن
مالیدنِ تن روی از خود بیگانگی ات






روزهایِ نترسیدن از آینده ی محتمل اَم
بیخیالیِ من از چــرا و چگونگـــی ات






زلزله ای که افتاد، دلبستنِ من به هیچِ مطلقِ زیر آوار
روزهایِ توهــــــــــــمِ خالــــــــصِ جاودانــــگی ات


مَرد مُــــرده است
ریش اش این را نمی داند
موهایش گرمِ رشد اند
خورخه لوییس بورخس

 


به موسیقی ای که نمی فهمی اش
شاعری را
که هرزگیِ نگاهِ برهنه ی کنار جوب را فهمید
زیر درختی که لای برگهایش سایه می تابید
شاعری را به «نیست» زنجیر شده
به سرگیجه ی سیگار یک مرد ، گوش بده
 
دردی که نیست مرا می کند
سایه ای که نزدیک می شود
جسمِ کِدِری که دور

به نقاشی که مویِ نیستنِ زنی را قلمو ساخت
شاعری را که فینِ اول را به سطر آخر باخت
به ادامه ی حرفم که در صفحه ی بعد هم نیست
گوش بده
به آهنگِ تیتراژِ فیلمِ ندیده
که در صحنه ی برهنگیِ تنی قطع شد
شاعری که پیش از پایان تمام شد
آژیر هشدارِ جانِ کسی
آمبولانسی که توی ترافیک ماند
من همین جا مردم ــــ در همین اتاقِ خلوت ــــ پشتِ چراغ های سبز
در ذهنِ پیکر تراشی که گور را حامله ی من کرد
زیر همان درخت که شاعر به هرزه ای دل داد
موسیقی ای را که نفهمیدی اش
پولی که «کتابِ نیست» را خرید
من همین جا مردم ــــ زیرِ همین امضا
در نقشِ یک آدم تزئینی
به حذفِ سکانسِ برهنگی
در شبستانِ نمایشگاهِ بین المللیِ فعلگی  

به هیـــــــــچگاهِ بودنم ،‏
تنها اگر که راغبِ نبودنی
توقف کن

در این همه بیهـــــــــــودگی
خستگی لای تعفن عقب ماندگیِ حمام جان گرفت
که نشئگیِ من دریده شد
به هرزگی
روی خس خسِ نفسِ طرح واره ی تو
جنونِ من به نیســـــــــــتنِ همواره ی تو
بود که شناسایی شد
در این همه بیهودگی




برگِ برنده ی من
نبودنت ، نه بودنت
بلیطِ یک رویه ی من
گورِ عمیقِ مانده گی
به راسِ ساعتِ فـــرار
از این همه بیهودگی
به این همه بیهــــــــــــــــــودگی


لَکه ها عموما درد ندارند
اما کبود می کنند

جــــــــک ! بغض گوش های مرغ را گرفته



تخم ها پوچ اند



بیهوده پاپیِ چنگ نباش


ـــــــــــ


شب به دست


در همه خیابان های شهر


گدایِ بیداری ام


قربانیِ فقـــرِ رویاهای خوابیده بر کلیـــشه


من ریشه ام


عمقِ خوابِ نسیم را دویده


من که همین درخت را هم نفهمیدم


درخت را که نفهمید ادعایِ پیامبری ام که اگر درختی می بودم به میانِ دیگران شاید می فهمیدم


جنونم را بپذیرید 


شب ها پا در می آورم  - می شکافم و پخش  


تا آسمانِ نهم ، به چند دقیقه 


می روم             آنجا هم خبری نیست 


تا در می نگرم من باد شده ام، ساییده ام به خواب یک درختِ لوبیا


می بیند 


که می خواست سحرآمیز باشد 


جــــــــک ! بغض گوش های مرغ را گرفته 


تخم ها پوچ اند 


بیهوده پاپیِ چنگ نباش 


در شهر تخم مرغ های شانسی می فروشند، خواب فروشان 


باید بیدار شوم


زودتر 


می خواهم همان ریشه باشم 


گرفتار


آرمانی را


که اسیر 


کرده اند 


فـــوت اَش را هم 


می خواهم پابندِ آمدَنت باشم جــــک


گاو باشم ، بدوشی اَم 


فروشی هم 


 خاک شوم، روییدن کنم


برویم با هم به آسمان و بیهودگیِ رفتن را 


شب به دستی که تمامِ عمر رویا چیده است، تبر نکند به ساقه ی بی اساسمان 


اگر گدایی بر راه بود که بیداری می خواست 


پیامبری از اهالی بیهودِستان اگر بود 


گرچه راست باشد


ایمان نیاوریم 


دینِ ما همین است - دزدیدنِ مرغ 


تخمِ طلا را می فروشیم


گاو می خریم باز گاو می شوم 


خود فروشی می کنم باز دانه می خریم 


می بریم سرزمین تمام دیوها را به تاراج 


همه اش هم به بیهودگی…


ناگهان


موهایمان سفید شده است 


کنار آن شعر هنوز گدایی خفته


اویی را که هنوز بیداری می خواهد


می خندیم


من را


که تمام پرهای وجودم از نادانی خواب روآن         ریخت و 


یک بالش هم نفروختم

زندگی، پیش نوازشِ
حادثه ی گادنِ مرگ است
پاکت بهمن مچاله شده روی زمین
خونِ رهگذری است
که با زندگی تصادف کرده
انعکاسِ رکودِ گام هایم را می ترسم
پشتِ من کسی است
که به دنبالِ تو می دَوَد و
من؛ آینده ی مفروضِ به هیچ رسیده اش

 


تو را نباید برایِ سرگرمیِ خودم می آفریدم
تو نباید برایِ من کلماتَت را می رقصاندی،
لباسِ خیالم را به واژه در می آوردی

یک ظهر که از خستگیِ همواره رفتن،
به سراغت آمدم
تو مدادِ مرا از سر و ته جویده بودی
و برگ هایِ دفترم از پوزه ات آویزان بود
سگی یا موش نمی دانم
من اَهلی ات نکردم
با این حال هنوز دُم تکان می دهی

برو، عصبانیتِ مرا خیس نکن
برو چند ساعتِ دیگر
باز بیا
آفریده شو

در هیچِستان کسی نمی گوید
«باد می آید»
در آنجا همیشه باد
در حالِ رفتن است
عرشِ سیال خشکیِ صحرا است
حتی اگر که تبخیر شود و مُرده،‏
تحقیر شویم و آزرده،‏
بهتر است تا دریا را خیس کنیم

ــــ


برگذر از صدایِ گنجشگِ صبح که می کند خبر لاله ی گوشت را بگیر
بِبَند دَرَش
که دیگر روز نمی شود هرگز
این گنجشگَک ها دیوانه اند، کورند
نور نمی فهمند چیست اصلا

اَفیون خورده نیستی،‏
اینها کناره ی تخت ات جیره ی دورانِ قحطی است
که نسلِ روشن گراییِ کورکورانه را جَذبه ی ماده ی تاریک بلعید دیروز و
امروز فضولاتش ماییم
ماییم بر فاضلابِ مرکزی شهر روان
به کویر می ریزیم و سقوط به عرش می کنیم
عرشِ سیال خشکیِ صحرا است حتی اگر که تبخیر شود و مُرده،‏
تحقیر شویم و آزرده، بهتر است تا دریا را خیس کنیم

برگذشتیم از دوازده، به وقتِ ظهر
غذایِ مانده ی نیمروز
نیمرویِ بیهوده خفتن به انضمامِ خرمایِ بی هسته ی وجود.‏
برگذشتیم از نبات و سیگار و چای
برنشستیم به کافه ی گشنگی هایِ نسلی بی فروغ
 نسلِ من که آرمانش مرده بود به روزِ تولد
مِی اینجا شعله می دَمد، فندک مستی می دهد
سیگار بوسه می دهد
یار دود می شود
می رود هوا
می پراکند فضا
نور پخش می شود
سلام! صبحگاهِ کور

برگذر از صدایِ بیمارِ تار
که ماندنت بر این سروَرانِ حال، مردگانِ پار… خطاست
برگذر از روانِ پریشِ روان نویس که می چکد
به تُنگِ سوراخِ نونهالانِ ناجوان
که سوی خواندن ندارند
جز چند بندِ بی اساس
اثاث! جمع کن
از مستاجریِ خود درآ
سمسار صدا کن
بی اساسیِ اثاثت مفت نمی اَرزدش، بده بره
من و تو جز یک مداد و کاغذ چه می خواهیم مگر؟
حکمِ تخلیه بیاور، مامور
بریز خودت را برون
برگذر از من خودت ببین کجاست شب اَت که روز اَت نمی رسد
هرچه می خواند گنجشگِ کوکیِ وجودت
که روزی تشویشِ بیهوده ی
اولین شعاعِ روشنی را می فهمید،‏
کجاست؟

بین بیهوده و بیهوده تر،‏
من تو را انتخاب می کنم
من تو را به تاریخِ نخستین سقوطِ بهمنِ تنهایی،‏
پیش خرید کرده ام.‏
تو بعد از هزارمین تیرِ سرگردانی،‏
اسکناس هایِ بودنم را بلوکه می کنی و
اسکلتت را تحویلم می دهی ؟
تلفن ساعت 1:30 شب زنگ زد
مردی بود از اهالیِ دِنوِر:‏
چارلز بوکوفسکی

  •  تعقیب / چارلز بوکوفسکی

به پشتِ تو، تنها باد بود که در را بَست
به روی من،‏
یک عمر خندیدنت

حقیقت را می گویی،‏
مبادا دهانت را بو کنند




بویِ حقیقت را چه می کنی؟


زخمِ بستَرَت پدید آمده بر من
بس تنت را خوابیده ام
بتادین چاره نمی کند
که او هم خونابه ایست از بودنت




به حجامتم بیا !‏
زودتر،‏
از تو من غلیظ شده ام


حیف
بودنَت را باید در اَلکل می ذاشتم،‏
تمام شد تمامِ بودنت
بس بوییدَمَت
نیازهای مجازی ام
دارند مرزهایِ حقیقت را می درند
آنگاه که نیازهای حقیقی ام را
مردمانِ پشتِ مانیتور
ارضا می کنند