در تاریکیِ اتاقی که
جنازه هایی که
بر کف افتاده اند و
تعفن که
سوراخ هایِ دماغ را بسته
و ما که
بو نمی کنیم بی خوابی هم را
پنجره را که
پرده را کرده که
نوزادِ حرام زاده که
تاریکی باشد که
داد نمی زنم اینبار
It hurts to hide
It hurts to touch
It hurts to wake up
که آرواره می شویم
مغز را که






بیا،‏
در تاریکی یکدیگر را