من انکارم بویِ تاکید دارد
- تردیدهایِ نگفته ام -
مزه ی متعفن لیوانی از واژه گلاسه ی خنک
بر گلویت که سرب مذاب چرکانده
این خودساخته ها
خودآغوشی خزنده ایست که جفتش را پس از اولین نوازش غورت داده

هرگزها لحظه ای اند و لحظه ها همیشه
من هرگزی که لحظه ای برای همیشه نوشت «معمولا»‏
معمولا
خوردن
کشیدن
کردن
بودن
معمولا
آمیختن
شدن
آویختن
همیشه  ، نیستن
همین یک قلم را نشد رنگ کنیم جای … بفروشیم
ما هنوز در فاز امیدخواهی پستان هایِ یکدیگر را چنگ می اندازیم
مادرِ امیدواری اگر بود
زاده نمی شد شیونی میانِ گه و ادرار و خون
شیونی ناشیانه از نطفه ی شیونی که لحظه ای به گه خودن می افتد و
بعد بهشت… زیر پایش

این نوشته ها همین اند
نتیجه ی لحظه ای خودخوابیِ من
که زبان می شوم بر تو
می لیسانم لبانت را به زخم که زخم جر داده دهانه ی جیغت را
حرف هایِ من برای تو
حقِ مولفِ بی حق
رنجِ مشترکِ بی گنج
درد من برای تو - که بی اعتقاد تر از من نیست به اینها
آری ! ما همه یک چیز شده ایم
یک چیز می خواهیم
یک چیز می خوانیم
‏«یک چیزِ» من برایِ تو
با اینکه تنها خدا به اندازه ی من می داند :‏
ما به یک چیز فکر نمی کنیم
حالا تمامِ اینها به نامِ تو
همزبانی هایِ بی دل
به امضایِ یک آدمِ متفرقه

اما
اگر بدانی حرف هایِ من
که حساس ترین نقاطت را می خارانند،
لحظه ی خارش مردی اند که
دست ندارد،‏

چه ؟