داستان می خواهی از من؟ من که داستانم دَستانی دارد تا شکستگیِ آرنج گِل آلوده به اعماقِ گِل زارِ غلیظی که چون باتلاق واژه هایش را می مکد و چون هسته ی هلویی هستِ هسته ی شیره ی وجودی اش را تُف می کند به ریختِ اول شخصِ مفردِ داستان. بی هست می کند از هسته ای که مخفیگاهِ بادام های تلخ است. /تلخِ خوشی / در لفافه ی پوستی که تظاهر به نرمی می کند و زبر می خاراند خود را


تو از من داستان می خواهی؟ من از تو نگاه، نگاه کن گِل چسبیده به دَستانِ داستانم چه طور خشکش زده. این تو نیستی که حالتِ کثافتش خطوط صورتت را در هم می کند و بر همهمه ی باورت نعره ی سکوت می کِشد؟!  می کُشم با هفت خط شورِ دل سردِ رسیدن به هشتِ عمیقِ صفحه ای را که در هوایِ فضای میانش عکسی از من است و میانِ من و تو هیچ نخواهد افتاد.   اینبار از دَستانِ داستانِ گِل آلودِ من بارانِ سُربی می بارد. تو دست به دستش نمی مالانی کف، که می کُشد خود را پیش از تو در شش خط


:


    ‏1.   من سلولی بودم، کچل و برهنه از بازدمِ حیاطـــــــــــــــــــت. قرار بر قرارش نبود از دمِ سیگارِ ‏انسانیت
    2.   در آستانه ی دستگیره ی در هرچه می کشیدمش باز نمی شدم
    3.   به دود دادم دودمانِ توتونِ بودی را به نابودی که بود معنای زندگی در غشای تخمکی که تردید ورزید
    4.   حال می بینی حالم را چون هیولایی است که آرام خزیده به خوابش بر آن خاکسترهای سرد
    5.   چشم به رحم می آید ار خُرناسم من داسم که گردن زدم رگ های زاده ی انسانی را

    6.   در خطِ ششم، ماندم بی هیچ از چیزی که دیو خردسالِ باورم باورش نبود، یک فرمول انسانی
     ‏7.   و آن در خط هفتم پس از رسیدنم جا مانده‏