دیگر پوستی نمانده که بیاندازمش. حس می کنم این لایه ی آخر است و پس از آن ناگهان تاریکیِ چرک آلودی به بیرون سر ریز می کند. احساسِ احمقانه ایست. لایه آخر هیچ گاه برهنه ام نمی کند. با این حال شاید دیگر حوصله ای پوست انداری ندارم.  تو که تمامِ درد را شاهد بودی بگو من چقدر کشیدم و اینها گفتند نقاشی های ناشیانه … وقتی علتِ درد را از حضورت دور می کنند، گیچ می شوی. هنوز درد داری و کسانی هستند که ادعا می کنند  غده ی سرطانی را از نطفه ی خاطرت خارج کرده اند.  احمق ترینِ باورها در دایره ی چشمِ شما چرخ می خورند. تنهایی من ساطع شده است، ای جنبندگانِ محتاط فرار کنید