عدمِ قطعیتِ خاطر در من
موقعیتِ مکان را به زمان، همه را شکل می دهد
به من بگو حالِ من خوب است
بگو جایِ من آنجا نیست
پیشِ تو اَمنم، بگو
هیچ َم بگو
اشکِ من دیگر ذره نیست، دیده ات را من بُکن
خیسی نیست. بغضی نیست
گلویت را امانت ده به من
با قطعیتِ عدم خورده ام روی پوستت می نویسم
تنهایم