من عمیقاً دارم به عمقی می اندیشم که در تاریکیَ م گم شده است.  عمقِ تاریک تر از تاریکِ من در ورایِ یک خیالِ انسانی دست را با پا می زند و پا را به دنبالِ دست می کشاند. تمامِ اینها چون که شاید غرق شدنی بر وی وارد نشود. که القایم کند تا زنده ام فشار ناشی از ارتفاعِ اندیشه ام بر سرِ سنگینِ تمرکز هایِ پراکنده، شناور، زیست می کند.  و در اینجا من را قدرتِ بدنیِ خودپرورانده ای باید… تا که حال را چادرِ اُتراق زنم زیر این ییلاقِ خیسِ باران کُش. من نه آبم نه خیالِ سبزِ یک جنگل. از خروشم نه گَوَن می لرزد، نه به موجِ ناآرامم موج سوارِ اندیشه ای واژگون می شود.  این عمقِ گرفته در من، همچنان می پاید در تیرگیِ روزهایِ خود، همچنان تا جنبنده ای وارد نشود در کوریِ حدقه ی هیچ انگارم.  جایِ من خوب است. سقفم اما سنگین. این خانه را با تمامِ دردهایش به درگاهِ بودنم قفل زدم. قفل در من زنگ خورده است و ما در هم داستانِ جست و جویِ ابدی ای را می شنویم… که شب از روزِمان و روز از شبِمان فاصله می اندازد. تا روشن به یاد آوریم طعمِ همخوابگی در داستانِ هم را. که اینجا در این عمق هنوز لب ها را به هوسِ خود می کِشاند…  ما را هنوز باید…  هنوز نفس می کُشانیم