ماجرا از نیش ماری شروع شد که با فرو بردنِ زهرش در پوسته ی رویینِ ذهنم درد را بر من وارد کرد. ابتدا ناخوآگاهِ فعال به کار افتاد و بی آنکه دانسته شود پادزهر برای درمان است یا خواباندنِ سوزش و پیشرویِ مرگی تدریجی، مشغول به حل کردنِ زهر در خونِ آسیب دیده شد. حالا که با زهر هم خون شده ام از دفعِ آن هراس دارم. خودهراسی در من متراکم شده و این برای فراموشیِ آگاهی است که روان را از خود دور کرده است.  باید به خود آگاه شوم و پیش از آن به مراحل بعدی فکر نکنم. منشاءِ این زهر جایی در اکنون و گذشته متولد شده - منشاءِ کنونی قابل شناسایی نیست و روانِ ناخودآگاه آن را در پیکره ی خاطراتِ خود حل کرده. به طوری که تنها خود کنترلِ آن را دارد.  و اما دیگری در گذشته دیگر گونه ی مشخصی نیست.  می تواند از برای جهش سلولیِ یک ژنِ مریض باشد. یک دگردیسیِ ناگهانی. می تواند در مرگ های متوالی و سالانه ی وجودی خلاصه شود. حالا زمانِ توقف است.  من از این ترسِ مسموم خسته ام. از آن زمان که درد کردم هیچ به خاطر ندارم. که اگر داشته باشم هم خونی با این زهر آرامشی در پی نخواهد داشت.  همین که در بطنِ ماجرا ایستاده ام و به هیچ می اندیشم، امیدی است بر آن که هنوز می توانم خودی باشم.  خودی که از درون خارج می شود و دست به دستِ لرزانِ من می دهد. خودی که دیگر از من نمی ترسد. می دانم زندگی ام آنقدر که باید زنده می بوده، فرصتِ حیات نداشته و کسی که این فرصت را از او گرفت من بودم. من به همراهِ ترس هایم. حالا دست به ترس کشی می زنم و آگاهی را در خود روان و روان را از خود آگاه می کنم. یک دگردیسیِ دیگر، یک جهشِ فوقِ ذهنی و بعد از آن به انجامِ مراحل بعدی خود را بدون ترس می فرستم. مدت هاست از خود به دورم. تنها از آن جهت که جراتِ نگاه انداختن به افکارم را ندارم. سردم است و جرات ندارم به سرما فکر کنم به این که استخوانهایم می لرزند و نیاز به آغوشی گرم دارند که باید آن را با زحمتِ زیاد از ناخودآگاهِ فرافکن بیرون کشم. زهری که در خونم جریان یافته دردی آشنا می آفریند که با آن انس گرفته ام.  باید دانست که زهر هرچه باشد زهر است و اثراتِ زائدِ خود را دارد.  اکنون گیجم که آیا تزریقِ یک پادزهر مرا از خود بیرون خواهد کشید؟ آیا این دردِ آشنا از من دفع خواهد شد؟ آگاهی را باید بو کشید و آن را در خفایِ مفاصلِ روانی جست و جو کرد. زمانی که به آن برسم وارد مرحله ی تازه ای از تنفسِ خاطر می شوم. تنها به آگاهیِ روان می اندیشم و نه به وقایعِ پس از آن.  باید همانطور که با درد آشنا شدم، خود را با /من/ آشنا کنم. نباید تبدیل به خودهراسِ فراموش کاری شوم که روزی خود را در اتاقی تنگ می یابد که افتاده و به جای اندیشیدن به هیچ، هیچ  نمی اندیشد.  او دستگاهِ تفکر را ویران کرده و آنچه از خود می دانسته را به حراج گذاشته. من او نمی شوم. /من/ خواهم شد. در اتاقی دیگر که تاریکیِ آن به معنایِ درکِ عمیقِ روشنی است. که ناخودآگاه کنترل امور را آنطور که نیشِ آگاهیِ فاسد به گوشته ی روان فرو نرود به دست خواهد گرفت.  نباید انتظار داشت که اوضاع ناگهان دگرگون شود و ترس از مجرایِ فوقِ سَری دفع شود. این ترس و این تردید مبنایِ وجودی است که به ابرخودی آگاه تغییر شکل خواهد داد. مغز را با قطره چکانِ  خودبینی از ترس خشک می کنم و رطوبتِ آن را در محیط می پراکنم تا همواره یه باد داشته باشم خودی دارم که برای حفظِ ارزش های روانی اش خنجر به قتلِ خودفراموشیِ خورنده ای زد که سطحِ خارجیِ ذهن را به حصارِ روانگاهِ زندان گونه ای تبدیل کرده