امروز برخاست و گفت دیگر این کار را ادامه نمی دهم. دروغ می گفت. مثل هر صبح آبی به دست و صورت زد و خستگی خوابی طولانی را ریخت در سوراخِ فاضلاب. صبحانه ای از سر اجبار خورد تا بتواند با معده ای پُر به استقبالِ قرص ها برود. امروز با روزهای دیگر فرقی ندارد. دیشب مست بوده و مدهوشِ یک بیداریِ جعلی. دنیا آنطور که قرار است پیش برود، می رود.  فهمیده است که چگونگی احوالِ او در این زمینه سازنده ی امری نیست که بتوان از آن گریز کرد. مدتی است هیچ نشانه ای از حیات در کارهایِ او پیدا نیست . حالا روز اول هفته و شروع دوباره ی کارهاست. همان کارها که وجود را دچار به تنگیِ اشتیاق می کنند. تصمیمی ندارد. شخص تنها در مواردی دچار کم کاری می شود که سستی و رخوت تبدیل به هوسِ زندگی شوند. ماه هاست که هوسِ زندگیِ او خوابیدن و افتادن روی تشکِ سختی است که از مرزهای انسانیت او عبور کرده و سنگری شده است برای توجیه هر کار عقب افتاده ای. او به معنای تلخی خودزده شده است. خیلی سعی دارد امروز را آنطور که هست اداره کند. گاهی بارکشیِ تمامِ تحلیلاتِ ذهنی شانه هایِ تفکرش را بیمار می کند و ضعیف.  نه از واقعه ای سرد می شود و نه به پای تاوانِ کوتاهی هایی که کرده اشک می ریزد. امروز روز جدیدی است که در آن کسی با چشم های آلوده به لَختی خیالِ حرکت دارد. و اما حماقتِ بشری موضوعی است که در هیچ دوره ای تمامی ندارد. او از میزانِ حماقتِ شدیدی که اتاقش را با جنونی آمیخته به نبوغ، مسموم کرده به تنگ آمده. دیگر هیچ احساسی نیست. به هیچ شئِ حاضری هیچ حسی نیست. و هر اتفاقی در دوربینِ نگاهِ او چون فضای منجمد شده ای ظاهر می شود.



امروز روزِ هیچ است


امروز هیچ روز است


هیچ، امروز روز است


روزِ امروز هیچ است


روزِ هیچ امروز است


هیچ روز امروز است