‏‏پدر می گوید روزی که از خواب بلند می شوی و ناگهان بی مقدمه در می یابی که دردت رفته است، باید عروسی بگیری. معنای حرف پدر را هرگز نمی فهمم. من در لحظه ی فقدان درد، غم بالا آوردم. دردم را دوست داشتم به من می گفت که بیدار شو، وقتِ من است. بیدار می شدم و درد می کردم. رو به آینه که می بردم یک زخم مرا می نگریست و بهانه ای داشتم برای اثباتِ بودنی که هنوز رویِ سطحِ لغزنده ی یک فاجعه راه می رفت. حالا میراثِ آن دردِ بزرگ در من گردافشانی کرده. به عادتِ همیشگی، صبح به جای پیدا کردنِ عینکِ روشن بینی قاطیِ وسایل پخش و پلای کنار تخت/ دنبالِ اثراتِ خوابگاهیِ درد که در اولین نگاهِ بیداری خود را در ناحیه متروکِ ذهن نشان می دهد هستم. درد به من هویت می داد و اینکه هنوز جای کبودی اش روی غشای ضخیمِ خاطرِ ورم کرده ام مانده، باعثِ ایجادِ تصورِ حیاتِ آن است. کبودی درد نمی کند. تنها نشانی است از زمانی که من با سر رفتم در سختیِ فاجعه. فاجعه ای که عمق نداشت و در بُعدی طولی به درازا می رفت.  در امتدادِ آن متروکه ای بود شبیه به انبارِ وسایلِ من که دچار به گرفتگیِ جدیِ عضلات حرکتی هستند. مدت ها در آنجا به همراهِ درد ، روی پوستِ ساییده شده باورم که در من تردید کرده بود، ماندیم و اجازه دادیم زندگی آنطور که هست خود را به ما القا کند. بارِ الکتریکی ای که زندگی در اثر هم خوابگی با ما در باورمان ایجاد می کرد، باری بود مخالف با آنچه در بیرون از فاجعه ی موجود پخش شده بود. سطحِ خارجیِ حجمِ یک ذهنِ بیمار حالا با ذراتِ تیز و برنده ی سلامتی مصنوعی ای محاصره شده است. حالا می توانم کله ام را از جا بکنم و به عنوانِ ابزارِ تزئین روی میز گذارم تا هر موجودی از تماشای چنین ذهن سالمی به وجد آید.
من حس نمی کنم که درد رفته باشد. بعد از آن همه بازی که باهم داشتیم محال است طوری برود که دردِ دردنمای نا آشنای دیگری که هیچ تمایلی به آن نیست را جانشین خود کند. فکر می کنم یکی از شب ها آن را برای در امان بودن از تشعشعاتِ مسمومِ اتاقکِ ذهنِ خود، در جایی پنهان کردم . حالا گرفتار به فراموشیِ خورنده ای هستم که سعی دارد حقیقتی جعلی را در سرم فرو کند. من میراثِ آن دردِ بزرگ را صاحبم. من کبودیِ خوابگاهش را در نزدیکی غده ی عفونت کرده ی باورم لمس می کنم.  نه فقط پدر،  هرکس که  زمانی در من نگاه کرد و دور شد از شنیدنِ فقدانِ ناگهانی درد حکمِ شادی می دهد. و من همچنان غمِ دوری را بالا می آورم. شاید که بیش از اندازه دچار حماقت شده ام. شاید هم این حماقت نیست. تنها خواستار بخشی از وجودِ خود هستم که ناگهان در روزی که هیچ تمایلی به ادامه ی آن نبود، از من کنده شد. شاید که همیشگی بودنش و عذابی که می داد و طعمِ خوبی که داشت، شاید این تداوم من را دردزده کرد و این خودزدگی چهره ی درد را از جنس نورهای نامرئی ساخت. شاید که هنوز هست و اما نه در طیفِ بیناییِ من. هر چیزی که کهنه شود بی رنگ می شود. این درد زمانِ حضور بارزش شاید که به اتمام رسیده. برای آن غمگینم که می فهمم دیده نشدن در عینِ بودن، پنهان ماندن در جایی که خودِ شخص محلِ جا سازی ات را از یاد برده- چه حالی دارد.
من شروع به ساختنِ دردِ جدید نمی کنم. پوسته ی باورم را می کنم و به دور می اندازم. این مرحله ی باور سازی است. با تمامِ اثراتی که آن درد در لایه ی زیرینِ وجود در بستر اندیشه ی من به جای گذاشته است، من زندگی خواهم کرد. با کبودی ای که دیگر درد نمی کند و به دنبالِ محلِ پنهان سازی اش خواهم گشت تا در نهایت شبی دیگر در آغوشش آرام گیرم. من مغزم می خارد و دست هایِ او بسیار دور رفته اند. او برای نشان دادنِ مایعِ چرکین زندگی که چه طور می تواند عفونتِ احاطه گر ذهن را به همه اتاق بسط دهد روزی مرا ترک کرد و من این عفونت را زندگی خواهم کرد تا نشانش دهم آموزه هایِ او تکه ای از بی اعتقادیِ انبارِ اعتقاداتِ من است