من دارد چه فکر می کند. ذهن کجاست. من چه می گوید. در پنهان، به دور از چشم هایِ مسلحِ فکر، تولیدِ اندیشه می کند. فکر نمی کند، که فکر را عاصی می کند. به خوابی که رفته است. به آشفتگی ای که دیده است. حواسِ پنج گانه هنوز کار می کنند، شب را به زیر پتو خموده بوده و سرما اینجا می چرخید. از روی پلک هایِ بسته سر می خورد و لایِ سلول های حافظه می لولید. سرما بود و من حس می کرد. حدقه ی مدهوشِ نگاه هنوز تار می بیند. هنوز به سیاهی ترجمه می کند علائم بصری را. صبح بخیر ذهن. من بیدار شده است. درست شنیدم؟ بیدار بر وزنِ بیمار. اکنون به بیماری فکر می کند. چرخ دنده هایِ حافظه دارند با صدایِ خسته ای به حرکت می افتند. خاطرم درد می کند. وقتِ صبحانه است. فرصتی نیست برایِ خواندنِ ذهن. دستِ من را بگیر، با هم می رویم و من بی وقفه تو را می خوانم و حواسم به حواسِ بیرونی خواهد بود. همان پنج تا. به من می فهمانم که خواب آلودگی را باید لمس کند، حس لامسه اش مدت هاست بیکار است. نمی گذارم حافظه به کار افتد و در خفا برود به سوی گودال های از پیش حفر شده ی خاطرات که اغلب به شکلِ تصاویر محرک هستند و در آنها یک من همیشه سرگردان است. پتو را کنار بزن. نور ساعت هاست آمده است. راه های پر پیچ و خم، خاکستری و لجز مغز را در مشت می گیرم و می فشارم. حتما درد می گیرد. گاهی لازم است مورد آزار قرار گیری. من هم گاهی درد می گیرد. آنقدر ساکت و مرموز است که نمیشود صدای دردش را شنید، حتی خودش هم از یاد می برد. اما خوب گودال ها حفر می شوند و لحظه ها بدون اخطار، ذهن را دست و پا بسته به توی آنها می اندازند. باید بلند بلند فکر کنم. با دهانی باز. حس شنوایی هم تقویت می شود. آنقدر چشم های بسته را به کار گرفتم که دیگر احساساتم دچار کم کاری شدند. بماند که کسی نبود تا در حضور آنها کمی جلب توجه کند. شاید که به ذوق یک لحظه زندگی، به کار افتند. بلند بلند می گویم و نمی گذارم من در خفا از روی دیوار های بلند روان این سو و آن سو بپرد. باید در دستِ کنترل بگیرم آنچه را به آن می اندیشد. این حافظه جانبی که روی ماشینِ پیچیده ی سیارِ روی کله ام نصب شده است و من آن را بدون چاره باید حمل کنم، گاه و بی گاه به خطا می رود. پس حواسم کجاست. در ساعاتِ گوناگون می میرم. پس حواسم کجاست. کمی آرام تر باش. گاهی چشم ببند و بیدار شو. گاهی اشک بریز و شاد شو. گاهی یکجا بمان و مشغول دویدن شو. گاهی در تضاد باش و اختیار به دست بگیر و جبر را بفهم. من دارد مریض می شود. ذهنِ آشفته ام مسئولیت هایی دارد که آنها را بی وقفه انکار می کند. صدایی می آید. بلند شو . بلند شو. ادامه می دهم. افکار همیشه هم در گستره ی بیناییِ تن ظاهر نمی شوند، برای دیدن جان نکن. بلند شو. من گرسنه است