و من مشغول گریستن بودم. باد که آمد همه ی افکار مرا برد. نور که ار روزنه ی باریک ذهن پاشید به درون، تصورها تیره شدند و من مشغولِ فهمیدن بودم. فهمیدنِ حضوری از خود که درد می کشید. کسی نشنید چقدر غمگینم.   به چشمانم خواب که آمد بسیار دیر شده بود و من حرف های نگفته ام را مشغولِ شنیدن بودم.  خواب من را برد به همانجا که بودم، از پیش ها می دانستم آرامگاهم کجا خواهد بود. لباس به تن کرده و آماده. اما بی آرامش من را در بستر زخم هایِ عفونی نشاند. گفتم درد و گفت هیچ. و من مشغول مردن بودم. دیگر هرگز شب نشد. ناقص ماندم و بیدار