چهار ساعت از بیداری ام می گذرد
و من عمیقاً دارم فکر می کنم امروز را چه کار کنم
تا در نهایت با من کاری نکند




بدترین چیز این است که
خسته از انجامِ کارهایی باشم که هیچ وقت نکرده ام
من از کار هایی که هیچ وقت نکرده ام،‏
خسته ام




بدتر از همه این است که از چیزهایی که دوستِشان نداری،‏
خسته شی
که چرا دوستِشان ندارم




بدتر از تمامِ این ها جسمِ مریض است
که از دوست نداشتنی هایم، خسته است
و قربانیِ تمامِ این خسته گی ها….‏
ذهنی است که دوست داشتن در آن امری تعریف نشده باشد