دارم بر زمان سوار می شوم و باید کم کم یاد بگیرم چه طور دست هایِ خود را بغل کنم. باید مواظب باشم. کمتر می شود چیزی نوشت. این نوسان هایِ حالِ مریض اَمان نمی دهند و آن راکد بودن هایِ روزهایِ زهرآگین، روندِ تبدیلِ موادِ مضر را به مایعاتِ خوش طعم، در جایی میانِ فکر و جمجمه، کُند می کنند. با همه ی این ها… باید کنترل به دست گرفت و دست به تعمیرِ شبکه هایِ برفکی شده ی ذهن برد. باید بر زمان نشست و هر زمان بهانه ای برای سرگرمی پیدا کرد.   من در کنترل است و خواهد خوابید بر سکویِ مواج و ناهموارِ برهوتِ پستِ لحظه. خوشحال خواهد بود از جرعه جرعه زخم هایِ تشنگی که بر تنِ اسیر کوبیده می شوتد. دارم ساخته تر می شوم و مرحله ی تقشه کشیِ باورها را به نوبتِ اجرا می رسانم. همه اش از دردهایِ کور و همه اش از کوری هایِ دردناک زاییده خواهد شد و من در نطفه ای آمیخته با تاریکی چشم خواهد گشود، بارِ دیگر به دنیایِ بازدم هایِ تنگِ زندگی


 از بودنِ وارفته ی سلول هایِ سردرگمِ خیالم تا شدنِ باورهایِ محکمِ اندیشه ام، راه پیمایی می کنم. تن می دهم به پایِ نوسازیِ زخم هایم و تن نمی دهم به ویرانگری هایِ سرکشانه ی یک ذهنِ مریض. سلول ها به پا خیزید، نوبتِ سر کشیدنِ کبسول هایِ ورم کرده ی امیدخواهی است. فریاد کنید تا روزنه های باریکِ نور یکباره جِر بخورند و بپاشند روشنی را به چهره ی کریهِ زمان. فرایندِ رشدِ سلولیِ شما دیگر تسریع نخواهد شد و زوال به پشتِ خمیده تان، روی نخواهد کرد. کنترل  در دست هایِ زخمی گیر افتاده است و ترشحِ خود رویِ باورهایِ ترش کرده متوقف شده است. سلول ها، مرگِ روزانه ی شما را تبریک می گویم که در پیِ آن زاده شدنِ شبانه تان که هم آغوشی با ناله یِ سورناکِ بودن می کند، به جانم غمِ وجود می خوراند که چه شیرین است مزه ی دوایِ دائم المصرفِ ضدِ بردگی. سلول هایِ آزرده از خود، شما را به سِمَتِ رهبری می نشانم و بر بازوهاتان مُهرِ استواری می چسبانم که در مرگِ هر روزه تان بهانه می شود.    درود و بدرود بر نئشگیِ گذرانِ تان که می فهممش تا انتهایِ بودنم، می خواهمش در ابتدایِ رعشه افکنی هایِ فکر و می تازمش بر انحنایِ حدِ تحمل