the art of suffering


آن‌گاه که از کِشاکِش زیبایی
سر‌شانه‌هایم زخم بود
و بازی پسرکان کشیدن پستان
آن‌گاه که از سریر سئوال 
فرمان سکوت
خون‌ریزی‌کُنان
چسب می‌شد
بر خراش‌های چرکی پیشانی‌ام
صدای شکستن استخوان‌های یخی تو را می‌ترساند
‌آن‌گاه که من سینه‌ به سینه دفن می‌شدم در خود 
هیچ عزاداری‌ای زیبا‌تر از این نبود 
که سیگار در اشک‌های من خودش را سوزاند

تو سخت می‌داری رنج را 
تو زشت می‌کنی نفسه‌های فرتوت یک شب‌زده را 
آن‌گاه که از وحشت عمری سیاه 
خواب را برای همیشه به کناری می‌اندازد
و تیغ را به خدا می‌سپارد
آن‌گاه که بازیگران چیز‌های بزرگ 
درد عشق را به ترجیع هر موسیقی می‌بندند
و هر که بگوید آخ بزرگ می‌شود
و هر آه به فانتزی جنسی می‌انجامد
آن‌گاه که من زمین می‌خورم 
و آخرین نخ تنهایی را می‌ریسم 
در ارتفاعی سیاه مریض می‌شوم
ارتفاع سیاه عمیق می‌شود 
کجاست گاهی که بدانی از چاه عشق فریادی به گوش نمی‌رسد
آن‌گاه که نمی‌رسد به درک فاتحان درد
چرا من از فراز رگ‌های جنون باز‌مانده‌ای نداشته‌ام 
جز چند لخته خون و لجن 

چه از تمام این گورکنانِ رنج خسته‌ام 
از آن‌گاه که به اسم اشک، خیابان به بوی شاش آلوده می‌شود
ندیدی و نشان‌ات نمی‌دهم 
تنهایی‌ای را
که با خدا سیگار کشیدن چگونه است
آن‌گاه که سرشانه از فرط آجر بی‌خدا می‌شود 
از دیوار ذهن آزادی ساختن 
وقتی تمام ثانیه‌ها به رنج
آراسته‌اند

after hours

از آن قرن‌ها می‌خواهم که شب‌گردی عیب بود. خیابان بسته می‌شد. ساحران و دزدان بودند تنها سرنشینان تاریکی و قطار در گِروِ زوزه‌ی باد آرام قدم می‌زد. هنوز هم نور زرد یک پنجره تعادل انتهای کوچه‌ها برهم می‌زند انتهایی که رسیده است به این قرن ازدحام و دل‌هره هنوز از پوشیدن شلوار جین در شب خوف دارد. می‌گویند در طبقه‌ی هفدهم یک قاتل خوش‌برخورد زندگی می‌کند و جای افسوس است که شب‌ها چراغ اتاق‌ـ‌اش خاموش نمی‌شود. گرچه امروزه روز آدم‌ها روز و شب را بی‌شرمانه به هم خلط کرده‌اند و آواره از فرط  چراغانی بارها و مغازه‌ها سایه‌اش را گم کرده؛ اما هنوز هم به پنجره‌های بیدار مضنون‌اند. می‌گویند اگر بیدار است باید این‌جا کنار ما مشغول هدر دادن عمر باشد. این قانون طبیعی شهر است که نمی‌خواهد کسی جدا از گله فیلم ببیند حتی وقتی مبرهن است که همه ریخته‌اند در کوچه و مشغول رقصیدن‌اند همسایه از صدای بلند‌گوی خانه‌ی من شکایت می‌کند چراکه ساعت سه است و من وقت ندارم بخوابم. این روز‌ها گرچه خیابان همیشه باز است و کاسبی شکم و پایین‌تنه بی‌وقفه برقرار اما قرن‌ها تغییر نخواهند کرد تا آدم آدم است و آدمی سخت. اصرار به انکار آن‌چه باید باشند زنجیرشان کرده‌ در آن‌چه هستند و آن‌چه هستند چه مایه‌ی تهوع و اشک می‌‌‌شود و زشت می‌کند هر‌ روز‌شان را. «گیر کرده‌اند» و من این گیر را سال‌هاست رها کرده‌ام باعث افسوس است که پول فراوان نداشته‌ام و پنجره‌ی خانه‌ی اجاره‌ای را نمی‌شود آجر کشید البته همیشه راه‌هایی هست اما کیست که بفهمد من دیگر وقت ندارم حتی بر سر یک سوراخ با دیگری بگذرام؛ من خیلی تنهایم. خدای من روزی مرا ترک کرد و در یک نامه چسبانده به یخچال تمام مسئولیت‌هایش را به شانه‌ام انداخت و از آن شب هر شب از چیز‌های سنگین می‌ترسم. آن‌ها نمی‌دانند اتاقی که صدای موسیقی و دیالوگ‌های خارجی‌اش به گوش‌هاشان شبیه تهدید است حتی از وزن یک خراش دیگر بر خود هراس دارد آن‌ها یاد‌نگرفته‌اند چیزی که نمی‌فهمد را نفهمند.

قرارمان در ساعت‌های سوخته
آن‌جا که می‌خواهم نباشم
و می‌خواهی یک خط دیگر بخوانم
شعری که یک خانه بود
خانه‌ای که تخت نداشت
قرارمان رأس بی‌خوابی
آن‌جا که من رفته‌ام
متروکه‌ای آتش گرفته

یک قطار چوبی بی‌وقفه در ریل‌های لجنی ذهن من غرق می‌شود ریل‌های جوانی که روزی جوان بودند از مزرعه‌ی لیمو‌های وحشی عبور می‌کردند و دخترکان به شیهه‌ی باد لخت می‌شدند می‌دویدند سوی یک‌دیگر و آن‌وقت تمام صحنه سیاه‌‌و‌سفید می‌شد پیر‌مردی تنهایی را هزار‌باره می‌دید و انگار که برای‌اش آشنا نباشد پیش از مرگ یک سیگار و فقط یک سیگار دیگر می‌خواست و کات. او هیچ‌گاه نمرد، به اجبار روی قبر‌ش شعر نوشتند. من نمی‌دانم روزی میمیرم یا نه اما ای کاش شب باشد نزدیک‌های سه ای‌ کاش پول‌دار شوم خانه‌ای داشته باشم که مرگ از اتاق به بیرون شارش نکند و یک روز در بی‌پنجره‌گی محض تردید‌شان بی‌گمان شود که او مرده است.



free doom

نمی‌خواهم. رفتن‌ات به آن روزها و می‌روم تا خنکای یک لجن‌زار سیاهی همان‌طور که بوی خون می‌آمد از جوانی همان‌طور که نمی‌دانستیم خانه کوچک‌تر از جهان نیست گاهی هم به یک تِرَک قانع بودیم اگر درس‌ها را خوب خوانده بودیم این‌جور نمی‌شد کَسی می‌شدیم و احترامی داشت ترک نکردنِ انزوا و صدای سرفه‌های خشک یک سیگاری آگاهی محسوب می‌شد آن‌ها که نمی‌دانستند یک سیگاری می‌توانست خیلی چیز‌ها باشد مثلاً دیواری که از ایستادن بیشتر استرس می‌گیرد تا فرو‌ریختن. رفتنِ من به کوچه‌ی بزرگ‌سالان امروز سنگین است نه حتی به سنگینی‌یِ گذر دیوانه‌ای از مرز‌های درک به رموزِ درد، امروزه روز صدای زنجیر را هیچ‌کجا نمی‌شنوم کوچه اما اصرار دارد به خاموش کردنِ سیگارم از آن که من مرگم مرگی خودخواه و نیمه‌شب به آشنایی‌ام شرم‌گین است. دل‌تنگی‌ام بس است و بس کرده‌ام بسیار بودن را انگار که رفته باشم جایی که بی‌تاریخی اعصاب را ناراحت می‌کند، وجدان را شاد انگار که بد شده باشد همه‌چیز و همین هم خوب باشد. بگو بگو آدم‌ها بروند زمزمه‌ی جزامِ روانی‌یِ من به گوش سگ برسد برای یک عمرِ نیامده بچه‌سگ می‌زاید اگر که من من باشم و صفحه کلید تمام‌اش یک حرف وقتی که می‌شود از حرفی قرنی متن ساخت یعنی به این زودی‌ها از حادثه‌ای پیر می‌شوم گاهی؟ می‌دانم خراب است خراب و دانش‌ام کم از جهلی مرکب نیست که کار با پتک فعلاً در سرنوشت من نیست از شواهد پیداست شاید سرنوشت بر پتک بکوبد جایی.

این
غم نیست
بیمار است عمری 
به نکردنِ خویش 
می‌ترسم از فردا
آزادم در فرار 
از شب‌های پیش

voluntary diseased


من بیش‌تر باید برای آن‌چه نیازمند‌ـ‌اش نیستم آماده شوم. شب‌هنگام در آنی نورها زیاد می‌شوند آن‌قدر که دیواره‌ی چشمانم فرو‌می‌ریزاند خود را بر سرِ تنها‌ترین پنجره‌ی راز‌آلود‌ـ‌اش. نوری از آن نور‌ها که دستت را در فانتزی‌يِ رساندنِ سیگار به تصویر آهسته‌ی دو لُپِ بوس‌سانِ لب خمار می‌کند و کرخت. ناگهان سپیده‌دم خمیازه می‌کِشد و نورِ واقعی را، نور اندیشیدنی را بر آن نا‌اندیشیدنی بوی گند دهانِ صبح‌گاهی می‌پراکند. تصمیم گرفته‌ام حالا که نمی‌شود با خیالی راحت سیگار کشید؛ از آن‌که تصویر‌ـ‌اش به یک تصویر شهوت‌آلود تبدیل شده، از این شب نشئه کنم. 
روز‌گاری است که در واقع شب است. یک گونه‌ی بسیار وحش‌ناک و با چشمانی خطر‌جو. دم‌آدم پنجره نشسته سُرفه می‌کند و از خِس‌آخسِ خنده‌اش دانه‌های خونینِ جنون‌خواهی در هوا مشغول رقصیدن می‌شوند. می‌خواهم شبی بی‌آیند ببرندم به جُرمِ دزدیدنِ تنها آزادی‌ا‌م از زندانی‌ترین تاریخِ من. که آن لحظه‌ی خوبِ تن‌فروشی به آرزوی مرگ را به تعویق می‌اندازد. انگار که نخواهی باشی و بخواهی چون هنوز نیاز است، نیاز‌ـ‌ات هست. احساس می‌شود صدایی سرودِ یاد‌مانِ خود را از زمینِ پس از جنگ به پیش از جنگ سر می‌دهد و راضی است از ‌آن‌که همه‌چیز خراب شد، از آن‌که خواست بشود و آن لحظه‌ی وحشی‌یِ نتیجه‌گیری‌یِ یک وحشی: همانا خواست آزادی‌ست. و یک‌هو دیگر هنوز نمی‌خواهی آزاد باشی. هنوز تشنه‌گی‌ام هزار چاهِ عمیقِ فریاد بده‌کار است خدای مُرده‌نما را. مسئله این است؛ همیشه نخستین پژواکِ آزادی پیش از شیهه کشیدن‌اش به گوش می‌رسد و نه در واقع پس از آن که اسب آزادی بال‌هایش می‌شکند، به هر حال خلاء پرواز را نمی‌شناسد. آزادی مکانی نیست برای پرواز‌ کردن. در آن‌جا باید بر سطح پخش شویم مثل سیاهی‌یِ نفت بر بی‌رنگِ آب.
«می‌خواهم جوان نباشم» احمقانه است وقتی می‌دانم جوانی روزی مهلک‌ترین شکست عشقی‌ام خواهد شد. با این حال می‌خواهم دویده باشم و زود‌تر بفهمم من دقیقاً از چه دارم حرف می‌زنم. و از کجا معلوم که چنین فهمیدنی فقط یک حرف نباشد. جوان یا نوزادِ رو‌به‌مرگ، می‌خواهم فهمیدن بی‌رحمانه‌ترین دست‌آوردم باشد. این که رسیده باشم یا نه فرقی نمی‌کند. می‌خواهم دویده باشم. دیگر برای پوشیدنِ پوتین‌های اندیشه هم وقت نیست. باید خیلی وقتِ پیش اندیشیده باشم. نمی‌دانم نشئه بودن تصمیم درستی است یا نه شاید وقتم را می‌گیرد، تهوعی‌ است اما که خالی می‌کند. به هر‌حال خلط‌ها سرگردان‌اند. سیگاری جماعت را گریزی نیست از جذبِ ذراتِ زهر‌آگینِ تنهایی.
من تصمیم گرفته‌ام، تصمیمی خطیر. که دیگر خیس نکنم تخت خویش را به ضایعاتِ هُشیاری. از آن‌جا که هُشیاری در من امری غیر‌ارادی است از این شب به منظور ایجاد نشئه‌گی‌يِ کافی، درخت می‌کِشم.

doctor, doctor

جوانی
بیماری‌ست

forbidden sanity

دیرم شد
بگو دست نزنند
این دیوانه‌ی ممنوع به دیوانه‌گی را

You talkin' to me?

از آن صداها که وقتی خوابیم می‌داد
وقتی می‌دهیم و بیدار نمی‌شویم

باید تکان‌ـ‌اش دهم یا تکان‌ـ‌اش ندهم؟ بیداری به‌تر که فرایندی باشد خود‌آ‌خود و بدون دست‌رسی. به‌تر که ندانی چرا و چه‌طور آن خواب وحشی از تاریکی‌یِ چشمانم سر در‌آورد و هرچه داد می‌زدم ترس گرفته‌گی‌یِ نفس بیدارم نمی‌کرد و وقتی بلند شدم پاکت سیگار خودش را خیس کرده بود؛ دستی به سر‌ـ‌اش کشیدم و فهمید که فعلاً برای‌ـ‌اش نفس دارم. 
راستی چه‌طور می‌شد که گاهی هم صدایی که حرکت انگشت‌ها تولید می‌کرد نزدیک به صدای خودم بود و من ترجیح می‌دادم کمتر حرف ‌بزنم و در عین حال کسی به آن صدا توجه‌ای نمی‌کرد. چه‌طور شد که من حالا زیاد حرف می‌زنم و سر‌انگشتانم آن‌قدر بی‌حرکت مانده که چاق شده و به صورت استخوانی‌ـ‌ام نمی‌آید. این‌ها مقولاتی‌ست که چنان هم مهم نیست وقتی یاد گرفته باشی چیزی را که در اصل هماره می‌دانستی، وقتی فهمیده باشی که مثلا رقص انگشت روی کاغذ یا کی‌بُرد در اراده‌ی تو نیست که کاملاً غیر‌ارادی‌ست. تو به تنهایی زاده‌ی یک ذهنی، دهنی که هرچه هم در کثافت آدم بلولد پاک نمی‌شود از ترشحات بی‌رویه‌‌ـ‌اش که آلوده‌تر هم می‌شود و بوی‌ـ‌اش شب‌ها سگ‌های محله را به این سو می‌کشاند و خب چه چیز به‌تر از دورِ‌همی‌يِ شبانه‌ی سگ‌هایی که چه‌گونه‌گی‌یِ بودن‌ـ‌شان با چرایی‌یِ چه‌گونه بودن‌ـ‌شان اشتباه شده است. 
بگو چه‌طور می‌شود که عادت تو تبدیل به یک چیز خارق‌الگاده شود؟ که هرچه می‌سازی در صورت دست‌رسی جهانی را تکان دهد. ساده است اگر و تنها اگر همچنان اهل آن جهان نباشی آن‌قدر بسازی که بیان درد روز‌مره‌ـ‌ات کافی باشد به تغییر رویه‌ی یک‌قرن حال‌آن‌که درد به ‌خودی‌یِ خود بر همگان باشد. تفاوت وحش در همین است که درد برای همه ‌به ارزش یک‌سانی هست و هیچ دردی به دیگری تَر نیست؛ آن‌چه از پس‌ـ‌اش ساخته می‌شود چیست؟

من یک‌بار شخصی را دیدم که بر پیاده‌رو راه می‌رفت، برایم جالب بود که او راه می‌رود اما هرگز از خود نپرسیدم چرا من سوار می‌روم بر چیزی که آن را ذهن خوانده‌اند
 
من بر خلاف آن‌چه می‌پندارند موجود پرسش‌گری نیستم. آن‌ها نفهمیده‌اند که فرق است میان سئوال و تکرار جواب  
آن‌ها کی‌ستند؟ لوازمی که با تزیین کلبه‌ی خدایان به ناشناخته ماندن‌ـ‌شان کمک می‌کنند، همین.     
هست وقتی که نوشته می‌خواهد و من می‌خواهم و توانم نیست
وَ وحوش خدایی‌شان دلیل بر ناتمامی‌یِ توان‌ـ‌شان نیست
که نا‌تمام وقت است و
وقت نیست

More

دفتر‌های مشق و 
خطوطِ سر‌مشق شده‌ـ‌مان
یکی شد

ای وای از این بیابان

those you burned

هرگز
خودت را باز‌نویسی نکن 
ما تکرار نمی‌شویم

We'll grow old together

پُرَم
نه از آن پری‌های همیشه‌گی
از آن پری‌ها
که بعد از یک «بُکن‌بکنِ تاریخی»
هر‌کدام گوشه‌ای 
مشغول به خود می‌شویم

سیگار و قهوه‌ای که تلخی‌ـ‌اش مرا نفهمیده است و ‌اگر ‌نه این همه نمی‌سوزاند گرد این دود‌های سنگ‌زا میان گلوگاه را گاهی که روزی گای بود و تن‌تنها نشسته است در میان اتاق یک میز شلوغ از لوازمِ «مره‌گی» آن یکی ماند و دیگری سوخت در ناکامی‌یِ خود خطِ من عوض شده باشد یا نه هنوز دست‌هایم به شکل استخوان در‌می‌آیند وقتی خون‌ریزی می‌کنم من ترکیب خیلی چیزها را با هم دوست نداشتم و با این‌که می‌دانستم «نه» گفتم و پس از اتمام کثافت خیس ماندم که در اصل نه است که مرا پُر کرده یا آری بود به آن‌چه نباید و من امتناعی نکردم

زندگی شروع شد و وقتی شد کسی هم یاد‌‌ـ‌اش خراش برداشت دفتر‌هایش گم شد. خب که چه؟ ذهنی که تشنه است به خون‌ریزی هماره رنج می‌سازد و از رنج‌هایی که مسبب ساختن‌ـ‌شان است رنج می‌برد و این مستقل است از چه‌گونه‌ زنده‌گی و یاد‌ها و بود‌هایی که مثلاً تغییر رویه داده‌اند من ناراحت نیستم که ناراحتی‌یِ من تنها مولد راحتی است وقتی این ذهن مشغول به خود می‌شود 

هر‌ دو می‌دانستند 
حالا بعد از هر چیز تاریخی 
و پیش از هر نه و آری 
بیشتر به انتظار است
وقوع آن نیمه‌ی
تاریکی

Lights Out

جایی که وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شوند سگی سگ‌های دیگر را می‌خورد
و من که خود در اَمان‌ام مثل سگ می‌ترسم که نکند سگ‌ـ‌ام...

مانیا
بیا
بیا، از این‌جا برویم

باقی‌یِ پول‌ـ‌ام را هم از آن سیگار‌فروش نمی‌خواهم

A Beautiful Patient


پُرَم، و خسته‌گی‌های یک عمرِ نکرده به درمان‌ـ‌اش کافی نیست. من که از پیچ‌و‌خم روزهای سَر‌راست به باور ذهن رسیده‌ام، رسیده بودم یا نیمه‌نیمه ایستاده و لبخند می‌زنم؟ به بازی‌های ورق‌به‌ورقِ بی‌میز بی‌ودکا بی‌سیگار و قماری که پیدایی‌یِ آن سر‌ـ‌اش جز همین سرِ به سئوال رفته را نشان نمی‌دهد. نشان دادن نوعی به‌گا دادن است به‌گایی‌یِ هر‌آن‌چه پیش از این چشم نداشت تا کثافت سیال خویش را دید بزند و خیلی ساده نرنجد چراکه دیدن به اختیار خود سرکوب قدرت واقعیت است واقعیتی که هنگام نشان داده‌ شدن قابلیت انهدام پیدا می‌کند؛ دیدن اما نوعی به‌گا رفتن است و رفتنِ به‌گا تعطیلات آخر هفته‌ایست که در یک سَفرِ تفریحی ادامه پیدا می‌کند و تمام نمی‌شود و من همین‌طور می‌روم می‌روم و راستی چه می‌شود اگر آخر‌هفته آخرین هفته باشد؟
سکوت همان‌قدر که قدرت درون‌‌پاشی‌یِ مسکوت را دارد شکسته‌ـ‌اش پدید‌آور خراش‌های بازگشت‌ناپذیری‌ست که همیشه نمی‌دانم کدام به‌تر می‌بود اگر. زندگی کثافت است، یک لجن ساده که حیوانات با آن رفتاری در‌خورِ خودش دارند و ذهن این ذهن سگی‌یِ وحش‌افزای حتی تعبیر سگ را هم به خود تغییر می‌دهد سگی که آن‌قدرها هم که من گفته‌ام سگ نیست. بی‌چاره، بی‌چاره شده‌ایم و خوب‌تر که نگاه کنم تنها در پذیرفتن‌ـ‌اش به تعویق افتاده‌ایم و بوده‌ایم در سرا‌شیبی‌یِ لیزی که ما هی چنگ به گشایش بالا و چاره هی سُر به ژرفای سیاه محله‌ی پایین. من خواهی نخواهی آدم‌‌ام هر‌چه هم بشر را به دندانه‌ی خُرده اذهان سگی ضبح کرده باشم و امروزه روز روی گور‌ـ‌اش چاهِ ریدِش کنده باشم من خواهی نخواهی بوده‌ام بشری که پشیزی هم اصلا نباید زنده باشد چه رسد به تلاش بی‌وقفه به بقایی که ناباقی‌ست و تنها ترجمان حیوانی‌یِ یک چیز؛ این تلاش نیست که به پندار‌ـ‌اش جنده‌بازار خرید و فروش فخر تاسیس کرده‌اند این گند‌‌گرد‌آبِ «مصرف» است و من نخواهی نخواهی به همان‌قدر که خواهی نخواهی آدم‌ام، بی‌اراداه چرخ‌دنده‌ی تولیدـ‌ام می‌چرخد و تیغه‌هایش جر می‌دهد پوست سر ره‌گذران را و روزی چرخ می‌شوم می‌گردم به نطفه‌ی چرکی‌یِ آدمیت و شرحه‌شرحه تا تولید ملغمه‌ی خون و استخوان، روزی روزی که از پس نیمه‌ی تاریک‌ـ‌اش مرا تولید خواهند کرد و من دیگر تولید نخواهم شد و صدای ویلچرِ مردی سخت‌ترین اکوی بی‌اصطکاک ذهنم ذهنی که دیگر خوب نخواهد شد.

دگر‌یافته به یک بیمار زیبا 
به تأسیس رنج افتاده‌ای
مؤسس جهان 
خودت را هم نتوانست به خورد تو بدهد

مستقل شدی، از مکان و عدد 
از کیری که در سوراخ فرو می‌رود
خاکستر تکه‌تکه‌ای که از سر و رویت
سر و رویی که در حرارت یک ذهن 
سیگار می‌شود 
دود به خنکای از‌هم‌پاشیدن 
گاییدن 
نه تنها فعل کردن بود 
که به موازات هر آه و عرق کرده شدن 
... و پرت‌گاه به تو نگاه می‌کند 
تازیانه‌ی یک کف دست بر مقعد چرب هوس
زنده‌گی در کش‌و‌قوس اتاق
اتاقی که هی ذهن قِی می‌کند
آمیزش خونی‌یِ سکس و استقلال
تنهایی اگر تنها و تنها  
مستقل شدی از خیره‌گی به ریزش دیوار 

The Black Betrayal


این‌جا بوی دست‌های کسی به زبری می‌زند
سر‌انگشتانی که فقط
و فقط
گود می‌روند
در کوبِشِ آرام و وحشیانه‌ی صفحه‌کلید
این من بودم یا
انعکاس روزهایی که
تنهایی‌یِ شکم‌به‌شکمِ حرف‌ریدن مرا کسی ندید
بخیز، بخیز بر آب‌شش این امید
که ما در قعر هزار‌پایی هم جز به ضرب تیغ نمی‌میریم
ام‌روز میان‌پرده‌ی عقیم ماندن‌ـ‌ام درید
این‌جا هر‌چه یاد بود مرور کرده‌ام
یک تیمارستان آن طرف‌تر چه می‌تواند باشد
که من؟
وسواس مرگ گرفته‌ای
آن لیوان چرا نیم‌لیتر زنده است
دست‌هایم گاهی گرم
و در انتظار آخرین نخ که اگر تمام شود
دوباره خواستن چیزی را تجربه می‌کنم

پسِ شب‌مَره‌گانِ نا‌خود‌آگاه
نفوذ نبض به نطفه‌ای که حامل یک خواب ذهنی
من حالم به‌هم می‌خورد از روزی که سرانجام
تکان‌های نیمه‌نیمه‌ی یک رحم وحشی
خروج خون از استخوان
و آه
من حالم به‌هم می‌خورد از لحظه‌ی لرزش این اقیانوس سرخ
که هنوز‌های زیادی منتظر‌ـ‌اش بودم
و ناگهان لَشی
شکافی
در سطح آب و
نفسه‌های عمیق
بی یاد از هنوز مانده‌ام
هنوز وقت نیست
تبعید به منطقه‌ی بی‌طرف میان دو حالت
زوزه‌ی سگی فشرده‌زی
خیانتی سیاه بر هنوز نا‌نوشته‌ها

هنوز بخواب
هنوز جوانی

two minds


یاد‌ـ‌ات نمی‌آید آخرین خطی که نجات‌ـ‌ات داد چه بود و در همین لای دست‌خط‌ـ‌ات عوض می‌شود. شک می‌بری به سرا‌پای بی‌خطِ صفحه این‌جا کجاست که من سال‌های درازی‌ست زنده بوده‌ام. تردید مقوله‌ی بُرنده‌ای‌ست و هر زخم یک سئوال، تیغی که از کُندی افتاده و وقتی  پیدا‌یش می‌کنی روی‌ـ‌اش خونِ خشکیده، یعنی کسی این‌جا از پاسخ‌گویی به سئوال یا سئوال‌هایی وا‌مانده. و باز‌مانده: تردیدی کُند. 

من نمی‌دانم چرا هر دفعه که شروع می‌کنم به ساختن یک پاره‌آجر دستم بی‌معطلی شکست می‌خورد. با وجود این‌که من تمام آجر‌هایم را تا نهایت دونده‌گی‌يِ سگ ساختم  اما همه‌شان تل‌انبار شد و زخم‌ناک آن‌که برای معنا داشتن تل‌انباری هم باید نیرویی داشت که مثلا دیواری باشد بی‌معنا.  

مدتی‌ست هدفون در سوراخ گوش‌هایم صدای دندان مورچه اِکو می‌کند.

فکر می‌کنم و ناگهان تکه‌ای از فکرم خورده می‌شود. یعنی چیزی در آن سوراخ پوسیده. یعنی موسیقی شب‌های بی‌شماری‌ست که با بی‌اعتنایی‌یِ من خودش را گناه‌کار دانسته و به تار‌های بی‌حرکتِ شنوایی‌ـ‌ام حلق‌آویز کرده. وقتی همه‌چیز آن‌قدر از تو دور می‌شود در حالی‌ که مثل سگ می‌دوی هرآن‌چه تا به آخرین جایِ ایستاده برای‌ـ‌ات مانده یک‌به‌یک درختی می‌گزیند و تاری از وجود‌ـ‌ات می‌جِرد و آویزان‌آویزان تمرین مرگ می‌کند. بعد در حالی که همه چیز داری یک‌هو یاد‌ـ‌ات می‌رود چه‌گونه بی‌همه‌چیز شدی.

اِ ، تو که داشتی می‌دویدی؟

من اول آلاتم خراب شد یا خودم نمی‌دانم، اما وقتی که خیلی خواستم برگردم همه‌چیز به طرز بی‌رحمانه‌ای کار می‌کرد. جمجمه‌ی یک اسکلت صدای تَرَک می‌داد. من این صدا را می‌شناسم وقتی جسمی که تماماً استخوان است و خون شروع به خندیدن می‌کند از سرش صدای ترک بلند می‌شود. من چه‌قدر بگویم نوشته موضوع نمی‌خواهد حالا باید باز خودم را از پیرامونِ منهای من تفریق کنم. وقت محاسبه است. اما مگر مادر‌جنده، نگفته بود: من وقت ندارم.

من کلی برای این سیگارها که تو نکشیدی پول دادم.

تو هم که هی پاکت‌به‌پاکت خالی می‌شوی و این دردِ سَری آرام نمی‌گیرد و مدام می‌پرسد «کجاست». همان‌طور که نمی‌دانی هر سئوالی منتهی‌ست به «چرا» و من همان‌طور ایستاده‌ام فقط نگاه‌ـ‌اش می‌کنم. دِ سگ‌نشناس اصل مطلب را بشاش، دل‌ـ‌ات برای شاش خونی تنگ نیست؟

چرا هر بار من باید خاکستر‌ـ‌ات را از زیر‌سیگاری خارج کنم. مگر هنگام مرگ وصیت نکرده بودی آن‌قدری بمیر که زیر‌سیگاری مدام به تهوع نی‌افتد. گوش سگ کر، من جز مرگ تو گاهی سیگار هم دود می‌کنم، آن حس ترحم حال به‌هم‌زن‌ـ‌ات نسبت به من کجا رفته. آمده‌ام همان‌جا و شخصاً به شخص‌ـ‌ات می‌گویم الان وقت این‌جور پشت هم خاکستر شدن نیست. من هنوز کارهایی دارم. تو داری راهی را می‌روی که من مجبورم به احترام‌ـ‌ات سیگارم را بتکانم روی دفتر. آخر یک نگاه به آثار من بنداز، این درست است؟

یکی از آن اِل‌سی‌دی‌های اِچ‌دی گذاشته‌ای سر‌ـ‌ات که چه، من سال‌هاست از دیدن آن‌که کسی آرزوی مرا زنده‌گی کند نمی‌ترسم. یک‌چیزی بگویم‌ـ‌ات هم‌چنان که از زنده‌گی‌یِ جمعی جدا می‌شوی بعضی مفاهیم انگار که اصلا نبوده‌ـ‌اند حذف می‌شوند.
مادرجنده یک لغت‌نامه آتش بزن دود کنیم
من آرزو را نمی.

جدا از این‌ها من هیچ‌گاه نگفتم برای خلق بنویس. خلق خودش آمد. من برای نجات خود‌ـ‌ات از دَوِشِ بی‌ملاحضه‌ی خودم قلم به دست‌ـ‌ات دادم. تو اما حواست باشد چیزی نیست که دادنی باشد، تو باید بگیری.

A What Between What And What


دستم افتاد و شکست خورد. این‌جا سایه‌ها رنگ دیگری ندارند، خونی‌اند. هر اندازه که فشار دهی فشار‌ـ‌ات می‌دهند هر چه سر بگردانی بیشتر وسوسه‌ی فشار می‌گیرند درس هم که بخوانی می‌گویند او معنای فشار را می‌فهمد آخر مادر‌قحبه‌ها بعضی چیزها را که نمی‌شود در کتاب‌ها‌یتان خواند چه رسد به رسیدن درک و مدرک که حالا من این را می‌فهمم پس اشکالی ندارد، بکن. تو فکر می‌کنی آن روسپی‌يِ هر‌شب آن‌چه از فهمیدن‌ـ‌اش لبان‌ـ‌ات به گزش ورم کرده را استخوان‌به‌استخوان نکشیده؟ یا مثلاً منی که فرار‌به‌فرار لکه‌ی آشوبی شدم بر گستره‌ی روال‌های جمعی‌ لابد حالی‌ـ‌ام نبوده بعضی کردن‌ها چه معنایی دارد. من این را خوب فهمیدم که آخر سر می‌میرم بی‌آن‌که به جهان گفته باشم درد یک مسئله‌ی ذهنی‌ست و او هم‌چنان در این خیال که خب که چه، این را که می‌دانم. و آیا نمی‌دانم بعد‌ازظهری فرا‌می‌رسد که زنده باشم؟ و گـَله‌ی همیشه پُر‌صدای سر‌سام‌آور دو‌برِ تمام پنجره‌ها به درک این حقیقت که «فهمیدم» اصلا مسئله‌ی مهمی نیست لحظه‌ای سکوت کند. می‌بینی؟ من خرتناقی از سئوالم که کسی نمی‌داند چه زیر‌کانه برای نجات جواب‌هایی که هنوز بی‌سئوال‌‌اند این بازی را راه‌انداخته‌ام.امپراطور این را خوب نفهمید، که تا آخرین ذره‌ـ‌اش زنده‌گی کرد و مُرد. و تو گمان مبر؛ او بی‌گمان می‌دانست چه‌گونه لذت فراموش‌شدن را به ساختن چیزی فروخت که تا تزویرِ آخرین ستاره میان‌به‌میان سردرگمِ هضم شدن خواهد بود و این‌گونه است که چیزی فراتر از گوارایِ نسیان و سر‌کشی بعضی را مرتکب جنایاتی می‌کند که صد تاریخ باید به زانو ‌بی‌افتد تا باز هم نتواند دریابد که اصلاً این چه‌گونه جنایتی‌ست چراکه که هرگز نخواهد دید کشتار دست‌جمعی‌یِ مانندِ ما را که ما را آموزانده‌اند به خون‌ریزی در سکوت.

متافور برآمده از 
نوعی لمس ذهنی‌ست

صدای سرفه می‌آید

یک چای بریز 
که گدازه‌ی سربی هم 
گرد این گلو را 
معطوف به خودش می‌کند

 فکر می‌کنی نمی‌شود بی‌نور دید؟ پس من چه‌گونه شب را می‌بینم و این‌طور وحشیانه می‌خواهم همیشه باشد. ها، این‌بار اشتباه نکردی من شب را نمی‌بینم. چون نمی‌بینم؛ شب است. زیباست، نه؟ پس از نیرویی جز چشم‌ها برای ادراک‌ـ‌اش کمک می‌گیرم. من به فضای نا‌شناخته‌گی نگاه می‌کنم که مرغوب‌ترین‌ـ‌اش زاده‌ی تاریکی‌ست. جهل به آن‌چه پیرامون‌ـ‌ات را فراگرفته جز ترس مولد خلق است. تا جایی که انسان خدا می‌سازد و در آن نابینایی پناه به ساخته‌هایش می‌برد. با این‌حال از خود خدا نمی‌سازد او نمی‌تواند خدایی‌ـ‌اش را به آن‌چه نمی‌شناسد توجیه کند. بی‌خبر است پس از ساخت اولین خدا خلق نهفته در نطفه‌ی تاریکی را ذبح می‌کند و چه می‌ماند وقتی که او دیگر خود را در نیاز آفرینش نیابد و انگشت بگیرد و در جواب هر ترس به‌جای خلق بگوید خدا. حتماً کسی وجود دارد که همه‌چیز را بداند اگر پرده‌ها بی‌افتد و هجوم نور کور‌ـ‌ات کند خنده‌ـ‌ات نمی‌گیرد؟ جهانِ تاریک بستر خود‌آغوشی‌ست؛ من این را وقتی فهمیدم که بازوانم از شدت مالاندن آلتک خدا فلج شد و آبی در‌نیامد. بعد ذهنم به کار افتاد و تا ام‌شب و شب‌های دیگر هم ‌‌آرام نخواهد خفت.

من؟
چرا ناشناخته می‌میرم

ریدن دشوار ضایعات
وقتم را می‌گرفت
ذهنی از کاغذ ساختم

نه‌تنها ویولون را که زانوان آهنینِ مردی را هم شکستند که موسیقی شد. از آن پس آناویدنا بی‌آن‌که کسی صدایش کند گریه می‌کرد و هیچ نشانه‌ی منطقی‌ای موجود نبود که چرا این بچه چشم‌هایش غم‌آلود است؛ همه پرسیدند چرا و یکی بیمار شد. من همیشه تو را می‌شناختم. مزه‌ی لب‌هات مثل کاغذی بود که جر‌واجر‌ـ‌اش کرده باشند و من آن روز‌های نبودنم این را از بوی واژه‌هایی که تهوع‌ـ‌ات می‌رویاند بر جنگل چشیدم. یکی همیشه جیغ می‌کشید ولی کسی صدا زده نمی‌شد تو می‌دویدی یکی اسم‌ـ‌ات را بلد نبود. ما از آن دسته بودیم که تا جانِ سگ به دنبال عامل بیماری بیمار می‌ماندیم و وقتی بیمار بودن‌ـ‌‌مان به‌چه معلوم می‌شد عاشق‌ـ‌اش می‌شدیم. شبی که آن عجوزه‌ی پیر موهایش را شانه می‌زد تو ترسیده بودی این‌جا همه‌چیز تاریک بود آن‌سوی دیوار مورچه‌ها پچ‌پچ کنان از درون می‌پاشیدند پیر‌زن به قتل رسیده بود دخترک خلق‌کنان گریه می‌کرد روی تمام درخت‌ها یک دست‌خط وحشی نقش کودکی می‌شد که در امتداد لاشه‌ی خرگوش‌ها پابرهنه پایین می‌رفت و انگار که مادر‌ـ‌اش را همه‌جا ببیند هی زمین می‌خورد نقشه خراب شد به تعویق افتادم آنا داشت روی نقشه‌ی جنگل از فرط بی‌کاغذی شعر می‌نوشت
تو نوشته بودی برگرد. 

Paranova

خودش را دریغ کرد از هر‌آن‌چه اسم‌‌اش را نشود گذاشت و اسمی برای‌ داشته‌هایش پیدا نکرد و کمی که به دور رخت‌خواب سرگردان شد هی فونت‌ها عوض می‌شدند بی‌آن‌که سیر باشی نباید در شهر درهای اضطراری دربه‌در شوی و یک دستی تایپ کنی که شاید چیزی برگردد
چیزی که تورا مجوز خروج ندارد وقتی موسیقی ‌صدرنشین سیاهه‌هات را هم یک‌هو
سرم سرم می‌خارد و خمیازه مجال نمی‌دهد چه نکنم 
میک خفه شو من زمانی تو را می‌شناختم که
من شب‌هایی‌ست که در صف ایستاده‌ام یکی هم سر مرا بزن ترجیحا همه را
فبریه هم اخ که فبریه هم نوزده باره شد همه چیز دارد به بار می‌رود و من از تبار روزگارانی که من رد
این صداها غیرقابل تحمل‌اند هیچ چیز آن‌طور که نشد
من اهل جایی نیستم و نبوده‌ام لطفا از من آینده نسازید مانع اهلی شدن است حتی تو
تاسف را خوب فهمیدم وقتی می‌شد گریه را بند آورد و دیگر نمی‌شد سد آغازش شد تاسف را خوب فهمیدم
نه نوشته‌هایت را حتی نده سگ‌ها بخوانند آن که دیگران از تو در ذهن می سازند تو نیستی
تو آن 
حتی تو

Rhetorical Question

من از آدمیان بدم می‌آید
این را که بگویم
به که

ساعت چرخان‌چرخان ابراز ایستاده‌گی می‌کند و من: مادرجنده، نچرخان. فردا صبح این‌جا گرگ‌ها غروب می‌کنند و سگ‌ها سرِ زا مرد می‌شوند چشمان‌ـ‌اش را پاک می‌کند و سلانه می‌رود کنار خیابان یک ابر کرایه می‌کنیم و نرفته‌رفته همه‌جا می‌خواهد برگردیم و ما نمی‌گردیم تا شاید راهِ پشتی سنگ نشود باز اگر هوس خنده کردیم به‌جای درِ همگانی از دیوار بی‌اُفتیم تو. من هیچ‌گاه نفهمیدم چرا افسار گوگرد سرِ کبریت‌ها را باز نمی‌کنند بپاشند هر‌کجای شهر و تا گامی خودش را بی‌دلیل می‌مالد به کف جایی آتش بگیرد. شاید باید همیشه زیر پای‌ـ‌شان تهدیدِ مین باشد که قبل از ایجاد هرگونه بی‌نظمی فکر کنند. همه‌چیز را که نمی‌شود در روزنامه‌ها نوشت؛ مثلاً من در یک شب‌نامه می‌خواندم که پس از زوزه‌ی آخرین سگ جهان بی‌آن‌که از شما بپرسد یا خبری دهد خود‌کشی می‌کند اما این با واپسای آخرین زوزه‌ی سگ فرق دارد، پس از آخرین زوزه‌ی سگ دیگر صبح نمی‌شود یعنی زوزه‌ی سگ‌های دیگر نمی‌گذارد روز خودش را تاب بی‌آورد دیگر نمی‌رسد پسی که از زوزه‌ی آخرین سگ مرگ را پیش‌کِش جهان کند و این می‌شود که چیزی نمی‌گذارد او هیچ‌گاه بمیرد. این‌که چرا سگانِ دیگر زوزه می‌کشند را نباید توضیح داد که اگر داد هم جز ذهن‌پراکنی اتفاقی نمی‌اُفتد. گـَله‌ی ما قرن‌ها مشغول چاپ و خوانش شب‌نامه‌هاست ما عادت نداریم چیزی را برای هم توضیح دهیم ما بیشتر هم را برای چیزها توضیح می‌دهیم و آن‌ها برای هم. همین است که شب‌ها درحالی که واضح است کسی بیداری می‌کشد صدایی به گوش نمی‌رسد؛ همه پشت در یکی‌در‌میان می‌شوند. ما به قدرت یکی بیشتر از قدرت همه اعتقاد داریم این است که گاهی اسم یکی‌مان را می‌گذاریم «همه». وقتی صدایش می‌کنیم می‌گوید من‌ام، من. و به چیدن استخوان بر عمق برکه ادامه می‌دهد تا اگر سایه‌ای افتاد روی نا‌آرام آب یادش نرود سایه‌گی مجوز عبور نیست گذرگاه‌هایی هستند که تا خون‌ریزی‌یِ بارز استخوان باز‌گشت‌ناپذیر نمی‌شوند. 

سر‌ـ‌ات را بی‌انداز 
نرو
و
برگرد زود

کُنج دیوانه‌خانه را خالی کنید، بیمار دیوانه‌ناپذیری دارد. راس ساعت بی‌طاقتی خودش را می‌خورد و روی دیوار پشتی نوشته می‌شود. نوشته‌ای که قرار بود تنها یک کوت باشد صفحه‌صفحه می‌شود و دیوانه‌ای که تنها یک شماره قرن‌ها بعد کوت هم نمی‌شود، از یاد می‌رود بی‌آن‌که اصلاً در یاد آمده باشد.

The Lasting Rivers

ماریوس
گرودزینسکی را تشنه گذاشت 
شاید می‌دانست
انعکاسی که سیم از رَگانِ پدر سَر‌داد
درازایی دارد 
به وحشت یک ذهن 
و طول عمری 
که پس از زوزه‌ی آخرین سگ هم 

پینک‌فلوید، ریور‌ساید در آلبوم جدید‌ـ‌اش سرگرم عصر برده‌گی‌یِ نوین است و سرد از آن ملودی‌هایی که هنگام برهنه‌روی بر بوی علف سبزتر‌ِ کنار‌رودخانه، محیط جنگل را به مساحت‌ـ‌اش می‌بلعاند و حفره‌ای می‌دراند گِرد‌‌آب‌نما که من به ترجمان خونی‌یِ جنایاتی که مرتکب‌ـ‌ات شدند و تو به آنها؛ اسمش را گذاشته‌ام «سیه‌گِرد‌دیووانه». مگر ثید چه مرگ‌ـ‌اش نشده بود؟ که می‌بایست درخشش را پیش از عربده‌ی انگشتان مردی که عمری را تا نیمه در تاریکی به زمان فروخته و گیتار خریده بود، متوقف می‌کرد. کجای این حس وحشی‌یِ عربده‌ساز اشتباه است که پاسخ رویارویی با تصویر یک تصویر، خلق نُه‌پاره اسلحه و بی‌نشانی‌ست؟ از بُـغضی که یک‌باره فروکِشید خود را و شد اضطرار بچه‌ها و دیوید.
به هر ‌حال 
جای دود‌ کردن یک سیگار است
که بچه‌های کنار رودخانه
توان انهدام را به ما در درخشش الماس دیوانه 
به‌طور غیر‌مستقیم برگرداندند 
و از این قبیل سیگارها
من اینطور نمی‌بینم که تاثیر نیم‌قرن و هزاره‌ها ریز‌قرنِ بی‌تاریخِ تو رو به زیر‌شیروانی کرده باشد.  حقیقت رنج‌آوری‌ست که سگ‌شناسانی مثل ما همیشه زنده‌اند تا دوره به دوره مرگ را در بیمارستان پایین رودخانه شیوع دهند و لاعلاج بگذارند. فرق‌ـ‌اش در این است که خالق باید مریض باشد و مریض در کنترل ادرار به کثافت رئال ناتوان. نویسنده باید بی‌اعتقاد باشد آن‌وقت کارـ‌اش تقعر بُرنده‌تری به خود می‌گیرد و همین‌طور تیز‌تیز تنها به جر‌واجری‌یِ وحش‌ پنهان قرن‌های پس و پیش خود می‌اندیشد تا این‌که یک شب قلم‌ـ‌اش از فرط بی‌توجهی به سنگ‌های باریده بر شیشه‌‌شکسته‌های‌ پنجره به رعشه می‌افتد، چهار‌چوبی می‌نویسد از هرج‌و‌مرج و بی‌همه‌چیزی و وقتی می‌گذار‌د‌ـ‌‌اش جای پنجره‌ی قبلی که ورود و خروج سَم آدمیت را کنترل کند یک عده آن پایین فراموش می‌کنند آب دهان‌‌ـ‌شان را  غورت دهند و همان‌طور ایستاده‌ایستاده فراموش می‌شوند. این غائله برای موزیسین‌ها و فیلم‌سازان طبیعتن باید به همین شکل باشد، مسئله این‌جاست که آن‌ها به سبب چشم‌مغزی‌یِ آدمیان بیشتر در معرض بمال‌بمال‌های جمعی قرار می‌گیرند و اگر خالق در انتقال امیال پست مخاطب به نزدیک‌ترین باجه‌ی تهوع درنگ داشته باشد، می‌رسد به جایی که نه تنها پنجره که دیوار‌های استخوان‌ساز دیووانه‌خانه‌ـ‌اش سوراخ سوراخ شود و از درون بپوکد و یک روز که از مراسم خود‌نمایی‌یِ کُس‌محور‌ـ‌اش باز‌می‌گردد، بریزد بر سرو‌صورت شب‌هایی که نرفته و دیگر بر‌نمی‌گردد. بلاخره درست هم نیست که هر سازنده‌ای به مانند فلویدی‌ها بداند چه‌گونه ماندن و جدا‌ماندن را مرز ‌ببند و چه‌ زیبا سلسله‌ی لب‌های تشنه‌خونی‌یِ وحوش را به خود مدیون سازد‌. 

دست از تشنج باورم بکش
من یک تکرارم

تلاش برای بقا تلاش برای نابودی‌یِ مهیج‌ترین لذت آدمی‌ست که تنها یک‌بار رخ می‌دهد: مرگ. از این رو من همیشه فهمیده‌ام که چرا برای من سَرِترحم تکان می‌دهند. من؛ ساختار‌پاره‌کن‌ِ بی‌تقلا که اتفاقاّ به نجات خود از زنده‌گی به مفرط نفس‌نفس کاغذ‌ها افتاده از زنده‌پاره‌گی، به وضوحِ زخمی‌شدن‌ِ زخمی از بی‌وقفه خراشی،  می‌گویم همان که سَرِتان را برای خودتان بتکانید به نشانه‌ی تایید کافی‌ست؛ من سال‌هاست که مرگ‌ می‌پرورانم.


irreversible parade


ما
خونِ دم‌آدمِ ثانیه‌ایم
 که تراویده از سرمنشاءِ درک
به پسین‌گاه جنون
غروب می‌پاشاند

 تیماران زایشگاه مرگ
مرگان مولد تیماری
ما و
 فرمان خاموشی‌یِ اتاق‌های جهان
در آشوب سرد موسیقی و واژه
سر‌نیزه‌های
استخوانی

در فراسوی زمانی ایستاده
که نشسته‌گان از فسرده‌مکانی‌یِ آن
  سوز و گداز را فهمیده‌اند

ما
وحشی
 به دریدن رعش
جنگل‌هایی را از تن که
از تنش جنگل‌هایی که
ما پارنده‌ایم و

personal realities

که سیگار چرا به سر انگشتانِ من
در
رگ به رگ لب‌ها[مان]
تجاوز کرد.