خبر مرگ خود را اعلام می کنم
کاملا ناگهانی
با تاخیر

 


تو راست میگفتی، داشتیم به هم مبتلا می شدیم و باید چراغ ها را خاموش می کردیم و دست به کاری بزرگ می زدیم. حالا ما حالِ هم را بدتر میکنیم و به وخامتِ زخم هامان می افزاییم. باید هرچه سریع تر یکدیگر را در آغوش بکشیم و وجودِ در هم گیر کرده مان را ترک کنیم. اکنون ما به هم مبتلا شده ایم و باید درمان را شروع کنیم. آن زمان که گفتی پیشگیری… حالا دیگر پیشگیری وارد فاز پیچیده تری شده است و ما ناچار باید به جنگ رویم. ما هنوز هوشیاریم و امیدهایی ورایِ توهماتِ ناخالصِمان موج می زند. می خواهم تو را به روشِ خود ترک کنم و حالِمان را بهبود بخشم. بیش از این به هم زخم زدنِ ما دیگر شکاف های عمیقی است که بر سطحِ پوستِ حساسِمان حفر می کنیم. بیا و دست به کاری بزرگ بزن و مرا با سنگ دلیِ تمام بدرود بگو. می خواهم دورادور از روی نوشته هایم که همگی از سلول هایِ وجودی ام تغذیه می شوند، از من مراقبت کنی و نیز من در جست و جویِ تو، تاریکیِ اتاق را وزن کنم. ما مبتلایِ وجودهایِ درد دیده ی خود شدیم. با آگاهیِ کامل حالِ هم را که اوضاعِ خفیفی داشت وخامت بخشیدیم و این بیش از اینها… دیگر لذت بخش نخواهد بود که عذاب خواهد شد در گلویِ بادکرده ی خیالمان. که آفتی خواهد شد بر احساساتِ سرکوب شده ی ما. جنسِ سنگیه ما، بگذار که سنگ بماند و شاد از رها کردنِ شب هایِ هم آغوشی، رها از بیماری ای شویم که هنوز در نطفه ی تاریکِ حادثه، چشم به دنیایمان باز نکرده و سخت در معرضِ وقوع است .    در تو گم شدم و در میانِ گم گشتگی ها، خودی از خود را یافتم که انگار سالها درونِ زخم هایِ تو خون می نوشیده. اکنون باید بالا بیاورم و از خودهایم جدا شوم و مریضِ درونِ تو نشوم که برایم درمانی نیست. ما هم را مسموم می کنیم. زهر در درونِ پیوستگی هایِ ما جان میگیرد و به لایه هایِ زیرینِ درد ترشح می کند و اینجاست که ما در غلظلتِ این غفلت خفه خواهیم شد.  احساساتِ یکبارمصرف را نباید بیش از همان شبِ نخست به کار می گرفتیم و حالا حواسمان باید جمع  احوالمان شود نه پخشِ خیالاتِ سمی درون.    راست میگفتی، بعضی چیزها اگر بیش از یکبار تجربه شوند و تجربه ها هر قدر هم که لذیذ باشند، چیزها گُه می شوند. هشدار می دهم که ما داریم گه می شویم و برایِ جلوگیری از این سانحه  باید پا به بیرون از درونِ فرو پاشیده ی هم گذاریم وگرنه زیر آواری که ناگهان بی صدا می ریزد بر سرِ فرو رفته مان در هم، نابود خواهیم شد.  راست میگفتی که دیگر نباید نزدیک تر شویم… که شبِ دیگری سراغت نیایم… راست میگفتی که شعله ی خطرِ فنا شدنِ ما، در نزدیکیِ ما به یکدیگر گُر میگیرد و هوشیاری را در ما می سوزاند.  نمی شود به چیزهایی که از تو آموختم بی اعتنا بود. نمیتوانم ناسپاس باشم. نمیتوانم سپاس گذار باشم. اکنون با تمامِ وجود میخواهم و نمیخواهم. همان داستانِ همیشگی که آن را از بر داری. میخواهم چراغ ها را به کمکِ دست هایِ تو خاموش و محلِ حادثه را ترک کنم. حادثه ای که شیرینی اش در دلم بی قراری می کند. دارم به بودن در تو مبتلا می شوم . زیرِ همه چیز زدن در این لحظه میدانی که برایمان مجاز است. ما از شروع قوانین بازی را نادیده گرفتیم. حواسمان به درون پرت شد و فرو رفتیم در موجودیتِ بیمار شده ی هم تا دلیلی برایِ درمان شویم، حالا میبینی که چگونه خود داریم درد می شویم و در درونِ هم ورم می کنیم؟      تنها به یک خیال با تو می نویسم و هم کلمه می شوم و آن اینکه «راست گفته»هایِ خودت را به یادت آورم. میخواهم بدانی ما هیچ از دست ندادیم و ذهنِ آشفته ی من خوشحال است از آنچه با تو تنها در یک شب به دست آورد. تنها در یک شب و بس.     اشتباهِ ما همین بود

چهار ساعت از بیداری ام می گذرد
و من عمیقاً دارم فکر می کنم امروز را چه کار کنم
تا در نهایت با من کاری نکند




بدترین چیز این است که
خسته از انجامِ کارهایی باشم که هیچ وقت نکرده ام
من از کار هایی که هیچ وقت نکرده ام،‏
خسته ام




بدتر از همه این است که از چیزهایی که دوستِشان نداری،‏
خسته شی
که چرا دوستِشان ندارم




بدتر از تمامِ این ها جسمِ مریض است
که از دوست نداشتنی هایم، خسته است
و قربانیِ تمامِ این خسته گی ها….‏
ذهنی است که دوست داشتن در آن امری تعریف نشده باشد


دارم بر زمان سوار می شوم و باید کم کم یاد بگیرم چه طور دست هایِ خود را بغل کنم. باید مواظب باشم. کمتر می شود چیزی نوشت. این نوسان هایِ حالِ مریض اَمان نمی دهند و آن راکد بودن هایِ روزهایِ زهرآگین، روندِ تبدیلِ موادِ مضر را به مایعاتِ خوش طعم، در جایی میانِ فکر و جمجمه، کُند می کنند. با همه ی این ها… باید کنترل به دست گرفت و دست به تعمیرِ شبکه هایِ برفکی شده ی ذهن برد. باید بر زمان نشست و هر زمان بهانه ای برای سرگرمی پیدا کرد.   من در کنترل است و خواهد خوابید بر سکویِ مواج و ناهموارِ برهوتِ پستِ لحظه. خوشحال خواهد بود از جرعه جرعه زخم هایِ تشنگی که بر تنِ اسیر کوبیده می شوتد. دارم ساخته تر می شوم و مرحله ی تقشه کشیِ باورها را به نوبتِ اجرا می رسانم. همه اش از دردهایِ کور و همه اش از کوری هایِ دردناک زاییده خواهد شد و من در نطفه ای آمیخته با تاریکی چشم خواهد گشود، بارِ دیگر به دنیایِ بازدم هایِ تنگِ زندگی


 از بودنِ وارفته ی سلول هایِ سردرگمِ خیالم تا شدنِ باورهایِ محکمِ اندیشه ام، راه پیمایی می کنم. تن می دهم به پایِ نوسازیِ زخم هایم و تن نمی دهم به ویرانگری هایِ سرکشانه ی یک ذهنِ مریض. سلول ها به پا خیزید، نوبتِ سر کشیدنِ کبسول هایِ ورم کرده ی امیدخواهی است. فریاد کنید تا روزنه های باریکِ نور یکباره جِر بخورند و بپاشند روشنی را به چهره ی کریهِ زمان. فرایندِ رشدِ سلولیِ شما دیگر تسریع نخواهد شد و زوال به پشتِ خمیده تان، روی نخواهد کرد. کنترل  در دست هایِ زخمی گیر افتاده است و ترشحِ خود رویِ باورهایِ ترش کرده متوقف شده است. سلول ها، مرگِ روزانه ی شما را تبریک می گویم که در پیِ آن زاده شدنِ شبانه تان که هم آغوشی با ناله یِ سورناکِ بودن می کند، به جانم غمِ وجود می خوراند که چه شیرین است مزه ی دوایِ دائم المصرفِ ضدِ بردگی. سلول هایِ آزرده از خود، شما را به سِمَتِ رهبری می نشانم و بر بازوهاتان مُهرِ استواری می چسبانم که در مرگِ هر روزه تان بهانه می شود.    درود و بدرود بر نئشگیِ گذرانِ تان که می فهممش تا انتهایِ بودنم، می خواهمش در ابتدایِ رعشه افکنی هایِ فکر و می تازمش بر انحنایِ حدِ تحمل

تنها،‏
در خفایِ درون،‏
سر برون خواهم برد
هرچه سریع تر
نه برایِ خَلق، نه برای تو، نه برای هیچ خودِ دیگری




آشکار نخواهم شد


می شنوی صدای خونی که از من می چکد، جیغ می کشد؟ صدای ذوب شدنِ قرصی را که ساعتِ پیش وارد سیاهیِ حلقم کردم، می شنوی؟ صدای نالیدنِ قرصی را که ساعتِ دیگر وارد سیاهیِ حلق خواهم کرد، می شنوی؟                          این روزها دارند با من چه کار می کنند؟ این روز ها و نبرد های خستگی آورشان با من چه خواهند کرد؟ سلاح من چیست جز ذهنی که کنترل خود را به خودِ از هم پاشیده ای سپرده که نمی فهمد با خودیتِ خود چه کند. می شنوی صدای ریزش قرصی را که از مجاری نگاهم به زیر بادِ گیر افتاده در گلویم، سر می خورد؟ آیا در غلظتِ خون من که می افتد روی تیغ غرق نمی شوی؟ نمی شنوی؟ بر سرم داد نمی زنی؟  می شنوی صدایِ دهانِ خشک شده ام را که قرص مالی شده است. تو صدای بیماری را در من می شنوی که چگونه گرفتارِ خزیدن است در تاریکیِ محفظه ی وجودی ام… دست و پاها قطع شده اند. زخم های چرکین دست و پاهایم را بریدند و تحویل کرم ها دادند… مهره های کمر خم شدند و یک روز صبح، دیگر از صدای تق تق اشان خبری نبود. و دیگر در جریان بدن من فشاری یافت نشد و جایگاهم به زمینِ سرد چسب خورد… می شنوی قرص ها را که در نرم تنیِ من می لولند و می بینی فلاکت من را که روی رویاهایِ خوشِ مسموم و محکوم به قرص، می خزد؟    در خود پیچ و خم هایم را مرور می کنم و هر بار از نو، جایم را گم می کنم. گره می خورم به تمنای استخوانی که ببلعمش و او به کرمی راست قامت بدلم کند… تا دیگر پیج و تاب نخورم به دورِ این تنِ لغزنده.  می شنوی صدای من را که قرص ها خورده است و کنترل از دست داده است و صدای دیوار ها که برهنگیِ اشک هایم را دیدند و سوختند از آهِ من….. میشنوی

و تو هنوز نگاهم می کنی و چشمک میزنی
درست اینجا
جلوی آینده ام
و من از خیال آینده ای که می کوبی در صورتم
تباه می شوم
می ترسم
شک می برم
از امیدی که نیست
به امیدی که می تواند باشد
درست اینجا ، جلوی آینده ام

 


می خواهم گریزی غم بار بزنم به آنچه اکنون را دچارِ تهوع کرده است. می خواهم دستی را بگیرم و بگویم، بیا، و فراری ام بده از این حالِ بی شرح… می خواهم بروم و جایی بنشینم، اگر گریه ام آمد جلویش سد نگذارم و بر سر خود آوار نشوم. آگر خشمم آمد در گلو خفه اش نکنم و در نهایت… در خودی که هستم آشکار شوم. می خواهم فرار کنم به هیچستانی که در آن هیچ کس مشغولِ قضاوتِ روانِ پریشانم نیست. اصلا در آن حوصله ای برای این کارهای نکبت زده نیست.
می خواهم گریزی بزنم به دوری هایی که از این خانه و این اتاق وجودی مبهم دارند. می خواهم به دوری های ممکن نزدیک شوم و فاصله ام از این جا به اندازه  ای که دیگر نورٍ اتفاقاتِ کثافت گرفته ی درون محل به چشمم نرسد، طولانی شود.
می خواهم اما خواستن را چه کنم؟ خواستن را جز در فریاد های ساکت و اشک هایِ گریان کجا ثبت کنم؟ چگونه دست به عملی ببرم که در کله ام، انجامش، به رویا، تغییر شکل داده است. باید مرثیه ای برای رویاها طرح کنم و تا ابدی که معلوم نیست کجاست، به انتظار عمل، روی تخت سنگینیِ غم هایم ول دهم و زخم های گندیده را نمک بپاشانم……………………………………………………….. 

چیزها، نسبت به ما
با تمامِ قوای ناچیزِ خود
گیرا شده اند.‏
و گیرایی شده است آفتِ
واقعیت زده ی ما

 


… دلش که نه، بیشتر گلویِ خیالش گرفته بود …


هیچ نوع تغذیه ای راه را برای بیرون جهیدنِ بغضِ خسته از انتظارِ مفرد، باز نمی کرد. مُدام آب می نوشید و هرچه بیشتر می نوشید در کامِ زهرآگین خود غرق تر می شد. گلو را به تیغی کشید و خون بر چهره ی اندیشه ی مبهوت و یا چهره ی مبهوتِ اندیشه، پاشاند. به داخل حفره ای که تاریکی را بلعیده بود دست برد تا ماهیچه های پردازشِ خیال را منبسط کند. تمام ماهیچه ها خشک شده بودند و تَرَک، پوستِ زنده بودن را از تنِ سلول ها کنده بود. تمام این ها در ابعاد ریز و میکروسکوپی ای گرفتارِ اتفاقی بودند که امکانِ درک کردنش با چشم غیر مسلح ناممکن بود و او چشم های مسلحش راچندین و چندین و چندین و چند سالِ پیش در سانحه ای جان خراش که حاصلِ تداخلِ حقایقِ باورشکن و موجودیتِ واضحِ واقعیت بود، از دست داده و نگاهش خالی از حضور فقط چرخ می خورد. دیگر سلاحی ندارد. تیغِ تیز سردتر و سردتر شد و تاریکی ها از درونِ حفره ی سیاهِ حلقِ جِر خورده به تمامِ نقاطِ جمجمه هجوم آوردند و گیج گاهش گرفتار سرگیجه ای زوال ناپذیر شد.
همه چیز در او، از روزِ سانحه تا به امروز که خود سانحه دیگری است، تاوانِ نگاه انداختنِ مستقیم به اشعه فراباورِ حقیقت است. حقیقتی که در برخورد با واقعه ی موجودیتِ او، به علت مرگ ناگهانیِ باورها، گردِ مسمومی را فرو به گلوی خیال کرد و حالا با چشمانی غیر مسلح هیچ مسمومیتی قابلِ شناسایی نیست.   این چنین شد که او در سالن انتظارِ خودهای خود، جایش را به غیر خود فروخت تا شاید سلاحی سرد با بزرگ نمایی ای متناسبِ اندازه ی فاجعه بخرد و به خود برگردد و با ثروتِ به دست آمده… دوباره جایش را صاحب شود

 


تو را ترسیدم - مرا یافت کن - تو را جانم لرزید - مرا آرامشی بگو - آغوشم درد دارد. تو را داخل شده ام و درون افتادم، استادگی ات را خُفتم در بیداری.  بازوهایم بینهایت تنها… در من ریخته ای، تو را سَر کشیدم، سیراب… غمگین، تلخِ بودنت را با خوشی نازم- مالشِ بالهایت در من زندگی گفت. حکم شد بوسیدنِ پیکرِ بی تنت را من گرفتار شدم تو را به آزادی- زنجیر به پا - کلیدی بیاور - تو را ترسیدم - مرا باز تر کن - آغوشم زخم دارد - زخم بویِ تو را بلعیده، من خودت را آرام و تلخ می بویم….             تو را خوابناک پلک زدم. دست بگیر مرا، بیدار در خواب بُکُش. نگاهم خسته است. تو را حوصله ام به سر برد- بیرون شو، ببین. خوابِ ناخوشی ها چسبیده به تخت، طولانی است……‏     


                           خاطراتم دویدند و پیچیدند در خواب با سرعتی نزدیک به نور و کندتر از صفر و گرفتند از من خاطراتم را، خشک سالی به آوارِ مصیبت کشاند و سیل بُرد خاطراتم را که می دویدند و می رفتند از تنِ دور که نزدیکی اش با من به اندازه سانتی مترهای تنهای است…  در خواب شدند و بیداری معیوب شد. خاطراتم را زخم شدن باید می شد - شد - نمک پاشیدند بر زخم - چرک و عفونت شد - افتاد در خوابِ من - خاطراتم به هوش رساندند و از هوشم بردند.              لیز می خورم بر کفِ خشکیده ی راه که با سرعت نور و کند تر از صفر از من گذر می کند و می ستاند از من خاطراتم را.                      جمع و جور می شوم در پبلک زدنی، کوتاه با عمقی دراز - ژرف به اندازه خستگی هایِ یک من




 

در خود به خود دست زدم و فضولی کردم، که خود هستم آنچه تا خود مانده ام و بی خود فریاد کشیدم: دارم هست می شوم. پس خود افتادم به دنبال ماورایِ خود که خود در پیِ بودنِ من نقشه داشت. از خود بالا رفتم، در خود به خود دست زدم، فرای خود شدم، لیز خوردم و نردبان زیر سستیِ خود لَغ خورد و در تکه های معلق، جراحت از خود برداشتم. خود اندر خود، نا خود و با خود، نزدیک و دور از خود، اندر معلومیتِ مجهول خود… شدم.
حالا کدامَم، کجاست؟

خودغرقه گی آنقدر خود می نوشد تا از مایع غلیظ بودن به تکثیر مولکول های بی خود در سراسر وجود گرفتار شود و این همان خودغرفه گی است که بی هیچ دست و پایی در منجلابِ خودهایِ دیگر فرو می رود و نوعی از خودخفگی را دچار تعریفی تو در توی خودیتِ با آبِ خود یکی شده… می کند


خود گره گی  بندهای واژه وجودی اش را می بندد و خود دچارِ کوریِ گره های متععدی می شود که از دیواره های خودیتِ کور شده، به بیناییِ تار و ماری می رسند


خودسوزی خود نمی سوزاند، خود، خودها را خاکستر شده می یابد و خودهای دیگر در او زبانه می کشند


خود سَهم پاشی که هر آغازی را گَردِ وحشت می پاشد و خودهای معلق را به رعشه وا می دارد


خود دچارِگی از سویی به سویِ دیگرِ خود که باور نمی کند، مَرَض خود شده است یا خود میانِ مرض شده است


خودتباهی در خودِ تازه ای که رشد می کند میان انرژی های تمام شده ی خودِ دیگر


خود پیچی لای پیچِشِ خودهای تصور شده که در پیچا پیچِ خود، خودهای دیگر را دچار سرگیجه می کنند




حالا کدامم کجاست؟


Leaving Eden

دارم چکیده می‌شوم. خشک می‌شوم. چه خواهم شد؟ چه می‌شوم. مایعِ وجودی‌ـ‌ام به کدام آب‌راه سرازیر می‌شود. فاضلابِ بودن‌ـ‌ام اشباع خواهد شد. خیس و گــُه‌گرفته. چکیده می‌شوم. خشک و چروکیده. آیا این مربوط به مرگِ تدریجی‌يِ رویاهاست؟ رویاهایی که در کالبد ریز‌ریز شده‌ی سلول‌های سطح رویین باورم حبس شده‌اند. مرگِ روزانه‌ی سلول‌ها با تمامِ رویاهایم چه‌کار می‌کند. کم‌کم، چه بلایی به دامِ تله‌ی بی‌حس و بُرنده‌ی بودن‌ـ‌ام خواهد افتاد. بار دیگر چشم‌ها را باز می‌کنم. می‌بندم. بار دیگر نور از دهانِ خشکِ پنجره بالا می‌آید و صبح با همه‌ی نا‌شدنی‌ها، در‌نهایت، می‌شود. تاریک شده است. بار دیگر از بی‌داری‌یِ شبانه می‌پرم. به خواب می‌روم. چشم‌ها را باز می‌کنم. هر‌چه در خواب بالا‌‌آورده بودم، نشخوار می‌کنم و به‌آرامی غورت می‌دهم. می‌فهمم که آب شده‌ام و دارم چکیده می‌شوم. کجا هستم. کجا می‌ریزم. نمی‌فهمم. تراکمِ خیال‌های رکب‌خورده در باریکه‌ی عبورِ باورِ سیال‌ـ‌ام، فهم را دچار گرفته‌گی می‌کند. راهِ گذرِ عناصرِ غوطه‌ور در سیال را، سد می‌کند. همه روی‌هم تل‌انبار می‌شوند. با تمام خسته‌گی‌ها روی‌هم می‌افتند و سنگینی‌یِ تن‌هاشان توانِ حرکت را می‌بازد. جایی، ناگهان، سوراخ می‌شود. بی هیچ اخطاری، هست و نیستِ درونِ باریکه در گذرِ نامرئی‌یِ زمان، گرفتارِ چکیدن می‌شود. قطره‌قطره تباه می‌شوم. و هم‌چنان باورِ زخم‌خورده، چرکین‌شدن و نم‌پس‌دادنِ خود را انکار می‌کند. سرم درد را از گوش‌ها به بیرون فشار می‌دهد. آن‌قدر بازوهای ادراک ضعیف شده‌اند که زور ندارند اُبهت این درد را حمل کنند و مدام پس می‌زنند. این‌جا یک بازی‌چه‌ی متحرک داریم که به‌زودی، تنگ می‌آید. که از بررسی‌ی‌ِ اوضاع، وحشتِ رویآرویی با حقیقت به لرز‌ـ‌اش انداخته. من هستم. من، مهندس ناظر تمام این خراب‌کاری‌ها. رخنه‌ای که در آشوب شعوری‌ام ایجاد شده را، می‌بینم. دارم چکیده می‌شوم. کاری نمی‌کنم. خشک و تبخیر می‌شوم. سطح‌به‌سطح. دچار تبخیر می‌شوم. و در صفحه‌ی بعد همه‌چیز را چند‌باره نشخوار می‌کنم. مثل کاغذ و از آن خشک‌تر و تکیده‌تر و از خودم شُل‌تر خواهم شد. در کدام آب‌راه خواهم شد. خواهم شد. چه‌قدر زمان می برد. خواهم شد. خواهم شد. در مایع خشک مغز. خواهم شد. حل خواهم شد. جایی می‌چکم و بی‌صدا. خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم شد خواهم

Doctor, doctor what is wrong with me?

حال غریبی ندارم
اصلاَ دیگر حالی ندارم
تمام.

چاره‌ای هم مگر جز راه‌رفتن هست؟ حالی ندارم. من چیزی ندارم. تنها خودم مانده‌ام و خیال هیچ‌چیز. نمی‌دانم چه خواهد شد. نمی‌خواهم که بدانم. سنگ. من سنگ شده‌ام. مریض‌‌ـ‌ام؟ خب، باشم. احمق‌ها این مرض نیست. این تکه‌ای از شخصیت است که در من رشد کرده. حتی اگر خالی باشد. نمی‌فهمید دیگر. حالِ غریبی ندارم. اصلا چرا باید حالِ مخصوصی داشته‌باشم وقتی همه‌چیز با من به طور شگفت‌انگیزی، فجیع همراه شده‌است. اصلا شما چه می‌فهمید که همه‌اش حالِ‌تان یا خوب است یا بد. «چی؟ با این حال‌‌ـ‌ام…؟» کدام حال. کدام حال است که از آن حرف می‌زنی و من آن را حتی بو نکرده‌ام. تو از حقیقتی حرف می‌زنی که پشتِ دیوارِ خیال‌خراشِ آفت‌های وجودی، چهره پنهان کرده. و حالِ من اگر پشیزی هم باشد، آن فقط تمسخرِ ماجراست. من را با اعتقادهای پخش‌و‌پلایم بپذیر. این‌جور اوضاع به توازن در‌نمی‌آید. اما خب، حالِ تو راحت‌تر خواهد شد.‏
هیچ نگو. دیگر هیچ نگو. کسی زبان‌‌ـ‌‌ات را نمی‌فهمد. دیگر هیچ نگو. چیزی هم نیست. چیزی هم نیست. باز، در انتظار چکاندنِ حضور، در اتاق متخصص اعصاب‌ و روان، دیگر هیچ نخواهم گفت. ندارم که بگویم. چند روزِ پیش بر سَرم داد زدم که ای دکتر، پس کی خوب می‌شوم. امروز دیگر سرِ هیچ‌کس داد نخواهم زد. دادی ندارم که بزنم. خوبی‌ای وجود ندارد که شدن‌ـ‌اش در من بی‌افتد.دیگر هیچ نیست. تباهی باید رنگ تیره‌ای داشته باشد و شبیه دوده‌های معلق باشد که مسیری در فضا ندارند. در این محفظه‌ی پیچ‌در‌پیچِ وجودم که گیر افتاده‌ام، تباهی از یک سوراخی دارد در من وارد می‌شود. اگر سوراخ را پیدا کنم، آیا درزگیری خواهم کرد؟
تنها سئوالم-حرفم همین است.

Aftermath

بلایی که بر سر ما آمد تشریح‌ناپذیر است و کالبد شکافی‌ـ‌اش جان کندنِ بیهوده. آن‌چه باید باور می‌شد یا فهمیده یا حس، شد. آن‌چه باید می‌شد، شد. این خود دلیلی است بر ناتوان شدن ناگهانی‌یِ کلمات در تعریف ماجرا. بلایی که بر سر ما آمد فقط ترس و فقط خستگی‌های بی‌وقته و فقط یک فاجعه از جنس غلیظ خواب بود. ما خواب‌روهایی پُر از هجومِ مهاجمانِ بی‌خواب شدیم و دست به تحریف واژه‌ی وجودی‌ـ‌مان بردیم. خطایی در کار نبود. همه چیز طبق برنامه‌ای نانوشته، پیش به سوی تجزیه شدن، تدریجاً دچار مرگ شد. همه چیز تجربه‌ای از مرگ تدریجی کسب کرد و ما در این میان تاوانِ یافته‌های پُر‌حجم ذهن شدیم. اصلاً معلوم نیست در تمام سال‌های عمر، یافته‌ها کجا می‌رفتند و چرا گوشی، صدایی از ذهن نشنید. هربار که فریادی ضعیف شنیده می‌شد، در ضعفِ بیش‌از‌حدِ خود خفه‌گی را غرق می‌کرد. دیوارِ حقیقت که تا کرانه‌ی‌ نامحدودِ بودن‌ـ‌مان قد‌کشیده بود با آهی سوزناک به لرزه افتاد و آجرهای ماهیتی‌ـ‌اش از هم وا‌رفتند و حقیقت بدل شد به جرزی که ماده دیگر توان حمل‌ـ‌اش را ندارد. این شد که ما دست به تکثیر ضدِ‌ماده در تمام نقاط واقعیت زدیم و چهره‌ی کثافت‌گرفته‌ی وقایع حقیقی را به دور از حقیقت مفلوک‌ـ‌شان با آن‌چه تنها ذهن توضیح‌ـ‌ا‌ش را می‌فهمد، مالِش دادیم. نیروی دافعه‌ای سنگین میان حقیقتِ خُرد‌شده و واقعیاتِ مسخ شده به وسیله‌ی ذهن، لحظه‌لحظه بودن درد‌ناک ما را خسته‌تر می‌کرد. تا این‌که موفقیت به درها کوبید و پوچی با اُبهتی که خارج از محدوده‌ی درک بشری است وارد میدان آش‌و‌لاش نبرد شد. حالا نوبت نابودی است که هرچه زور حواله‌ی اثبات باور‌ها کردیم در آنِ‌واحد که دم و بازدم تنها کار ممکن است، دچار گـُه‌زد‌ه‌گی کند؛ توانایی‌های خود را به رخ بکشد و به خیال‌ـ‌اش بازی‌یِ گـُه‌گرفته‌ی ما را تمامی دهد. اما «تمامی» در بلایی که بر سر ما آمد و در این فاجعه یک امر ناممکن و حتی خنده‌آور است. ما خود آن‌قدر توانایی‌یِ ذخیره داشته‌ایم تا به اتمام فرصتِ شدن دهیم. ذهن در این‌جا به لَه‌لَه می‌افتد و از گستره‌ی واژگانِ زندگی تنها خسته‌گی‌ را کلمه به حساب می‌آورد. دیگر آگاهی‌ها و ناآگاهی‌ها حالی‌ـ‌شان شده فاجعه عمقی دارد که انتهایش جایی است که همواره در گذر پستِ زمان در آن ایستاده‌ایم، سانحه‌ای رخ نمی‌دهد و ما همیشه در نقطه‌ای بی‌مختصات، هر چه‌قدر هم که زمان زور بزند میخ‌کوبِ بودن شد‌ه‌ایم. سنگین شده‌ایم. بلایی که بر سر ما آمد ممکن‌ترین اتفاقی است که موجودات احمق آن را یک امر طرد‌شده می‌دانند. ما دست به قاطی‌شدن زدیم و شانه‌ها‌‌یمان را بالا گرفتیم تا فاجعه روی کول‌ـ‌مان، آهسته و بی‌صدا، جا خوش کند. با این حال ایستاده‌ایم و داریم اوضاع را با نگاهِ زخم‌آلود خود می شوییم و آب‌کِشی می‌کنیم تکه‌های به‌جا‌مانده از وجود تجزیه‌شده‌ـ‌‌مان را. هر کدام از تکه‌ها به‌تنهایی دست به ساختن باوری نو بردند و تمامِ این کارهای خسته و تکراری در نهایت به دلیل خاصی سرپایمان نگه داشت؛ دلیلی که دیگر توانِ جذب‌کردنِ نیروی حرکت ما را ندارد. دلیلی که سراپا «ما» بود و هست. دیگر اختیارِ ذهن افتاد و زخم برداشت. بوی عفونت اتاق را بلعید. دیگر همه چیز شد ما و ما تغییر ماهیت دادیم به هیچ. یک هیچِ خسته با تکه‌هایی سردرگمِ این همه یافته‌های پخش‌و‌پلا. دیگر مفاهیمِ به‌دست‌آورده‌شده درونی را آرام نمی‌کنند. زندگی‌ـ‌مان شد خسته‌گی‌و‌خسته‌گی و ما تلاشی برای فهماندن طعم سوزناک این غم به گونه‌های وامانده‌ی طبیعت نکردیم و نخواهیم‌کرد. فهمیدیم آن‌چه در پسِ دیوارِ سستِ حقیقت روی می دهد و آگاهی را مثل آفتی ناآگاه می‌سازد، تنها صورتی بی‌شکل از واقعیاتِ بی‌شکل‌تری است که هیچ قدرت ذهنی‌ای در عالم آفریننده‌ی آن نیست. و ما سر فرو‌آوردیم در برابر وسعتِ خسته‌گی‌ای که به آن با چنگ‌و‌دندان رسیدیم، سر فرو‌آوردیم و در خود گم شدیم تا دنیایی را دچار مالِش و اصطکاک کردیم و فکری را گرفتارِ درد. وسعتِ گمشده‌گی‌یِ تدریجی‌یِ ما در پیچ‌و‌خم‌های لجز مغز درک شد و جای خود را در اعماق ما که خودِ فاجعه هستیم محکم کرد تا همیشه بماند، بماند در تمام سال‌های باقی‌مانده و وحشت تصورـ‌شان. خسته‌گی را به دوش کشیم و در خواب هم خوابِ بیداری کورـ‌مان کند. بلایی که بر سر ما آمد اصلا بلا نبود. آخرـ‌ا‌ش می رسیم به هیچ‌بودنِ سانحه، که عظمت ما را دو‌چندان می‌کند. ما تلاشی برای فهماندن این کلمات به شعوری نخواهیم کرد. ما کِرم‌های کِرم‌خورده‌ای هستیم که در تاریکی‌یِ پیله خم‌شده و آفت‌زده‌ایم. دیگر نا‌امید نیستیم چرا که امیدی نیست. آن‌ها که پیله را از ظاهر کپک‌زده‌ـ‌‌اش قضاوت می‌کنند و به دور‌ـ‌مان می‌اندازند، در‌واقع پشت دیوار بی‌وجود حقیقت نکبت اندوخته می‌کنند. ما کِرم‌هایی هستیم که با تاریکی‌ـ‌مان به‌دور‌انداخته شدیم و مزه‌ی این دور‌افتاد‌ه‌گی را با کِرم‌هایی که خورنده‌ی وجود‌ـ‌مان هستند بخش می‌کنیم. آن روز که پرتوی نوری از دیوار ضخیم پیله عبور کند و در نگاه‌ـ‌مان فرو رود، آن روز انتهای تمامِ جنگیدن‌ها است. ما دست به ساختن مرگ می‌زنیم؛ تا آن روز هرگز ما را نبیند. این چیزی است که برای حفظ تاریکی‌یِ خود، بارِ تلاش‌ـ‌اش را بر خسته‌گی‌هایمان خواهیم‌کشید و بلای حقیقی را زیر سنگینی‌یِ وسعت گمشده‌گی‌ـ‌مان لِه خواهیم‌کرد.

Heartattack In A Layby;‌ کنده‌گی

۰۰۱
بخش‌های مختلف ذهن‌ـ‌ام و مغزـ‌‌ا‌‌م، هر دو باهم، کنده شده‌اند و در اتاقی که از سر و روی‌ـ‌اش فقط اتاق‌بودن تشعشع می‌شود، روی زمین سنگی و احتمالاً سرد، داخل جعبه‌های قهوه‌ای رنگی افتاده‌اند. شاید هم خاکستری. جعبه‌هایی مکعب شکل که دقت مختصات‌های وجودی‌‌ـ‌شان رد‌خور ندارد و در نوع خود بی‌مانند است. اما مختصاتی که مربوط به بعد چهارم می‌باشد، اکنون برای این تکه‌های غرقِ در خون‌آبه و کند‌ه‌گی موجودیت ویژه‌ای ندارد. در زیر و در ردیف بعد نوبت به جدول‌ها می‌رسد. جدول‌های بی‌خطی که دست به تحریف الگوریتم‌های تعریف نشده‌ی فکر مقتول می‌زنند و واکنش پَرِش از کادری به کادر دیگر، بدون معطلی درون این جدول‌ها، بدون مکث، انجام می‌گیرد که از کنترل دست‌های انسانیِ بی سَر خارج است. اگر دلی داشتم، دل‌ـ‌ام می‌خواست دل به کارتن‌ها ببرم و بخش‌های ذهنی را به جای‌ـ‌ا‌ش نصب کنم. ذهن که باشد، اصلاً بگذار اتاق که دارد در چهارچوب خود خفه می‌شود، خفه بشود.

۰۱۰
در سطر بعد «هیچ» است. هیچ با تمام قوه وجودی‌ـ‌‌اش در سطر بعد بدون هیچ مختصات کور کننده‌ای وجود دارد و انگار که مرحله‌ی‌ بازبینی‌یِ تکه‌ها را به انجام می‌رساند. این فرآیند نابودی را به خطر می‌اندازد. به‌زودی مقتول بلند می‌شود. احتمالاً باید آن‌قدر خسته باشد که وقتی با اوضاع اَسَف‌ناک رو‌در‌رو می‌شود، دیگر واکنش خاصی نشان ندهد. تمام این‌ها فرآیند نابودی را از درون به خطر نزدیک می‌کنند. همه‌ی اجزای اتاق وارد هم‌کاری شده‌اند تا تنظیمات دریافت و ارسال اطلاعات را دچار واژگونی و سانحه کنند. بعد هم خب، دهان‌ها خواهند گفت که حادثه خبر نمی‌کند و همه چیز به خوشی می‌رسد. اما تمام نمی‌شود. به تدریج تنفس، نبض، درجه حرارت و تمام علایم حیاتی از حیات به بیرون می‌پرند، در خلاءِ احاطه‌گر به توده‌هایی بی شکل بدل می‌شوند و از همه مهم‌تر هورمون‌ها که تمام مدت جفتک پرانی می‌کردند، صدای دادـ‌شان در این خلاء فقط به هیچ می‌رسد. اصلاً معلوم نیست احمق‌ها چرا داد می‌زنند.

۰۲۷
باید اعتراف کرد کوچک‌ترین تکانی چه خودآگاه که در این حال بعید است و چه ناخودآگاه که بعیدتر و ممکن‌تر، تمام یاوه سرایی‌های فهیمم را در الگوریتم‌های تعریف نشده به دام خواهد انداخت و من یا او، فرقی نمی‌کند، هرسه تا ابد دچار کنده‌گی‌ها خواهیم شد. این نکته‌ی مهم هرچه هست و نیست را از بین خواهد برد بی‌آن‌‌که هسته‌ی وجودی‌یِ «هرچه» را نابود کند. یک تکان کوچک کافی‌ست. تا نابودی تنها جلوه بصری پیدا کند و این یعنی گیری در اتاقِ ناشناخته‌ی بیداری‌ها در خواب، نفس‌ها در مرگ، ریدن‌ها در یبوست، و در نهایت اندیشیدن‌ها در سر‌های تکه‌شده و جعبه های نالایق.

۰۵۲
مقتول در خواب خواهد غلتید و کوبِشِ قلب به دیواره‌ی‌ پوسیده‌ی‌ سینه را حس خواهد کرد. آن‌گاه که ماهیچه‌های پلک، سرکِشانه و بی‌اجازه، نور را به حدقه‌‌ی خواب‌آلود نگاه فرو می‌کنند و تمام دنیا در چشم دچار سوزش می‌شود، نابودی در گوشه‌ی‌ تنگی از ناخودآگاه ضجه می‌کُشد و به رشته‌های تو‌در‌توی بودن می‌کوبد و بی‌چاره آن‌قدر زور ندارد که دچار اتفاق شود. تنها، در تعجب، در واهمه، به خود می‌لرزد و صدای تق‌تق آرواره‌های مقدس‌ـ‌اش فضای متراکم سر را پر می‌کند. با خود تمام خودی‌‌ـ‌اش را از دست می‌دهد. اوه، نابودی‌یِ بی‌صفت چه ریز شده‌است. با خودِ بی‌خود‌ـ‌اش که حرف می‌زند جملات کش‌دار و مفهوم‌ناپذیرند. سنسورِ اخطاریِ فکر به مقتولِ برخاسته‌از‌تخت تقه‌ای کوچک هم نمی‌زند و اصلاً خفه شده‌است. نابودی در گوش خود نجوا می‌کند: عجبا که چه مغز سردی. این‌جا فریزر حمل اجساد به‌هوش است. نابودی از سردی‌‌یِ ناخودآگاهِ گیر‌افتاده در لایه‌های رویین، وحشت را برداشته و غورت داده. واقعاً سرد است. پیش از این هم‌چو مغری را نابود نکرده‌ بود، هنوز هم نکرده‌است و پس از این هم نخواهد.


The Holes In Me

یخ کرده‌ام و مایع وجودی‌ـ‌‌ام از سوراخ‌های شعوری‌ـ‌‌ام ترشح به فضایی خشک‌تر از خشکی کرده‌است و می‌کند؛ و ادامه خواهد داد کردن را.
جان من در تکاپوی تن‌ـ‌ام له‌له می‌زند. غلط می‌کند. اشتباه است. تَرَک بَرَم داشته‌است. این دیگر تن نیست که. این همه‌اش فاجعه است. و همه‌اش درد. همه‌اش خوش لحنِ بد‌عادت است. بروم روی تخت. یخ کرده‌ام. مچاله شدن‌ـ‌ام، زیر فشار بودن‌ـ‌ام داغ نیست. دیگر ماجرا لو رفته‌است. اتاق فریزر حمل اجساد به‌هوش است و تن یک کوزه و ذهن سوراخ‌هایند و مایع وجودی من، همین لجز پرناله است. اصلاً شکل اشیاء به فرا‌شکل‌ها بدل شده. اصلاً تمام من‌ها جمع شده‌اند و دسته‌جمعی فهمیده‌اند تمام من‌های مدت‌ها را.
می‌شنوی دارم نت‌های سکوت را، آرامش خفه را، درد را، شعور به‌عمق‌رفته را، می‌شنوی دارم این کوفت‌ها را جیغ می‌کشم بر سرِ ساکتِ «جانم» که از تک‌تک واژه‌ها به دور‌دورها پناه را دنبال خود کِشانده تا لایه‌های سطحی و عمقیِ‌یِ وجودی‌ـ‌‌ام، همه با‌هم بچکند و به من برگردم.

می‌شنوی؟


Again

حمامی دیگر،‏
و جست‌و‌جوی «حال» در کاشی‌های
نم‌زده‌ی اطراف
حمامی خشک

تنها یک نتیجه‌ی ممکن وجود دارد
کاشی‌ها‌

از این حال‌هایی دارم که همه‌ـ‌‌اش
دنبال حال‌ـ‌شان می‌گردند
زیر آوار حمامی خشک
حمامی کرخت
زیر آواری
کرخت
کرخت
کرخت شدنِ من در حال

Blackened Corpses

جنازه‌های سیاه‌پوشِ من که داشتم جا‌به‌جای‌ـ‌تان می‌کردم به نا‌کجا، یک هو جعبه‌ی کارتونی‌یِ وا‌رفته از انتها آغازی ساخت و جِر‌خورد و نویسه‌های گم شده، جنازه های سیالِ من، ریختید بر کف. سلام
جنازه‌های سیاه‌پوشِ من روی زمین مانده‌اند و جایی برای چپاندن‌ـ‌شان ندارم. تکه‌های ریخته از من روی تن کاغذِ زبان‌نفهم همین‌جور در هم و بر هم و لای هم پیچیده‌اند، مبادا که از محیطِ وحش وحشتی نقطه‌های تردید‌‌ـ‌شان را بلرزاند. پناهی جز جسبیدن به یک‌دیگر ندارند. خب من که دیگر آن‌جا در آن باطله‌ها و زمان‌ها و مکان‌های رنگ و رو‌باخته نیستم. من که دیگر پهلو‌ی‌ـ‌شان نیستم و روی‌شان ترشحات ‌خونی‌ـ‌روانی‌ـ‌‌ام را بالا‌نمی آورم. اکنون من این‌جا، یعنی یک جای دیگر هستم. حالا جنازه‌های سیاه‌پوشِ من بازیافت شما از حدود حوصله‌ی‌ من خارج افتاده است. نمی‌دانید که این‌روز‌ها چیزهای ناچیز چه‌قدر از همه‌چیز و هیچ‌چیز خارج می‌افتند. اوضاع افتضاح‌بودن را غورت داده و در حال سرفه است. نوشته‌های جدید‌ـ‌ا‌‌م را هم دیگر واژه‌ای نمی فهمد. این‌جوری‌‌ست. اول کاغذ‌ها نفهم می شوند، بعد هم نوبت واژه‌ها‌ست. حوصله‌ی درگیری با لحنی که مرده است را ندارم. گریه کنید و به زمین پا بکوبید. زمین تکان نمی‌خورد. دوست‌‌ـ‌تان دارم ولی حالم از همه‌‌ـ‌تان، از تک تک کلمات‌ـ‌تان به‌هم می‌خورد. شما که روزهایی ناگهان روی‌ـ‌تان می‌ریختم و ولو می‌شدم، خوب باید بفهمید چه می‌گویم. هنوز به شعور کاغذی‌ـ‌تان ایمان دارم. هنوز هم. هنوز.‏
بیایید. بییاید بروید گوشه‌ای در همین کمد. تنگِ هم جای گیرید و عمری خاک بخورید. آن‌قدر طعم عجیبی دارد خاک‌خوری. این برای شما بهتر از خود خاک شدن است. هیچ موجودیتی نزدیک شما نخواهد شد. جنازه‌های سیالِ من روی زمین نمی‌مانید. هوا هم نمی‌روید. همین‌جا در کمدِ در‌بسته، شاید که روزهای داراز و بی‌محتوایی را که دیده‌اید دیگر از دست بدهید و تا مرگ دو‌باره‌ـ‌تان  هم‌آغوش تاریکی باشید. وای که حرف زیادی با شما زدن دارد لحن مرا کج و کوله می‌کند. این را قدر بدانید. تاریکی را. با تاریکی عشق‌بازی را تا سر‌حد جنون برسانید و حسابی کیف‌ـ‌اش را ببرید. این تاریکی بدجور هیچ‌کننده و این هیچی شدیداً فریبنده است.‏
خداحافظ

این زخم چسبناک بستر را آن‌چنان بتراش و خون ریزی کن که

دیگر به خواب‌ـ‌ا‌م چشمی نمی‌رود. بی‌هوده تقلا‌کردن اول صبح جان از تن در‌اندن و این بازی‌های آشفته دیگر پاسخ‌ـ‌ام نمی‌دهند. از سر که بپرد دیگر پریده است. راستی چه کوفتی از سر پریده بود یا پریده شد؟ اوووو، این چیزی گنده‌تر از این حرف‌هاست که فقط بگویم «خواب». جداً کم‌لطفی‌‌ست. لطف؟ تو حرف از لطف می‌زنی. چه دل‌نشینِ زشت روست. بله خب باید به «من» لطف کنم، آن‌هم لطف‌های نه‌چندان آسان؛ اما ساده.
باز‌هم باد‌های بی‌هوا دارند از مجاری خواب‌آلود ذهن‌ـ‌ام به بیرون پرتاب می شوند. باید به‌زودی تکانی بخورم. لعنتی مگر سوی نگاه‌ـ‌‌ات را شب لولو برده؟ کوری؟ نمی‌بینی نورِ جمعه به‌زور خود را از لای تار و پود بی‌صاحب پرده‌ی پلک‌ـ‌ات چپانده به اعماق مخچه؟
این همه سئوال‌ها بی‌مورد است. این همه تقلا جداً که بعید از هویت قاطی شده‌ی صاحب تخت است. حالا هی رو برگردان و بغلت و کُره‌ی نگاه‌ـ‌ات را بفشار. دیگر فضای دل‌خوشی‌ها فضایی غلیط با نوری کش‌دار و باوری «ناشدنی» است. همین که شرایط و مختصات محیطی را به مرحله‌ی بازبینی و یافت رساندی دیگر باید از تخت پرشی به دنیای معترض بیرون بزنی؛ آهای «ابهامِ» عظمت غورت داده، شعور بالا آورده، فرامعنی، صرف شده… با تو هستم. ساعت نزدیک ظهر است و آفتاب به شکلی مایل پیش‌روی می‌کند سر و رویِ بشریت اکنون را. مایل اما شدید. شدید. دید.

وول نخور
لای حافظه خدشه برداشته،
دیگر این حافظه شدنی نیست
آن بیرون گُه‌ها در انتظار ذهن فراشکل تواند‌
من به این آسانی ها هم که نیستم که.