- March 2020 (1)
- February 2020 (3)
- November 2019 (1)
- June 2019 (1)
- October 2017 (1)
- September 2015 (2)
- August 2015 (2)
- November 2014 (2)
- October 2014 (1)
- August 2014 (1)
- May 2014 (2)
- June 2013 (4)
- May 2013 (2)
- April 2013 (2)
- February 2013 (3)
- January 2013 (1)
- November 2012 (1)
- August 2012 (1)
- June 2012 (35)
- May 2012 (23)
- April 2012 (11)
- March 2012 (12)
- February 2012 (15)
- January 2012 (21)
- December 2011 (19)
- November 2011 (18)
- October 2011 (9)
- September 2011 (7)
- August 2011 (9)
- July 2011 (36)
- June 2011 (18)
- May 2011 (22)
- April 2011 (20)
- February 2011 (26)
- January 2011 (28)
- December 2010 (10)
- November 2010 (10)
- October 2010 (12)
- September 2010 (12)
- August 2010 (9)
ساعت ها به خطوط موازی کاغذ خیره ماند تا حرفی از نگاه قلم چکه کند. معمولا هیچ اتفاقِ مخصوصی نمی افتد. در آخر یا صفحه به خالی ماندن ادامه میدهد یا با حروفِ اضافی سیاه می شود. فکر، تمام این مصیبت ها از سویِ فکر روی زندگی اش فرود آمده اند. فکر زیاد آفتی شده است که ذراتِ بنیادینِ حضورش را تغذیه می کند. اکنون سالها میگذرد که نگاهش خطوط موازی کاغذ را رها نکرده است و هنوز خبر از حادثه ای نیست. فکر می کند چطور می توان به ماهیت آدم ها شک نبرد. آدم ها مشکوک هستند و او قربانیِ چیزِ نامحدودی، شبیه به، سادگی است. حالا وسط خیرگیِ فکر ناآرام به سراغ آدم ها رفته است… این دیگر تهوع آور ترین شکل ممکنِ رویدادِ یک حادثه ی بی صدا است. خوابش می آید. از فردا می ترسد. از تپشِ ناخوشِ قلبش که خواب را تلخ می کند می ترسد. با این حال ادامه ندادن به نوشته ای خواب آلود کاری است که باید به آن تن دهد. خواب همیشه قوی تر است
امروز از آن روزهاست که تا تمام شود فقط می نشینی و نگاهش می کنی. و تا تمام شود، نگاه تو به دیوار مثل ساعت می چسبد و تیک و تاک می کند. امروز را چطور تمام کند. تمام شدنی است؟ خودش تمام می شود. این یک حمله دیگر است. امروز بلایا زیاد اند و درصد حضورِ من ها کم است. حال ندارد. ذوق ندارد. هیچ ندارد. تماشاگری بی انگیزه نشسته است به تماشایِ زندگیِ امروزِ من. خسته ای؟ نه. خوابت می آید؟ نه. ادامه نده. هرچه بگویی می گویم- می گوید نه. امروز خلاصه تمام حرف هایم نه است. آن خواب که وقت نوشتن بر او غلبه کرد و پشت چشم هایش لم داد، هنوز بیدار نشده است. می دانی وقتی آدم ها ضعیف می شوند چه نوع اتفاقاتی امکانِ افتادن دارند؟ نه. تا زمانی که باور به ضعف خود نبرده ام نمی خواهم بدانم. پس هنوز باور نبرده ای؟ نه. خوب است. خوب؟ خوب چیست که به این صورت از آن با من حرف می زنی؟ خوب تا خواب یک الف کم دارد. با این تشریح… آن را می پذیرم. اما خوب تا من جایی ندارد که کم و کسری اش را بچپانم تویش. خوب تا من جایی ندارد. جمله ایست منفی. منفی و مثبت دیگر در او تعریفی ندارند. چقدر امروز حرف های جان بخش می زند. اصلا جان در کالبد جسمانی اش آرام ندارد. می خواهد از سوراخ های وجودی اش بپاشد بیرون و کمی در فضای خالی جفتک بزند. کاغذ با خطوط موازی اش حوصله ی ما را دارد؟ چه مهم است؟ گاهی اوقات حوصله ی اول شخص در جمله ی اِنُم قرار دارد. اتفاقات می افتند و و حروف روی کاغذ جاری می شوند. چه حوصله ات باشد و چه نه. به کسی چه مربوط که حوصله تو را در خود خورانده است یا نه. من تغذیه ای برای تمام عوامل درونی ام هستم و موظف به ایجاد تعادل و عدالت میان اعضا…. چرا بی خود خود را موظف به امرِ ویران گر می کنی؟ خفه شو. تو چرا بی خود من را از اموراتم منع می کنی؟ از امروز به هیچ جانداری و غیر جانداری اعتماد ندارد و سوءِ ضن بخش مهمی است که زاویه های کناریِ روانش را سیاه کرده است. اتاق خیالش که در بالای افکارش و در طبقه ی آخر وجود بنا شده است، دارد دچار لغزش و زلزله می شود. با این حال ادامه ندادن به نوشته ای متزلزل کاری است که باید به آن تن دهد. زلزله همیشه قوی تر است
این ضعف از برایِ آن نیست. از برای سر گیجه ایست که دچارم کرده است. به دنبالِ حالِ خوب دوان دوان می رود. اما هر چه بیشتر، کمتر، می شود. به یاد ندارم تا به امروز به این حد پوک شده باشم. پوکی هم واژه ی جدید و خوش لحنی است. این ساعت ها می گذرند و بلاخره به پناهگاه خانگی اش خواهد رسید. تنها واقعیت حاضر همین است. بلاخره به خانه میروم و شاید گریه کند و آرام شوم. تا به امروز این چنین دچار سرسام نبوده ام. گریه کردم گفتند چرا. داد زدند. بیشتر گریه کردم. و بیشتر لال شدم . گفتند بیخیال بگذار به حالِ خودش باشد. آری بگذارید به حال خودم که از حالٍ شما صد درجه انحراف دارد. گویند که انسان دارنده ی اختیار است. من اما اختیار اشک هایم را داده ام به دست تشر هایِ ناچیزِ زمانه. کار بدی است. می داند. باز غمگین شده است. باز شروع شده است. و من دارد به طول درازِ این ماجرا انرژی می دهد تا هرچه انرژی دارم از وجود خارج شود. در نهایت چه می شود؟ چیزها با هم جور می شوند یا… امروز هرچه بگویی می گوید نه. لعنت بر تمام موجوداتی که قصد نفوذ در ریشه وجودی من را دارند. و لعنت به من که می گذارم موجودات نا شناخته به آسانی وارد مجاریِ ذهنم شوتد. لعنت به تمام جهان که تاثیرش را چه تو باشی و چه نه، ول می دهد میان رویاهای خسته. تا سال بعد چه می شوند؟ فردای من چه می شوی؟
خوب برای امروز که نیمی اش هم نگذشته است، آه و ناله بس است. شروع کن به نوشتن چیزی درست. و بگو آری. یک هو عوض شو. عوضی شو. عوضی. عوضیِ مطلق. دنیا عوضی تر از توست. با خودم چپ افتاده ام. عوضی تر از این می خواهی؟ ساعت خودش شش و نیم می شود چه تو کاری بکنی چه نه. همیشه وقتی به ماجرا نزدیک می شود، بیشتر از پیش از خاطر آن دور می شود. می دانم دلش از حضور آدم ها به خشم آمده. و از میزانِ زیادِ خشونت های خود خورنده ی خود به تنگ آمده. حالا یک باد می وزد و شیره ی وجودی من به تاراج می رود. پخش در هوای ساکن اطراف می شود و در نهایت شاید چیزی از من باقی نماند. از چیزی که هنوز شکلی به خود نگرفته است. این بسیار وحشتناک است. پیش از ساختن ماجرا شخصیت های اصلی بخار می شوند و به هوا می روند. آیا ماجرا اینجا تمام می شود؟ فکر نمی کنم. نکبتی هرگز تمام نمی شود. و تو باز دست به شخصیت سازی می زنی و او از درون تو را خواهد شکاند و تکه هایت را با ولع خواهد جوید. و تو نوشخوار خواهی شد زیر دندان هایِ یک من. منِ من آزار… با این حال ادامه ندادن به نوشته ای آلوده به من کاری است که باید به آن تن دهد. منِ من آزار ، همیشه قوی تر است
آمده ام بگویم: دکتر! نفسم گیر کرده است. من را بالا بیاور
چه کار داری دیروز چه شد. فرصت ها به جای محدودیت ها. یک شعار خوب که بوی تعفن می دهد. هیچ محدودیتی نیست مگر در خودِ خودباخته ای که مدام به زاری در جست و جوی من می گردد. محدودیت جدیِ تفکر مرزهای بی نهایت را می طلبد. و فکر از آنِ کیست؟ اگر به خود باور داری فکر برای تو چرخ دنده های آشفته ی خود را به حرکت در می آورد . پس تو آماده باش که به بُعد هایِ نا معلوم هجوم بَری و محدودیت ها را بر کف لعزنده خیالت له کنی. از بعد های نامعلومی حرف می زنم که جز چهار کنج اتاقِ غمینِ افکارت هستند. بعد هایی که تا چشمِ درون سری ات را باز نکنی آنها را نخواهی دید. و اگر بازکنی باز هم نخواهی فهمید، مگر پیش از آن ملاقاتی با عوامل خورنده ی باورهایت داشته باشی و اختلاف را از میان ببری. یک چیزی فهمیده ام که شاید دوایی باشد بر زخمِ چرکینِ اندیشه ام، که معالجه اش را هیچ متخصصی جز من توانا نیست: آدم های معمولی ممکن است بتوانند خود را غیر معمولِ آنچه هستند نشان دهند. و در عمل به بیش از چهل درصد چیزی که شبیه به آن شده اند برسند. اما آدم های غیر معمول نمی توانند خود را در کالبد عمومیت و اعتدالِ بشری قرار دهند. دیگر سعی به این ندارد که معمول باشد. معمول بودن چون اسیدی است که پوست نازک بدنِ روانش را می خورد
بار چندمم است که می گویم بس است دیگر. اشکالی ندارد. هزار بار دیگر هم خواهم گفت تا دختر چشم از خطوط موازی دفتر بر دارد. و چشمِ به درونِ هویتِ شقه شده ی خود ببرد و مدتی در خود به خود زل بزند. با یک چشم دنیا را ببین و قوای چشم دیگر را به درون فرست. فرصت ها به جای محدودیت ها. شعار امروز حالم را به هم میزند. چاره ای نیست. حقیقت اصولا موضوع حال بهم زنی است. باید دانست که نیازِ به تهوع چه نیاز حیاتی و چه دوایِ مناسبی است. با این حال
… وقتی جمله روی من گیر می کند
یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم و محکوم به اعدام شوم. بسیار عصبانی و بسیار ترسناک شده ام. خواب دارد عناصر وجودم را دانه دانه تجزیه می کند و امانم نمیدهد به انجام امورات روزانه، شب با روشنی ها به لج افتاده و من شده است بازیچه ی حقیر داستان. یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم. این احساس من است. عصبانی ست. یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم. شاید رها گردم از این ابهامِ آلوده به ذراتِ بنیادینِ من. یک من به من بدهید تا او را نکه تکه کنم و هر تکه را به جای دیگری معنا کنم و معادله ای بسازم که ریشه اش تنها یک من باشد. یک من به من بدهید تا او را تجزیه کنم به ساده ترین صورت. یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم. تا او را تجزیه کنم به ساده ترین صورت و از زیر رادیکال با فرجه بینهایت بیرونش کشم و معادله ای بسازم که ریشه اش تنها یک من باشد. تکرار. و بعد آن من را به من بدهید تا به مرگ بفرستمش. بعد از تمام این کارها شاید رها شوم از من. این منِ فاسد پایتختِ آلودگی های کابوس گونه شده است و هر کابوس منی ساخته است مجازی و حالا باز می پرسم: کدامم کجاست؟ من درد می کند. درد. درد.درد. آیا کسی می فهمد؟ یک من به من بدهید تا او را تجزیه کنم و هر تکه را جای دیگری معنا کنم، از زیر رادیکال با فرجه بینهایت بیرونش کشم و معادله ای بسازم که ریشه اش تنها یک من باشد.
من پایتختِ آلوده به کابوسم و هوایم هوایِ خفگی است. من از اهالیِ جانم به خشم آمده ام. (من را روان و خرد تیره گردید). و از خواب های بی وقفه شکایت دارم. حاکم شهر به خواب رفته است. پایتخت در معرض زندگی ست. و زندگی بر لبه پرتگاه با چشمانی مست لی لی بازی می کند. اینجا رکود نیست. نوسان جانم را احاطه کرده و نیروی جاذبه معنای خود را به جاذبه ی آلودگی ها باخته. نوسان های بی مورد- رعشه های ناگهانی - و البته مقدس - محفظه فوقانیِ تنم را قرق کرده اند. و نیروی درون هسته ای به منقی بینهایت نزول می کند. و اینجاست که پادماده به اوج محبوبیت خود می رسد. اینجا در من. اکنون انفجار نزدیک است. من پایتختِ متزلزل، سخت و شکننده ی سیاره ی ذهن بشری هستم که در خود فرو رفته است. من گیر دارم. درد دارم من. من منبع تبدیل انرژی های پیاپی هستم. از فاز ها به فاز ها جهش می کنم . بی درنگ و در خواب. ناگهان صبح از حلق پنجره بالا می آید و زمین اتاق را نشانم می دهد. می ترسم از ادامه ی روزم. ناگهان یک من به من بدهید تا او را به قتل برسانم تا خون بالا بیاورد. مدام شب میشود . و مدام روز میشود . و مدام من می شوم . مدام اتفاق می افتد. نشده است شب بماند . روز کش بیاید . یا من لحظه ای بخار شوم . نشده است یک من به من بدهند تا او را عاشقانه به قتل
. صرفه جویی در کلام
در اعماق موجودیت هر موجودی ، راه ها و بی راهه هایی هست که به دالان های پرپیچ و خم داستان ها شباهتی جدی دارد. اما دست و پاهای موجود برای گذر از تمام این راه ها و بی راهه ها به میزان کافی وجود ندارند. در اغلب اوقات تنها انتخاب یک راه ممکن می باشد. تا زمانی که انتخابی صورت نگرفته، امکان انتخاب هر کدام تا ابدِ زمانی پذیرای سیستم انتخابیِ ذهن است. در اینجا با معضلی مواجه می شویم که نام مخصوصی دارد و آن مغزپیچگی است. مغز که دچار پیچش شد بدون کسب اجازه و گواهی عبور از انتخاب های آشفته، در میان یکا یک گزینه های موجود به پرسه می افتد و چشم به سیاهی عمیقی دچار می شود که حالِ مورد نیازی ندارد… مسئله می ماند و یک انتخاب که اگر در انجامش درنگ جایز می بود دیگر معنای انتخابی اختیاری به اوج شکوفایی خود می رسید. اینجا درنگ جایز نیست و گزینه ها تو در توی هم وارد مجرای عصبی فکر می شوند، آنگاه است که ترسناک ترین پناهگاه هایِ درونی به دلیل آشنایی با موجودیتِ موجود، به قابل تحمل ترین واقعیت تبدیل می شوند. چراکه ملجاءای ترسناک و ناآشنا هزاران بار حال بهم زن تر از جایگاهی ناآشنا و خوف آور است… مغز بشر نقاطی پوک دارد و این نقاط پوک در شکم پر از خلاءِ خود، نقاطی وسیع تر از معنا دارند. همه چیز در صدایِ آرام و خالیِ این پوکی ها شکل حقیقی خود را نشان می دهد. در هر حال مسئله شده است انتخابی کور در بی راهه های موجودی که بصیرت درونی را لای نگاه های آشفته ی محیطِ خارجی گم کرده و به گور فرستاده. انتخاب . باید انتخابی در میان باشد تا جایی به نام مغز، پیچشِ آرام تری را طی کند. باید دانست که این پیچش تمامی ندارد و چیزی که نمک به زخم چرکین باور می پاشد، گره خوردگیِ دالان هایِ هویتی گم شده است. هویت این دالان ها در تنیدگیِ ناخودآگاهشان پنهان می شود و در آنجا که سیستم های مغزی دچار ویروس زدگی شده اند، این هویت تعریف شده از مسیر الگوریتم های پیش نوشته خارج می شود. هویت که روی سطح پوست پوست شده ی فهم بشری مثل جوشی چرکین بیرون زده است ناگهان کَنده می شود و چرک و اندکی خونِ آلوده به ترس می بارد بر دیواره ی نامحدود ذهن. حالا ذهن کثیف و مغز بی صاحب شده است و موجود در عمق موجودیت خود فقط به عادت کهنه ای قدم می زند و دست تکان می دهد تا مولکول های هوا جنبشی را از حضور او در تاریخٍ آفت زده ی دوران به ثبت برسانند. در نهایت یا باید هویتی نو به مانند جوشی تازه بر سطح پوست ورم کند و شکلی به آن بدهد و یا در گودالی که بر سطح رویینِ اندیشه حفر شده است، چال شود و پس از مدتی موجود دیگر صدایی و نشانی از خود ندارد.در این مرحله هویت تمام معنانیِ از پیش فرض شده خود را از دست می دهد و بی صاحب تر از مغرِ هویت باخته می شود. مدت ها از حضور رفته بر هپروطش می گذرد… مسئله اینجاست که موجودی فاقد نشانه های ذهن زیستی مدت هاست که دارد تاریخ را دچار سرگردانی می کند و مولکول های معلق هوا که اندیشه را مدت ها پیش از حضور موجودیتی روی خاک، به احتمال حضور موجود پیش کش کرده اند، نمیدانند آنچه به جنبش در آورده شان محفظه پوکی است که خود را میانِ خودهایِ راه گم کرده به قتل رسانده. این بود ماجرای فاجعه ای که هر لحظه امکانٍ وقوع دارد. هشدار و هشدار . چشمِ درون سری را کمی باید گشود، خواب و بیداری در آنجا که درونِ تداخل های وجودی است یکسان و در یک جان خلاصه می شوند. هویت را نباید معلول کرد که معلولیت داخلی چشم را بسته و دریچه درد را بازتر میکند تا به انتهای دروازه های رنج
جهش کن و به زیبایی ها نگاهی انداز و نگو که نیست که باور نمی کنم…
فقط حالش را در خود گم کرده ام و مدام از درون دستگاه تولید حال ، شِکوه های بی حوصلگی برون می دهم. در میان لرزش های متوالی قلبم هیچ نشانی از بودن و زیستن پیدا نیست. همه اش شده است روزی بیست و پنج ساعت خواب و خواب شده است مبتلای ذهن پریشان حالِ من. این روزها حالِ زندگی کردن ندارم و چه دارم؟ نمیدانم. گردپاشیِ سمومِ مهلک روی انگیزه های درونی شروع شده است و زهر به سوی منبع ذخیره پتانسیل های وجودی ام پیشروی می کند. باید بلند شوم و واقعیت وجود را باور کنم. دوای این سم تنها یک تکان ساده است که در من گرفتار سختی شده است. باید حضور پیدا کنم . حضور من در میانِ این دردراهِ بی حالِ زندگی خصلت مرئی بودن را از دست داده است. حضور من پیغام می رساند که برایم دلتنگ است
می خواهم بلند شوم اما انگار چسبیده ام به انتهای زمین. در آینه نفس می کشم و می شنوم که می گوید هنوز زنده ام. بخارِ نفسِ من بر تنِ شکننده ی آینه، آه می پاشد و بازتابِ این آه بلند به جداره های بودن من گیر می کند. هنوز زنده ام…
می خواهم دست بالا ببرم و بگویم «من» ، اما انگار ماهیچه های پوسته ی ضخیم بودنم دچار گرفتگی شده اند. و هر بیست و چهار ساعت یکبار نیازمند به خوابی بیست و پنج ساعته می شوند. و اما انگار گفتنِ یک «من» به روی زبان خشک شده است و خشک سالی دهانم بیمارش کرده است. آهِ من گیر دارد و خارج نمی شود، من خودم گیر کرده ای در آهم. هنوز زنده ام…
می خواهم حوصله بالا بیاورم و آنقدر اشباع از حال شوم که زندگی به دنبالم بدود، اما انگار تهی بودن، معده ی خیال و احوالاتم را در خود مچاله کرده است و خبر از تهوعی ناگهانی نیست. مزاج مغزی ام به سوی کدر شدن راه گرفته است و رفتنش را هیچ منی جلودار نیست. آیا آنجا پشت نگاه سوزان من ، سلول ها راحت نفس می کشند؟ آیا اوضاع درونیِ محفظه فوقانیِ بدنم معتدل است؟ شک می برم و این تردید به هر چه که هست کاش تخلیه میشد. هنوز زنده ام…
میخواهم یک حرف پر معنا که در خود خاصیت جنبندگی دارد روی خطوط موازی کاغذ تف کنم و بجنبانم حروفی را که دم از مردگی من می زنند. اما انگار در اعماق مرداب وجودم مایعی نمانده است که در ماهیت جامدِ خود حرف تازه ای تولید کند. می خواهم یک واقعیت غیر مجازی را همین جا باور کنم و در هر جای دیگر، باور را به دنبال خود بکشانم . می خواهم باور کنم هنوز زنده ام…. و زنده ها دست کم نیاز به بودن و نیاز به زیبایی ها دارند…. زنده ها آهِشان روی آینه می چسبد و به تدریج محو می شود و چهره یک زنده درون آینه به ثبت می رسد که این خصوصیت آینه ای در نفس من هست. آیا یعنی که هنوز زنده ام؟ زنده ها از من قوی ترند و من به زنده هایی می مانم که از درون هورمون های زیستی شان بزاقِ مرگ ترشح می شود و اما انگار هنوز زنده اند…
ثابت کنید کوچکترین ضلع موجودِ اِن ضلعیِ شخصیت من، یزرگترین فتنه اندازِ روان است. و بزرگترین فتنه اندازِ روان، کوچکترین ضلعِ موجودِ اِن ضلعی است……
روانِ ورم کرده زِ درد را فتنه کبود کرده است. ثابت کنید ضلعِ فتنه انداز وجودِ داخلی دارد. اگر ثابت نشد، روان خود فتنه زایی است با ظاهری خطی و مستقیم که طول خط عمود بر پاره خط اش به بینهایت میل می کند. روان به وسیله این خط دو شقه شده است. ثابت کنید وجود ضلع کوچکتر را و نجات دهید پاره خط قطع شده ی روان را.
ثابت کنید اگر تمام این قضیه ها ثابت شوند آنگاه هرچه می گویم مهمل است
خود ویرانگری از خواب برخاست و نا به گاه به نا به جایی رفت که از انفعالات خود تراویده به دور است. حالا ما شده ایم و پسوندها و پیشوند های چسبیده به سایکو… سایکو فلان و اسکیزو فلان و سایکو …. خودی در ناخودی و خود زدگی، بی خود شد. این خود ناگهان وا ماند که ماجرای خودیت اش چیست. ماجرا که هیچ حتی نفهمید کدام آینه درست کار می کند و موج های درونی با موج های بیرونی چگونه ارتباطی دارند. چنین شد که از دایره وسیع خود، حواسش به خارج از محیط پرتاب شد. در اثر موج این پرش انرژی ها در هم قاطی شدند و ماده ای جامد و شکننده در سر شروع به گسیختن کرد. این ماده با پیشرویِ خود مسیر عبور علائم سلامت را مسدود کرد و خاطر مکدر شد. حالا سیگنال ارتباطی با محیط درون پیچ خورده است و پارازیت دارد. با بیرون هم که قطع می باشد. من هم که پرت و پلا می گویم . هیچ نامی هم که برایم پیدا نمی شود… به دنبالش نمی گردم که در درونم گمگشتگی اش سخت پیداست. درون من، درون همان خودی است که بی خود و بی فعل مانده است. نشسته ام در انتظار تجویز واژه ، شاید چیزی فرا معنی تر از کلمات برای درک من یافت شود. دیگر دکترها نه، که قرص ها جوابم کرده اند. مانده ام خودم و یک جواب. تذکر می دهم مانده ام خودِ بی خودم و یک جواب و این همه خودزدگی. خودزدگی هم جور نیست. دیگر واژه خود معنایی ندارد. ار دستور زبان من حذف می شود و گاهی باید پذیرفت که جانشینی وجود ندارد. جانشین نمی خواهم. جانشین ها بدتر از اصل ماجرا هستند. مدتی می آید، درک می کنند و بعد تاریخ انقضاشان به اتفاق می افتد. بیشتر از همیشه بی ربط حرف می زنم. اینها حرف های خودهای پراکنده ای هستند که در درون پارازیت ها و مجراهای دریافت واقعیت گیر افتاده اند. حالا سیگنال ارتباطی با محیط درون پیچ خورده است و پارازیت دارد. با بیرون هم که قطع می باشد. من هم که پرت و پلا می گویم . هیچ نامی هم که برایم پیدا نمی شود
سایکو….. ء
دیروز ها تمام شدند و از آنها فقط دست خطِ ناراحتِ من به جای مانده. بیچاره تنِ کاغذ که این درد را بر خود حمل می کند و همچنان آرام نفس می کشد. باید یک جوری آموخت که بعضی چیزها در زندگی گریزناپذیرند. گریز از امر گریزناپذیر منجر به وقوع فاجعه ای می شود که جمع و جور کردنش آسان نیست. من معلق در میان خواستن و نخواستن گریزناپذیر ها، دست و پا گم کرده … آویزان به نخ نامرئیِ خود فراموشی شده ام. عروسکی خیمه شب باز که در میان هوا و صحنه نمایش انتخابی ندارد. وقتی انتخابی در کار نباشد، انتخاب یک چیز خوب یا بد در همه حال اشتباه است. نباید به خواستن و نخواستن اندیشید. چون امرِ موردِ نظر گریزی را پذیرا نیست. همه اش دارم یک حرف می زنم… خلاصه گریزی نیست و اگر گریز کنم، مرگِ خوش را که پرقدرت ترین آرمان وجودی من است، از خافظه آرزوها حذف خواهم کرد. مرگِ خوش یعنی همان هدفی که برایش جنگجو شده ام. یا شده بودم . دیگر کمتر شبیه به خود هستم. نمیدانم. گیج می زنم. هدف گاهی میان وسعت دیدِ صاحب خود گم می شود. باید بسیار مراقب بود. بسیار حواس جمع بود. نمیدانم چرا الان حس میکنم دارم پرت و پلا به کاغذ می چسبانم و قرار است هیچ نگاهی دست خطِ بی معنای مرا به خود نگیرد و رهگذری ارزشی به کلامِ برخاسته از آهم ندهد. مهم نیست… به قول هدایت که برای سایه خودش می نوشت… اما اینبار من سایه ام را گم کرده ام. سایه ام میان این همه تاریکی قاطی شده است. عزیز من، میشا جان… نگران نباش. اشک به مقدار کافی بریز… هدف نور است و سایه ات را از تاریکی به بیرون می کشد. نیروی مکش هدف باید زیاد باشد…. تاریکی بسیار غلیظ است
تکه های شخصیتی ام دارند مرا از من جدا می کنند. تسلط بر تکه ها ندارم. من به شدت ضعیف شده ام. تکه های از هم گسیخته شخصیت در لایه های منفور وجود بساط پهن کرده اند. من بیمارم. بی مار. تا به امروز سعی بر درمان داشتم حالا تکه های پخش و پلا و شقه شده، جانم را از من کنده اند. اشک ها امانم نمیدهند و مرض تا مغز استخوانِ خاطرم را چرک کرده است. آیا لحن من عوض شده است؟ میخواهم پیدا شوم. زمانی بود که در وسعت خود گم شده بودم. خوب بود. حالا من خود را به کلی از دست داده ام و تعلق به هیچ مختصاتی ندارم. تبدیل به پاره هایی از خود شده ام که در نور ضعیفِ اراده من تار هستند. من تکه شده ام. تکه تکه. هر تکه حرفی دارد. هر تکه زبانی دارد.هر تکه نظری دارد. و هر تکه نظری می دهد ناهمگون با آنچه از من به عنوان فسیل به جای مانده. ناهمگون. ناهمگون. ناهمگون. تضاد شخصیتی… هشدار. اخطار. دارم درد می کنم. درد مرا گذرانده است. دارم روانی می شوم. روانی یعنی صاحبِ سری که در آن روان ها پخش و تکثیر شده اند و هر کدام برایِ خود، خودی ساخته است. من در کنترل روان های معیوبم دارم دچار خواب آلودگی و غفلت می شوم. کاش راحتم بگذارید. کاش رهایم کنید و از کله من به بیرون بپاشید و از قدرت شما منفجر شوم… ولم کنید. التماس می کنم. رهایم کنید. من به حدِ ظرفیتِ درونی ام به شما جای داده ام، دیگر جایی نیست. مرا حذف نکنید…. من هنوز خود را به خاطر دارم
در من تکه شده اید که چه؟ هر چه دارم ببرید ؟ کجای کارم خطا کردم که شما بر علیه من درد به سینه ام می کوبید. شخصیت من دچار گسستگی شده است و از محل فوقانی بدنم دستورات متناقض نما به نواحی سردرگرمم ترشح می شود. حالم بد است. خیلی بد و هرچه گریه می کنم تمام نمی شود. انگار نمی خواهند مرا لحظه ای آرام بگذارند. شاید هم من آرامشان نمی گذارم. همه چیز اینجا دو طرفه است. و تردید تنها واژه ممکن و موجود دیگر کلافه است. اینها موجودات نامرئی هستند که حتی من قادر به دیدن وجود آفت زده شان نیستم. من تنها حس می کنم آنچه در درونم شروع به تکثیر کرده است. اوه. من تبدیل به یک حس گر شده ام. دارند ار درون تهی ام می کنند و دستِ آخر من و ظاهر توخالی ام خواهیم ماند. بادی خواهد وزید و من پودر خواهم شد. آه اگر این چنین شود خیالتان آسوده می شود؟ همین را از من می خواهید؟ که وا دهم زندگی ام را به وجود شما که جان از نطفه ی ذهن من گرفته است.شما هیچ می دانید زندگی تان در حافظه ام و حافظه ام در روان گسیختگی شما حبس شده است؟ هیج می دانید با کشتن من به مرگ می دهید آنچه را که زمانی ارزشی در درونم داشت؟ و حالا درون من شما هستید که فرمان های ناهمگون می دهید. حالم خوش نیست. به شتاب زیادی شروع به ویران شدن کرده ام. ویرانم میکنید. شما می دانید که هستید… این من هستم که در خودم و در شما حل نمی شوم. این من هستم که هیچ نمی دانم ماجرایم از چه قرار است. این من هستم که دیگر من نیستم. زمانی بود که من شبیه به خودم بودم. شما اجازه ملاقات من با خودم را از من گرفتید و سپردید مرا به دست های کریه خود که هرچه دارند از من است…
دیگر واژه خود ویرانگری مناسب احوالم نیست. در پی واژه تازه ای می گردم که روان شقه شده ام را وصف کند. واژه ای که درد را نشان دهد و وجودم را که در حال تجزیه شدن است درک کند. دیگر این خود نیست که فعلی را بر خود انجام می دهد. این دیگر خود ویرانگری نیست. آنها هستند که دارند ویرانم می کنند. آه، تکه های من. خانه شان در ذهن من است و شمشیر به پیکار من بسته اند و خوب… من خسته ام ! این پوست پوست شدن شخصیت است که با هیچ واژه ای سازگاری ندارد. دیگر برای من واژه وجودی ای موجود نمی باشد. این هر کوفتی که هست در من نمی گنجد… من دارم به سادگی ضعیف می شوم. این »انحراف از من« است
گاهی قاطی می کنم چه چیز هیچ است و چه چیز هیچ نیست. مهم کدام است و مهم کدام نیست. برای چه دارم جوش می آورم و چه شده است که ناگهان همه چیز در عین هیچ بودن چیزی شده است. بله. مثل هر موجودی گاهی قاطی میکنم و این امری گریزناپذیر است و البته کنترل پذیر… وقتی روی چیز ها تمرکز میکنی چیزها به واقع چیز می شوند و اگر رهاشان کنی شاید هیچ شوند. این فرضی است با احتمالِ صحتی معقول برای موجودات معقول تر از فرض. مسئله اینجاست که برای فهمیدن اینکه کدام چیز است و کدام هیچ باید روی تمام ماجرا سلطه داشته باشی و این به اجبار چیز و ناچیز را به سوی چیزی شدن هل می دهد. حالا می ماند یک سرِ گردان میان این چرخه ی معیوب و انرژی خوار. نباید گذاشت هرچه انرژی است پای این حرف ها برود و در آخر موجودی با دردی مضمن و ناشناخته بماند و هیچ شدنِ خود… نباید گذاشت بعضی اتفاقات به مرحله تصور هم برسند. کنترل پذیر بودنِ این ماجرا به سببِ انسان بودنِ موجود، تنها پرتوِ مرئی ای است که به عنوان شیءای امید بخش ظاهر می شود. می توان باور کرد که سرگردانی واژه ی مرکبی است که نیرو جاذبه ی میان اجزایش آنچنان هم به جاذبه فکر بشری غلبه نمی کند و سر گاهی از گردانی جدا شدنی است و حالا پس از جداسازی این محلولِ پرسه زا، چیزی که به عنوان ماده رسوبی باقی می ماند کدام است؟ سر یا گردشِ ناهموارش؟ این همانا مفهوم تازه ای را به چیز و نا چیز های نامشخص اضافه می کند که نامش را می گذارم : گردان سری
امروز همان فردایی است که دیروز را نگران گرفتاری اش کرده بود و حالم را از برای تصور توخالی اش به ناخوشی، گرفتار تر
امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودیم و فردا همان امروز خواهد بود که نگرانِ فردایِ خود است. و من هر روز به همین ترتیب نگرانی را به دوش کوفته ام حمل می کنم و درگیر امروزها و دیروزها و فرداها و روابط مستقیم میان اینها می شوم. سرگردانم… پرسه در کوچه های زمان نمی زنم، بلکه زمان در من اوقات فراغت خود را سپری می کند و قدم هایش همانا ردپای تشویش و اضطراب به جای می گذارد……. هیچ کس نمی داند با این اوضاع چه کار می شود کردو با موجودی که حالش ناخوشٍ فردا است و فردا همین امروز است…. سلول های خاطرم از یکدیگر فاصله گرفتند و گرفتگیِ فاصله شان دلیلی است بر انبساط فکر من که دیگر کله ام ظرفیت باد شدن برای این رویداد را ندارد. ذخایر انرژی در من به جوش آمدند و خود مرکزِ خودبینیِ خود شده ام و با این پتانسیل های سرخورده چه کار می شود کرد جز باور اینکه می توان باز تخلیه شد، تنها اگر که بخواهم……………………….
هیچ کجای دنیا نمی دانند با موجودی که حالش بد است چه باید کرد، جز در دنیای خودِ موجود که آفت خورده است و استخوان های اندیشه اش سخت در پی ایستادن می لرزند